هر کدام از ایرانی ها می توانند یک سخن گو باشند

دوستی در نامه ای از من خواست نوشته اش را در وب لاگ بگذارم. حداقل کاری بود که می توانستم بکنم: گذاردن این نوشته در وبلاگ.

خیلی وقتا وقتی از کشورت دوری و داری  تو یه گوشه دیگری از زمین خداوند زندگی می کنی با دیدن اوضاعی که تو کشورت بوجود آمده مرتب با خودت فکر می کنی که چه می توان کرد؟ طبیعی است که نمی توان بی تفاوت هم ماند اما باید یک کار درست و متناسب انجام داد اما چه کاری ؟ به خصوص اگه تو کشوری باشی که تا اسم ایران رو می آری همه نیششون تا بناگوش باز می شه و رئیس جمهور کشورت را تحسین می کنند. اونوقته که می خوای کله تک تکشون رو بکنی یا حداقل دندونای اون یکی رو که مردم کشورت رو متهم به بی دینی می کنه به دلیل اینکه به رئیس جمهورشون اعتراض می کنند ، خرد کنی.

حالا باید طی یک مباحثه نابرابر با زبان دست و پا شکسته به این دوستان حالی کرد که با با اونجا چه خبره و اگه واقعا اینقدر این قهرمان رو دوست دارید خوب کاری نداره مدتی  قرضش بگیرید و به سازندگی مملکتتون با بهره گیری از رهنمودهای سازنده اش بپردازید و اینجاست که وقتی به این قسمت می رسند حاضر نیستن یک روز هم چنین رئیس جمهوری رو تحمل کنند و با عصبانیت می گن «We Kill Him»  و اونوقت لبخندی بر لبانت می نشیند که  یعنی :«آخیش این یکی بالاخره عمق فاجعه رو فهمید!»

اما چند روز پیش وقتی سرکلاس استادم برای حدود 100 دانشجو از کشورم مثال آورد و شروع کرد به تشریح ماجراهایی که برای اساتید و دانشجویان ایران  پیش آمده تازه متوجه شدم که این گفت و گوی تمدن ها عجب مقوله ای است. دیدم گفت و گوهای طولانی که با استاد داشتم او را حساس کرده که بیشتر بداند و حالا با دریافت درست و عمیقی از ماجرا قصد دارد که دانشجوهایش را نیز تفهیم کند.

با خودم فکر می کنم اگرهرکدام از ما بتوانیم به سادگی و با شیوه ای مناسب به حتی یک نفر آگاهی دهیم چه جمعیت عظیمی در جهان درک صحیحی از کشورمان خواهند داشت. البته این موضوع نه تنها در شرایط پیش آمده بلکه در تمامی زمان ها صدق می کند. وقتی داد سخن از تمدن چندهزارساله می دهیم بهتر است رفتارمان گویای این تمدن کهن باشد. زبان این تمدن زبان فرهنگ است ، زبان شعر و ادبیات، زبان هنر و زبان صلح و دوستی و آرامش .

و در این دوران خاص وظیفه ایرانیان خارج از کشور به مراتب سنگین تر است چراکه به گونه ای پیام آوران تمدن دیرپای خویشند و از سویی در این شرایط سخت با امنیت خاطر بیشتری می توانند فعالیت کنند.

امید آن که به زودی پرندگان سپیدبال صلح و آرامش برآسمان وطن بال گسترند.

غریبه ای آشنا

Advertisements

دست نوشته های یک نابینا

آرام می نویسم،

اما نمی دانم شروع کاغذ از کجاست و نمی دانم نوشته ام تا کجا می پاید که به انتهای کاغذ نمی رسد

من دستم را حایل می کنم تا قلم از روی کاغذ نیفتد

من فقط می توانم بنویسم اما نمی توانم بخوانمش چون نمی بینمش

من دوست دارم بنویسم

از تو

از رنگی که بر تنت اندام زیبایت را زیباتر می کند

دوست دارم وقتی تو در برابرم با لباسی گل بهی می رقصی بنویسم

می گویی نمی بینم؟

اما من تمام رنگش را از بوی تنت احساس می کنم

می خواهم اما برایت بنویسم:

به من ترحم نکن

من دوست داشتن را دوست دارم نه ترحم کردنت را

لعنتی…

اردوان / مرداد 88

آله خاندرو و کابوس نیمه شب من

دم صبحی باز از یک کابوس نیمه شب پریده بودم. گاهی روی کاناپه جلوی لب تاب خوابم می بره بعد بیدار می شم یادم نمی یاد داشتم چه می کردم. باید وقت رو از دست نداد همه کار ها و حادثه ها داره با هم اتفاق می افته. کی بود می گفت: خدا وقتی می خواد کسی رو مجنون کنه تمام آروز هاش رو بر آورده می کنه؟

داشتم می گفتم از خواب پردیدم یه فیلم از آلخاندرو گنزالس رو دیدم. ده دقیقه BMW Films – The Hire – Powder Keg نمی دانم اسمش دقیق همین ست یا نه اما 3 دقیقه آخرش را از دست نباید داد.

به تابوت پرنده ما خوش آمدید…

با درود به روان پاک بنیانگذار انقلاب اسلامی و مقام معظم رهبری و رئیس
جمهور شب تاب، ورود شما را به هواپیمای جمهوری اسلامی خوشامد میگویم و برایتان
سفر خوشی را آرزو میکنم. اگر در هوای داخل کابین اختلالی پیش آمد، سربند مخصوصی
از بالای سرتان به پایین می افتد که رویش نوشته: جانم فدای رهبر!
فورا آنرا برداشته و بسیجی وار آنرا دور سر خود ببندید و یا حسین گویان از
دربهای اضطراری یعنی دو درب در جلو ، دو درب درعقب و یک درب در وسط هواپیما به
بیرون پرت شوید. توجه داشته باشید که در همه حال حجاب اسلامی را رعایت کنید حتی
در موقع پرت شدن از هواپیما!
برای مواقع اضطراری یک بسته کفن در زیر صندلی شما قرارداده شده که آنرا بیرون
آورده و بعد از گفتن شهادتین و دعا برای سلامتی رهبر بپوشید. از کلیه مسافرین
محترم و عاشقان شهادت خواهشمندم در طول پرواز تا لحظه مرگ از وسایل الکترونیکی
مانند تلفن همراه و لب تاپ و چرتکه و ماشین حساب اکیدا خودداری کنید!
برایتان سفر آخرت دلپذیری را آرزو میکنم. ناراحت نباشید این شتری است که درب
خانه همه میخوابد. یکی زودتر یکی دیرتر. خوشا به سعادت شما که سوار هواپیمای ما
شدید تا شهید شوید. .

راستش من مثل شما عمر نوح ندارم

زنگ می زنم: سلام چطوری؟

– ای بدکی نیستیم…

یاد او می افتم با میل می زنم: چطوری، چه می کنی؟

– هییییییچ… نفسی می کشیم…

بهش زنگ می زنم می دانم برای فرصتی ایران رفته است: به به ایران خوش می گذره بلخره بعد از دوسال رفتی ایران کیف می کنی؟

– نه باااابا. چه کیفی نیشستیم تو خونه به در و دیوار نگاه می کنیم.

پسر جوان است: پسر از زندگی بهره می بری که؟

– حوصله داری شووما هم ها…

—-

زیاد می شنوم. هیچ کار، ای ی . زنده ایم. نفسی می یاد…

گاهی با خودم می گم خوش به حالشون عمر نوح دارن. من خاک بر سر صبح که از خواب پا می شم با خودم می یام بگم امروز روبی خیال یادم می یاد یه روز دیگه به مرگم نزدیک تر شدم. فرصت ها یک روز کمتر شد و من یک روز پیرتر. گاهی حسرت می خورم که در هر دم کشفی نهقتته است و من مثل ابله های تپه نشین فقط از کنارشان می گذرم. هر لحظه هر اتفاق چیزی رو پنهان کرده که راحت می شود یافتش و من تن پرور به آن تن نمی دهم.

خدا رو شکر می کنم به من بی دین و ایمون یه چیزی را با مهربانی و عطوفت بی دریغ اعطا کرد:

لحظه ها رو. چیز هایی که دیگر تکرار نمیشه و من گاهی احساس می کنم هر کدومشون را باید تا ته سر کشید. باید از هیچ دمش نگذرم. یه جورایی اسراف کردن می دونم بی توجهی رو. من می گم:

شکر همونی که اسمتو ملت می زارن خدا، که به من این رخصت رو دادی که تو لحظه هات همیشه حادثه های غیر قابل تکرار رو پیدا کنم و از پازل زندگی لذت ببرم.

کاش من هم عمر نوح داشتم مثل تو، مثل تو یا مثل تو…

خواب می بینم مردم را زیر می گیرند

خواب می بینم مشهد هستم. ماشین ها با سرعت می روند و می آیند. خیابان ها پر از اتومبیل های بی ترمز است و برای ایستادن به هم می خورند. به راحتی عابران را زیر می گیرند. آدم ها چون مجسمه هایی به ماشین ها می خورند و به این ور و آن ور پرت می شوند. در سه راه خیام مشهد می بینم در یک فرعی یک ماشین به سمت ام می آید. بین من و عابری دیگر او را انتخاب می کند و به او می زند مرد از هم می پاشد. وحشت می کنم. به سمت پلیسی که دارد در جلوی یک کیوسک روزنامه فروشی نوشابه می خورد می دوم. دست هایم می لرزد.

به او می گویم که همین الان یک ماشین جلوی چشم او مردی را لت و پار کرده است می بینم با کمی خنده می گوید: شانس آوردی شیطون. به تو نزدها دیدید؟

می گویم دست کم به اورژانس تماس بگیرید. می گوید این کار سوپورها است به ما ربطی ندارد. آن ها خودشان می آیند لت و پار ها را جمع می کنند که بو نگیرد.

خیابان ها را می بینم که ماشین ها بی هیچ تاملی آدم ها را زیر می گیرند و آدم است که تکه تکه می شود. می گویم چرا ترمز های ماشین ها را درست نمی کنند. مرد دکه دار می گوید: این سری جدید ایران خود رو همه مدلش اصلن رویش ترمز ندارد…