«به تیر جفا شهید شدند»

اول نشناختم‌اش، چهره اش آشنا می زد اما سال ها از سرزمین دور افتادن تشخیص خیلی ها را برایم سخت کرده. من به نام «حسین اردلان» می شناختمش. زمانی که نماینده‌گی چند موسسه تولید ماشین‌های کپی را در مشهد داشت. بعد‌ها بیشتر دفتر نشریه می‌آمد. با هم گپی و گفتی می کردیم. گاهی دورهمی‌هایی هم در موسسه فرهنگی‌مان داشتیم می دیدمش. خوش برخورد و اهل تواضع بود، مدعی نبود و برخوردش دوستانه بود. سال‌های بعد بیشتر در محافل سیاسی مشهدی می دیدمش. مسوول حزب مشارکت شاخه خراسان شد و در محافل اصلاح طلبی شمال خراسان و در نهایت در ستاد موسوی در خراسان شمالی. آدم خوشرو و بی ادعایی که دست کم تا روزی که مجبوریده شدم به رفتن چیزی درش عوض نشده بود.
دیروز در بین تصویرها و اسامی چشمم به یک صورت آشنا خورد. هرچه فکر کردم یادم نیامد این آدم را از کجا می‌شناسم. خبر این بود: در جریان حمله تروریستی داعشی ها به مجلس یکی از کشته شده‌گان به تیر جفا نامش «حسین بنی اردلان» بود.
Advertisements

«به شما چه؟ هر چقدر دلش بخواد می فروشه!»

۱. تازه به آمریکا آمده بودم. نزدیک هفت سال قبل. جایی در نزدیکی میدان دوپانت در واشینگتن ساکن بودم. روز اولی که آمدم دور میدان، رفتم یک مسواک بخرم، جلوی یک داروخانه «سی وی اس» برخوردم به مردی نزدیک ۶۰ سال سیه چرده و لاغر اندام با لباسی چرک مُرد که روی مقوای بزرگی نوشته بود: از سی وی اس سیگار نخرید! این جا داروخانه است نه سم فروشی!
ازش پرسیدم چرا این کار را می کند، گفت سال ها سیگاری بوده و بعدها به دلیل بیماری ریوی ناشی از سیگار تمام زندگی اش را خرج بیمارستان کرده. سیگار را به قیمت از دست دادن یک ریه اش ترک کرده. اون معتقد بود، سیگار را اگر جای لوکس عرضه کنند بیشتر مردم را به کشیدنش ترغیب می کنند: اعتراض می کنم تا این اتفاق نیافتد.
– فکر می کنی یه نفری وضع عوض می شه؟
– ساعتی دو سه هزار نفر از دور این میدون رد می شن، کافیه سه ساعت این جا باشم حداقل یک چهارم این آدم ها به حرف من توجه کنند. این‌طوری من نماینده دست کم دوهزار نفر شدم.
 
۲. یک بار دیگر وقتی در شهر «بتزدا» بودم صحنه ای مشابه را دیدم. مردی میان سال به نشانه اعتراض تراکتی را دست گرفته بود و از مردم می خواست فروش سیگار در سی وی اس را تعطیل کنند. یک نفره بود و من حتا سوال هم این بار نکردم.
 
۳. یک سالی فکر می کنم گذشته بود که یک بار در «ادامز مورگن» که خیابان شلوغی هم هست صحنه مشابه را دیدم. اینبار دو سه نفر بودند.
 
۴. بعدها در روزنامه ها خواندم و در تارنماهای خبری دیدم، جنبشی به راه افتاده است. مردم به فروش سیگار در سی وی اس اعتراض کرده بودند. نه یک نفر و نه دونفر که این بار پشتش رسانه ها هم ایستاده بودند و هزاران نفر.
 
۵. مدتی بعد در خبرها دیدم در فروشگاه های زنجیره ای «سی وی اس» فروش سیگار تعطیل شد. یاد جنبش یک نفره آن پیرمرد با نصف ریه افتادم: من نماینده دست کم دو هزار نفرم!
 
۶. این روزها کم پیش نمی‌آید که در گروه‌های تلگرامی و صفحه های مختلفی که عمدتن ناخواسته عضوانیده! شدم، وقتی به یک نوشته غلط یه یک عمل نادرست اعتراض می کنم با برخورد های دیگران روبرو می شوم: آقا به شما چه مال خودشه هر چقدر دلش می خواد می فروشه!
آقا جان حالا این مطلب غلط باشه حتمن این اتفاق که می افته چرا گیر می دی؟
شما وکیل مردمی؟
دنبال داستانی هاااا!
 
۷. ریشه تمام آن چیزی که امروز ما از حاکمیت می‌نالیم، از مشکلات که یا گردن دشمن است یا گردم حکومت، در همین رفتار ماست. ما انتظار داریم کسی با «اعتراض» صف را بهم نزد که کارها عقب بیافتد. مایل نیستیم به چیزی اعتراض کنیم چون هزینه دارد. بعدها فریاد می زنیم که چرا با ما چنین رفتار می کنند. راستی ما با خودمان چطور رفتار می کنیم؟