«بشور بساب قبل از توفان»

صبح به آرامی بلند شدم، خونه رو آماده کردم، تانک آبو با آب تازه پر کردم، وسایل امداد و نجاتمو گذاشتم تو ماشین. چند ساعت بیشتر وقت ندارم تا پارک ملی میامی رو ترک کنم وگرنه دست بند زده می‌برنم کلانتری. لوله فاضلابو جمع کردمو یک تف به شیشه زدم قشنگ تمیزش کردم، رخت چرکارو فرصت نشد بشورم، اما مثل این خل‌های ده دقیقه مونده به سال تحویل، افتادم به بشور و بساب همچی حشری طور!

دوش گرفتم لباس تمیز پوشیدم بعد دیدم گشنمه رفتم دو تا تخم مرع هم نیمرو کردم انگاری خواستم سیر برم پا کار.

با خودم فکر می‌کردم ساعتای آخر سال جنون تمیزی می‌گرفتیم، همه فکر می‌کردیم الان تمیز نریم تو سال نو گناه کبیره کردیم.

حالا من این احساس رو به گردباد داشتم، تخم مرغ رو خوردم و یه به تخم مرغم هم حواله تندباد دوریان دادم و تف به دنده یا علی مدد!

«روز واقعه، میامی شهر بی‌دفاع»

 

میامی شمالی، فلوریدا – حمید معصومی نژاد رم شایدم قم!
خب عارضم که در این بخش سفر رسیدیم به قسمت های خوش مزه ماجرا. دیشب حدود ساعت ده رفتم والمارت. بقیه سوپرمارکت‌ها یا تعطیل بودن یا خبری برای خریدن نبود. تو والمارت یه چیزایی پیدا می‌شد اما مایتابه و شورت و جوراب.
قفسه‌ها همه خالی، نان و آب تقریبن موجود نیست. مردم موجی آمدن خریدن و رفتن. رسیده به جایی که ملت دارن شیرینی می‌خرن.
یاد جمله ماری انتوانت افتادم که ملت در نبود نان به شیرینی رضایت دادن.
آب های گرون قیمت تر که تا شش برابر قیمتش بیشتر بوده هم رفته. ملت سودا دارن می خرن. کنسرو هم نیسست. هر کسی بار زده دار می ره. قیمت شراب از آب ارزون تر در میاد!
خیابان ها تقریبن خلوته، مراکز خرید هیچ رفت و آمدی نیست.
جلوی پمپ بنزین ها اصلن صفی نیست، چون اساسن بنزینی در کار نیست. همه پمپ‌ها تعطیل شدند. ملت در و دیوار مغازه‌ّها رو تخته کوبی کردن. امشب قرار است روشن بشه توفان آیا مسیریش از این قسمت فلوریدا به سمت بالا می ره یا می زنه دهن مهن همین منطقه رو هم سرویس می کنه.
من طبق دستور وضعیت فوق العاده کانتی مجبورم پارک ملی رو ترک کنم. سعی کردم چند مایل از دریا بیشتر فاصله بگیرم اما این چند مایل فقط شد هشت مایل! یعنی یه چسه دور تر شد.
کمپ جدید با مسوولیت خودتون اجازه می ده بمونید توش. خونه ام رو می رم می‌ذارم اما احتمالن خودم برم تو یک پناهگاه.
روز پر کاری است باید اب و غذا و اب تانکر رو پرکنم و به کار هم برسم.
دوریان، دوریان!
مرده شورتو ببرن که برنامه های منو بهم زدی.
راستی حالا چی بپوشم؟
##HurricaneDorian #FL

«به مناطق جنگی فلوریدا خوش آمدید!»

شهر میامی رفت تو وضعیت فوق العاده، از فردا بعد از ظهر تمام پارک ها تعطیل می‌شن حتا پارک‌هایی که توشون آر وی هست هم اگر ماشین‌ها خارج نشن بعد از توفان دادگاهی می شن.
پمپ بنزین ها صف های صد متری دارن. ملت ریختن تا پشم کف والمارت و فروشگاه های مواد غذایی رو خریدن.
توفان دوریان ظاهرن سرعتش بیشتر از اونی که پیش بینی می‌شه داره به سواحل فلوریدا نزدیک می‌شه. سرعت باد روی دریا حدود ۲۴۰ مایل تخمین زده شده اما این باد با ورود به عوارض خشکی احتمالن تا ۱۴۰ مایل سرعتش کم می‌شه، خیر سرمون کمش تازه ۱۴۰ مایله، فروشگاه‌ها و مراکز خرید تقریبن خالی هستند. پرواز ها ممکنه از فردا شب کنسل بشن.
به مدیره وجیهه پارکی که آر وی ام مستقره می‌گم کی برگردم سرجام؟
می‌گه: زود زود به محض درست شدن اوضاع.
پیرمرد ‌همکارش کنارش وایستاده تا می‌ره می‌گه:
این زود که می‌گه، توفان قبلی سه ماه طول کشید تا در پارک واشد! گفتم اگر خواستی یه فکری برا خودت بکنی.

گزارش گر شما از مناطق در انتظار توفان دوریان!
پ ن: دارم بررسی می کنم کجا دیوار پیدا کنم بتونم برم پشتش موضع بگیرم به فاک نرم! فعلن مهم ترین دغدغه زندگیمه.

 

photo_2019-08-30 16.47.13

«آشپزخانه جهنمی در یک قدمی شما»

 
سال‌ها بود فکر می‌کردم بد نیست گاهی خودمم یه غذایی بپزم برای خودم. تمام این مدت همیشه این فکر یا به تخم مرغ نیمرو ختم شد یا تبدیل شد به سوپ شیلیایی مخصوص سر آشپز که اگر خروس زنده هم تو یخچال بود می‌ریختم توش و بعد آب و فلفل و نمک و هر چی تو دو ردیف اول یخچال بود.
اما سعی کردم یک تغییری، به بهانه این سفر کردن ها، در ماهیت کثیف خودم بدم. کمی بلخره خلاقیت به خرج بدم و به قول رفیق شیرازیمون:
کاکو فقط به جاذبه اتکا نکن!
این شد که گام‌های اولیه رو برداشتم. اول این که غذای بیرون خوردن مداوم حکم «مسهل» دایم العمر داره و دوم این که نمی‌شه که ادم شبی ده دلار بده! واسه چیزی که حداکثر یبوست داشته باشی چهار ساعت تو شیکمت می‌مونه.
این شد که تصمیم گرفتم قدم‌های اول پیشرفت رو بردارم. این که در تصویر می‌بینید سه شب پیش پخته شد. می شه گفت اولین غذای غیر تخم مرغی رسمی منه.
چون من خیلی به غذای سالم حساسم! خیلی خاص شد. استیک با سبزیجات و کمی حموس یا هموس یا حامس یا هم چی چیزی خلاصه.
بیایید با خودتون صادق باشین و راستش رو بگین، به نظر شما از من آشپز در میاد یا باید به زور در بیارم از توش؟
photo_2019-08-28 19.43.04

«چه دوران پر برکتی بود!»

 

مرد مسنی است شاید حدود ۷۵ سال دارد. می‌خواهد سوالی در مورد تزیین خانه‌اش از من بکند و در توضیح تزیین خانه‌اش می‌رود تو گالری عکس‌های موبایلش تا عکس کف حال خانه را نشان می‌دهد. هی ورق می‌زند و عکس‌ها را هم یک زیر نویس می‌آید، دخترکی با بیکینی کنار یک ماشین وایستاده با کف و صابون و قمبل فنگ:
اها! این کارواشیه که می رم.
عکس بعدی یه خانم دارد قر می‌دهد و لباس رشته رشته پوشیده و لباشو غنچه کرده:
اها این مال سفر تازم به پرتوریکوه ببین چه عروسکیه!
عکس بعدی، خانمی با بیل‌چه وسط یه باغچه وایستاده:
این زن سابقمه! هنوزم با هم گاهی یه زیر آبی می‌ریم، زیر آبی؟ فک کن!
عکس بعدی یه حیاط بزرگ است که یه عالمه دختر و پسر و جوان و پیر دور یک میز ایستاده اند:
این خانوادمه!
عکس بعدی یه خانمی دارد با لباس یوگا حرکت‌های عجیب غریب می‌کند:
باور می کنی دوست دخترمه؟ ببین خواستی دوست دختر بگیری از اینا بگیر. اینا چون یوگاه کار می کنن کلن زندت می کنن!
عکس بعدی یه شتر است که این اقا روش نشسته اما ظاهرن یه ثانیه بعد عکس باید لیز خورده باشد به زیر تخم مرغ شتره:
این جا رفته بودیم اردن! اونجا نشد بریم شب گردی، زنه مگه ول کرد این پترا و اینا رو!
عکس بعدی جوانی اش بود، یقه‌ای باز که یه گردن بند پت و پهن انداخته بود، عینک آفتابی و کلاه کابوی وسط یه لشگر دختر با دم و گوش‌های خرگوشی پلی بوی طور، ظاهرن از روی یک البوم قدیمی گرفته شده:
ای ی ی اینم وقتی سی سی و پنج بیشتر نبودم. خیلی شلوغ بودم! یعنی هر کار می‌خواستم می کردم. الان که دیگه خونه‌نشین شدم!
با خودم فکر می کنم عزیزم شما پرونده الانت از ۱۶ سالگی ما پر مایه تره! چه برسه به سی و پنج سالگی، شانس آوردیم اون موقع به تورت نخوردیم وگرنه الان عکس یادگاری ما هم تو آلبومت بود!

همین طور داشت حرف می‌زد و از من جدا شد، فکر کم هم مدل کف خونش تو عکس‌های قدیم فنا شد، هم یادش رفت با من حرف می‌زده…

«وقتی داش آکل غم داشت، هنوز اینستاگرام داشت تو حیاط بازی می‌کرد»

 
دیدن داش آکل را به خیلی‌ها پیشنهاد نمی‌کنم. دنبال نوستالژی و این کارها نیستم. اما داش آکل مرا یاد دوره‌ای انداخت که انگار فقط در کتاب‌های صادق هدایت و فیلم‌های قبل از چرخه تکرار کیمیایی می‌شد یافت.
قصه‌ عاشقی مرد بزرگ شهر به دختری کم سن که هیچ وقت ابراز نکرد. همه می‌دانستند و او به زبان نیاورد تا دشنه در پشت که دم آخر فقط گفت.
روایت روایت آدمی است که کوه است و به قول خودش کمرش را فقط «مرجان» خم کرد.
«داش آکل» قصه عاشقیت آدم‌هایی است که شیفته پروفایل پیکچر نمی‌شن، آدماش به شراب شیراز مست می‌کنن نه شیشه و گل، رقاص‌های رقاص خانه‌هایش به روی نامرد تف می‌کنند و فقط اگر بتونن برای لوطی از ته دل برقصند، اون جایی که هنوز روی «لایو» کسی لخت نمی‌شد و ریمل‌هاش جلو دوربین شره نمی‌کرد، که:
وقتی مرد غم داره یه کوه درد داره…
جایی رقاص شراب‌خانه به چشم‌های آکل زل زده بود که:
اسحاق می‌گفت خاطرخواه تو شدن جرات می‌خواد.
*
فیلمی را نگاه می‌کنم که کیمیایی ۱۳۵۰ ساخته، اما یک یک آدم‌های فیلم خود یک اثر هنری هستند. از فخری خروش تا بهروز خان وثوقی، ای شیر مادرت حلالت بهروز خان که حق داش آکل صادق هدایت رو تو خوب ادا کردی.
*
آکل بعد از دادن حساب و کتاب های خانه حاجی به دست داماد نو رسیده و شب عروسی مرجان، مست کنار دختر رقاص بغض می‌کنه، می‌گه:
کمر مردو هیچی تا نمی‌کنه جز زن، من بودم یه طوطی، حالا بازم منم و یه طوطی، اما نه اون طوطی دیگه اون طوطیه و نه من داشی…
*
انگاری عصر یخ‌بندان بوده اون دوره‌ای که عشق یک مرجان داش آکل یه شیرازی رو می‌کشه، امروز که ملتی بر روی کتاب صورت صبح عاشقند و شب فارغ حتا تاریخ این جور آدما براشون گذشته.
ای داد! بذارید بگویم عاشق ترین آدم فیلم آقای کیمیایی اون زن رقاص میکده ست.
*
جایی مجید آقای ظروف‌چی حاتمی در «سوته دلان» که دست بر قضا همین بهروز خان خودمان است می‌گفت:
بلا روزگاریه عاشقیت…
و فکر می‌کنم راست می‌گفت بلا روزگاریه عاشقیت.
*
گاهی فکر می‌کنم چرا دیگر طوقی و گوزن‌ها، تنگسیر و داش‌آکل تو سینما ردش نیست. کارگردان‌ها مقصرند یا نویسنده‌ها؟
اما فکر می‌کنم دیگر خریدار ندارد روزگار عوض شده، دیگه دورت تموم شده مربی!
 
Screen Shot 2019-08-27 at 02.07.16

«بعد از رفتنش خواب‌هایم همه شاعر بودند»

 
آرش بینش‌پژوه این روزها غم‌گین است. بهت زده از مرگ خواهرش. نگین خواهر آرش هنوز شروع راه تجربه‌های زندگی بود. مرگ نگین ساعت ها مرا در غم فرو برد اما زیاد نگفتم چون نخواستم حتا با هم دلی زیادی به زخم آرش نیشتری بزنم.
می‌دانم رابطه خواهر و برادر شکل متفاوتی است. من هیچ وقت خواهری نداشتم. اما حتا وقتی از تنها برادرم دل‌گیرم باز هم وجودم پر است از حرفایی که فقط به هم می‌گفتیم. حرف‌هایی که حتا وقتی پدر و مادرمان در جدایی‌شان مارا تقسیم کرده بودند به هم می‌گفتیم. پر است از خاطرات مشترک، خندیدن ها و غم‌ها و حتا کینه‌های کودکانه که حالا هر کدام حکم یک قصه زیبا را دارد.
خواهر آرش کوچولو بود و درست از زمان تشخیص تا رفتن چند هفته هم نکشید. امروز آرش نوشته بود که بلخره خواب خواهرش را دیده و این خواب حس واقعی داشته، حال خوبی براش به ارمغان آورده و بعد از دفعاتی که خواب از خاطرش رفته این بار جزییاتش را به خاطر می‌آورده.
 
از این نوشته آرش یاد مرگ یک‌باره و پدرم افتادم مردی که در لحظه مرگ فقط ۵۹ سال داشت. جوان بود و بی خبر از دنیا قهر کرد. من ساعاتی قبل مرگش دیده بودمش، هیچ نمی‌توانستم با خودم مرور کنم که آن چند ساعت که او را دیدم چقدر خوب بود، نمی توانستم باور کنم وقتی در آیینه ماشین پشت سرم نگاه‌اش کردم دیدم هنوز دستش بالاست و چه خدا حافظی بلندی بود…
*
بعد از رفتن بابا، حسم نیمه‌کاره بود. انگاری حرفا و بغل کردن‌ها تمام نشده بود و در بین بهت همه وجودم تمنا بود تا بتوانم یک بار دیگر حسش کنم. بودنش را لمس کنم و بغلش کنم. راهی نبود جز این که شاید در خواب می‌دیدمش. اما هرچه بیشتر من می‌خواستم او نمی‌آمد. در اوج تمنای من انگاری بی میلی می‌کرد. زیاد می‌دیدمش اما با اضطراب و نیمه نیمه، این روایت را از خیلی دوستان می‌شنیدم که باید صبر کنی به موقع به خوابت می‌آید و نزدیک به سه ماه بعد خودم تجربه کردم.
رفقای اهل دل و تجربه این امر را غیر عادی نمی دانستند آن ها باور داشتند وقتش که بشود خوابی خواهم دید، با جزییات و با یک حس واقعی و یک حال خوب که انگار دیدارها را تازه می کند و رفتن را آسان تر. آن خواب برای من سه ماه طول کشید. جزییات خواب عالی بود. پدرم برایم از دل نگرانی هایش می گفت. از ترس هایی که از احوال من داشت، مثل همیشه، در خواب می گفت پسرم مراقب باش!
ساعت ها راه رفتیم و حرف زدیم و بعد به من گفت که صبح شده و وقت بیدار شدن است. اون حتا می دانست که من در خواب با او هستم. راست می گفت صبح شده بود. در خواب از شور و شادی انقدر گریه کرده بودم که بالشت ام خیس شده بود. بعد از آن گاه گاهی می آمد، انگاری دیگر امر پیچیده ای نبود. گاهی که می‌خواست می آمد و می رفت. اما دیگر چند سالی است که رفته، رفته که رفته…!
*
می‌دانم خواب امری پیچیده است. موضوع را از منظر اعتقادی نگاه نمی‌کنم اما یقین دارم خواب یک معبر است، از لایه‌ دیگر درون آدم. به هر روی خواب را باور دارم و فراتر از یک فرایند فیزیولوژیکی می‌دانم. خواب‌ها پیام‌های خودشان را دارند.
من خواب دیدن رو دوست دارم چون اتفاق‌هایش را دوست دارم.
WhatsApp Image 2019-04-17 at 09.11.10