«زندگی یعنی یک اتفاق ساده…»

دیشب به بهانه کمی درد یک مسکن خوردم. مسکن‌ها روی من زود اثر می‌کنند چون کمتر می‌خورم. خوردم تا زودتر بخوابم. بعد از نزدیک به ده شب بیدار خوابی. خواب دیدم، سه ژانر متفاوت در یک خواب که وجه اشتراکشان همراهی با سه دوست بود. با دوست اول داشتم به دادگاه لاهه راهی می‌شدم برای یک شهادت در مورد کشتار افغان ها در اردوگاه سنگ بست مشهد که در سال ها پیش اتفاق افتاده بود، دوست دوم را وقتی می‌رفتیم تا با هم جایی را در غرب برای یک انتقام به آتش بکشیم و دوست سوم را در بازار سمسارهای تهران همراهی می کردم برای خریدن چند وسیله قدیمی برای یک خانه تازه…

دو صبح بیدار شدم. آب خوردم و تا پنج صبح بخش هایی از یک مقاله در مورد تاثیر رسانه بر روی تغییر عادت‌های اجتماعی خواندم. موضوعی که امیدوارم روزی برای یک تحقیق تز بهش بپردازم. وقتی خوابیدم هیچ خوابی ندیدم. هیچ خوابی! درست مثل رفتن به یک خلا بود. هفت صبح که بیدار شدم دیدم هوا مه آلود است. نه چندان سرد که بخواهی لباس کلفت بپوشی و نه چندان گرم که نیاز به سرد کننده‌ای باشد. درست همان دمایی که انگاری اگر روزی بهشتی هم باشد باید هم دمای این لحظه باشد. 

دوش گرفتم، آب نه گرم بود نه سرد انگاری دمایی بود که می خواستم. وقتی رفتم سراغ دستگاه اسپرسو ساز قرمز و کوچولو، تصمیم‌ام عوض شد. لباس پوشیدم و رفتم کافه یه دوست که برای رسیدن بهش باید نزدیک بیست دقیقه در مسیر جنگلی کنار رودخانه پوتومک رانندگی کنی، درست وسط آن هوای مه آلود بامدادی، رسیدم با یک ساندویچ بوریتو و یک کاپوچینو با نقش یک درخت کاج بر رویش به استقبالم آمد. 

بهش گفتم دیشب خواب‌ات را دیدم، دنبال وسیله در بازار سمسارها می‌گشتیم برای یک خانه تازه، گفت بلخره می‌ریم تهران.

لیوان قهوه را برداشتیم رفتیم طبقه بالا، جایی که وسط سیم های پاره و تعمیرات و نوسازی ساختمان یک مبل راحتی فیروزه‌ای، درست رنگ مورد علاقه من، رو به پنجره بود. سیگاری گیراند ولای پنجره را باز کرد، باد آرام می‌خورد به صورتم و داشت سیگار خوش‌بویش، که انگاری طعم شراب دارد، را می‌کشید. کمی حرف زدم مهم نبود در چه مورد چون انگاری دلم می‌خواست صحبت کنم، درست وقتی آن بوی خوب، در کنار بادی که به صورتم از میان پنجره هنوز مه آلود می‌خورد و من روی یک مبل خوشرنگ وسط یک ساختمان نیمه کاره نشسته بودم. 

باید برمی‌گشتم. ساعت کارم گذشته بود. داشتم در برگشت وقتی پنجره‌های ماشین باز بود و باد و مه به صورتم می‌خورد، فکر می‌کردم ارزش اش را داشت حتا نیم ساعت دیرتر برسم سر کار. 

با خودم گفتم: هی فلانی! شاید زندگی همین باشد…

«آی اگر من پیامبر می‌شدم…»

اگر من پیامبر می‌شدم به امت دستور اکید می‌دادم، می بخورند و منبر هم هر از گاهی بسوزانند، البته با رعایت اصول ایمنی، و مردم آزاری را هم تا حد این که به شوخی دستی نکشد بکنند. اگر من پیامبر می‌شدم دستور می‌دادم هر کس از امت من دینش را کسی متوجه شد از دین خارج است! چرا که در تدین اردوانی دین مثل چیز آدمیزاد می‌ماند، همه یه چیزی بلخره دارند اما دیگه به بقیه نشون نمی‌دن.دستور می‌دادم به فرزندان خود شمشیر کشی را نیاموزید زدن تار و دف و تنبور هر آلت قر بیاور دیگری را بیاموزید که جنت در انتظار شماست.

اگر من پیامبر می‌شدم امر می‌کردم هر کس به اسم دین من چیزی از شما خواست شما با دقت انگشت شست خود را در منطقه ایران و در سایر بلاد انگشت وسطی خود را بهش نشان بدهید و بفرستیدش بیاد پیش خودم. و هم چنین:وصیت می‌کردم بعد از مرگم اتفاقن یک گنبد و گلدسته درست کنند و یه ضریح شیک و مجلسی بسازند و ملت هر چه نذورات و خیرات دارند بریزن تو ضریح خودم. هیاتی را مامور می کردم که با پولش یا شراب بخرند و بر گورم بریزند و بقیه را هم به ملت خیرات کنند و بخشی دیگر را بروند لباس و کتاب و دفتر بخرند، البته الان دیگه تبلت، تا کودکی از درد نداشتن یک گوشی خود را حلق‌آویز نکند.

حالا بازم می‌خواین ضریح و گلدسته بسازین برام؟

اگر پیامبری من در نطفه خفه نشد، دستور می‌دهم در تقویم هر چی مراسم عزاداری است با مراسم رقص شکم، سالسا، بندری و سایر رقوص! تعویض کنند چرا که مگر قرار نیست آدمیزاد به دیدار معبود بشتابد؟ پس دیگه عزا واسه چی دیوثا؟در دین من عمه من قیم نمی‌خواهد، عمه شما هم نمی‌خواهد، خواهر و ننه و دختر هم، پس در این دین هر کسی زیادی ناموس پرست بود و حاضر بود گردن دخترش را قطع کند باید برود در سرزمین قزوین و برای ده سال از روی زمین برگ جمع کند! (باتشکر از همکاری قزوینی های محترم در فقره همکاری در مجازات)

در دین من اگر کسی ادعا کرد خدا بهش پیامی وحی چیزی میزی داده فورن ازش آدرس ساقی اش را بپرسید چون حتمن جنس نابی بوده. در دین من کلن من خودم به خودم وحی می کنم کسی هم از این چیزا به کسی حواله نمی ده.در دین من اگر یه روزی رای دادید و من پیغمبر شدم. نه تنها بی حجابی جرم نیست بلکه ممکنه باعث رفتن به بهشت هم بشه. در کنارش هر کی هم محجبه بود حرام است که حتا بهش نگاه چپ کنید، چرا که در دین من صفحه اول کتاب اسمانی ام نوشته:اووووی هوووشه! موسا به دین خود عیسا به دین خود…در دین من هر کی به من فحش داد و یا کاریکاتورمو کشید حتمن به خودم بگین با هم بخندیم! در دین من…

«حکایت من و اقای فروتن»

من همیشه یه اصلی رو برای خودم دارم. حتا برای شوخی کردن هایم هم سعی می کنم دست کم سه منبع مستقل و متفاوت را بیابم. صادقانه بگم نوشتن در دوره ای که روزنامه نگاری شکل و قواره اش عوض شده و روزی نامه نگاری زورش بیشتر شده و قرار است کم تر (دقت کنید می گویم کمتر نه اصلن) محوریت روزنامه نگاری بی طرف یا کم طرف ارزش باشد من با فیس بوک دو نشان می زنم. همه در فضای روزمره زندگی لحظاتم را با دوستانی که مثل دنیای غیر مجازی دارم شریک می شوم و هم سعی می کنم مدلی از رسانه فردی را دنبال کنم.
در این خصوص حتا برای شوخی کردن ها هم الگوی رسانه ای «رویترز» را در نظر دارم. در عموم موارد نقل است که اگر مادرت هم به تو گفت من مادرت هستم تایید بکن اما دست کم دنبال دو منبع رسمی دیگر هم برای تایید خبر بگرد.
در فقره آقای فروتن، که البته فقط به یک تعبیر فردی پرداختم و در واقع موضوع برای شخص من آقای فروتن نبود، من دچار یک خطای احساسی شدم. موضوع جذاب تولد دوباره یک ادم بود که می توانست در این روزها برایم مهم باشد. شاید شجاعتی که اتفاق افتاده بود برایم جذاب تراز فروتن بودنش بود.
منابع من سه دوست روزنامه نگار بودند که هر سه را به دلیل سابقه حرفه ای باور داشتم. بی شک جایی که من رودست خوردم همین جا بود. من به منبع قابل اعتماد شخصی اعتماد کرده بودم و نه منبع رسمی. این شد خطی نوشتم از تولد دوباره یک آدم و همین.
اما بحث ها که درگرفت حس کردم شاید من نباید به این بسنده می کردم. در پی اش افتادم مثل همیشه مجازیات پر شد از تایید و تکذیب و مثل همیشه‌تر کشیده شدن به حاشیه.
عده ای گفتند این جریان برای تحت شعاع قرار دادن اعدام کسی ساخته شده و باز سایبری ها را دست به هوا کردن فیل کار کرده، عده ای گفتند تکذیب شد و عده ای گفتند به شما
چه و همه این حرفا.
تا خود فروتن در حساب رسمی اینستاگرام اش گفت تکذیب می‌کند، برای جبران مافات نظرش را بازنشر کردم.
من کاری ندارم بقیه به کجای داستان الان درگیرند. کاری ندارم مهم است یا غیر مهم. کاری ندارم کار سایبری ها است یا غیره. کاری ندارم فیلی هوا شده یا نشده، من به این بسنده کردم که تولد دوباره یک ادم را گوشزد کنم، اما من اشتباه کردم. با بقیه کاری ندارم که چطور داستان را دیدند من حتا به قدر تبریک تولد هم نباید اطمینان به سورس های غیر رسمی می کردم حتا اگر از نظر من قابل اعتماد بودند.
پس:
شما با کجای داستان درگیر هستید به خود شما مربوط است، اما من برای این خام دستی عذر خواهی می‌کنم و تبریک تولد دوباره اقای فروتن را هم پس می گیرم و به خودم می‌گویم پشت دستت را داغ کن که حتا احساساتت مثل نوشابه تکان خورده به جوشش آمد دست نگه دار. به قول حضرت امام:
خفه! شاید خنده دار باشد…

«ما فقط چند عدد بودیم بر روی کاغذ…»

افتخارات جنگ همیشه برای مارشال‌ها ‌ و ژنرال ها است، سیاست مداران با صدایی رسا از فتوحات صحبت می‌کنند، فرماندهان دستور آتش می‌دهند و سربازان بدون آن که بدانند چرا روی مین تکه تکه می‌شوند و یا با یک گلوله مغزشان که هزاران خاطره خوب و تلخ را در خود دارد در کسری از ثانیه بر در و دیوار شتک می‌زند.
موج انفجار آن ها را مانند یک بیمار روانی تحویل جامعه می‌دهد که کم کم مورد تنفر همه می‌شوند. وقتی تفاله شدند در خیابان‌ها رها می‌شوند و در نهایت جایی در یک روزنامه محلی می‌نویسند، دیروز جسدی مجهول الهویه در حاشیه یک خیابان پر رفت آمد پیدا شد.
سربازها موجودات عجیبی هستند، آنها تنها کسانی هستند که گول شعار وطن پرستی می‌خورند و باورش دارند، شعاری که بعید می‌دانم هیچ سیاست مداری به آن باور داشته باشد.
سربازان می‌کشند ‌ و کشته می‌شوند، درست توسط آنهایی که نمی‌دانند چرا می‌کشند ‌ یا کشته می‌شوند. برای یک ژنرال در یک عملیات موفقیت آمیز تعداد سربازان کشته شده فقط یک عدد است: ما در این پیروزی سیصد سرباز از دست دادیم! و همین…

پ ن: عکس یک کهنه سرباز در نزدیکی لینکلن پارک واشینگتن دی سی.

ardavanart #vetrans #hopeless #Homeless #soldier #war #politics #patriot #fakeidea

«کشتی منو کوچولو!»

با پدرش کار می‌کرد. «جاش فلورس» اهل پنسیلوانیا و تازه بیست را رد کرده. پسر کم حرفی بود که تصویر روی تی‌شرت اش جلبم کرد. بهش گفتم چرا وقتی می‌کشن باید لبخند زد؟گفت برای شما سفیدا مگه مهمه ما لبخند بزنیم یا اشک بریزیم؟گفتم من از «پس کله قرمز» فقط رنگ پوستشو دارم. من از جایی میام که وقتی قرار مردم کشته بشن هیچ کس ازشون نمی‌پرسه فقط وقتی به خودشون میان که می‌بینم وسط خیابون ولو شدن و یه گلوله تک تیر انداز مغزشون رو پاشیده به ویترین مغازه پشت سرشون.

بهش می‌گم روزنامه نگارم که برای خرج درس و زندگی همه کار می‌کنم جز آدم کشی و مواد مخدر! پدرش هم شبیه خودش است اما کمی کوتاه تر همین طور گرد و تپل و مهربان، بنده در زندگی آدم تپلی نامهربان ندیدم شمارو نمی دونم، به صحبت ما می‌پیوندد. می گوید لاتینو تبار است. سال‌ها است این جا کار می‌کنند. پدر درس و مدرسه را در همان دبیرستان رها کرده و رفته کارگری اما تلاش کرده، به قول خودش از کارگری و زمین شویی نجات پیدا کند و الان «پادشاهی می‌کند»، توانسته یه ماشین بزرگ بخرد و در یک شرکت حمل نقل کار بگیرد.

اما پسر هم ظاهرن وضع بهتری نداشته. دبیرستان را که تمام کرده دیگر شرایط مالی اش اجازه نداده. عاشق حقوق است اما فعلن شاگرد پدر است. می‌گوید با خودش شرط کرده پنج سالی کار کند و بعد برود پی مدرسه وکالت. می‌گوید: بخش عمده‌ای از مردم آمریکا را مهاجرین لاتینو تشکیل می‌دهند اما همیشه آن ها باید سکوت کنند چون حقی ندارند. آن‌ها همیشه یک اشکالی در بودنشان هست که اگر پلیسی یا کسی بخواهد به آن‌ها «گیر» بدهد بلخره یه دست آویزی پیدا می‌کند برای همین آن‌ها آموخته اند که سکوت کنند. در برابر صاحب‌خانه، در برابر صاحب کار، در برابر پلیس در برابر همه پس کله قرمز‌ها! جاش از انتخابات آمریکا می‌گوید. از این که برایش هیچ حزبی مهم نیست چون در نهایت لاتینو ها در آمریکا حقی به این معنا ندارند. می‌گوید از ترامپ عصبانی است اما با سیستم انتخابات در آمریکا موافق نیست. دو حزب و تمام!فکر می‌کند شاید بتواند روزی حقوق‌دان بشود و برای آمریکایی های لاتینو تبار کاری بکند و یک حزب از لاتینو ها راه بیاندازد که بشود حزب سوم…

«یاس فلسفی به ساعت ۴:۵۶ دقیقه عصر»

می‌دونم که شما با جناب «گری» آشنایی دارید. رفیق گرمابه و گلستان من که هم رفت و روب می‌کنه و هم احوال می‌پرسه، هم گاهی می‌شینه درد و دل می‌کنه برام. همون جارو برقی رباتی خودمون رو عرض می‌کنم که اسمش گری است. 

گری عادتشه که هر روز صبح راس ساعت ۸ شروع می‌کنه به جارو کردن خونه، ماجرا از اون جایی شروع شد که حدود بیست روز پیش درست ۸:۲۴ دقیقه صبح بیدار شدم حس کردم یه چیزی کمه!

واقعن چی کم بود؟ 

خب گری دیگه خنگول! گری اون روز صبح ساعت هشت شروع نکرد به جارو کردن. من دیر بیدار شده بودم و گفتم عصر می‌رم یه سر بهش می‌زنم. شورت و جوراب پوشیده نپوشیده دویدم تو ماشین و دبرو سر کار. دو سه روزی سرم به کار دنیا بند شد. خلاصه ما بدو دنیا بدو، دنیا بدو ما بدو، چند روزی بعد  یه بار زیر دوش یادم آمد، راستی گری کو؟

رفتم دیدم روی محل استراحتش که شارژرش هم هست نیست. یعنی گری اصلن بعد اون روز صبح ساعت ۸:۲۴ دقیقه که من بیدار شدم و صداشو نشنیدم که دور و بر تخت ول بگرده و چه چه بزنه دیگه هیچ وقت جارو نکشیده بود. چون اساسن گری نبود.

گفتم بعدن می‌یام پیداش می‌کنم. اما بعدن شلوغ تر از قبلن شدم. گاهی یادش می‌افتادم اما بعد کم کم حس کردم خب! اوکی حالا بذار خونه یه خورده هم بی گری بمونه مگه چی می‌شه؟

روز یک‌شنبه نهم آگوست فکر کردم چند وقته صبح‌ها دیگه خوب بیدار نمی‌شم. یعنی می‌شم اما سرحال نیستم. کف زمین پر شده از پشم‌های خودم. انگاری موج می‌زنه، همیشه برام سواله من چرا این همه پشم دارم، یه عالمه هم حشره مرده و مومیایی شده و مونده و نیم‌خورده روی زمینه. به خودم گفتم: کاپیتان امروز روز رفت و روبه. جارو دست گرفتم همین طور که داشت عربده می‌زد و من تکون تکونش می‌دادم یاد این افتام که یاد ایام یه کسی این روزها خیلی خالی.

اما کی؟

گرررررری. 

من اصلن حواسم نبود از اون عصری که خواستم بگردم دنبال گری نزدیک به نوزده روز گذشته اوه نوزده روز؟ جاروی عر عرو رو درست وسط حال ول کردم و رفتم دنبال گری. نبود! یعنی هر سولاخ سنبه ای رو گشتم نبود. گری نبود! 

فکرم به هزار جا رفت. حتا صاب خونه رو تجسم کردم یواشکی، با از این چشم بندها که می‌زنن به صورتشون، یه روز گری منو آمده انداخته تو کیسه و ورداشته برده یه جا داده دست قاچاقچی های جاروهای روباتی داده که ببرنش مکزیک بازار برده فروشا، یا مثل «کروئلا» تو کارتون صد و یک سگ خالدار همه گری های منطقه رو شبا می‌ره می‌دزده و می‌بره از پوست شون پالتو با پوست جاروی رباتی درست کنه. 

تصمیم گرفتم آمارها رو چک کنم. نقشه منطقه رو پهن کردم و گزارش های پلیس رو که در طول سه ماه گذشته آیا گزارش مشکوکی در خصوص گم شدن جارو برقی‌های روباتی در منطقه داده شده یا نه. بعد رفتم سراغ این اپ های دست دوم فروش‌های محله، یکی دو تا دیدم جارو رباتی برای فروش گذاشتن. فکر کردم باید یه پیام آبکی بزنم که آره من یکی از اینا می‌خوام بخرم و اینا…

بعد ببینم شاید یه شبکه قاچاق این جاروها داره اونا رو برده وار در بازار می‌فروشه. اما خب موفق نبودم شاید سوالمو بد طرح کردم. به یکی شون زدم ببین من دنبال یه دزد می‌گردم که جارو روبات هارو می دزده مثل یه بچه دزد عوضی و بعد می فروشه این ور و اون ور، تو نمی شناسی؟

خیلی کوتاه جواب داد:

بچ!!

شماره تلفن یه فالگیر رو داشتم گفتم شاید بتونه کمکم کنه. اما چطوری باید توضیح می دادم؟ دیدم بهترین راه اینه نگم اون گری یه، یعنی بگم گری یه اما نگم گاری جاروه. تا زنگ زدم گفت دنبال چی می‌گردی گفتم دنبال گری!

گفت ببین برو عمه ات رو سیاه کن! 

راستش من عمه ام رو دوست دارم و اصولن رو مون اونقدر بهم وا نیست که برم سیاه اش کنم، برای همین از این بخش هم گذشتم. خلاصه دیدم شاید بهتر باشه خونه رو دوباره بگردم. پس این بار سعی کردم دقیق باشم. توی یخچال، توی کابینت، ماشین رختشویی، جای سیب زمینی و حتا کوله پشتی‌هام که یه کلکسیون هستن. باور می‌کنید حتا توی اسلات کارت حافظه دوربین رو هم گشتم و نبود؟

چرا گری رفته بود؟

این سوال فلسفی بود که پس از این همه گشتن و زنگ زدن و شک کردن از خودم پرسیدم. صاب خونه در زد که آقا فلان چیز داری؟ بهش گفتم:

گری با تو راحت زندگی می‌کنه؟

یه نگاه کرد گفت ببین من فقط یه دوباری تو خیابون با یارو قهوه خوردم، زندگی نمی کنه با من، بی خیال! ببین  بین خودمون بمونه لطفن، راستی این ماه اجاره هم خیلی مهم نیست… 

فقط ببین تو یقین داری اسمش گری یه؟ آخه رو تیندر یه چی دیگه بودهااا…

باید از طریق دیگه وارد می‌شدم. حس کردم بیست روزه بدون گری صبح ها دیر بیدار می‌شم. راس ساعت هشت منتظر صداش بودم. با این که از شش تو رختخواب چرخ خواب! می‌زنم اما گری باعث بیدار شدنم بود. گری زیر پام می‌پلکید، گری  بود وقتی فیلم نگاه می‌کردم زر زر جولان می‌داد.

گری بود که یهو می‌آمد بهم زل می‌زد. گری بود گم می‌شد صداش در میاد تا پیداش کنم. گری بود یه وقتایی ذهنم می‌رفت پی حال بی ربط، می‌آمد جلو ادای جارو برقی دیونه‌ها رو در می‌آورد. شاید رفته؟

خوب من به بودنش اونقدر عادت کرده بودم که گری گری نبود، یه بخشی از وسایل خونه بود. فک می‌کردم بود و نبودش خیلی مهم نیست اما الان که می‌دیدم پشم کف زمین مثل غبار حرکت می‌کنه، حشره مرده و نیمه مرده و در حال مردن داره از در و دیوار بالا می‌ره ،تازه صبح‌ها هم کلن تو باقالی‌ها بیدار می‌شم فهمیدم گری بخشی از زندگی بود نه بخشی از لوازم خونه!

درست راس ساعت ۴:۵۷ دقیقه احساس یاس فلسفی بهم دست داد. 

یه بار دیگه افتادم به جون سولاخ سنبه‌ها، این بار رفتم زیر مبل و تخت و در یک حرکت دیدم که یکی از مبل های تک نفره سنگین تره!

واتسن!

اره سنگین تر بود. اما زیرش چیزی نبود. یه دور دیگه زدم اما واتسن این واقعن سنگین بود، حس شرلوک هلمز داشت مثل کرم تو مغزم وول می‌خورد. چپه‌اش که کردم دیدم گری بین دو پایه زیر مبل گیر کرده. آیا این یک انتخاب فیلسوفانه بود؟ سوالی بود که گری بهم جواب نداد. شستم‌اش و آشغالدونیشو تمیز کردم و یه اسپری ضد عفونی به همه جاش زدم و بردم گذاشتم روی پایه شارژدونی‌اش. دو دقیقه نفس در سینه حبس کردم. اما یهو یه صدا آمد:

دارم شارژ می‌شم!

خب گری داشت شارژ می‌شد. یعنی گری داشت برمی‌گشت. یعنی گری از فاز نیهیلیستی خارج شده بود. 

سه روزه صبح‌ها به موقع، قبل گری بیدار می‌شم. راس ساعت هشت صداش می‌آمد: به جارو کشی شروع شد! درست مثل روزهای قدیم. می‌رم حموم پشت در حموم می‌پلکه، دارم می‌رم بیرون هنوز داره کف خونه رو جار می‌کنه…

با خودم فکر کردم ماها همه مون یا گری داریم یا گری هستیم. حواسمون باشه گری‌مون، گری‌شون تبدیل به یه بخشی از در و تخته و مبل و لیوان نشه. 

اما سوتین…

سوتین؟ فک کنم این سوتینه مال این قصه نبود یا بود؟ احتمالن اشتباهی قاطی این داستان شد. ولش کنیم خوب مامان چطوره؟

«خفاش نیمه شب»

(۱)

ساعت دو صبح بود، من تو خواب می‌شنوم، صدای پر زدن می‌شنیدم. چشم باز کردم دیدم یه خفاش تو اتاق خوابم از یه طرف داره به طرف دیگه اتاق بال بال می‌زنه، بی اختیار یاد داستان های کافکا افتادم. فکر کردم یه توهمه اما یه خفاش بود یه خفاش واقعی که طول بال‌هاش شاید چهل سانتی می‌شد. چراغ رو روشن کردم گم شد. تا ساعت پنج و خورده ای صبح دنبالش می‌گشتم نیافتمش. نمی‌دونم دقیقن تو اتاق خواب من چه غلطی می‌کرد!

(۲)

درست پشت در نشسته بود روی پرده! محترمانه و در یک حالت تواضع و فروتنی. انگاری منتظر ورود من بود. یه جورایی کار منو راحت کرده بود. از صبح نگران بودم که اگر رفته باشه یه سولاخ سنبه‌ای بمونه و نیاد بیرون گشنه و تشنه بدبخت می‌میره. اما خودش فکر میکنم قصد همکاری داشت. یه خفاش تپل مپل که هی کله اش رو تکون می‌داد. حالا پشت در نشسته بودم داشتم روش های دستگیری خفاش رو می خوندم. یه نیم ساعتی مجبور شدم سه تا مقاله بخونم. کلن نظر همه شون این بود که خفاش‌ها خیلی هم بداخلاق نیستن! یه جورایی کمتر دلخور و عصبانی می‌شن و معمول به آدم حمله‌ نمی‌کنن. مقاله نوشته بود بهترین راه اینه که یه جعبه بندازین روش. حالا من جعبه رو چطوری باید می‌نداختم پشت پنجره روش؟اینطوری نمی شه، رفتم دیدم بهترین راه گرفتن اش با دست است.

یه مقاله‌ی دیگه‌ای نوشته بود که اینا یهو نمی‌پرن تو بغل آدم. دستکش پیدا کردم و رفتم سراغش. یه ده دقیقه‌ای طول کشید درو آروم وا کردم مزاحم خلوتش نشم. همون طوری که مقاله نوشته بود خیلی هم دلخور نشد. خلاصه در یک عملیات پلیسی، جنایی، سکسی با یه جعبه یه بخشی اش رو گرفتم و بعد با دست بغلش کردم! یعنی گرفتمش. خیلی جیغ می‌زد فکر کردم بدبخت داره می‌میره اما سیاه بازی بود. بردمش تو حیاط زیر یه درخت ولش کردم. اخه همون مقاله‌ نوشته بود باید زیر درخت ولش کنید که بتونه بره لای شاخه ها به چیل کردن ادامه بده. به هر روی دوستان ممنونم از همراهی ها امشب متاسفانه بی خفاش می‌خوابیم. ببینم امشب چی قرار بیاد تو اتاق خواب!

پس نوشت: وسط هاگیر واگیرا دختر جنگل زنگ زده که:بابا! خیلی مراقب باشین آخه خفاش پستون! داره!من 😒 خفاش😏 دیبا 😳

«مسیح به روایت لوقا»

پدر!

آن‌ها را ببخش چرا که نمی‌دانند چه می‌کنند…

آخرین کلمات مسیح به روایت لوقا

درست مثل مسیح بود. انگار بر صلیب خوابیده بود. در میان هیاهوی شهر با چشمانی بسته.

تصویرش ساعت‌ها در ذهنم ماند…شاید مسیح بود.

واقعن آن‌ها نمی دانند چه می‌کنند؟

In Luke: «Father, forgive them, for they know not what they do» «Truly, I say to you, today you will be with me in paradise (in response to one of the two thieves crucified next to him) «Father, into your hands I commit my spirit»


#ArdavanArt

«وقتی چیز فورد درس زندگی به من داد!»


نمی‌دونم شما هم مثل من هستید یا نه، اما من تا یه ماشین می‌خرم اول باید به اجدادش وصلت کنم. دفترچه‌های راهنماشو بخونم، همه کلید و دکمه‌هارو بزنم. خلاصه باید از کاربراتورش برم تو، البته ماشین‌ها سال‌هاست دیگه کاربراتور ندارن، از اگزوزش بیام بیرون و شیر سماور و این حرفا.داشتم در وضعیت سیخ سقلمه زدن به ماشین تازه بودم که به یک بازی با مزه بر خوردم. در ماشین های فورد یه سیستم وجود داره که بهش می‌گن «My Key» در واقع مای کی یه جور تنظیمات است که شما روی ماشین تون ست می‌کنین تا وقتی ماشین رو بچه تخس تون برداشت نره دنبال لات بازی. من که هیجان زده از جریان این تنظیمات بودم هر چی رو می‌تونستم خودم به دست خودم محدود کردم.
سرعت ماشین بالاتر از شصت مایل نره، صدای پخش ماشین از سطح ۱۴ زیاد تر نشه، تمام مسیرهایی رو که یک روز رفتم ضبط کنه، به محض افزایش سرعت از ۴۰ مایل شروع کنه مثل بچه نق نق کنه تا سرم رو بخوره، ویراژ بدم بهم هشدار بده و این مسخره بازی ها دلیلش هم خیلی ساده بود به نظرم چیز پیچیده‌ای نبود برداشتنش و ارزش داشت ببینم این سیستم که ننه باباها می‌تونن ماشین دست بزغاله‌های پر شور بدن چطوری کار می‌کنه. ست شد و ماشین دو بار سوال کرد که تو یقین داری که می خوای یه کلید بذاری روی معامله ات؟ زدم اره ه ه بااااخب، ست شد و بعد رفتم تو بزرگراه تا گاز دادم شروع کرد به بوق زدن، آمدم خط سرعت رد کنم دیدم سرعت ماشین از ۶۰ تا بالا نمی‌ره ملت پشت سر دارن سلسله جنبان ما می‌شن. گفتم یه خورده عربده های آقای مارک نافلر گوش کنم حالم بهتر بشه دیدم کلن یه چیزی مثل صدای چس ناله از توی پخش می‌یاد. به قول یارو ارمنیه گفت: این چیز مارو بده ناخاستیم!-دیدم کلن آپشن کلید من! مثل یک وحی الهی محو شده. هر چی گشتم دیدم اپشن اش کلن حذف شد. بدبختی شروع شد. هر کار می‌کردم به همون وضعیت جهالت و ضلالت برگردم نشد که نشد!شب نشستم وسط درس و مشق و کار، یوتیوب دیدن و خوندن در مورد این «کلید من». تازه فهمیدم خودم با دست خودم چیز کردم به روزگارم. یکی نوشته بود باید باطری ماشین رو قطع کنی، یکی دیگه زده باید با یه دست خاموش کنی با یه دست قفل رو نگه داری، یکی دیگه زده بود باید هم زمان از پنجره بپری بیرون با عملیات ژانگولر بپی تو و توام دکمه رو بزنی تا کلید خنثی بشه. نشدنشد نشدیکی هم گفته بود که بدبختی رو با رفتن به نمایندگی فورد و ریست کردن کامیپوتر ماشین و پرداخت ۴۰۰ دلار از روی زندگی اش کم کرده.با خودم فکر کردم این کلید منه یا کلید فاکینگ  قفل بخت منه؟-هر کار کردم این قفل از رو بخت و اقبال من بلند نشد که نشد یعنی مثل یه شتر چمبره زد رو ماشین منو خود من شدم این قفل زده های بدبخت که ترشیده می‌شن و کلید بخت شون افتاده دست جادوگر شهر اوز. یه شب نشستم با خودم فکر کردم غیر ممکنه این راه حل نداشته باشه. بعد فکر کردم خوب خنگول! تو برای این که بچه ات رو نذاری تند بره خوب با کلید دوم باید بری وا بشه چون کلید اول که به طبع دست اون توله سگه. صب زود خروس خون با کلید دوم رفتم تو ماشین بدون ژانگولر و قشنگ اپشن کلید سگ توله من! دوباره روی صفحه شخمی آمد. یک بار زدم کنسل و بدون هیچ پرسش و پاسخی شدم مثل برده‌ای آزاد که در فیلم «جنگو» در کنار می سی سی پی یارو آزادش کرد رفت.-اما عزیزان من، ما از این داستان چند نتیجه مهم شیری و اخلاقی هم می گیریم:- آدم بدون این که بفهمه عمده قفل‌های ناجور رو خودش به زندگی خودش می‌زنه حالیش نیست بعد می‌گه کون کارخونه فورد کجه!- وقتی قفل می‌زنه هم به جای فکر کردن هی زور می زنه یه چی رو فشار بده یارو دست بر داره. اونم بدتر یه چی دیگه تورو فشار می‌ده در حالی که این وسط‌ها خیلی ها تخم مرغ دلشون! همین طوری به دست روزگار ترکیده.- آدمیزاد به جای امیدواری و یافتن راه حل می‌افته آدم پی جن گیری.- در نهایت درمان دست خود آدمه به جای یوتیوب و این کاف سین شعرا بشین یه خورده از مغزت استفاده کن. -این بود درسی که من از سیستم «کلید من» در فورد گرفتیم. تا گفتاری دیگر بدرود. بچه اون پایین چیه تو داری فشار می‌دی؟ ولش کن له اش کردی…

«نقطه اشتراک منو اون: ماشین پلیس!»

۱
از اون جایی که من بلخره یه چیزایی رو باید امتحان کنم که نکرده از دنیا نرم، چندی پیش ماشینم رو که فروختم تا آمدم بجنبم خوردم به داستان کرونا، نشد یه ماشین عجیب غریب بخرم. در واقع من ماشین اسبقم یه مرسدس بود که بسیار هم دوستش می‌داشتم اما چون سال ۲۰۱۹ قرار شد دور آمریکا خونه درختی مو با ماشین خِر کش کنم و هزینه بنز برای این کار خیلی زیاد می‌شد یه دونه تراک خریدم، ماها بهش می‌گیم وانت، یک فورد اف-۱۵۰ خریدم که با اون وانت و ریخت من درست شدم مثل این پس کله قرمزای آمریکایی وسط صحرای آریزونا، اما بعد که سفر تمام شد و برگشتم به زندگی عادی دیگه تراک سوار شدن وسط مریلند مثل فیل سوار شدن وسط بازار مسگرای اصفهون بود.

۲
تا فروختیم اون لگن رو کلن دنیا تپید و کرونا شد دامادمون، شاید خنده دار باشه بگم چطوری فروختمش، یه بار تو یه پارکینگ وایستم از بست بای یک چیزی بخرم یارو خارت کوبید بغل ماشین ما، بعد آمدیم پایین به پاچه ورمالیدن و اینا که طرف گفت ماشینت مال من! هیچی همونجا ماشین رو ورداشت رفت. حالا مفصله داستان.
بعد هم دست بر قضا تا کرونا یه خورده دیگه شل کرد و کشید یه نموره از ملت بیرون باز رفتم تو کار خریدن ماشین. آخه تو مدت کرونا یک ماشین فولی پلاتینیوم رو می تونستم اجاره کنم به روزی هفت دلار! تازه منت هم می‌ذاشتم اما دیدم کم کم هوا پسه باز داره اوضاع قیمت می‌کشه بالا.
من از اون جایی که متخصص یافتن اجسام، اشیا، آدم ها و اعمال غیر عادی هستم. یه روز یه ماشین خریدم که یه نموره ماشین پلیس بود!
بله، من به یک فقره ماشین پلیس مخفی وصلت خوردم. این ماشینه چیز بدی نبود خداییش. ماشین های پلیس آمریکا معمولن یا «فورد» هستند یا «داج» این یکی یه داج چارجر بود که به اصطلاح پکیج پلیس روش بود. این ها به سفارش پلیس آمریکا ساخته می‌شن و دقیقن بهش می گن پلیس پکیچ، رینگ های فولادی و عریض تر، دیسک ترمز حدود ۳۰ میلیمتر پهن‌تر، سیستم تعلیق ماشین بهینه شده و در نهایت ماشین با یک کیت کامپیوتری به قدرتش ۲۵ اسب بخار اضافه می‌شه.
خلاصه وسوسه شدم و گفتم یه خورده سوار ماشین پلیس بشیم ببینیم چه مزه می‌ده. ناگفته نماند که این ماشین ها معمول توسط دپارتمان پلیس بعد از یه مدتی به حراج گذاشته می‌شه. این دسته بیل نازنین ما دستی به سر و گوشش کشیدیم شد یه فقره ماشین ضایعه! جدی جدی پلیس مخفی شخمی طور.

۳
به این جاش فکر نکرده بودم. بغل هرکی وایمیستادم طرف می‌گرخید، پشت هر ماشینی تو بزرگراه می‌افتادم فوری راه باز می‌کرد. دیگه داشته باشید که جلو استارباکس وایستاده بودم، آمدم راه بیوفتم پسره پلیسه از ماشین پیاده شد ماشین دیگه رو نگه داشت که رد بشم تازه دستم تکون می‌داد!
دیدم زیادی داره زاغارات می‌شه، خوب یه جورایی بد هم نبود اما صادقانه بگم از این حس مردم خوشم نمی‌آمد. تا این که خوردیم به جریان اعتراضات خیابانی واشینگتن و گزارش های این اعتراضات و رفتن وسط مردم و تجربه شیرین حمله ملت به ماشینم.
اولین تجربه بلوغ رو تعریف کنم، داشتم سر چهارراه عکس می‌گرفتم تا نصفه هم از ماشین بیرون که یه گروه آفریقایی آمریکایی با یه ماشین پیچیدن روبروم تا دستی تکون دادم که هی بچه‌ها دمتون گرمو اینا، دیدم با یه فقره «مادر فاکر» لعاب دار استقبال کردن ازم، یکی شون داد می‌زد که این عوضی «پلیس مخفیه» اون جا بود که این عوضی فهمید عجب ترررری زده!
آخه الاخ، ادم با این ماشین می ره وسط جمعیت معترض؟ خلاصه کاينات یه حال مخصوص داد چراغ سبز شد تا اونا دور بزنن بنده برای حفظ باسنم چنان پیچیدم و در رفتم که پشت سرم گرد و خاک شد.
شب هم آمدیم ماشین ورداریم دیدیم شعاع معترضین افزایش یافته و ماشین من افتاده وسط زمین‌های پسته آقای هاشمی رفسنجانی، دو تا از عزیزان معترض به ابعاد دو متر در دو متر در یک متر کنار ماشین وایستادن خف کرده. بماند با چه کلکی با مدد رفیق جانمان از مهلکه فراریدیم آقا فراریدیم!
۴
بعد دیدم عجب خبطی کردم. راستیتش مهم نبود ماشین رو آتیش بزنن چون بیمه داشت اما نگرانیم این بود وقتی آتیش می‌زنن خودم توش جا مونده باشم!
یه مدتی با ماشین استاد رفتیم گزارش و خبر و این ماشین تابلو رو بایگانی کردیم، بعد حس ملت به ماشین پلیس، از جمله خود من که نا خودآگاه بخش فحش و حواله خارماطور مغزم فعال می‌شه، میلم رو به سوار شدن این رخش با موتور تقویت شده و ترمز های میخ روز به روز کاهش داد به حدی که «طبیعت بهود افسرده‌هی».
تصمیم گرفتم بفروشمش، درست وقتی ساعت ۱ نصفه شب روز پنجشنبه از خواب پریدم، یه تبلیغ آنلاین گذاشتم و ساعت هشت صبح دیدم ۱۲۴ تا پیشنهاد گرفتم.
نقطه اشتراک تمام این درخواست‌های خرید یک چیز بود. همه پیشنهاد دهنده ها آفریقایی آمریکایی بودند.
با اشکال مختلف، یکی عکس پول‌های نقدش رو فرستاده بود، اون یکی موتور خفن داشت پیشنهاد کرده بود عوض کنه، یکی دیگه می‌گفت بیا من پولشو ماهیانه از خودش در میارم ولی سه برابر قمیت بهت پس می‌دم!
خلاصه من از تعجب شاخ در آوردم که این ماشین مضحک چیش برای این ها جالبه.
۵
ساعت سه بعد از ظهر روز پنجشنبه بلخره یکی شون از یه شهر دیگه خودش رو رسوند. با سه نفر قرار داشتم که هم زمان آمدند، تو پارکینگ کم مونده بود بزنن همو. من قول داده بودم و اولی قرار شد ماشین رو برداره. دو تای دیگر حاضر بودن بالاتر از قیمت بدهند. اما من می‌دونید که به قول خیلی حساسم.
برام عجیب بود. از پسر که خریدار بود پرسیدم چرا این ماشین برات اینقده جالبه؟ گفت چون ماشین پلیسه!
ظاهر امر برمی‌گرده به یه موضوع درونی و رنج کهنه‌ای که رنگین پوست‌ها از پلیس دارند. یه جورایی سوار شدن ماشین پلیس یه حس انتقام گرفتن بهشون می‌ده. پسره دیگه می‌گفت:
مزه داره پشت فرمون ماشینی بشینی که قبلش مجبور بودی پشت نرده‌های توری مثل قفس رو صندلی عقب بشینی…
پسرک ماشین رو که ورداشت شیشه رو کشید پایین و گفت:
حالا تو چرا ماشینت رو فروختی؟
گفتم:
چون ماشین پلیس بود!

«در باب دنبلان‌های بهشتی و حوریان عرق خور»


روایت است کسانی که برای مزه آرق دنبلان می‌زنند نه تنها راست بدون پرسش و پاسخ به بهشت می‌روند بلکه در بهشت دست رسی شان به درخت‌های دنبلان همیشه آزاد است. راوی می‌گوید، هر چه در بهشت دنبلان کباب کنید باز سبز می‌شود و عرق که می‌خورید دایم مست هستید اما هیچ وقت «هنگ اور» نمی‌شوید.

فرشته‌گان در برخی موارد همیشه دم دست هستند تا دنبال را خودتان «از روی شاخه» بچینید!گفته شده است دنبلان را که تازه تازه از روی شاخه چیدید حتمن باید با «لیموی تازه» میل کنید، لذا فرشتگانی هم هستند که هی جلوی شما ویراژ می‌دهند تا لیموی تازه را از سر شاخه شان بچینید…آقا بهشت عجیب همه چیش سر حساب کتابه! باید یه ریسرچ کنم ببینم چی بخوریم و چه کنیم که اون جا می ریم تو کار حوری خوری و دوش عسل گرفتن و پستون دو نبش و اینا بیوفتیم.

حق دارن ملت می‌رن عملیات انتحاری که زررررت برن بهشت. حق دارن آقا حق دارن.

«قبل کرونا اول ببین شیر فاسد نباشه»

پنهان نباشه از شما یه بیست روزیه همش فکر می‌کنم یکی از علایم مهم کرونا رو دارم. یعنی از وضعیت استراتژیک «تبر بیار خوردش کن» رسیدم به موقعیت اسفبار «قاشق بیار سوپش کن» که خودش یه معضل کوویدی به حساب می‌یاد. خلاصه هی گفتم بابا پس چرا تب نمی کنم چرا عرق نمی کنم چرا پشمام نمی‌ریزه. امروز به کشف مهم کردم. یه اسپرسو ماشینی دارم، فقط به خاطر رنگ قرمز خون خری اش خریدم، که همیشه یه شیری گرم می کنم و بعد یه اسپرسو مثل متجددهای غرب زده می‌زنم. وقتی دقت کردم دیدم ته قهوه که می رسه یه چی تو مایه‌های خمیر میاد بالا و به زور می‌زنه بیرون که فکر می‌کردم از کیفیت شیریه که می‌ذارم خوب بچرخه و داغ بشه. با خودم می‌گفتم لابدخیلی مایه داره برای همین این طوری غلیظ می شه. امروز صب دیدم دیگه قهوه اصلن بیرون نمیاد که هیچ یه چیزی تو مایه خمیر پیتزا ته لیوانه.بعد فهمیدم ظاهرن ما بیست روزه شیر فاسد می زنیم تو قهوه مون بعد گردن کرونا می‌ندازیم! زندگی هر روزش یه درس تازه است…

«نقش لبو در صحنه جرم»


یه زنگ تفریحی وسط درس خواندن دادم و رفتم ادای این سالم خورا رو در بیارم. یک بسته کنسرو لبو در آوردم بریزم تو یه ظرف بذارم بغل دستم رو تختی که هم ولو می شم و هم درس می‌خونم، همون تخته که قیژ قیژ می کنه بله همون، در قوطی از دستم در رفت تمام جلوی لباسم پر شد از رنگ قرمز آب لبو، لباسم مچاله کردم انداختم جلو حموم آمدم ظرف رو بردارم دیدم تمام دیوار یه طرف آشپزخونه انگاری مثل خون کسی که با شمشیر بزنن آب چغندر پاشیده.

گفتم ولش کن، راه افتادم به سمت تخت دیدم یه عالمه هم روی زمین از این خون لبو ریخته بوده من ندیدم رد پای خون آلودم تا نصفه را که هنوز کف پام بوده علامت گذاشتم. بازم گفتم ولش کن، گذاشتم ظرف رو روی تخت رفتم یه چنگال بیارم با باسن پریدم روی تخت، درست مثل این کارتون فوتبالیستا هنوز نیمه راه هوا زمین اسلومشن دیدم زرشک! کاسه لبو رو تخته! از این جا صحنه رو حرکت آهسته تجسم کنید. من به تخت نزدیک می‌شم با دهن وا و ظرف لبو اول مثل فنر پریده هوا بعد یه آفتاب بالانس زد و وقتی می رفت به سمت مهتاب بالانس لبو ها پاشید بیرون و آب لبوها هم شروع کرد با یه حرکت دورانی روی تخت و تلوزیون و دیوار آینه شتک کردن.

خوب من راستش چون آدم مصمی هستم بی خیال شدم نشستم به سابمیت کردن پروژه، حالا دارم دور و بر رو نگاه می‌کنم یاد این فیلم‌های کارآگاهی می‌افتم. جلوی حموم لباس خون‌آلود قاتل، زمین رد پای خون آلود، دیوار اشپزخانه و کارد خونین و تختی که قاتل ضربه آخر رو زده به مقتول و خون پاشیده به در و دیوار! یعنی شما می دیدید این صحنه باور می‌کردین به قول اون جوکه من تو کمد اتاق خواب منتظر رسیدن اتوبوس شرکت واحدم؟

وقتی می‌گم همون چیپس و موسیر و یه ته استکان عرق شما می فرمایید آدم باید سالم زندگانی کنه.

«فرهاد تنها بود پر از درد»

هر بار چیزی از فرهاد می‌بینم و یا می‌خوانم غم به دلم چنگ می‌اندازد. ظلمی رفت بر فرهاد مهراد که همیشه مثل یک زخم بر صورت جامعه هنر ایران باقی می‌ماند.
فرهاد مهراد و فریدون فروغی نماد موسیقی اعتراضی بودند که تمام قد بعد از انقلاب اسلامی در ایران خفه شدند. انگار اعتراضی که نانش را جمهوری اسلامی خورد ترسش باعث شد که نگذارند اشتباه دوران شاه دوباره تکرار شود. آن ها این دو را شکستند تا صدای اعتراضی دوباره نباشند.
فرهادی که به هر مناسبت قد و نیم قد «والا پیامدار» ش را تلویزیون دولتی پخش می‌کرد اما خودش سال ها خانه نشین شد تا صدایش از نفس بیوفتد.
من و خیلی ها مثل من کودکی را با گنجشگک اشی مشی به یاد می‌آورند، نوجوانی را با یک شب مهتاب گذراندند و این روزها با حسرت حکایت کهنه ظلم مرور می کنند:
ای کاش آدمی وطنش را هم چون بنفشه ها با خود ببرد هر کجا که خواست…
 
635329044295018031

«ما هنوز رویاهایی داریم»

جیمس متیس در صحبت‌های اخیرش اشاره درستی به نقش آقای ترامپ در
ایجاد و تداوم این اعتراضات اخیر دارد. آقای متیس تاکید می‌کند که روشی که رییس جمهوری پیش گرفته است موجب رویارویی مردم آمریکایی با یک دیگر خواهد شد. او در بیانیه اخیر خود تاکید می‌کند: «دونالد ترامپ اولین رییس جمهور در طول زندگی من است که سعی نمی کند مردم آمریکا را متحد کند و حتا وانمود نمی کند که تلاش می‌کند. درعوض او سعی دارد در جامعه شکاف ایجاد کند.»
این اشاره درستی است. در طول سه سال گذشته رییس جمهوری بر خلاف گذشتگان تلاشی برای ایجاد وحدت ملی نداشته است. او با اظهارات نا به جا، برخوردهای لحظه‌ای و احساسی و اظهارات بی پایه در بسیاری از موارد شکاف و تقابل را در جامعه آمریکا که یک جامعه متنوع است را افزایش داده.
امروز آن چه که در خیابان می‌بینید فقط ناشی از اعتراض مردم به قتل یک آفریقایی آمریکایی به دست یک پلیس تند خو نیست، این اعتراض به رفتارهایی است که در طول این سال ها با مهاجران تازه شده است، با جامعه اقلیتی قومی و جنسی و اعتقادی شده است. این اعتراض به کاهش امید در جامعه است.
وقتی شما در یک جامعه احساس نا امنی را افزایش بدهید در واقع این شرایط را فراهم کردید که امید هم در جامعه کمرنگ شود. یک فرد نا امن و نا امید در عمل رفتارهایی خواهد داشت که غیر قابل پیش بینی است.
در نهایت چنین جامعه‌ای وقتی مجری قانون را حامی خود نمی‌داد، وقتی آینده مناسبی را برای خود و فرزندانش نمی‌بیند، وقتی هنوز مورد تبعیض قرار می‌گیرد پس به خیابان می‌آید.
این اعتراضات نقطه عطفی در تاریخ آمریکا است. مردم آمریکا برای بسیاری از آرزوهایشان مبارزه کرده‌اند. اینک نیز مبارزه می‌کنند چون آمریکا کشور همه آنهایی است آنرا ساخته‌اند.
از کارگران رنگین پوست زمین های کشاورزی در حاشیه می‌سی‌سی‌پی تا دانشمندان مهاجر، تا کسانی که بدنه علمی و دانشگاهی این کشور را حفظ کرده‌اند. فراموش نباید کرد:
«I Have a Dream»
گفتگویم در برنامه تلوزیونی همراه خانم معمار صادقی.
Screen Shot 2020-06-05 at 5.17.10 PM

«همه ما باید احساس تنگی نفس کنیم»

صحنه‌ای که در ظرف چند ساعت در رسانه‌های اجتماعی خیلی ها را تکان داد. پلیسی که زانوی خود را بر روی گردن مردی آفریقایی – آمریکایی می‌فشرد. «نمی توانم نفس بکشم!» این جمله‌ای بود که مرد در واپسین لحظات حیات بر زبان می‌آورد. ساعاتی بعد او در حین انتقال به بیمارستان از بین رفت.
این رویداد غم‌انگیز بار دیگر یاد‌آوری کرد که رنگین پوستان در آمریکا هنوز بدون هیچ بهانه‌ای به دست نیروهای پلیس کشته می‌شوند. روز دوشنبه بیست پنجم ماه مه جورج فلوید، ۴۶ ساله بدست درک شووین، مامور سفیدپوست پلیس شهر مینیاپلیس کشته شد. این اتفاق اعتراضات و ناآرامی‌هایی در مینیاپولیس، مرکز ایالت مینه سوتا و همچنین در لس آنجلس مرکز ایالت کالیفرنیا را باعث که به مرور به سایر شهرهای آمریکا کشیده شد.
بار دیگر این سوال مطرح می‌شود چرا تعدادی از افراد پلیس می‌توانند بدون نگرانی از عاقبت کار یک فرد از اقلیت نژادی را در جلوی چشم مردم به قتل برسانند؟ این در حالی است که دست کم در در سال ۲۰۱۹ نزدیک به یک هزار نفر توسط پلیس در ایالات متحده کشته شده‌اند که از این تعداد عمده آن ها را اقلیت نژادی آفریقایی آمریکایی تشکیل می‌دهند. متاسفانه به نظر می‌رسد قانون نانوشته‌ای وجود دارد که نیروهای پلیس به طور عمده پس از ارتکاب قتل مورد مواخذه قرار نمی‌گیرند و جز موارد معدودی در دادگاه تبرئه می‌شوند.
باید توجه داشت این نگاه نژاد پرستانه و خشونت آمیز پس از آغاز به کار چهل و پنچمین رییس جمهوری این کشور در عمل رو به افزایش گذارده است. از سوی دیگر تاثیر منفی این قبیل رفتارهای نژاد پرستانه اقلیتی در پلیس به اعتبار عمومی آن در کشور خدشه وارد می‌کند. شاید نباید یک طرفه هم به قاضی رفت و در عمل نیروهای پلیس نیز مورد خشونت بزهکاران قرار می‌گیرند اما این دلیل مناسبی برای رفتار خشن برخی افراد در سیستم پلیس با شهروندان نیست.
به باور من قوانین جاری و رویکرد سیستم قضایی کشور این امکان را فراهم کرده است که یک پلیس مساله دار باور داشته باشد در صورت بروز خشونت از سوی وی با مجازات جدی روبرو نخواهد شد. این جا است که گروه‌های مردمی و نهاد های برابری طلب و مدافع حقوق اقلیت‌ها باید در کنار هم برای این مهم مبارزه کنند تا این سپر امنیتی برای فرد خاطی شکسته شود.
اگرچه آقای ترامپ در توییتی در پی نا‌آرامی‌های شهرهای ایالت مینه سوتا و کالیفرنیا از جمله‌ای که سابقه دردناکی برای اقلیت سیاه پوست آمریکایی دارد استفاده کرد، که منجر به اضافه شدن برچسب هشدار خشونت آمیز بودن محتوای توییت توسط توییتر شد، اما در نهایت نباید فراموش کرد « وقتی غارت‎ها شروع شود، تیراندازی هم آغاز می‌شود» و خطاب کردن معترضین به عنوان اراذل و اوباش پاسخ مناسبی به اعتراضات مردم نیست و این نگرش نه تنها باعث کنترل خشونت‌های خیابانی نخواهد شد بلکه فرصت را برای فعالیت‌های مدنی کمتر و خشونت را افزایش خواهد داد. شاید همان رفتاری که ما در ایران از سوی حاکمان کشور دیده‌ایم.
امروز او کشته می‌شود و اگر یک وحدت جمعی برای حفظ حقوق شهروندی در گوشه گوشه جهان وجود نداشته باشد شک نکنید روزی نوبت یک یک ما هم خواهد رسید…

#icantbreathe

“I can’t breathe” speaks from the grave and describes the circumstances faced by many who are being choked by a system that treats different races and classes of people unequally. When the banks of black and brown homeowners drove them into foreclosure, we couldn’t breathe.

Screen Shot 2020-05-29 at 10.30.50 PM

«خدا رو شکر ممد نبودی ببینی، وگرنه دق می‌کردی»

کسانی که شرف شونو ‌چراغ راهشون کردنو تا جان در بدن داشتند ایستادند خیلی ادمای مهمی هستند، یه روزایی هم بود که ادمایی بودن که «وصل» به نظام بودن افتخارشون نبود، یه روزایی هم بود بسیجی بودن معنایش دشمن مردم بودن نبود، حیفم آمد یادی از تکاوران دلیر گردان دژ ارتش نکنم، از نیروهای ویژه تکاوران دریایی بوشهر، از نیروهای مردمی که با تفنگ ام یک جلوی ۱۲ لشگر عراقی ایستادند، یاد نکنم از پاسداری که افتخارش به گم نامی بود و جیره خواری افتخارش نبود. پاسداری که هواپیمای مسافربری نمی زد، بسیجی که باتوم تو سر برادر و خواهرش خورد نمی کرد، پاسبانی که دنبال روسری نبود.
حیفم آمد یاد سید محمد علی جهان آرا و همه با شرف هایی که ۳۵ روز با دست خالی جلوی دشمن ایستادند نکنم.
انگاری همه ان ها از دنیایی دیگر آمده بودند چقدر غریبه اند…

«شوخ بودن با الدنگ بودن تفاوت دارد»

یه چیزی رو صادقانه بگم. راستش برای من هیچ وقت مهم نیست چه کاری رو می کنم. خیلی کارها حتا ممکنه برای تفریح باشه یا حتا یه کاری که ممکنه آدم جدی ندونه اما من یه الگو تو زندگیم دارم. من وسواس دارم. وسواس درست شروع کردن و تا جایی که ممکنه درست تموم کردن.
هیچ وقت علیرغم کارکتری که دارم، کاملن نیش خند به جهان اطرافم، انجام یه کار شوخی نیست حتا شوخی حتا تفریح.
خیلی ها فکر می کنن بذله گویی یعنی بی خیالی، شوخ طبعی یعنی پذیرفتن هر نوع حرفی حتا توهین آمیز و یا شوخ بودن رو با بی ادب بودن تعبیر می کنند و یا این که اگر با ادم شوخی روبرو شدند حق دارند هر خزعبلی را به زبان بیاورند.
آدم هایی که با من کار کردن می دونن من پای یک کار باشم تا درست جمع نشه ول کن نیست و حقیقتش اصلن مهربون و خوش خنده هم نیستم. به قیافه معمول زندگیم نمی خوره نه؟
پ ت: دیشب ساعت دو صبح وقت ضبط یه برنامه تلوزیونی!
Snapseed

«هلن، اکبر، درویش و فرش ایرونی»

لری اگه بخوام منظور خانم هلن کلر رو ترجمه کنم می‌شه:
درویش رو هر گلیم پاره شب رو سر میاره
قطره با یه دریا براش فرقی نداره…
فک کنم برای گفتن این جمله با اکبر گلپا یه هماهنگی زیر پوستی داشته هلن ورپریده!

پ ن: وسط پارک اصلن اسم فرش ایرونی آمد حالم یه جوری شد.