گاهی هم گم می شویم

این روزگار نارفیق و حال ما توفان زده گان چنین شود که گاهی دود شویم و خود ندانیم. گاهی ذره تر شویم و خود نفهمیم. گاهی هیچ شویم و خود نباوریم.

حال ما خوب است اما تو باور نکن!

Advertisements

تهمینه اش را ننویسید!

مدیرکل بهزیستی خراسان رضوی به سمت معاونت پشتیبانی بهزیستی کشور منصوب شد. در این قسمت که بنده مراتب تشکرم را از دولت نهم برای کشف نخبه ها در هر لایه و منطقه تقدیم می کنیم. او که هچ! اما نکته. جانشین ایشان در بهزیستی خراسان رضوی خواهر مجاهد دکتر «تهمینه شکیب»معاون ایشان است که البته فل حال در سمت سرپرست تلاش می فرمایند در سنگر به زیستن. اما در پی سیل تلاش مریدان و تبریک و تهنیت دهندگان شنیدم که حراست این سازمان، دیروز درب اتاق یک به یک همکاران را در بهزیستی میزده و ذکر می کرده که: در پیام های تبریک از ذکر نام خانم دکتر خودداری و به فامیل بسنده کنید. چه باحال، آدم هی وسوسه میشه بره دم دفترش بگه تهمینه دوست داریم! تهمینه دوست داریم!

در ادامه داستان شیرین بدحجابی

4zlzwhc.jpg

این عکس به نقل از وبلاگ گوراب است. اون نوشته که این عکس در چله تابستان و در بزرگراه صدر گرفته شد و حتمن هم بی روسری بودن این خانم از گرما نیست. اما من معتقدم این بی روسری شدن فقط به دلیل «باد» بوده و هیچ نباید در اعتقاد قلبی به شعائر در این هم شهری شک کرد.

الهی قربون اون رافعت ات برم مادر …

اردوان روزبه / روز هشتم

به چند علت ممکنه یکی دور خودش جلو «اوین» بگرده، یا این‌که باور نمی‌کرده که روزی از اون تو در بیاد و یا این‌که طرف، رافعت ما رو دست کم گرفته و یا گزینه سوم که حضورن خدمتتون عرض می‌کنم چون طولش زیاده و پشت تلفن نمی‌شه. بعله! هاله اسفندیاری که بچه من می‌گه بنده خدا شبیه «ایزما» در کارتون زندگی تازه امپراتوره، از زندان اوین آزاد شد و من، هم از این رافعت خوشم آمد، هم از صبر انقلابی جناب جرج بوش که معمولن شلوار یک کشوری را بر سر گم شدن دستمال گردن یک آمریکایی پرچم درست می‌کنه، اما در مورد این بنده خدا صبر انقلابی از خودش نشون داد و خووب صبر کرد حرفاش رو بزنه و بعد هم با وثیقه بره خونه، انگار این بابا هم براش روشن بود که چی؟ بعله که ما اهل گذشت هستیم. ما اینقدر اهل گذشتیم که ملوان‌های انگلیسی را با کت شلوار «هاکوپیان» می‌فرستیم خونشون و اونها تا سه ماه بعد باور نمی‌کنن که سوار چه هواپیمای شیکی شدن و بدرقه رئیس‌جمهوری و دعای خیر چراغ راهشان بادا، شده است. خوب هاله هم روش، جهانبگلو هم زیرش و اون یکی دیگه به سوی دموکراسی (کیان جان را می گم) هم این ورش. چنان چه که پیداست فقط این هاله و ماله و اینا آمده بودند که بگویند ما خاک بر سر‌ها، سالی چقدر پول می‌گیریم تا نارنجی‌اش کنیم و ادامه مارو به فاک بدهند. آقا اگر ما حمایت برای دموکراسی نخواهیم و کسی نخواهیم از عقب هل‌مان بدهد، کی را باید ببینیم؟ از روزی که یادم میاد این آدم‌هایی که از کشور های بی‌در‌دروازه پاشدن آمدند و «ژانگولر» حمایت و ممایت را راه انداختند ما مجبور شدیم یک خط کمتر بنویسیم و یک بار دیگر بر دلپیچمان افزون تر شود. برید بابا! اگر حرفی هست، اگر گیری هست، اگر اعتراضی هست باید همین جا حل بشه و میشه به سورس و ماله و هاله هیچ ربطی نداره، مگه دست خودمون چلاقه؟

اما این روزها که باران رحمت بر سر ما باریدن گرفته است و توافقات مثبت در آژانس هر روز به تر از دیروز است. گوش شیطان کر آب زیر پوست همه دویده و همه دارند برای ته مانده سهم بنزینشان نقشه می‌کشند و در شهریور ماه می‌خواهند بترکانند. به لطف خدا همه عوامل برای این سفر‌ها هم مهیا است. بلیط قطار پیدا نمی‌شود. هواپیما اگرچه گران شد اما خوشبختانه اولین جایی که می‌توانی در لیست انتظار بگیری هشتاد و چهار روز دیگر است. اتوبوس‌ها ولی در ترمینال خزانه و غیره آماده سرویس هستند و بوفه (همون فرست کلاس) را به شما می‌فروشند سانتی هزار تومان و چون شما مثل یک شهروند متشخص قصد ایران گردی دارید حتمن خوشحال هم می‌شوید که آقای شاگرد شوفر شما را یه جوری جا بدهد و البته قضیه سهمیه مازاد سفر تابستانی هم که کلوخ از آب در آمد. در همین جا چون مردم به من ایمیل و تلفن و غیره می زنند که یک جوری در این ستون مارو و نظر‌مون رو منعکس کن. بنده برای تقدیر، پیام یک یک مردم را ابلاغ می‌کنم که می فرمایند: شما دیگه مونده فقط … نه این پیام رو اشتباه خوندم. شما که ما را مورد عنایت و محبت قراردادید و با این عنایت  می‌تونیم به سفر‌های ارزان بریم، ای رحیم‌جان‌مشایی، لذا این بار از تو تشکر تشکر.

بگذریم! این ماجرای گروگان‌گیری دانشکده پزشکی تهران هم خیلی ماه بود. طرف با یک کلاشینکف رفته تو تالار ابن سینا (احتمال بر این می‌رود برادران انتظامات مثل همیشه درگیر دانشجویان بد‌حجاب بوده‌اند و فرصت دیدن چیز به اون درازی را نداشته‌اند) و گفته فیلم منو نگاه کنین. البته مثل همیشه سردار رادان مدیریت بحران را خود به دست گرفت و بدون هیچ درد و مرضی گروگان‌گیر که از قضا خودش هم یک روزی مامور نیروی‌انتظامی بوده است، دستگیر شد. گفتند این آقا دچار بیماری روانی بوده و گواهی‌های همراهش نشان از همین جریان داشته و همچنین گفتند این آقا سال گذشته در یک مدرسه هم گروگان‌گیری داشته که می‌خواسته فیلمش را هم تو همین تالار بفروشه. سوال اول: اگر این بابا سال قبل گروگان‌گیری داشته بفرمایید تو خیابون چه غلطی می‌کرده؟ سوال دو: کلاشینکف اگر قنداق تاشو هم که باشه قدش میشه هفتاد سانتی متر. بفرمایید در طول مسیر، این مصیبت را کجاش قایم کرده که هیچ کس ندیده؟ سوال سوم: شما که برای افزایش ضریب امنیت ملی و میهنی حتا برای دختر‌هایی که روسری‌شان می‌رود به پس، در پیش پرونده تشکیل می‌دهید، پرونده این آقای شاغل از قبل نیرو، دست چه کسی جا مانده بود که سالی یکبار ایشان می توانند تشریف ببرند به گروگانگیری؟

 آخ!امروز پر گویی شد و بل کل یادمان رفت به کار اصلی ستون یعنی «آشپزی» بپردازیم. مگه شما واسه آدم حواس می ذارید آخه؟ خب حالا برای این‌که ستون را هم مزین کنیم می‌پردازیم به طرز پختن «آش». حتمن شنیده‌اید که بعضی وقتا کسانی که زورشان زیاد است و دمشان به جایی وصل است یکم که آدم اضافه بر سازمان جر می‌دهد در جواب می‌گویند:… یک آشی برات بپزم که روش یه وجب روغن وایسه… آگاهان علم آشپزی وجود یک وجب روغن بر روی آش را کمی اغراق‌آمیز توصیف کرده‌اند اما معتقدند پختن آش کاری است که اگر بر آدمی حادث شود بهتر است آدم خودش حساب کارش را بکند و به میزان دمب و اتصال طرف، خودش خود زنی کند. به فراخور حال از حداقل گفتن جمله گ…خوردم  شروع و تا شخصن در ته قبر خوابیدن به اتمام برساند. لذا همه علمای علم آشپزی معتقدند «آش» پختن از نکته های ظریف، مخصوص و تربیتی آشپزخانه است. از سویی دیگر کارشناسان سایر فنون و علوم می‌گویند برخی هستند که حتا اگر در زندگی شان یکبار تخم مرغ نیمرو درست کرده باشند سه روز جشن اعلام می‌شد، در پختن آش یک چیز دیگرند و این روزها مشغول یکی از اون یک وجب روغنی‌هایش هستند، چهل ستون چهل پنجره.در ضمن نحوه تهیه آش را بروید از کننده‌اش بپرسید. ما اینکاره باز نیستیم. شب خوش برادرا…

باید نوشت تا بی نهایت تا آخرین لحظه

شب از نیمه گذشته است. کسی امروز به من می گفت تا کی می خواهی کار بیهوده کنی. بس نیست این همه نوشتن و نوشتن و نق زدن. اگر حرف کمی هم خریدار داشت تا کنون بهایش را می پرداختند و من فکر می کنم بهایش را من «پرداخته ام». نمی خواهم و نمی توانم ترک کنم. می نویسم ازنه سر سرسپردگی، نه از سر دروغ و دغل باور کنید. می نویسم چون احساس می کنم مردم را برادرانم را و خواهرانم را حتا آدم هایی که در این کشور در پیکره حکومت قرار دارند و از سر بی خردی بد می کنند را دوست دارم. همین کافی نیست برای تا بی نهایت …

سالگردی دیگر و بازگشت اسرا به ایران

کو یوسف خوش نام ما

 اردوان روزبه

ardavan.roozbeh@gmail.com

ابراهیم حاتمی‌کیا و «بوی پیراهن یوسف»، تلویزیون برای چندمین بار نشان می‌دهد و من باز رفتم پای خاطرات روز های دوری که حالا می‌بینم از اون روز‌ها هفده – هیجده سال می‌گذره. من روزنامه قدس کار می کردم و تازه روزنامه نگاری رو شروع کرده بودم. خبر برگشتن آزاده‌ها رو از بچه‌های روزنامه شنیدم. باور کردنی نبود، مثل جنگ که فکر می‌کردم هیچ وقت تمومی نداره. اما اونا داشتن بر می‌گشتن. همه جا پر بود از شایعه. یکی می‌گفت تا چند ماه دیگه قرنطینه هستند. یکی می‌گفت باید سپرده بشن به دست نیرو‌های اطلاعاتی تا سوابقشون معلوم بشه و یکی دیگه می‌گفت بعضی ها برنگشتن و هزار حرف دیگه. اما من روزی که کارت استانداری رو که مجوزی بود برای اینکه بتونم عکس از «اسرا» بگیرم رو دیدم، باور کردم که دیگه اونا پشت در همین خونه ها هستن. با علیرضا سپاهی همکارم تو بخش اجتماعی بنا شد یک گروه تشکیل بدیم. من عکس می‌گرفتم و اون می‌نوشت. خسته نمی‌شدیم. فارغ از اینکه، کی برای چی جنگیده بود، دیدن این وصل، حالت عجیبی داشت. سر کوچه ها چراغونی بود. محله ها شلوغ بود و همه می ا»دند و می رفتند. اسرا اول وارد اردوگاهی به نام «ثامن الائمه» می شدند و بعد با بدرقه مردم راهی خونه. بعضی صحنه ها عجیب داشت. خیلی‌ها شناخته نمی‌شدند. وجه اشتراک همه صورت‌های تکیده و سبیل بود، با لباس‌های خاکی رنگ. بعد موج خاطرات اسرا شروع شد و من و علی رضا هر شب سر از خونه یک آزاده در می‌آوردیم. همه جوره داشت توش؛ اسرای اردوگاه رمادی و زندان تکریت تا اردوگاه موصل یک و دو، هر کدوم یک جور بود. اما نقطه مشترکش اسارت بود. از تونل مرگ می‌گفتند و از سه روز تو فضای باز ایستاده نگه داشتن. یادم می‌یاد با یک خلبان صحبت کردیم که با مرحوم تند گویان در زندان تکریت هم بند بود و می‌گفت که اونجا زنده دیده اش. با بچه هایی آشنا شدیم که روز اسارت سیزده سال داشتند و روز آزادی شده بودند یک مرد تکیده بیست و دو ساله. صحنه های خاصی بود. هر فریم معنای خودش رو داشت. عکس می‌گرفتم و گنگ بودم. اشک ریختن مادر‌ها برام تکراری نمی‌شد. صحنه‌هایی که بی تکلف خواهرها وسط خیابون برادراشونو بغل می‌کردند و یا زن‌هایی که  شوهرانشون رو بی پروا می‌بوسیدن. اون روزها عادی شده بود که آدم ها سر بر شانه هم بگذارند و گریه کنند و البته تو نفهمی معنای اون گریه ها چیه شادی یا غم.

یادم می‌یاد پیر‌مردی رو که از یه روستا آمده بود با عکس پسر مفقود الاثرش.  تو چند خونه رفته بودم می‌دیدمش. از همه سراغ گمشده‌اش رو می‌گرفت. می‌گفت پسرش عصای دستش بوده و رفته جنگ و دیگه برنگشته. نه خطی و نه خبری، اما خواب دیده که زنده است. خونه یک خلبان رفتیم که تو محله ای به نام آپارتمانهای مرتفع بود، روزی که اسیر شده بوده دخترش یک ساله بود و وقتی برگشته بود دختر کلاس سوم دبستانیش با خجالت پرسیده این آقا کیه پیش مامانم نشسته؟ یادم می‌یاد عکس رو طاقچه زنی بود که باورم نمی شد همین آدمی باشه که می دیدم. یعنی غریبی و انتظار اینقدر آدم رو پیر می‌کنه؟ چروک های صورت و نگاه نگران انگار سهم این زن از اسارت بود.

 بعد‌ها حرف زیاد شنیدم. از این‌که بعد از بازگشت اسرا، همه اونهارو توی یک اردوگاه جمع می‌کردن و بیست و چهار ساعت بهشون مهلت می‌دادن تا از اونهایی که فروخته بودنشون و یا با عراقی ها همکاری کرده بودند انتقام بگیرن. یا این‌که شنیدم یه جا اسیری که مفقود الاثر اعلام شده بود،  وقتی برگشته بود همسرش با مردی ازدواج کرده بود و یه بچه داشت و یا این‌که کسانی به دست هم بند ها‌شون تو راه به جرم خیانت کشته شده بودند و خیلی چیز‌های دیگر. نمی‌خواهم انتقاد کنم، شاید ضرورت اون روزها بود. همه چیز آن روز‌ها برایم سخت و حقیقتی بود. اما واقعی تر از این، برای من سردی و بی رحمی جنگی بود که آدم‌هایش هم را می کشتند، اسیر می کردند و جسم همدیگر را پاره پاره می کردند و هیچکدام یکدیگر را نمی‌شناختند.