خانم شما با روسریت به خون شهدا خیانت می کنی

سردار را گرفتند با شش خانم محترمه فاحشه. سردار به حجاب خیلی حساس بود. سردار اصرار به اجرای مومنانه امر به معروف داشت. سردار را با شش خانم محترمه فاحشه گرفتند.

روزی در خیابان می دیدم که دختری زار زار گریه می کرد و می خواست برود اما مامور داشت برایش توضیح می داد که: خانم شما با این روسری سر کردنت به خون شهدا خیانت می کنی حالیته…

سردار را گرفتند. با شش خانم محترمه فاحشه…

Advertisements

آنها دیوانه بودند

خواب می دیدم که ایران پر شده از ماشین های بزرگ و خیابان هایی که مردم در آن رفت و آمد می کنند اما گروهی سازمان یافته در هر تجمعی یک باره بهانه ای می سازند و مردم را مورد حمله قرار می دهند، انگار آنها مصمم بودند که با ایجاد نا امنی و بحران، کشور را به سمتی ببرند و یا گروهی از سردمداران را وادار به نظراتی کنند.

آنها پالتوهای بلند داشتند و کلاهایی به هیات دهه چهل. با مسلسل هایی خودکار که با آن از ماشین ها پیاده می شدند و بر روی مردم و یا کسانی که در کاقه ها نشسته بودند آتش می گشودند. در این میان هم همان ماشین های بزرگ خیابان ها را می بستند و مردم را زیر می گرفتند.

من فرار می کردم آنها روزنامه نگاران را با گلوله ای می کشتند. کودکی را هم که مانده در خیابان بود به دنبال خودم می کشیدم. از روی بام ها می پریدم و گروهی به دنبالم بودند. از بامی به بامی و کودک که لباس هایش پاره شده بود بهت زده به دنبالم می آمد، نفسم بند آمد بود. دیگر نمی توانستم بدوم. بر روی یک پشت بام قایم شده بودم و صدای پای آنها را می شنیدم. گویی هر لحظه مرگ نزدیک تر می شد…

تازه گی از کجا باید بیاید

_mg_5659.jpg 

همه چیز نو می شود. رنگ ها تازه می شوند. زندگی می آید. درست مثل مرگ که روزی به سراغت خواهد آمد بی دغدغه بی خبر. همه چیز نو می شود. اما فرصت چه خواهد شد. من از فرصت ها می ترسم. آب جاری است. اما من چه؟

این عکس را در کنار کلیسای وانک در اصفهان گرفتم.

جاده هاهم آدم می کشند درست مثل بقیه

بسه. شما را به خدا برای نیست و نابود کردن و تا مرز گفتن کلمه «عسل خوردیم» راه های دیگری را هم بیابید. گور پدرتان، وقتی عرضه ندارید چهار تا اتوبوس را جمع و جور کنید، چرا اردوی راهیان نور می گذارید. چرا مردم را فدا می کنید. آخر از جان این ملت چه می خواهید؟. پول مال آقا زاده های شما. معاملات نفتی مال باجتاق هایتان. سلطان شکر و قند و مرگ و کوفت هم شوهر دختر خاله عمه تان. همه مال شما. اما بی زحمت اردوی راهیان نور با اتوبوس لکنته و جاده های کم خطرتان هم فقط یک بار مال خودتان.

ببینم چطور است که برای برادر و خواهر من باید فرهنگ جبهه و جنگ با اتوبوس چلاق همیشه زنده شود تا یادشان نرود که کچا هستند، اما آقا زاده شما زیر دست ماساژور های تایلندی باید تور نور بروند؟

همه جای دنیا بدبختی و بی پولی هم هست. تمام درد مردم «تبعیض» است. آشیخ.

یک اتوبوس دیگر شد قتل گاه چند انسان که از بد حادثه ایرانی از کار در آمدند. سعیتان مشکور!