«املت تخم مرغ خوک»

آقامون می فرمایند: «در این سرسبزی و هوای عالی جدن صبحانه یک پرس تخم مرغ خوک می چسبه…» — with Damoon Roozbeh.
 
Advertisements

«وام کم بهره برای خرید تابوت»

اردوان روزبه / وبلاگ

تلفن زنگ زده می بینم یکی از این شماره های قارا قاطی است که اگر ایران می بودم شک نداشتم که باز برادران احضار کرده اند. بر می دارم طرف آن ور سیم می گوید:
– من بتی هستم، آقا بهتون تسلیت می گم…
– چرا؟
– به خاطر مرگ پدرتون..
– قربون شما بتی جان، چرا اخه شما با این وضع، فقط یکم دیر خبر به شما دادن بابای عزیز بنده ده سال پیش ترک دنیا کرده…
– اااا پس شاید… اصلن مهم نیست. من از بانک نه منه -نفهمیدم کدوم بانک رو گفت- تماس می گیرم و شما آدم خوش شانسی هستید چون می تونید برای خرید تابوت و یا سوزاندن جسد باباتون از ما وام بگیرید با بهره ۲ درصد. البته مارو هم در غم خود شریک بدونید! در ضمن اگر هم خواستید مراسم بگیرید بانک ما یک کارچاق کن خوب و حرفه ای داره که رو دست باباتون رو می بره که آب تو شیکمش تکون نخوره…
و بنده هنوز گوشی به دست دارم به لطف بانک نه منه فکر می کنم… — feeling Donkey.
 

«یک قصه ملودرام در جاده‌ای سر سبز»

داریم تو یک جاده می‌ریم که دو طرف سرسبز و دشت و دمنه و پر از خونه های ویلایی است:

من: آدم بیاد این جا ها خونه بگیره، نه ؟

رفیق ما: این جا لب جاده است خطرناکه…

من:خب آدم دقت می‌کنه که نره وسط جاده بی هوا

رفیق ما: یعنی چه! آدم که نمی تونه جلوی بچه دو سه ساله‌اش رو بگیره که ندو وسط خیابون، اصلن فکر کردید اگر بچه من یه روزی بیاد – منظورش اینه که یکی پیدا بشه زن ایشون بشه بعد با هم زندگی کنن به خوبی و خوشی و بعد ایشون بچه داره بشه- و حواسش نباشه بره وسط جاده و خدای نکرده یکی بهش بزنه من چه خاکی به سرم بریزم؟…

هق هق هق…

من: خوب حالا چرا گریه داری می‌کنی؟

رفیق ما: خب از تصادف بچم بغضم گرفت، می‌گم نکنه خدای ناکرده بلایی سرش بیاد اونوقت من چه خاکی به سرم بریزم…

من:……..