دودی از دودکش اجماع برخواسته هنوز سیاه است

می گویند وقتی در واتیکان قرار است پاپ جدید انتخاب شود. تمامی مردان بزرگ و اسقف ها با شال های بنفش شان به اتاقی می روند و به شور می نشیند و در صورت یافتن پاپ تازه دود سفید از دودکش بیرون می زند و در صورت نیافتن پاپ دود سیاه.

پ.ن: هیچ ربطی به هیچ کسی در هیچ جا نداشت حتا به پاپ بندیکت شانزدهم.

Advertisements

خواب می بینم جوخه های مرگ را

خواب می بینم در سرزمینی خشک هستم. جایی شبیه کویرهای جنوبی و مرکزی کشور خودمان. خانه های بادگیر و کوچه های خاکی که گردباد های کوچک در کوچه های خاک آلودش استوانه ای از آشغال و خاک می سازند و مردم همه چون گرسنه گان کنار خیابان ها هستند و گروهی تا می شنوند که غذایی برای خوردن است به آن جا حمله می کنند.

جوخه های مرگ الجزایر به راه افتاده اند و مردم گرسنه هم هراسان از گرسنگی هستند و هم هراسان از سر رسیدن این جوخه ها که یک باره هم را قتل عام می کنند. به بالای پشت بامی می روم. کومه ای را پیر مردی با ریش های بلند ساخته است. که پر از اشغال های پلاستیک و فلزی است که از خیابان جمع شده. می بینم پدرم است که در این کومه نشسته انگار هم ساکن آنجا است و هم نیست. با خودم می گویم پس از مرگش همیشه اورا در باغی می دیدم چطور این بار او در این رنج دیده ام. اما او حرف نمی زد. فقط نگاه می کرد.

انگار مرا به چیزی رهنمون می کرد. جایی بین همین اشغال های جمع شده باید دنبال چیزی می گشتم. چیزی که برای روز مبادا بود. در بین آشغال های یک کیسه کهنه دست کردم. گشتم و یافتم. سلاحی قدیمی در جلدی چرمین که انگار سال ها است برای روز مبادا مانده بود.

از پدر می خواهم سوال کنم اما او حرف نمی زند و فقط به من حسی را القا می کند.

امروز روز مبادا است…

باید اول به سراغ جوخه های مرگ رفت.

وقتی حاکمیت زیر دوخم خودش را می گیرد

این روزها که بحران ها از کاخ های بزرگ حکومتی به خیابان ها سرازیر شده است و دیگر انتقاد ها پشت در بسته انجام نمی شود و کسی ابایی از ابراز هیچ نظری ندارد. من فکر می کنم همه اتفاقات دست به دست هم داده است که باور کنیم بی شک ما با تحول روبرو هستیم. نمی خواهم ارجاع به تاریخ بدهم، دوست ندارم بگویم روزی کسی در همین کشور در یکی از همین امارت های حکومتی گفت صدای انقلابتان را شنیدم. اما می خواهم بگویم گاهی باید مراقب بود آدم دیر برخی چیزها را نشود.

در خبرها دیگر جایی نمانده که بی نصیب از کتک خوردن و دستگیر کردن و تهدید کردن نباشد. اول تهران بود حالا شده زنجان و اصفهان و سیرجان و مشهد و قم و نجف آباد و جاهای دیگر.

دوستان داخل حاکمیت جدی جدی هیچ احساسی به تان دست نمی دهد؟

دوست دارید چه خبری بشود تا شما به خودتان بیایید؟ سنگی که به سر بالایی خودتان غلطاندید حال در سراشیبی است که دیگر دست شما نیست. روزگاری است، همیشه نگران دشمن و استکبار بودید. همیشه کار کار آمریکایی ها و انگلیسی ها بود. این بار اما من فکر می کنم شما خودتان زیر دو خم خودتان را گرفتید.

حاکمیت وقتی حاکمیت است که به اکثریت تعلق داشته باشد و شما این را فراموش کردید که بنیان گذار انقلابتان چه می گفت، چون امروز فکر می کنم او نیز یکی از دشمنان تان محسوب بشود. برای حفظ نظام از همه کس و همه چیز و همه جا می توان عبور کرد و البته می ماند این که پس این نظام اصلن مال چه کسی هست که همه دیگر غریبه هستند به جز اقای ذولنور و شریعت داری و احمدی نژاد و فامیل وابسته و ایضن عزیزان همیشه در صحنه با لباس شخصی.

خوب کاری ندارد چرا گردن مردم و خدا و دین و این حرف ها می اندازید، بگوید این جا هائیتی است و ما هم دوالیه، دیگر جان مادرتان وقتی تجاوز می کنید قربت الی اله نگوید. شما زحمتی را دارید می کشید که سال های سال بر گردن بسیاری دیگر بود. شما رهبر ها را زیر سوال نمی برید یا قانون را، شما کار باورهای توده مردم را دارید یک سره می کنید. (البته بر سر خوب و بد نتیجه اش بحثی ندارم)

البته بسیاری را هم خوشحال.

نه!

شما اهل بیدار شدن از خواب نیستید. رفیقی داشتم در روزهای جنگ که آدم صاف و ساده ای بود. شب هایی که بنابود برای عملیات و تک می رفتیم زود ملت را بیدار می کرد و البته یک بار. از او می پرسیدم چرا دوبار صدا نمی زنی؟

می گفت: آدم خواب با یه صدا هم بلند می شه، اما آدمی که خودش رو به خواب می زنه با لگد هم بیدار نمی شه…

بزار بخوابن برار، بزار بخوابن…

ارزش های متغیر، آیت اله که تبدیل به حسینعلی می شود

یکی از جدی ترین مرجع های شیعه دیشب در گذشت اما زمختی خبر فارس نیوز پیام ظریفی دارد: ارزش های متغیر که بهترین نتیجه اش بی ارزش کردن آن جایگاه هایی هم هست که خود حضرات بیشتر از این بهره می برند. خلاصه این که فردا هم لابد می شود مقام عظما هم بشود اول ایت اله بعد حجت الاسلام و بعد هم سید علی لابد…

خودتان کردید بعد نگویید مردم بی توجه هستند…