«مگه شاه هم دست شویی میره؟»

اردوان روزبه / وبلاگ 

بچه که بودم. خیلی زیاد می رفتم تو کار این آدم های مهم. مثلن شاه که دیگه برام آخرش بود. همیشه فکر می کردم با این چیزی که من می بینم و کیفیت شاه بودن و این ها این بنده خدا اصولن به «توالت» نمی ره و لابد چیزی مثل یک بسته یا پکیج از بدنش میاد بیرون مرتب و اکبند، چون فکر می کردم توالت رفتن فقط کار ادم های عادی است. 
ذهنم که کم تصویری نبود قدرت خدا. فکر می‌کردم اصلن غیر ممکنه اعلیحضرت رو سر مستراب در حالی که چشماش درشت شده -درست مثل خود من که گاهی عرق بهم می نشست تو توالت- تصور کنم
یا مثلن فکر می کردم مگر ملکه مملکت ممکنه بگوزه؟ اصلن راستش تو مخیله ام نمی گنجید که ممکن است یکی مثل آقای هویدا که نخست وزیر بود شب ها پیژامه بپوشه و بعد وقتی داره سریال «مرد شیش میلیون دلاری» نگاه می کنه کونش رو هم بخارونه. تازه از «لی میجرز» -هنرپیشه چشم ابی فیلم- خوشش هم بیاد.
بعد ها احساس کردم یه جایی همه معمولی هستیم فقط احساس من بود که اون ها رو برایم غیر معمولی می‌کرد، وگرنه شاید اون بدبخت ها هم داشتن مثل آدم زندگی شون رو می‌کردند.

Advertisements

«شغل بعضی‌ها چقدر سخته»

اردوان روزبه / وب‌لاگ
این تلوزیون کابلی ما هی مثل قاشق نشسته تبلیغ وسط بعضی برنامه ها ول می کنه در ابعاد و اشکال مختلف. اما یک سری تبلیغات داره که خیلی جذاب و باحال تر از بقیه است. از جمله این که مثلن می گه اگر شما از فلان مدل قرص‌ها خوردید و احساس خوبی نداشتید بیایید ما براتون بریم اون شرکت رو «سو» کنیم. یا چند روزیه می زنه که اگر عملی در منطقه «زنانه» داشتید که از فرم و محتوا خارج شده بیایید ما بریم جراح رو سو کنیم در عوض بعدش که دادگاه رو بردید یک کمسیون به ما بدید.
امشب یه تبلیغ تازه اضافه شده: اگر از وایگرا استفاده کردید و به اندازه کافی فکر نکردید بر ابعاد روحی و جسمی! عضو شریف اضافه شده بیایید ما براتون بر علیه کارخونه اش پرونده شکایت باز کنیم…
مردم خداییش از زیر سنگ نون در میارن.

«مردی که با پنجه بوکس کشته شد و نانی که ما بردیم»

من قالیباف متنفرم!
اره دقیقن، من هم از قالیباف برای هزار و یک زد و بندش متنفرم، از خیلی ها متنفرم. این ور آب، آن ور آب، این گوشه آن گوشه. برای گنگ‌های که با اطرافیانش راه انداخته حالم بد می شود. برای نقطه های مبهم در دوران کارش در نیروی هوایی سپاه، یا پول های گم شده در روزنامه هم‌شهری هم. اما هیچ کدام نتوانسته دلیل خوبی باشد برای من تا فراموش کنم که نیروی انتظامی با پیکان لخه و پاسبان شکم گنده را او نیروی انتظامی نکرد.
در همان نیروی انتظامی یک زمانی سر خریدن بنزها هزار و یک حاشیه داشت -که خودش حتمن در مورد قیمت‌ها و چه و چه جواب باید بدهد- اما او بود که اولین بار مامور مافنگی را گذاشت کنار، نیروی انتظامی فشل را آموزش داد،-متاسفم که بعد هم ان نیرو جاهایی روی مردم اسلحه کشید اما بلخره نیروی انتظامی شد- بهینه کرد.

حالا هم هزار کار این اقا را می شود زیر سوال برد اما در حقیقت ما همیشه آن چه که دوست داریم و می خواهیم بشنویم را می شنویم حتا در رسانه‌های کت و کلفت، آن‌هایی که «پالیسی» شان با رویترز مو نمی‌زند.
وای به روزی که ما مردم بخواهیم کسی را خراب کنیم. از جان و مال و خون آدم‌ها هم نمی گذریم. همه چیز در خدمت هدف است. -الان مانند همیشه یکی می‌گوید حالا این نه، اما مگر نکرده‌اند؟- بله کرده‌اند اما ما همین کردن‌ها را مجوز دروغ گفتن خود می‌دانیم، شعار تنفر برانگیزی که می‌گوید: «هدف وسیله را توجیه می کند»

ما فقط ان‌چه دوست داریم می گوییم و می نویسیم. وقتی می‌خواهیم بزنیم، قانون و «پالیسی» و روش و «ادیتوریال» و اخلاق و هم چی پشم مان هم نیست.
راننده وانت چهل ساله‌ای که کارش جمع کردن بازیافتی‌ها خارج از قراردادهای جاری شهرداری بوده به گیر گروه عصبانی دیگری می افتد که قرارداد جمع آوری بازیافت داشتند. آن‌ها که هستند؟ همان بنده‌گان دیگر خدا که از سر نداری و ناچاری کارگر شرکت خصوصی شده اند که کارش جمع آوری بازیافت است. نه مامور سد معبر، نه مامور شهرداری.

دعوا می شود، مردم گرفتارند، عصبانی‌اند، بدبختند هر چه بگویید راست می گویید، اما بین دو گروه یعنی کارگران شرکت خصوصی طرف قرارداد شهرداری با آقای وانتی که بنده خدا برای گذران زندگی اش خودش بی قرارداد این کار را می کرده دعوا می شود. فراموش هم نکنید کسب و کاری در شهرهای بزرگ دیر وقتی رواج دارد که بیشتر به «تجارت طلای کثیف» مشهور است. این تجارت سود آور رقابت بسیار تنگاتنگی را برای شرکت ها و افرادی که از آن بهره می‌برند و به قولی پول می سازند به همراه داشته است. به روایتی هم داستان این بوده که مرحوم در منطقه ای که حوزه کار گروهی دیگر بوده پیشتر اقدام به جمع آوری بازیافتی ها کرده و آن‌ها نیز گفته بودند که این حوزه «استحفاظی» آن‌ها است و دیگر به قولی آن طرف ها پیدایش نشود. 

در این میان حتا همسر این مرحوم هم اشاره می کند که: «این‌ها کارگرهای شرکت بازیافتی بودند…» اما چون کسی از این تیکه خوشش نمی‌آید کلن این قسمت ندیده گرفته می‌شود. هیچ کس هم به این فکر نمی کند که در اساس چرا باید یک مامور دولتی که برای استفاده از لوازم امنیتی نظیر باتوم و دست بند کارش تعریف دارد، برای احقاق حقوق از دست رفته شهرداری «پنجه بوکس» بکشد؟ این هم دلیلی ندارد که ما بهش فکر کنیم چون برای من این بخش هم این طوری جذاب تر است: «مامور شهرداری با پنجه بوکس شهروندی را کشت!»
متاسفم. خیلی ها به فکر اینده خودشان و فردایشان نیستند فکر می‌کنند اگر نزنند باخته‌اند، اما درگیری سر یک لقمه نان است زندگی به طرز دردناکی سخت است، این‌روزها تسویه حساب های ما دردناک تر است  چه در خیابان چه در فیس بوک چه در رسانه‌ها، انگاری از خون دیگران هم برای خنک شدن دلمان نمی گذریم، شعار می‌ دهیم و عربده می کشیم که قالیباف پفیوز که طرح تفکیک جنسیتی شهرداری پیشنهاد داد، الان زده یک پیرمرد که اشغال جمع می کرده است را کشته.

دقت کردید؟ چقدر خوب بلدیم دروغ بگوییم: «خبرگزاری کار ایران «ایلنا»، روز یک‌شنبه بیست و ششم مرداد ماه در این رابطه گزارش داده است، خانواده «علی چراغی»، کارگر ۴۱ساله‌‌ای که صاحب چهار فرزند است درباره اتفاقات منجر به فوت او به خبرنگار این خبرگزاری گفته‌اند که…» وقتی مرد ۴۱ ساله پیرمرد می‌شود.

باور می کنید روایت های پیرمرد دست فروش، حمله ماموران شهرداری به وی، دستور برخورد با مردم برای ایجاد جو امنیتی و تقریبن ده مدل دیگر را هم شنیده ام؟

ما چشم مان را بر روی واقعیت می بندیم چون مهم است ببینیم اول کجا به نفع ماست تا از «واقعیت» دفاع کنیم بعد در موردش بنویسیم، البته به طور دقیق سناریو را می‌چینیم برای آن چه که می خواهیم نه آن چه که هست. 

این روزها نوشتن جدی جدی دیگر بوی تعفن گرفته است. 

chraghi

 

 

 

«پلیس‌ها توجیه می‌کنند چرا آدم می‌کشند»

اردوان روزبه / وب‌لاگ

این روزها رسانه‌های آمریکایی به خصوص «سی ان ان» لحظه به لحظه اعتراض‌های مردم رو در شهر «فرگسن» نشون می‌دهن. «مایکل براوون» یک پسر سیاه پوست ۱۸ ساله بوده که چند روز پیش وسط خیابون توسط یک پلیس به ضرب گلوله کشته شده است. حالا مردم می‌گویند باید روشن بشه چرا این پسر کشته شده. امروز جمعه پلیس یک فیلم منتشر کرده که ظاهرن اقای براوون از یک فروشگاه با دو تا از رفقاش چیزی‌‌هایی رو برداشته. 

خبرنگاری در کنفرانس خبری رییس پلیس می‌پرسد «آیا تیر اندازی پلیس بر روی مایکل براوون به دلیل سرقت بوده؟» و رییس پلیس هم می گه خیر! افسر پلیس اصلن خبر نداشته مقتول دزدی کرده. طرف می‌گه پس دقیقن شما برای چی الان این فیلم رو دارید منتشر می‌کنید؟
افسر پلیس می‌گه: «در مسیر کار می‌خواهیم شما روشن بشید!»
بدون این که بخواهم پیش‌داوری کنم اما به طور جدی معمول این جور کشته شدن‌ها تو آمریکا نمی‌دونم چرا تیر غیبش می‌خوره به بچه‌های سیاه پوست.
اما چیز جالب ترش اینه که ظاهرن پلیس همه جای دنیا یه چیشون می شه. با این تفاوت یکی می‌شه اون بابا تو گواتمالا که وقتی بچه مردم رو می‌کشه می‌گه کشتیم که کشتیم زبونش دراز بود. یه جا هم می‌شه این داستان مایکل براوون که رییس پلیس آقای جکسن پشت میکروفن با عرق خودش داشت دوش می‌گرفت…

حالا از صبح دو فیلم از یک دوربین مدار بسته یک فروشگاه را پلیس منتشر کرده است که مایکل مقتول این ماجرا دارد از فروشگاه سیگار می‌دزدد و آقای جکسن، رییس پلیس توضیح می‌دهد که «افسری که شلیک کرده ۲۸ ساله است، بسیار آرام و ساکت، خیلی حرفه ای و مهربون و به خصوص پدر خانواده که ۴ ساله با دپارتمان پلیس فرگسن هم‌کاری می‌کنه»

photo

«خوشگل بودم یا خوشگل شدمِ، مساله این است»

اردوان روزبه  / وب‌لاگ 

تنگ دل بنده تو استار باكس هفت صبح، دختر پسر ايرانى: 
دختر: خوشگلم؟ 
پسر: آره، خوشگل شدى! 
دختر: نه! الان نمى گم… 
پسر: خب منم الانو نگفتم، منظورم اين بود از وقتى دماغتو عمل كردى و لباتم بتاكس كردى، خوشگل شدى…
هيچى ديگه فيلم نيمه كاره موند

«اندر باب کندن پشم کله و آرامش رفیق یهودی‌مان»

اردوان روزبه / وب‌لاگ 

یهودی‌ها مردمان خاصی هستند. من با تعدادی شون سر و کار دارم، همه عین هم هستند. اول این که مثل امریکایی‌هایی که من می‌شناسم اصلن با کسی شوخی مستهجن و نمی دونم مسخره کردن و این ها ندارن. 

حساب و کتابشون مولای درزش نمی ره، نه پولتو می خورن نه پولشونو عمرن بتونی بخوری.
عموم شون کاری -بر خلاف فضای امروز- با سیاست  ندارن -کار با این داستان لابی مابی ها ندارم، همین دور وبری‌ها را عرض می‌کنم- جالبه که همه چیز رو هم دنبال می‌کنن اما اصلن شما بگی یک کلمه حرف بزنن نمی زنن.
در کل سعی می کنند اگر خرجی برایشان نداشته باشد به دیگران کمک کنند.
اکثر اون هایی که من دیدم وضع مالی خوب و مرتبی دارند.
و جالب‌تر این که وقتی می گی ایرانی هستی گل از گلشان می شکوفد. زود می‌گویند: منم اسراییلی هستم 🙂
در اخر این که هیچ وقت ندیدم کسی بتواند یک یهودی را عصبانی کند. یعنی هم چین وسط بحران و درگیری آرام هستند که می گی در ژن شان چیزی با این عنوان کد نشده و نیست.
حالا بنده فقط با یهودی های دو تا کوچه بالاتر و پایین تر خونه مون سرکار دارم همین رو که دیدم گفتم.
حالا داشته باشید:
الان میز بغلی که صبح گفتم دختره پاشد رفت سر دماغ و بتاکس می‌خواست دوست پسرشو له کنه، دو نفر نشسته اند، یکی یک یهودی است با ان کلاه مشکی‌های کف سر بر سر و یکی هم یک آمریکایی از این پس کله قرمز هاست. طرف یک پاکت گنده آورده قبض و رسید و این حرفاست. ظاهرن با هم مشارکتی دارند طرف ستاره داوودی‌مان می خواست حساب و کتاب کند. هر قبضی رو میز می ذاشت. برادر «رد نک» مان عربده می‌زد وسط استارباکس، فحش می‌داد، حواله هم فقط مانده بود به آهوهای بیابان بدهد.  

اما طرف آروم بی این که حتا میمک صورتش عوض شود فقط رسید می داد دست یارو، اونم رادیوتورش جوش می اورد بخار از چشماش می زد بیرون.
آخر:
حساب هاشو گذاشت رو میز، چکشو هم نوشته بود داد دستش بعد هم گفت: ببین! دلم راستی راستی واست تنگ شده بود…
قیافه این رفیق پس کله قرمز ما جدن دیدنی بود تو این صحنه، یعنی یارو رفته بود این هنوز داشت لبه میزو گاز می گرفت…

«ریاضیات و من، رقص سالسا و کروکودیل»

اردوان روزبه / وب‌لاگ

۱. نمی‌دانم چطوری است که همیشه «نشانه‌ها» به وقتش خود را نشان می‌دهند. همین امروز که خبر خانم میرزا خانی که برنده جایزه نمی‌دونم اسمش چیه، در ریاضی دست به دست شد. من هم امتحان ریاضی داشتم.

۲. دبیر «ریاضی جدیدی» داشتیم به نام آقای «تیموری» -نمی‌دانم الان چنین درس دردناکی هنوز در دبیرستان‌های ایران تدریس می‌شود یا خیر- که مرد خوش مشرب و بد اخلاقی بود. وقت درس دادن اعصاب نداشت، وقت بیکاری هم اهل همه رقم صفا بود. به دلیل‌هایی که حوصله ندارم توضیح بدهم به من می گفت «جناب سرهنگ!» البته می‌دانم بخشی از سر خشم و غضب بود که روش نمی‌شد بگه مثل دهن فلان، می‌گفت جناب سرهنگ.
من هر وقت فرصت می‌شد سرکلاس این عزیز می‌رفتم. ایشان هم‌ همیشه با یک ته لهجه جنوب خراسانی – فکر کنم اهل فردوس بود- می‌گفت: سرهنگ! تو چرا وقتتو سر این کلاس حروم می‌کنی؟ برو به کارت برس من هم برات غیبت نمی‌زنم…
منم به حق حرفشو گوش می‌کردم. یادمه می‌گفت: سرهنگ! استعداد خیلی‌ کارهای دیگر رو داری، بی خیال این ریاضی زبون بسته بشو.

۳. بابای خدا بیامرزم وقتی به یمن پاک‌سازی‌های اول انقلاب از وزارت کشور مرخص شد، بعد مدتی دوباره برگشت سر شغل بیست سال قبلش: «معلم ریاضی» بابام سه بار سعی کرد به من درس بده و بعدش کلن عطایش را به لقایش بخشید. هر وقت می‌خواست در مورد اتحاد مزدوج حرف بزند انگاری احساسش، حس آموزش رقص سالسا به یک کروکودیل بود. چون دفعه سوم یه ضرب و ناهوا برگشت گفت: «اگه می‌خوای بری بیرون بازی کنی برو بازی…» منم از خدا خواسته رفتم.

10608844_10153077666923761_2010108269_n

۴. نشسته ام در کافه تریای مدرسه و دارم ورق‌های دو نمونه سوال را مرور می‌کنم. نیم ساعت دیگر امتحات تعیین سطح ریاضی دارم، درست احساس همان کروکویل و رقص سالسا، جناب سرهنگ آقای تیموری و فاصله درک ریاضی من نسبت به خانم میرزا خانی با هم جلوی چشمم داشت رژه می‌رفت. احساس می‌کردم بزی هستم که فقط می‌تواند برگه ریاضی را بجود.

۵. جوونی کجایی که یادت به خیر – این جا است که باید گفت: داداش جوونیت هم مالی نبود بی‌خودی قیافه نگیر- رفتم پشت کامپیوتر که نشستم تا سوال ها می‌آمد جلو چشم احساس دل‌پیچه از نوک پام شروع شد و توی چشمام موج می‌زد، راست می‌گفت آقای تیموری، من به درد همین یه کار که دیگه اصلن نمی‌خورم.