«خاک تو سر تی وی و ملت خواب»

اردوان روزبه / وبلاگ

از صبح یکی از همین «دارقوز آباد تی‌وی»‌ ها خبری از خشتک اش در آورده که،‌ بعله، بلخره بعد ۳۵ سال دیشب! یه خانمی جلو وزیر ارشاد خونده و ویدویش هم موجوده (ویدیو در ۲۵ فروردین ۹۲ اساسن بر روی یوتیوب گذاشته شده یعنی قبل دولت فعلی) و خلاصه وزیر هم گفته که خوندن زن که این طوری باشه اشکال نداره…
حالا از این شتر تی‌وی‌ها که کم نیست و نونشون تو خزعبل گویی است. اما از صبح می‌بینم آدم‌هایی دارن این «چرت مسلم»‌ رو باز نشر می‌کنند که انگشت حیرت به دهان گرفتن آموخت!
عنوان‌های پر طمطراق روزنامه‌نگار و ژورنالیست و وات اِور…
مشکل این جاست که ما مردم کم‌کم شده عادت‌مان که آرزوهای‌مان را «بند تنبانی» تبدیل به شایعه و بعد «امیدواری» کنیم. می‌زنیم شاید روزی درست از آب در آمد. این جاست که دیگر اگر روزی والده مان هم بگوید: «ننه من تو رو نه ماه شیر دادم» باورمان نمی‌شود که نمی‌شود چون خودمان عمری کم خبر در «هویجوری» منتشر نکرده‌ایم و آستانه باورمان تا زیر سقف بالا رفته است.
کجایی علی آقای حاتمی، ملت خواب. مردم خواب زده…
این نمی‌دونم تی وی زده:

«برای اولین بار پس از ۳۵ سال از زمان به قدرت رسیدن حکومت آخوندی جمهوری اسلامی، با کنسرت دیشب گروه موسیقی ماه در تهران، زنان هنرمند ایران اجازه اجرا و خوانندگی در کنسرت‌ها و محافل عمومی و مختلط رو دریافت کردند!

پس از اعلام موضع اخیر وزیر فرهنگ و ارشاد حکومت در باره بدون مانع بودن تک خوانی زنان در صورت نداشتن فساد و علیرغم مخالفت بعضی از آخوندها، خبر حضور وزیر ارشاد دولت حسن روحانی در مراسم تک خوانی خواننده زن از ساعتی پیش بسرعت در اینترنت و رسانه‌ها منتشر شد و بعد از ۳۵ سال ممنوعیت تک‌خوانی بانوان در ایران، دیشب در مراسم خانه فرهنگ ایران و با حضور وزیر فرهنگ کشور، گروه ماه با تک‌خوانی خانم مهدیه محمدخانی (عکس این پست) تابوی ۳۵ ساله را شکست و به خوانندگی در حضور جمعیت بزرگی از میهمانان مرد و زن پرداخت!»

این هم عکس این خانم خوش سیمای بنده خدا:

577443_10151696970867344_132101862_n

این هم ویدیوی خوب و خوش نوایی که البته اساسن قدیمی است:

Advertisements

«از فاصله دو حادثه تا ساحت اتاق ادب و هنر، رستاخیز آرتور کرگدن»

اردوان روزبه / وبلاگ

واقعیت‌اش هر بار که کاری خوب می‌شنوم و یا می‌بینم با خودم فکر می‌کنم بعید است دیگر اثری این چنین مرا در خود گرفتار کند. انگاری فکر می‌کنم با همان کار متفاوت جهان برای من به اتمام خواهد رسید.

اما هر بار که کاری تازه می‌شنوم می‌گویم نه! این بار هم کاری دیگر از راه رسید که من را در این هوای پر از فشار روزمره‌گی باخودش برد. جایی دور دست.

**

سال ۱۳۶۹ بود. نمی دانم پاییز بود یا فصلی دیگر اما این رو یقین دارم که سال همان سال بود. دفتر روزنامه قدس طبقه دوم‌اش اتاق سرویس «هنر و ادب» بود. این اتاق جنس اکسیژن‌اش با همه مولکول‌های روزنامه قدس فرق می‌کرد. روزنامه آقا امام هشتم بود. یا همه آشیخ بودند، یا آشیخ زاده یا در شرف و این اتاق اما این طور نبود. من سرویس اجتماعی بودم اما «جواد اردکانی» با حس وحال مقبولش کاری کرده بود که همه جمع می‌شدند.

**

ممد عاشق شده بود. ظاهرن معشوق هر روز از سر چهارراه خیام یه ساعت مشخصی رد می‌شد و او همیشه آن ساعت پشت پنجره بود. شعرش به نظرم ته نگرفته بود. اون‌قدر که بعد ها شد نبشته کارت دعوت ازدواج «آرتور کرگدن». فرهاد دم ظهرها آن طرف‌ها بود و مهدی که از صفحه بندی می‌زد یک سر تو اتاق و جواد که خودش کم از بقیه نمی‌آورد و گروهی دیگر که این‌روزها جز من بقیه سری دارند و سامانی.

**

فضای آن روزها پر بود از «حمید هامون» حرف‌ها و دیالوگ‌ها. نوشته‌ها و حس‌ها. اصلن انگاری آدم بی‌اختیار می‌خواست با حمید بنشیند و یک شکم سیر اشک بریزد. مهشید نماد طبقه بلاتکلیف جامعه بود. حمید گرفتار سنت و مدرنیته و انگاری درد گنده همه ما. آن موقع نمی‌دانستیم و نمی‌دانستم که مذهبی هستم یا بی دین. از یه طرف می‌گفتم نکند زیارت عاشورای «حسین جان» بچه‌های تخریب را از دست بدهم از یک طرف با خودم می‌گفتم «خدا کیه!».

**

اون اتاق زیاد نکشید که از هم بپاشه. جواد می‌خواست بره سراغ سینما. فرهاد داشت کتاب می‌نوشت. ممد به شعله آتشین اش رسیده بود. من خرج نان و زندگی متاهلی افتاد روی سرم. آرتور کرگدن شد کارمندی که باید به فکر نان و لباس می‌بود.

**

این‌ها را نوشتم که بگویم. یک کار خوب می‌شود داستان خاطرات تو پستو که یه باره می‌کشد بیرون و با خاک و خل همه چیز می‌کوبد جلو رویت درست روی میز. این کار علی عظیمی پر کرد همه سرم رو از همه لحظه‌هایی که انگاری رفت و برگشت تو کله من.

**

اگر گوگل درست بگه، باید حدود ۲۴۰۰۰ کیلومتر الان یعنی در ساعت ۲:۳۹ دقیقه به وقت شرق آمریکا با مشهد فاصله داشته باشم. نشستم تو یک ایست‌گاه آتش نشانی و دارم بین دو حادثه می‌نویسم، از بیست و سه چهار سال پیش و پنجره اتاق «هنر و ادبیات» روزنامه قدس که همه اش بهانه‌اش همین دست گل پیش در‌امدی «علی آقای عظیمی» است.

«همه گرفتاری‌ها فقط گاز اون خواهر آکله نیست»

اردوان روزبه / وبلاگ

راستیتش احساس کردید که من خیلی دور بر جریان های سیاسی و فلانی و این حرف‌ها دست‌کم روی صفحه‌ام در «کتاب صورت» و وبلاگ نمی گردم. اما گاهی دیگر هم‌چین زور می‌آد که دیگر نمی‌شه بی‌خیالی طی کرد.
حرمت دختران آقای موسوی واجب. رد دندون اون خانم «آکله» هم باید هزار بار شیر شود. تو دهنش هم بزنند اون پدر سوخته ریش تراش! دزد را. کار به جایی هم کردند بیانیه‌ای را صادر کردند و به ملت گفتند بدون این که بخوانید اگر موافقید امضا کنید. اما این که نمی‌شود برای اعتراض به گاز این خواهر پاچه ور مالیده برخی دوستان بیانیه نشان نداده به ملت را جماعتی را موظف به امضایش بدانند، بعد این وسط شانزده نفر در زاهدان اعدام شود یکی نداند حتا اسم‌شان چیست. یا برادران مرادی در سایه اعدام باشند و از این طرف گلپری پور و اسماعیلی از کردستان اعدام شوند و دوستان فقط مشغول «گاز» باشند. جامعه ایران روزی رنگ آرامش را می بیند که همه نگران «همه» باشند.

«بعضی راه‌ها کوتاه‌ترن بعضی بلند‌تر»

اردوان روزبه / وبلاگ
هر روز ديبا منو از خواب لذيذ مى كشه بيرون كه منو ببر مدرسه، حالا اگر يه روزم نگه دق مى كنم ها، اما غر اش رو مى زنم. هر روزم ما جدل داريم كه از راه كوتاهه بريم يا راه بلنده، بعد كلى بحث يكى رو تاييد مى كنيم. فقط نكته اينه كه مدرسه ديبا يه راه بيشتر نداره!

1393674_10152307858628761_925014268_n

«لبیک به جابز در طبقه منهای هفت جهنم»

و خدای‌گان معرفت ما را مزین به «ماوریک» فرمودند. باشد که با استیو خان جابز محشور شویم حتا اگر در قعر طبقه منهای هفت جهنم باشد.
چار چشمی منتظر ورود ماوریک بر روی لب تاب حقیرمان نشسته ایم…
پ.ن: چی می‌شد خدا جای یک صد و خورده ای هزار ریز و درشت، سه تا مثل این رو می کرد نماینده اموراتش رو زمین گرد و قلمبه.

Screen Shot 2013-10-22 at 10.29.44 PM

«حس خوب جر خوردن»

اردوان روزبه / وبلاگ 

به جدم قسم. به همون سوی چراغ تون که تازه لامپ کم مصرفه، اونقدری که تو این ده روز درس خوندم تو ۱۸ سال نخونده بودم. اونقدی هم که امروز خوندم اگر قرار بود بخونم و بنویسم فکر کنم می تونستم یه پیغمبر صاحب کتاب بشم. یعنی از ساعت ۸:۳۰ صبح تا ۱۲:۰۴ صبح روز بعد که در خدمت شما هستم. حالا فردا خدا به خیر کنه که روز جنگه. باید از پس سه تا یزید و دو تا فرعون و چهار تا چنگیز یه جا بر بیام. 
Feeling Jerrrr Khorde