«وقتی چیز فورد درس زندگی به من داد!»


نمی‌دونم شما هم مثل من هستید یا نه، اما من تا یه ماشین می‌خرم اول باید به اجدادش وصلت کنم. دفترچه‌های راهنماشو بخونم، همه کلید و دکمه‌هارو بزنم. خلاصه باید از کاربراتورش برم تو، البته ماشین‌ها سال‌هاست دیگه کاربراتور ندارن، از اگزوزش بیام بیرون و شیر سماور و این حرفا.داشتم در وضعیت سیخ سقلمه زدن به ماشین تازه بودم که به یک بازی با مزه بر خوردم. در ماشین های فورد یه سیستم وجود داره که بهش می‌گن «My Key» در واقع مای کی یه جور تنظیمات است که شما روی ماشین تون ست می‌کنین تا وقتی ماشین رو بچه تخس تون برداشت نره دنبال لات بازی. من که هیجان زده از جریان این تنظیمات بودم هر چی رو می‌تونستم خودم به دست خودم محدود کردم.
سرعت ماشین بالاتر از شصت مایل نره، صدای پخش ماشین از سطح ۱۴ زیاد تر نشه، تمام مسیرهایی رو که یک روز رفتم ضبط کنه، به محض افزایش سرعت از ۴۰ مایل شروع کنه مثل بچه نق نق کنه تا سرم رو بخوره، ویراژ بدم بهم هشدار بده و این مسخره بازی ها دلیلش هم خیلی ساده بود به نظرم چیز پیچیده‌ای نبود برداشتنش و ارزش داشت ببینم این سیستم که ننه باباها می‌تونن ماشین دست بزغاله‌های پر شور بدن چطوری کار می‌کنه. ست شد و ماشین دو بار سوال کرد که تو یقین داری که می خوای یه کلید بذاری روی معامله ات؟ زدم اره ه ه بااااخب، ست شد و بعد رفتم تو بزرگراه تا گاز دادم شروع کرد به بوق زدن، آمدم خط سرعت رد کنم دیدم سرعت ماشین از ۶۰ تا بالا نمی‌ره ملت پشت سر دارن سلسله جنبان ما می‌شن. گفتم یه خورده عربده های آقای مارک نافلر گوش کنم حالم بهتر بشه دیدم کلن یه چیزی مثل صدای چس ناله از توی پخش می‌یاد. به قول یارو ارمنیه گفت: این چیز مارو بده ناخاستیم!-دیدم کلن آپشن کلید من! مثل یک وحی الهی محو شده. هر چی گشتم دیدم اپشن اش کلن حذف شد. بدبختی شروع شد. هر کار می‌کردم به همون وضعیت جهالت و ضلالت برگردم نشد که نشد!شب نشستم وسط درس و مشق و کار، یوتیوب دیدن و خوندن در مورد این «کلید من». تازه فهمیدم خودم با دست خودم چیز کردم به روزگارم. یکی نوشته بود باید باطری ماشین رو قطع کنی، یکی دیگه زده باید با یه دست خاموش کنی با یه دست قفل رو نگه داری، یکی دیگه زده بود باید هم زمان از پنجره بپری بیرون با عملیات ژانگولر بپی تو و توام دکمه رو بزنی تا کلید خنثی بشه. نشدنشد نشدیکی هم گفته بود که بدبختی رو با رفتن به نمایندگی فورد و ریست کردن کامیپوتر ماشین و پرداخت ۴۰۰ دلار از روی زندگی اش کم کرده.با خودم فکر کردم این کلید منه یا کلید فاکینگ  قفل بخت منه؟-هر کار کردم این قفل از رو بخت و اقبال من بلند نشد که نشد یعنی مثل یه شتر چمبره زد رو ماشین منو خود من شدم این قفل زده های بدبخت که ترشیده می‌شن و کلید بخت شون افتاده دست جادوگر شهر اوز. یه شب نشستم با خودم فکر کردم غیر ممکنه این راه حل نداشته باشه. بعد فکر کردم خوب خنگول! تو برای این که بچه ات رو نذاری تند بره خوب با کلید دوم باید بری وا بشه چون کلید اول که به طبع دست اون توله سگه. صب زود خروس خون با کلید دوم رفتم تو ماشین بدون ژانگولر و قشنگ اپشن کلید سگ توله من! دوباره روی صفحه شخمی آمد. یک بار زدم کنسل و بدون هیچ پرسش و پاسخی شدم مثل برده‌ای آزاد که در فیلم «جنگو» در کنار می سی سی پی یارو آزادش کرد رفت.-اما عزیزان من، ما از این داستان چند نتیجه مهم شیری و اخلاقی هم می گیریم:- آدم بدون این که بفهمه عمده قفل‌های ناجور رو خودش به زندگی خودش می‌زنه حالیش نیست بعد می‌گه کون کارخونه فورد کجه!- وقتی قفل می‌زنه هم به جای فکر کردن هی زور می زنه یه چی رو فشار بده یارو دست بر داره. اونم بدتر یه چی دیگه تورو فشار می‌ده در حالی که این وسط‌ها خیلی ها تخم مرغ دلشون! همین طوری به دست روزگار ترکیده.- آدمیزاد به جای امیدواری و یافتن راه حل می‌افته آدم پی جن گیری.- در نهایت درمان دست خود آدمه به جای یوتیوب و این کاف سین شعرا بشین یه خورده از مغزت استفاده کن. -این بود درسی که من از سیستم «کلید من» در فورد گرفتیم. تا گفتاری دیگر بدرود. بچه اون پایین چیه تو داری فشار می‌دی؟ ولش کن له اش کردی…

«نقطه اشتراک منو اون: ماشین پلیس!»

۱
از اون جایی که من بلخره یه چیزایی رو باید امتحان کنم که نکرده از دنیا نرم، چندی پیش ماشینم رو که فروختم تا آمدم بجنبم خوردم به داستان کرونا، نشد یه ماشین عجیب غریب بخرم. در واقع من ماشین اسبقم یه مرسدس بود که بسیار هم دوستش می‌داشتم اما چون سال ۲۰۱۹ قرار شد دور آمریکا خونه درختی مو با ماشین خِر کش کنم و هزینه بنز برای این کار خیلی زیاد می‌شد یه دونه تراک خریدم، ماها بهش می‌گیم وانت، یک فورد اف-۱۵۰ خریدم که با اون وانت و ریخت من درست شدم مثل این پس کله قرمزای آمریکایی وسط صحرای آریزونا، اما بعد که سفر تمام شد و برگشتم به زندگی عادی دیگه تراک سوار شدن وسط مریلند مثل فیل سوار شدن وسط بازار مسگرای اصفهون بود.

۲
تا فروختیم اون لگن رو کلن دنیا تپید و کرونا شد دامادمون، شاید خنده دار باشه بگم چطوری فروختمش، یه بار تو یه پارکینگ وایستم از بست بای یک چیزی بخرم یارو خارت کوبید بغل ماشین ما، بعد آمدیم پایین به پاچه ورمالیدن و اینا که طرف گفت ماشینت مال من! هیچی همونجا ماشین رو ورداشت رفت. حالا مفصله داستان.
بعد هم دست بر قضا تا کرونا یه خورده دیگه شل کرد و کشید یه نموره از ملت بیرون باز رفتم تو کار خریدن ماشین. آخه تو مدت کرونا یک ماشین فولی پلاتینیوم رو می تونستم اجاره کنم به روزی هفت دلار! تازه منت هم می‌ذاشتم اما دیدم کم کم هوا پسه باز داره اوضاع قیمت می‌کشه بالا.
من از اون جایی که متخصص یافتن اجسام، اشیا، آدم ها و اعمال غیر عادی هستم. یه روز یه ماشین خریدم که یه نموره ماشین پلیس بود!
بله، من به یک فقره ماشین پلیس مخفی وصلت خوردم. این ماشینه چیز بدی نبود خداییش. ماشین های پلیس آمریکا معمولن یا «فورد» هستند یا «داج» این یکی یه داج چارجر بود که به اصطلاح پکیج پلیس روش بود. این ها به سفارش پلیس آمریکا ساخته می‌شن و دقیقن بهش می گن پلیس پکیچ، رینگ های فولادی و عریض تر، دیسک ترمز حدود ۳۰ میلیمتر پهن‌تر، سیستم تعلیق ماشین بهینه شده و در نهایت ماشین با یک کیت کامپیوتری به قدرتش ۲۵ اسب بخار اضافه می‌شه.
خلاصه وسوسه شدم و گفتم یه خورده سوار ماشین پلیس بشیم ببینیم چه مزه می‌ده. ناگفته نماند که این ماشین ها معمول توسط دپارتمان پلیس بعد از یه مدتی به حراج گذاشته می‌شه. این دسته بیل نازنین ما دستی به سر و گوشش کشیدیم شد یه فقره ماشین ضایعه! جدی جدی پلیس مخفی شخمی طور.

۳
به این جاش فکر نکرده بودم. بغل هرکی وایمیستادم طرف می‌گرخید، پشت هر ماشینی تو بزرگراه می‌افتادم فوری راه باز می‌کرد. دیگه داشته باشید که جلو استارباکس وایستاده بودم، آمدم راه بیوفتم پسره پلیسه از ماشین پیاده شد ماشین دیگه رو نگه داشت که رد بشم تازه دستم تکون می‌داد!
دیدم زیادی داره زاغارات می‌شه، خوب یه جورایی بد هم نبود اما صادقانه بگم از این حس مردم خوشم نمی‌آمد. تا این که خوردیم به جریان اعتراضات خیابانی واشینگتن و گزارش های این اعتراضات و رفتن وسط مردم و تجربه شیرین حمله ملت به ماشینم.
اولین تجربه بلوغ رو تعریف کنم، داشتم سر چهارراه عکس می‌گرفتم تا نصفه هم از ماشین بیرون که یه گروه آفریقایی آمریکایی با یه ماشین پیچیدن روبروم تا دستی تکون دادم که هی بچه‌ها دمتون گرمو اینا، دیدم با یه فقره «مادر فاکر» لعاب دار استقبال کردن ازم، یکی شون داد می‌زد که این عوضی «پلیس مخفیه» اون جا بود که این عوضی فهمید عجب ترررری زده!
آخه الاخ، ادم با این ماشین می ره وسط جمعیت معترض؟ خلاصه کاينات یه حال مخصوص داد چراغ سبز شد تا اونا دور بزنن بنده برای حفظ باسنم چنان پیچیدم و در رفتم که پشت سرم گرد و خاک شد.
شب هم آمدیم ماشین ورداریم دیدیم شعاع معترضین افزایش یافته و ماشین من افتاده وسط زمین‌های پسته آقای هاشمی رفسنجانی، دو تا از عزیزان معترض به ابعاد دو متر در دو متر در یک متر کنار ماشین وایستادن خف کرده. بماند با چه کلکی با مدد رفیق جانمان از مهلکه فراریدیم آقا فراریدیم!
۴
بعد دیدم عجب خبطی کردم. راستیتش مهم نبود ماشین رو آتیش بزنن چون بیمه داشت اما نگرانیم این بود وقتی آتیش می‌زنن خودم توش جا مونده باشم!
یه مدتی با ماشین استاد رفتیم گزارش و خبر و این ماشین تابلو رو بایگانی کردیم، بعد حس ملت به ماشین پلیس، از جمله خود من که نا خودآگاه بخش فحش و حواله خارماطور مغزم فعال می‌شه، میلم رو به سوار شدن این رخش با موتور تقویت شده و ترمز های میخ روز به روز کاهش داد به حدی که «طبیعت بهود افسرده‌هی».
تصمیم گرفتم بفروشمش، درست وقتی ساعت ۱ نصفه شب روز پنجشنبه از خواب پریدم، یه تبلیغ آنلاین گذاشتم و ساعت هشت صبح دیدم ۱۲۴ تا پیشنهاد گرفتم.
نقطه اشتراک تمام این درخواست‌های خرید یک چیز بود. همه پیشنهاد دهنده ها آفریقایی آمریکایی بودند.
با اشکال مختلف، یکی عکس پول‌های نقدش رو فرستاده بود، اون یکی موتور خفن داشت پیشنهاد کرده بود عوض کنه، یکی دیگه می‌گفت بیا من پولشو ماهیانه از خودش در میارم ولی سه برابر قمیت بهت پس می‌دم!
خلاصه من از تعجب شاخ در آوردم که این ماشین مضحک چیش برای این ها جالبه.
۵
ساعت سه بعد از ظهر روز پنجشنبه بلخره یکی شون از یه شهر دیگه خودش رو رسوند. با سه نفر قرار داشتم که هم زمان آمدند، تو پارکینگ کم مونده بود بزنن همو. من قول داده بودم و اولی قرار شد ماشین رو برداره. دو تای دیگر حاضر بودن بالاتر از قیمت بدهند. اما من می‌دونید که به قول خیلی حساسم.
برام عجیب بود. از پسر که خریدار بود پرسیدم چرا این ماشین برات اینقده جالبه؟ گفت چون ماشین پلیسه!
ظاهر امر برمی‌گرده به یه موضوع درونی و رنج کهنه‌ای که رنگین پوست‌ها از پلیس دارند. یه جورایی سوار شدن ماشین پلیس یه حس انتقام گرفتن بهشون می‌ده. پسره دیگه می‌گفت:
مزه داره پشت فرمون ماشینی بشینی که قبلش مجبور بودی پشت نرده‌های توری مثل قفس رو صندلی عقب بشینی…
پسرک ماشین رو که ورداشت شیشه رو کشید پایین و گفت:
حالا تو چرا ماشینت رو فروختی؟
گفتم:
چون ماشین پلیس بود!

«در باب دنبلان‌های بهشتی و حوریان عرق خور»


روایت است کسانی که برای مزه آرق دنبلان می‌زنند نه تنها راست بدون پرسش و پاسخ به بهشت می‌روند بلکه در بهشت دست رسی شان به درخت‌های دنبلان همیشه آزاد است. راوی می‌گوید، هر چه در بهشت دنبلان کباب کنید باز سبز می‌شود و عرق که می‌خورید دایم مست هستید اما هیچ وقت «هنگ اور» نمی‌شوید.

فرشته‌گان در برخی موارد همیشه دم دست هستند تا دنبال را خودتان «از روی شاخه» بچینید!گفته شده است دنبلان را که تازه تازه از روی شاخه چیدید حتمن باید با «لیموی تازه» میل کنید، لذا فرشتگانی هم هستند که هی جلوی شما ویراژ می‌دهند تا لیموی تازه را از سر شاخه شان بچینید…آقا بهشت عجیب همه چیش سر حساب کتابه! باید یه ریسرچ کنم ببینم چی بخوریم و چه کنیم که اون جا می ریم تو کار حوری خوری و دوش عسل گرفتن و پستون دو نبش و اینا بیوفتیم.

حق دارن ملت می‌رن عملیات انتحاری که زررررت برن بهشت. حق دارن آقا حق دارن.

«قبل کرونا اول ببین شیر فاسد نباشه»

پنهان نباشه از شما یه بیست روزیه همش فکر می‌کنم یکی از علایم مهم کرونا رو دارم. یعنی از وضعیت استراتژیک «تبر بیار خوردش کن» رسیدم به موقعیت اسفبار «قاشق بیار سوپش کن» که خودش یه معضل کوویدی به حساب می‌یاد. خلاصه هی گفتم بابا پس چرا تب نمی کنم چرا عرق نمی کنم چرا پشمام نمی‌ریزه. امروز به کشف مهم کردم. یه اسپرسو ماشینی دارم، فقط به خاطر رنگ قرمز خون خری اش خریدم، که همیشه یه شیری گرم می کنم و بعد یه اسپرسو مثل متجددهای غرب زده می‌زنم. وقتی دقت کردم دیدم ته قهوه که می رسه یه چی تو مایه‌های خمیر میاد بالا و به زور می‌زنه بیرون که فکر می‌کردم از کیفیت شیریه که می‌ذارم خوب بچرخه و داغ بشه. با خودم می‌گفتم لابدخیلی مایه داره برای همین این طوری غلیظ می شه. امروز صب دیدم دیگه قهوه اصلن بیرون نمیاد که هیچ یه چیزی تو مایه خمیر پیتزا ته لیوانه.بعد فهمیدم ظاهرن ما بیست روزه شیر فاسد می زنیم تو قهوه مون بعد گردن کرونا می‌ندازیم! زندگی هر روزش یه درس تازه است…

«نقش لبو در صحنه جرم»


یه زنگ تفریحی وسط درس خواندن دادم و رفتم ادای این سالم خورا رو در بیارم. یک بسته کنسرو لبو در آوردم بریزم تو یه ظرف بذارم بغل دستم رو تختی که هم ولو می شم و هم درس می‌خونم، همون تخته که قیژ قیژ می کنه بله همون، در قوطی از دستم در رفت تمام جلوی لباسم پر شد از رنگ قرمز آب لبو، لباسم مچاله کردم انداختم جلو حموم آمدم ظرف رو بردارم دیدم تمام دیوار یه طرف آشپزخونه انگاری مثل خون کسی که با شمشیر بزنن آب چغندر پاشیده.

گفتم ولش کن، راه افتادم به سمت تخت دیدم یه عالمه هم روی زمین از این خون لبو ریخته بوده من ندیدم رد پای خون آلودم تا نصفه را که هنوز کف پام بوده علامت گذاشتم. بازم گفتم ولش کن، گذاشتم ظرف رو روی تخت رفتم یه چنگال بیارم با باسن پریدم روی تخت، درست مثل این کارتون فوتبالیستا هنوز نیمه راه هوا زمین اسلومشن دیدم زرشک! کاسه لبو رو تخته! از این جا صحنه رو حرکت آهسته تجسم کنید. من به تخت نزدیک می‌شم با دهن وا و ظرف لبو اول مثل فنر پریده هوا بعد یه آفتاب بالانس زد و وقتی می رفت به سمت مهتاب بالانس لبو ها پاشید بیرون و آب لبوها هم شروع کرد با یه حرکت دورانی روی تخت و تلوزیون و دیوار آینه شتک کردن.

خوب من راستش چون آدم مصمی هستم بی خیال شدم نشستم به سابمیت کردن پروژه، حالا دارم دور و بر رو نگاه می‌کنم یاد این فیلم‌های کارآگاهی می‌افتم. جلوی حموم لباس خون‌آلود قاتل، زمین رد پای خون آلود، دیوار اشپزخانه و کارد خونین و تختی که قاتل ضربه آخر رو زده به مقتول و خون پاشیده به در و دیوار! یعنی شما می دیدید این صحنه باور می‌کردین به قول اون جوکه من تو کمد اتاق خواب منتظر رسیدن اتوبوس شرکت واحدم؟

وقتی می‌گم همون چیپس و موسیر و یه ته استکان عرق شما می فرمایید آدم باید سالم زندگانی کنه.

«فرهاد تنها بود پر از درد»

هر بار چیزی از فرهاد می‌بینم و یا می‌خوانم غم به دلم چنگ می‌اندازد. ظلمی رفت بر فرهاد مهراد که همیشه مثل یک زخم بر صورت جامعه هنر ایران باقی می‌ماند.
فرهاد مهراد و فریدون فروغی نماد موسیقی اعتراضی بودند که تمام قد بعد از انقلاب اسلامی در ایران خفه شدند. انگار اعتراضی که نانش را جمهوری اسلامی خورد ترسش باعث شد که نگذارند اشتباه دوران شاه دوباره تکرار شود. آن ها این دو را شکستند تا صدای اعتراضی دوباره نباشند.
فرهادی که به هر مناسبت قد و نیم قد «والا پیامدار» ش را تلویزیون دولتی پخش می‌کرد اما خودش سال ها خانه نشین شد تا صدایش از نفس بیوفتد.
من و خیلی ها مثل من کودکی را با گنجشگک اشی مشی به یاد می‌آورند، نوجوانی را با یک شب مهتاب گذراندند و این روزها با حسرت حکایت کهنه ظلم مرور می کنند:
ای کاش آدمی وطنش را هم چون بنفشه ها با خود ببرد هر کجا که خواست…
 
635329044295018031

«ما هنوز رویاهایی داریم»

جیمس متیس در صحبت‌های اخیرش اشاره درستی به نقش آقای ترامپ در
ایجاد و تداوم این اعتراضات اخیر دارد. آقای متیس تاکید می‌کند که روشی که رییس جمهوری پیش گرفته است موجب رویارویی مردم آمریکایی با یک دیگر خواهد شد. او در بیانیه اخیر خود تاکید می‌کند: «دونالد ترامپ اولین رییس جمهور در طول زندگی من است که سعی نمی کند مردم آمریکا را متحد کند و حتا وانمود نمی کند که تلاش می‌کند. درعوض او سعی دارد در جامعه شکاف ایجاد کند.»
این اشاره درستی است. در طول سه سال گذشته رییس جمهوری بر خلاف گذشتگان تلاشی برای ایجاد وحدت ملی نداشته است. او با اظهارات نا به جا، برخوردهای لحظه‌ای و احساسی و اظهارات بی پایه در بسیاری از موارد شکاف و تقابل را در جامعه آمریکا که یک جامعه متنوع است را افزایش داده.
امروز آن چه که در خیابان می‌بینید فقط ناشی از اعتراض مردم به قتل یک آفریقایی آمریکایی به دست یک پلیس تند خو نیست، این اعتراض به رفتارهایی است که در طول این سال ها با مهاجران تازه شده است، با جامعه اقلیتی قومی و جنسی و اعتقادی شده است. این اعتراض به کاهش امید در جامعه است.
وقتی شما در یک جامعه احساس نا امنی را افزایش بدهید در واقع این شرایط را فراهم کردید که امید هم در جامعه کمرنگ شود. یک فرد نا امن و نا امید در عمل رفتارهایی خواهد داشت که غیر قابل پیش بینی است.
در نهایت چنین جامعه‌ای وقتی مجری قانون را حامی خود نمی‌داد، وقتی آینده مناسبی را برای خود و فرزندانش نمی‌بیند، وقتی هنوز مورد تبعیض قرار می‌گیرد پس به خیابان می‌آید.
این اعتراضات نقطه عطفی در تاریخ آمریکا است. مردم آمریکا برای بسیاری از آرزوهایشان مبارزه کرده‌اند. اینک نیز مبارزه می‌کنند چون آمریکا کشور همه آنهایی است آنرا ساخته‌اند.
از کارگران رنگین پوست زمین های کشاورزی در حاشیه می‌سی‌سی‌پی تا دانشمندان مهاجر، تا کسانی که بدنه علمی و دانشگاهی این کشور را حفظ کرده‌اند. فراموش نباید کرد:
«I Have a Dream»
گفتگویم در برنامه تلوزیونی همراه خانم معمار صادقی.
Screen Shot 2020-06-05 at 5.17.10 PM

«همه ما باید احساس تنگی نفس کنیم»

صحنه‌ای که در ظرف چند ساعت در رسانه‌های اجتماعی خیلی ها را تکان داد. پلیسی که زانوی خود را بر روی گردن مردی آفریقایی – آمریکایی می‌فشرد. «نمی توانم نفس بکشم!» این جمله‌ای بود که مرد در واپسین لحظات حیات بر زبان می‌آورد. ساعاتی بعد او در حین انتقال به بیمارستان از بین رفت.
این رویداد غم‌انگیز بار دیگر یاد‌آوری کرد که رنگین پوستان در آمریکا هنوز بدون هیچ بهانه‌ای به دست نیروهای پلیس کشته می‌شوند. روز دوشنبه بیست پنجم ماه مه جورج فلوید، ۴۶ ساله بدست درک شووین، مامور سفیدپوست پلیس شهر مینیاپلیس کشته شد. این اتفاق اعتراضات و ناآرامی‌هایی در مینیاپولیس، مرکز ایالت مینه سوتا و همچنین در لس آنجلس مرکز ایالت کالیفرنیا را باعث که به مرور به سایر شهرهای آمریکا کشیده شد.
بار دیگر این سوال مطرح می‌شود چرا تعدادی از افراد پلیس می‌توانند بدون نگرانی از عاقبت کار یک فرد از اقلیت نژادی را در جلوی چشم مردم به قتل برسانند؟ این در حالی است که دست کم در در سال ۲۰۱۹ نزدیک به یک هزار نفر توسط پلیس در ایالات متحده کشته شده‌اند که از این تعداد عمده آن ها را اقلیت نژادی آفریقایی آمریکایی تشکیل می‌دهند. متاسفانه به نظر می‌رسد قانون نانوشته‌ای وجود دارد که نیروهای پلیس به طور عمده پس از ارتکاب قتل مورد مواخذه قرار نمی‌گیرند و جز موارد معدودی در دادگاه تبرئه می‌شوند.
باید توجه داشت این نگاه نژاد پرستانه و خشونت آمیز پس از آغاز به کار چهل و پنچمین رییس جمهوری این کشور در عمل رو به افزایش گذارده است. از سوی دیگر تاثیر منفی این قبیل رفتارهای نژاد پرستانه اقلیتی در پلیس به اعتبار عمومی آن در کشور خدشه وارد می‌کند. شاید نباید یک طرفه هم به قاضی رفت و در عمل نیروهای پلیس نیز مورد خشونت بزهکاران قرار می‌گیرند اما این دلیل مناسبی برای رفتار خشن برخی افراد در سیستم پلیس با شهروندان نیست.
به باور من قوانین جاری و رویکرد سیستم قضایی کشور این امکان را فراهم کرده است که یک پلیس مساله دار باور داشته باشد در صورت بروز خشونت از سوی وی با مجازات جدی روبرو نخواهد شد. این جا است که گروه‌های مردمی و نهاد های برابری طلب و مدافع حقوق اقلیت‌ها باید در کنار هم برای این مهم مبارزه کنند تا این سپر امنیتی برای فرد خاطی شکسته شود.
اگرچه آقای ترامپ در توییتی در پی نا‌آرامی‌های شهرهای ایالت مینه سوتا و کالیفرنیا از جمله‌ای که سابقه دردناکی برای اقلیت سیاه پوست آمریکایی دارد استفاده کرد، که منجر به اضافه شدن برچسب هشدار خشونت آمیز بودن محتوای توییت توسط توییتر شد، اما در نهایت نباید فراموش کرد « وقتی غارت‎ها شروع شود، تیراندازی هم آغاز می‌شود» و خطاب کردن معترضین به عنوان اراذل و اوباش پاسخ مناسبی به اعتراضات مردم نیست و این نگرش نه تنها باعث کنترل خشونت‌های خیابانی نخواهد شد بلکه فرصت را برای فعالیت‌های مدنی کمتر و خشونت را افزایش خواهد داد. شاید همان رفتاری که ما در ایران از سوی حاکمان کشور دیده‌ایم.
امروز او کشته می‌شود و اگر یک وحدت جمعی برای حفظ حقوق شهروندی در گوشه گوشه جهان وجود نداشته باشد شک نکنید روزی نوبت یک یک ما هم خواهد رسید…

#icantbreathe

“I can’t breathe” speaks from the grave and describes the circumstances faced by many who are being choked by a system that treats different races and classes of people unequally. When the banks of black and brown homeowners drove them into foreclosure, we couldn’t breathe.

Screen Shot 2020-05-29 at 10.30.50 PM

«خدا رو شکر ممد نبودی ببینی، وگرنه دق می‌کردی»

کسانی که شرف شونو ‌چراغ راهشون کردنو تا جان در بدن داشتند ایستادند خیلی ادمای مهمی هستند، یه روزایی هم بود که ادمایی بودن که «وصل» به نظام بودن افتخارشون نبود، یه روزایی هم بود بسیجی بودن معنایش دشمن مردم بودن نبود، حیفم آمد یادی از تکاوران دلیر گردان دژ ارتش نکنم، از نیروهای ویژه تکاوران دریایی بوشهر، از نیروهای مردمی که با تفنگ ام یک جلوی ۱۲ لشگر عراقی ایستادند، یاد نکنم از پاسداری که افتخارش به گم نامی بود و جیره خواری افتخارش نبود. پاسداری که هواپیمای مسافربری نمی زد، بسیجی که باتوم تو سر برادر و خواهرش خورد نمی کرد، پاسبانی که دنبال روسری نبود.
حیفم آمد یاد سید محمد علی جهان آرا و همه با شرف هایی که ۳۵ روز با دست خالی جلوی دشمن ایستادند نکنم.
انگاری همه ان ها از دنیایی دیگر آمده بودند چقدر غریبه اند…

«شوخ بودن با الدنگ بودن تفاوت دارد»

یه چیزی رو صادقانه بگم. راستش برای من هیچ وقت مهم نیست چه کاری رو می کنم. خیلی کارها حتا ممکنه برای تفریح باشه یا حتا یه کاری که ممکنه آدم جدی ندونه اما من یه الگو تو زندگیم دارم. من وسواس دارم. وسواس درست شروع کردن و تا جایی که ممکنه درست تموم کردن.
هیچ وقت علیرغم کارکتری که دارم، کاملن نیش خند به جهان اطرافم، انجام یه کار شوخی نیست حتا شوخی حتا تفریح.
خیلی ها فکر می کنن بذله گویی یعنی بی خیالی، شوخ طبعی یعنی پذیرفتن هر نوع حرفی حتا توهین آمیز و یا شوخ بودن رو با بی ادب بودن تعبیر می کنند و یا این که اگر با ادم شوخی روبرو شدند حق دارند هر خزعبلی را به زبان بیاورند.
آدم هایی که با من کار کردن می دونن من پای یک کار باشم تا درست جمع نشه ول کن نیست و حقیقتش اصلن مهربون و خوش خنده هم نیستم. به قیافه معمول زندگیم نمی خوره نه؟
پ ت: دیشب ساعت دو صبح وقت ضبط یه برنامه تلوزیونی!
Snapseed

«هلن، اکبر، درویش و فرش ایرونی»

لری اگه بخوام منظور خانم هلن کلر رو ترجمه کنم می‌شه:
درویش رو هر گلیم پاره شب رو سر میاره
قطره با یه دریا براش فرقی نداره…
فک کنم برای گفتن این جمله با اکبر گلپا یه هماهنگی زیر پوستی داشته هلن ورپریده!

پ ن: وسط پارک اصلن اسم فرش ایرونی آمد حالم یه جوری شد.

«مادر جان روزت از ۱۰ هزار کیلومتری تهنیت»

خواستم چیزی برای روز مادر بنویسم. عکسی بذارم و یا حرفی بزنم. بعد دیدم به یمن حاکمیت جمهوری اسلامی در ایران و دولت فخیمه آقای ترامپ ده سال می شه مادرم رو ندیدم و یقین دارم به این زودی ها هم نخواهم دید.
باشه! مادر جانم روزت مبارک…

«نسل چپ اندر قیچی دوم»

 

یه زمانی بی پروا بودم و پر سودا، گاهی به طرز ترسناکی این بی پروایی خودم را به ترس می‌انداخت. کارهایی می کردم که بعد می نشستم دورتر از فکر کردن بهش موهای تنم سیخ می شد.
من یکی از اصلی ترین بخش های زندگی ام همین لجاجت بود. عصبانی بودم. از زمین و زمان عصبانی بودم. عکس می گرفتم، کوه می رفتم و مثل همه دیوانه های نسل خودم «سرود کوهستان» می خواندم و می نشستم چهار تا کتاب می خواندم می رفتم خیابان دانشگاه کافه «گلیرد» با چار تا خل چل دیگه مثل خودم بحث می کردم و فکر می کردم در پروسه یک جریان اینترناسیونالیسی دارم نقش یک رهبر جوان را بازی می کنم!
در مدار اين جلسات من چپ اسلامیست بودم (عجب ترکیب با مسمایی) و بعضی رفقا اکثریتی و اقلیتی های یواشکی که اون موقع دیگه حتا اسمش رو هم نمی شد آورد. راستيتش از اولم با مجاهدا آبمون تو یه جوب (جوی) نمی رفت هر وقت مى آمديم ادا روشن فكرى در بياريم بحث «ديالكتيك» كنيم آخرش می کشید به دعوا و فحش، البته كه ديگه فحش سوسولى جواب نمى داد و فقط حواله پاچه و وصلت فاميلى دلمونو خنك مى كرد، اما تو اين كافه نشينى ها با بر و بچ چپ راحت تر بودیم، بلخره درسته که پای موضع شان و موضع مان می‌ایستادند و مى ايستاديم اما اخرش با هم یه «کافه گلاسه» می زدیم و هفته بعد هم برنامه «هفت حوض» و «شیر باد» می‌گذاشتیم.
ما سرتق بوديم اما زود بزرگ شدیم. کافه گلیرد که پاتق همه آدم های مثل من بود بسته شد، بعضی‌ها رفتند زندان، بعضی ها اعدام شدند، من هم از خودم فرار کردم رفتم اون پایین مایینا کنار اروند رود و طلایه. ما همه دیوانه شده بوديم. همه سرمان پر بود از جنون اما کم کم آرام شدیم یا شاید آرام مان کردند.
خود من رفته رفته آنقدر آرام شدم که حالا که رسیدم به این سن حتا دیگر باور نمی کنم بیست ساعت توی تاریک خانه سر پا می ایستادم تا عکس های نمایشگاه‌ام را چاپ کنم. سه روز توی سرما می رفتم دم خیابان می‌ایستادم تا سر فروختن دو تا كتاب چانه بزنم، بين اون همه شير مرد شب از ترس سر پست جرات نمی کردم پشه روی صورتم را بزنم اما باز فردا و فردا اين جنون را تکرارش می کردم.

این عکس را دوستی برایم فرستاد که ربطی هم به این داستان های بالا نداشت، ما با هم فقط کوه می رفتیم. اما عکسی که فرستاد مرا به یاد آن دیو درونم که تنوره می‌کشید انداخت. کوه جایی بود که هیولای درون مرا آرام می کرد. آن وحشی را در بند می کرد.
این عکس را خوب به یاد دارم. یک روز سرد بود که پا تا زانو به گل فرو می رفت. خط راس ارتفاعات شمال مشهد را گرفته بودیم و مثل بز سرمان را انداخته بودیم پایین وهمه مسیر را رفته بودیم. عربده می کشیدیم و سر خوش بودیم. سال ۱۳۶۶ شمسی با همه آن ها که مثل گُل بودند و الان از همه شان دورم.
گاهی فکر می کنم این نسل دومی ها چه نسل چپ اندر قیچی هستند…

13131627_10154852745298761_3292065561920278507_o

«عین ترمیناتور دو»

ترمیناتور دو یه صحنه‌ای داشت که پارک‌ها همه خالی بود، زمین سوخته و تاب‌ها متروک، این روزها از صحنه‌هایی که می‌بینم یاد ترمیناتور می‌افتم، آخر الزمان. کی فکر می‌کرد یه روزی تاب‌ها رو پلمپ می‌کنن، بچه با حسرت از پشت پنجره به سرسره‌ها نگاه می‌کنند و مردم عادت می‌کنند که هیچ وقت هم ‌دیگر را نبوسند و بغل نکنند.
آدم‌ها همین طوری هم از هم بیگانه بودند چه برسد به حالا که از یکدیگر وحشت هم دارند.
سال‌ها فکر می‌کنم طول بکشد تا ترس بغل کردن و بوسیدن بریزد و مردم شجاعت این را بیابند که روی یک نیمکت کنار هم بنشینند و سر صحبت را با غریبه‌ای باز کنند.

«کاش می شد کسی را بغل کرد که نشناخت…»

 
می‌دانید؟ راستش را بگویم احساس می‌کنم این روزها وادار شدم تا خودم را در جایگاه متهم قضاوت کنم. متهم ردیف اول زندگی‌ام. کسی که متهم است از زندگی چنان که شایسته‌اش بوده استفاده نکرده. کسی که زمان را که بهترین هدیه کائنات بوده چنان که باید قدر دان نبوده.
این روزها که خانه نشینی شده بخشی از زندگی ما، اقرار می کنم تنها هستم اما خانه نشین نیستم. انگاری باید در خیابان ها تنها بگردم تا خودم را پیدا کنم. انگاری باید یک بار دیگر با خودم خلوت کنم که من از دنیا چه خواسته ام.
باید مرور کنم چقدر در پوستین دیگران افتاده ام. چقدر دنبال ریش بر روی دیگران آوردن، بوده‌ام. چقدر خالی خودم را با ایراد و ایما از دیگران ستانده‌ ام. فکر می‌کنم چقدر در بی‌نهایت کم بودنم، کوچک بودنم، ناچیز بودنم سرگشته ام. همین حالا هم شاید دنبال شعار هستم. دنبال نشان دادن این که من چقدر به زندگی متواضعم ! که خود را چنین می‌بینم. اما حقیقت آن است که واقعن می فهمم اگر فقط به خودم می پرداختم وقت کم می‌آمد. اما من نپرداختم، از ترس این که خالی بی انتهایم مرا بترساند به دیگران پرداختم، ایراد گرفتم. عیب بر دیگران گذاشتم چون اگر پیش خودم لو می‌رفتم که این‌قدر کوچکم نمی‌توانستم سر بلند کنم…
 
دیروز وقت گرفتن این عکس حس کردم همه چیز از آن طبیعت است و من ذره ناچیز و پر مدعایش. همه جهان این روزها با خانه نشینی بشر زیباتر شده روباه ها در جاده‌ها می‌دوند، آهوها جست و خیز می‌کنند. جغد پشت بام خانه من بی مهابا هو می‌کشد، پرنده های رنگوارنگ روی درختان شاد ترند و آب‌ها آبی تر و آسمان‌ها پر رنگ تر.
با خودم فکر کردم کاش می شد کسی را بغل کرد که نشناخت…
 
باز آمدم از چشمه خواب ، کوزه تر در دستم.
مرغانی می خواندند. نیلوفر وا می شد. کوزه تر بشکستم،
در بستم
و در ایوان تماشای تو بنشستم.

FullSizeRender

«رها شدن در باد و بهار، کرونا برو بذار حال کنیم»

خب من به این نتیجه رسیدم درسته کرونا حیوان خری است، اما با رعایت فاصله های اجتماعی، نبوسیدن رفقا، دست نزدن به چیزای خطرناک‌ می‌شه حال بهتری داشت.

امروز کنار رودخانه پتومک زندگی قشنگ تر از این حرفا بود. از صبح دلم رهایی می خواست، کلافه بودم. باد که در موی آدم ها می‌وزید، هوایی که رنگ بهار داشت و رودخانه ای آرام که چراغ ها از دور دست اش سو‌سو می‌زد و می‌گفت در ان نقطه های سفید کسانی در لب پنجره خاطراتی را مرور می کنند، حالم را خوب کرد.

حس خوب رها شدن حس خوبی بود…

«تو بخند مثل بچگی‌هات تا دنیا همون طور قشنگ بمونه»

 

آدم‌ها نقشی در خلقت‌شان ندارند. آن‌ها بر ضرورت تنازع بقا به دنیا می‌آیند. آن‌ها انتخاب نمی‌کنند بیایند. اما به نظر من آن‌ها انتخاب می‌کنند چطور بیاندیشند، چطور با دیگران رفتار کنند، چطور انتخاب کنند و چطور خودشان باشند.
امروز روز تولد کسی است که به نظر من آموخت فراز و فرود زندگی باید آدم را آدم‌تر کند. آموخت که انگیزه برای زندگی در خوب بودن است. آموخت دیگران را دوست داشته باشد تا دیگران دوستش داشته باشند. آموخت به دیگران حق انتخاب بدهد. آموخت خودش باشد و زندگی را گذر ساده عمر نداند.
از همه مهم تر آموخت چطور دوست باشد و دوست بماند، حتا این روزها که هم‌جواری‌هایمان باهم کمتر از گذشته به نظر برسد.
امروز تولد یک پسر است که فارغ از پسر بودن یک دوست خوب است. کسی که با هیجان هنوز وقتی کاری می‌کند برایت تعریف می‌کند. کسی که خوب بودن را انتخاب کرد، مهربان بودن را دوست داشت و به روزهای بهتر فکر کرد و می‌کند.
اما تولد امسال دامون خان رفیق مصادف شد با راه انداختن یه پروژه جان دار با دختر جنگل. «ته دیگرز» یک کار خوب بود که به نظر من دامون هدیه تولد داد این بار.

دامون!
پسر کوچولوی من حتا با ابعاد بزرگ، تولدت مبارک. مرسی که فقط چهار فصل را نمی گذرانی مرسی که به زندگی‌ام و ات رنگ امید می‌دهی و مرسی که می‌دانی تو همان دامون کوچولوی پر خنده هستی، حتا اگر یک موتور نره غول رویت افتاده باشد. حتا اگر لبت را یک قوطی حلبی پاره کرده باشد و حتا زمین خورده باشی باز هم می‌خندیدی…
بخند تا دنیا همین طور قشنگ باقی بماند. پویا بمان مثل قبل تا باور کنم دنیا هنوز هم جای قشنگی است، حتا این دنیای کرونایی…
تولدت مبارک دامونیکا!

#Tahdigers

Screen Shot 2020-04-26 at 16.05.29

 

 

«یاس فلسفی یک شتر، داره می خوره!»


من خیلی از این چیزا که یهو‌ ویرال می‌شه و همه برای هم می فرستن حال نمی‌کنم، راستش اصلن هم ناراحت حال این یارو که شاش شتر می‌خوره نیستم، نوش جانش گوشت بشه بره به جونش، نگران اون آدمایی که روغن بنفشه به فینقول‌شون می‌کنن هم نیستم، ایشلا کونشون بشه کون جنیفر لوپز، کور بشه هر کی چش نداره ببینه.
حقیقتش از حوزه شاش خر و شتر و روغن بیایم بیرون هم هیچ حسادتی به کسانی که قالپاق ماشین رو به کون سپاه می کنن ۸۰۰ میلیون پول می ستونن هم ندارم، می ستونن‌اش اصفهونی بود چون یقین دارم اون که چپونده به خشتک سپاه حتمن یه رگه اصفهونی داشتس!، نوش جانش که تو اون تیمارستان تونسته کاسبی کنه به تخمش هم مردم بدبخت نباشه.
اما الان از صبح چند باری این ویدیو رو دیدم بیشتر از همه نگران یاس فلسفی شتره شدم. یعنی ما تمام بنیان های ذهنی زبون بسته رو بهم ریختیم. حیونکی تا شب هی خیره می شه به گوشه دیوار بعد آهی می‌کشه می‌گه:
تِف! ااا دیدی شاشه رو سر کشید؟

«بوسه‌ای که تکرار نمی‌شود»

و عاشق زیر باران و در شبی خیال انگیز در کنار جاده‌ای خلوت در حالی که ته استکانی خورده‌ بود تا جسورتر باشد، گفت: دوستت دارم…

فکر‌ می‌کردم کاش می‌توانستم بیابمشان، شاید در خانه سالمندان، شاید در یک بالکن رو به غروب بر روی یک ویلچیر، شاید الزایمر، شاید تمام.