«تنها صداست که می‌ماند…»

از دو روز پیش که از مرگ حسین عرفانی با خبر شدم وسوسه بودم یک فیلم خوب دوبله شده ببینم. دوبله کار خاصی است، ما خیلی از قهرمان‌های فیلم‌های قدیم‌مان را با شیفته‌گی دوست داشتیم چون بیانی آشنا داشتند. این هنر کسانی بود که پشت صحنه آن‌ها را با ما همراه می‌کردند. کلارک گیبل، هنفری بوگارت و دین مارتین شاید برای من ایرانی بدون این صدا پیشه‌ها قهرمان‌های دوران کودکی و نو جوانی ما نبودند.
اما فارغ از همه چیز امروز که نشستم و فیلم «ربه‌کا» اثر حضرت هیچکاک رو با دوبله عالی دیدم راستش حس کردم فیلم‌های خوب قدیمی انگاری ده پله بالاتر از سینمای امروزند. خوش ساخت، داستانی پیوسته و حسی خوب از روایت یک قصه با صدای جادویی و ماندنی دوبلورها. کسانی که دیگر این روزها با «زیر نویس» قدرشان دانسته نمی‌شود و صنعت‌شان ابتر ماند.
 
F2CQSBMX3RFENTUYNOX2HCO2VA
Advertisements

«اسکوتر درون، کودک بیرون»

چند وقتی بود می‌خواستم یکی از این اسکوترهای برقی که وسط خیابون‌های دی سی تازه‌گی‌ها مثل پشگل ریخته رو تست کنم. ملت هر جا دیدن یکی ور می‌دارن می رن دورشون رو می‌زنن هر جا هم دست شون رسید ولش می‌کنن.
توی دی سی مدتی است که این مدل دوچرخه‌ها و اسکوترها زیاد مد شده که هر جا دیدی وردار هر جا نخواستی ولش کن فقط دهنه‌اش رو کنار پیاده رو ببند نه وسط خیابون. ایده جالب و پول ساز در عین حال مفید برای رفت و امد های فوری در منطقه پر ترافیک دی سی است.
خلاصه تست شد، با حال بود، گازشو گرفتیم حالی هم بردیم و تاییدش کردیم، حالا شما برید یه تنی بزنید ببینید چطوریاست.
پ ن: به طرز مفید به کودک درون تخم سگ آدم حس خوب می‌ده.
#تخم‌سگ #کودک‌درون #اسکوتر
IMG_00711

«سه آدم در یک هفته: مجبوری مورد لطف قرار بگیری!»

این‌که ما می‌پذیریم بهمون توهین بشه خودش شروع یک اشتباه است. در اصل جریان، کسی که توهین به ما می‌کنه بخشی از یک پروسه است، بخش مهم‌تر خود ما هستیم که اجازه می‌دهیم به ما توهین شود. می‌پرسید در مورد چه صحبت می‌کنم؟
در هفته‌‌ای که گذشت در عمل با سه نفر بر سر یک موضوع مجبور به بحث شدم و جالب‌تر این که هر سه نفر مستحکم معتقد بودند آن‌ها درست می‌گویند نه بنده.
هر روز یک عده بزرگوار شروع می‌کنند یه مطلب تکراری را به دفعات برای آدم می‌فرستند. برای هر سه نفری که دارم قصه‌شان را تعریف می‌کنم پس از این که بدون هیچ مقدمه یا تاییدی شروع به ارسال ویدیو و مطلب و پرت و پلا کرده‌ بودند، دوستانه زدم که درخواست می‌کنم برای من لینک تکراری و کپی چسبانی نفرستید. فکر می‌کنید چه کردند؟
ضمن این که به تخم مرغ اسب‌شان هم تحویل نگرفتند دوباره اقدام به ارسال مستحکم تر لینک کپی چسبانی کردند. دوباره زدم که عنایت کنند و مرا از این مرهمت ملوکانه معاف کنند. فکر می‌کنید چه کردند؟
این بار هم به تخم مرغ شتر سر محل‌شان هم تحویل نگرفتند و هر سه مجدد اقدام به عمل شریف لینک‌افشانی کردند. در نهایت کمی تندتر خدمت مبارک شان عرض کردم بنده مایل به دریافت هیچ لینک زورکی نیستم. دما که رفت بالا، هر کدام به فراخور حال بهشان برخورد. هر سه به نوعی فرمودند که بنده رو مورد عنایت قرار دادند که ناخواسته و بدون اجازه مرتب لینک افشانی می‌کردن. یکی از این دوستان که نه گذاشت و نه برداشت گفت: به جای تشکرتونه؟؟
عجیبه که ما نمی‌فهمیم حتا اگر بخواهیم به کسی محبت کنیم باید اول از خودش اجازه بگیریم. ما یک فرهنگ غلط را با لبخند پذیرفته‌ایم.
مومنی که شاهد ماجرا بود می‌گه: شما هم حال داری بحت می کنی با این‌ها. بلاک شان کن بروند پی کارشان.
می گویم:
وقتی ما خودمان می پذیریم که چیزی را که نمی‌خواهیم به ما تحمیل کنند حق اعتراض نداریم. من اعتراض می‌کنم چون هستم! حتا اگر شب و روز بر ما گلوله بارد!
2018-07-31 21.13.46

«پروژه سانتریفیوژ به مدیریت صدف طاهریان»

دیشب خواب دیدم از طرف یوکی آمانو مامور شدم برم قرچک ورامین، که لابد قرار سانتریفیوژ بزنن، می رسم وسط یه محوطه بزرگ که پر از سوله‌های بتونی است. علی اکبر صالحی می‌آید جلویم و می‌گوید که بلخره ایرانی هستی و اینا… مثلن یعنی زیر سیبیلی در کن! منم همین طور که وسط سوله‌های بزرگ بتونی راه می‌رفتم با یه فیگور وظیفه شناسی بهش گفتم:

آقای صالحی من به آژانس متعهدم! 

صالحی هم نگاهی بهم کرد گفت: به تخمم! همین چُس بازی‌ها رو  از خودت در آوردی که از مملکت انداختنت بیرون. 

خلاصه سوار یه پژو ۲۰۶ صورتی شد و برگشت گفت: من به هر حال با مدیر پروژه تنهات می‌ذارم. 

مدیر پروژه آمد، دیدم صدف طاهریانِ!

کُپ کردم، آخه صدف طاهریان مدیر پروژه سانتریفیوژ؟ اونم تو قرچک ورامین؟

این وسط می بینم یکی می‌یاد بغل دستم که از وزارت خزانه داری آمریکاست، می‌گه تایید کن که خانم طاهریان مدیر این پروژه است تا بدیم ترامپ تحریمش کنه. 

می‌گم: بابا نمی‌تونم تایید کنم رییس بانک مرکزی که نیست، صدف خانمه‌هاااا.

خلاصه یک عالمه کاغذ جلوم گذاشت که امضا کنم حالاصدف خانم به عنوان مدیر پروژه با یک استرچ خال خالی می‌گه اونو ولش کن بیا بریم پروژه رو نشونت بدم! 

به نماینده خزانه داری می‌گم شما برو من خودم گزارش رو می‌دم ملانیا ترامپ (یعنی خواب که نبود فک کنم یه گیری داشت) خلاصه پَر بابا رو واکردیم که بریم صدف خانم پروژه رو نشونم بده، تا نشستم تو ماشین راننده گفت ایشون یه جلسه فوری با مکرون داشتن، معاون شون راهنمایی تون می‌کنه، معاون شون سوار شد: حسنی امام جمعه مرحوم ارومیه! 

شکر خدا از خواب بیدار شدم  

اردشیر زاهدی و تخته نرد سر جولان

دیشب خواب دیدم رفتم با اردشیر زاهدی تخته بازی کنم، نمی دونم کجا بود اما ساختمان‌های اطرافمون خراب شده بود و خانمش جلوی یک ون سورمه ای نشسته بود، اونم وسط خیابون. چهار راه رو یک نفربر بسته بود و ملت انگاری در  اتش بس بودند. تخته رو ‌در آوردم، زاهدی پوز خندی زد گفت: این تخته ست؟ 

رفت توی یکی از خونه های موشک خورده، دیدم تو یک فرغون دو تا تخته نرد گذاشته قد میز داره می یاره. یه مجری تلوزیون ایرانی خارج از ایران آمد بغلم گفت: می‌بینی جنگ چه بلایی سر زاهدی آورده؟ قدیما براش همین تخته ها رو می ذاشتن عقب وانت میاوردن! 

نشستیم سر چارراه، پشت نفربر، بغل ون خانم زاهدی که لب ون نشسته بود داشت رو چراغ سه فتیله ای آب گوشت بار می زد. 

تخته رو باز کردیم، مجریِ داشت با یکی تلفنی حرف می زد که: 

آره بنده خدا همه بادکنک‌هاش مونده انبار داره نابود می‌شه تو این گرما، از وقتی تحریم‌های آمریکا برگشته دیگه نمی تونه از لندن بادکنک بفرسته تهران… 

بعد سرشو از گوشی بر می داره و رو به من و اردشیر زاهدی می‌گه: 

نمی تونید تخته بازی کنید هاااا، با تحریم‌های جدید آمریکا تخته هم رفت تو لیست!

پاشدم گفتم برم دستشویی، دیدم دست شویی از اون توالت قدیمی ها است که سوراخش ته یک شیب تند بود و همیشه بچه بودم می ترسیدم لیز بخورم بیوفتم توش. 

توالت پنجره کوچکی داشت از توش کوه سبلان معلوم بود و یه دشت لاله زار.

دیدم از سوراخ توالت می ترسم از خیر دست شویی گذشتم. صدای مجری هنوز  می‌آمد که داشت در مورد بادکنک حرف می‌زد.

برگشتم دیدم زاهدی داره تخته نرد رو جمع می‌کنه: دیگه وقت نیست الان آتش بس تمومه…

خانم زاهدی هنوز آبگوشتِ روی چراغ سه فتیله رو هم می‌زد، راننده نفربر سر تانک نشسته بودعلف می‌کشید و من داشتم فکر می‌کردم الان وسط بلندی‌های جولان چرا باید بااردشیر زاهدی تخته بازی کنم.

ازفشار توالت ازخواب پریدم! 

«برف کلفت ایران و برف نازک نارنجی اتازونی»

اردوان روزبه / وبلاگ
ایران که بودم وقتی برف شروع می‌کرد به باریدن کار ما می‌شد دعا. اونم نه دعای معمولی‌هااا از اون دعا خفن‌ها که تا صبح همین جور یه کله بباره که برسه به نیم متر و یه متر که مدرسه رو تعطیل کنن. یعنی ما اگر برای ظهور امام غایب و مسیح و سوشیانت این طوری دعا کرده بودیم همه باهم ظهور کرده بودن.
دم صبح هم که پا می‌شدیم می‌دیدیم برف پشت شیشه رسیده تا سر زانو اما خبری هنوز از تعطیلی مدرسه نیست. خلاصه رادیو روشن بود و ما پشت در هی شف شف می‌کردیم که بگه اقا جان امروز مدرسه‌ها تعطیله. رسمن دامادمون می‌شد تا دقیقه نود، بلخره جون می‌کند که: با نظر رییس آموزش پرورش و شورای حوادث فلان و تایید علمای شیعه امروز شیفت صبح تعطیل است.
تازه شیفت صبح؟ وایلا! البته اصولن فکر می‌کنم که بعد از اطلاعیه تمام شیفت بعداز ظهری‌ها یک رابطه تنگاتنگی با فک و فامیل رییس آموزش و پرورش پیدا می‌کردن.
اما این جا تو واشینگتن این طوری نیست. ۲۴ ساعت قبلش ایمیل می‌زنن، پیام می‌دن داد می‌زنن که مدرسه که هچ! دولت هم تعطیله!
امروز سه سانت برف آمده شهر شده مثل گور!
اصلن هرچی هیجانه مال شما ایرون نشین هاست…
به قول ما مشهدی‌ها:
چه خونک!
پ.ن: در گویش مشهدی وقتی کسی لفت می‌دهد و تعلل می‌کند می‌گویند شف شف با فتحه بر روی ش. مثال:
راننده تاکسی به مسافری که در سوال شدن ماشین تعلل می‌کند:
شف شف نوکن یره الان پلیس میه سوار رووو!

«نقش مسواک من در قانون نسبیت»

IMG_2935نمی‌دانم شما هم با این صحنه روبرو شدید یا نه؟ موبایل‌تان می‌افتد توی دست‌شویی، یا یک تکه غذا می‌ریزد روی زمین، یا مثلن غذایی روی میز می بینید که فقط یک قاشق از آن خورده‌اند. یا حتا می‌بینید کسی در خیابان فین می‌کند.
معمول عکس‌العمل شما چیه؟ موبایل را چندش‌تان می‌شود که از توی توالت با دست در بیاورید آن‌هم در حالی‌که آخرین نفر خود شما بودید که در همان توالت ادرار کردید؟ غذا را از روی زمین بر نمی‌دارید چون فکر می‌کنید لابد قبلش یه سگ آن‌جا جیش کرده است؟ غذای نیم خورده را با همه وسوسه که می‌شوید تا یه ناخنک بزنید با تصور این‌ که لابد کسی که خورده، توش تف کرده دست نمی‌زنید؟ یا حالتان از فین کردن بابایی وسط خیابان به هم می‌خورد؟
حالا این طوری به موضوع نگاه کنید. توی توالت خانه این موبایل کذایی می‌افتد. راست دست مبارک را می‌کنید تو سولاخ دست‌شویی و می‌کشیدش بیرون تازه دو تا چرخ اضاف هم آن تو می‌زنید.
غذا را از نیم‌خورده مثلن دوست پسر یا دخترتان، شوهر و یا عیال می‌خورید کیف می‌کنید، تازه با قاشق خودش می‌خورید لیس هم می‌زنید. بچه‌تان سرما که می‌خورد فین که می‌کند خوشحال هم می‌شوید تازه کیفور می‌شوید که سر و دماغش باز شده.
زیر کسی را که دوست دارید پاک می‌کنید در حالی که از دیدن این صحنه در مورد دیگران اذیت می‌شوید. رفیقی که کنار دست‌تان می‌گوزد موضوع خنده و هر هر می‌شود و تا شب سر کیف هستید، اما اگر مثلن یه پیرمردی در اتوبوس بگوزد بالا نیاورید، دست کم ایستگاه بعدی پیاده می‌شوید.
آدم‌ها وقتی دل‌داده کسی هستند عمیق تر او را می‌بوسند اما وقتی از همان آدم بدشان می‌آید یقین دارند که دهنش همیشه بو می‌داده و بقیه قضایا…
القرض، مسواکم را از این طرف حمام پرت کردم آن طرف و طبق قانون مورفی جاکش راست افتاد وسط مستراب.
برداشتم، شستم و خمیر دندان را بر رویش کشیدم و با خودم فکر کردم چقدر همه چیز نسبی است…