«در راستای جنبش پیر شدن فوری فوتی!»

این روزها یک موجی این اپلیکیشن فیس اپ راه انداخته که اپوزیسیون، حزب‌الهی، سکولار فعال متجدد سنتی و صنعتی رو کشیده پای کار. همه مشتاقن بدونن پیر که می شن چه ریختی می‌شن. به حق هم بر اساس هوش مصنوعی و یقینن یک عالمه داده های مختلف بد هم آدم ها رو درست نمی‌کنه.
این اپلیکشن رو من یکی دو سال قبل تست کردم و دیدم از من یک قورباغه سبز با خال های صورتی تحویل داد لذا به فراموشی سپردمش.
اما این بابا ظاهرن به خاطر به دست آوردن اطلاعات و دیتاهای مختلف خلاصه مایه گذاشته علم دیتا رو شرمنده کرده. تا اقلن وسط دزدی اطلاعات رضایت مشتری هم لحاظ بشه. اما چی شده که همه ما مشتاقیم بدونیم پیر می‌شیم چی می‌شیم؟
من مرگ رو باهاش مشکلی فعلن ندارم اما حقیقتش هنوز با پیری کنار نمی‌تونم بیام. حالا دارم به کسانی فکر می‌کنم که این روزها دارن عکس جوونی شون رو نگاه می‌کنن و الان همین سن و سالی هستند که همه دارند زور می‌زنن اون سنی بشن.
پیری خوبه؟ بده؟ مهمه؟
راستش نمی‌دونم. به قولی شاید هر سنی مزه خودش رو داشته باشه. اما بذارید خلاص تون کنم. من هیچ وقت حاضر نیستم عکسمو رو بدم دست این قصاب، فیس اپ، که برام یه سری چروک و چین به ریختم قناسم اضافه کنه که بگه: ببین ببین چی می شی!
خب چی می شم؟
راستش شما رو نمی دونم اما من عکسم رو دستشون نمی دم و اصلن هم دوست ندارم بدونم چی می‌شم. کون لقش کرده پیری خودش میاد سراغم. من نمی‌رم سراغش!

Advertisements

«خدا حافظ مزرعه، اپیزودی که آخر قصه نیست»

روی فرکانس ماژلان (۲)
 
دو ماه پیش در چنین روزی با خودم گفتم امروز روز رفتن است. روزی که دیدم ماندن خیلی دیگر کار مرا راه نمی‌اندازد. ماندن و انتظار که گاهی فکر می‌کنی چیزی را درست می‌کند اما در اصل بیشتر خراب می‌کند.
ماندن یک تصور نادرست است. تصور این که گذر زمان شاید کاری کند. اما گذر زمان هر کار کند به این مفتی معجزه نمی‌کند.
به قول این اپلیکیشن «ویز» ام که با صدای ساسان ست کردم، با خودم گفتم: بزن به چاک جاده!
اولین سفر با خانه کوچولویم بود و شروع یک تجربه. از جاده تا باران، از پیچ‌های تند وسربالایی و این که چطور باید یک خانه این چنینی را روبراه کنی تا چیزی خراب نشود.
من دو ماه پیش آمدم و در مزرعه‌ای دور از همه و در شهری کوچک در ایالت اوهایو لانه کردم. پنجره‌ای رو به سبزی یک زمین بزرگ و بعد سه گربه و یک راکون و یک سگ پشمالوی قهوه‌ای خجالتی شدند دوستان تازه من. کار و نوشتن و دمی صبح ها صدای پرنده شنیدن و تا غروب جایی کار گل کردن و شب‌ها موسیقی و کمی کتاب و این که بفهمم دقیقن کی هستم.
خب راستش نفهمیدم! یعنی تا الان هنوز نفهمیدم اما سفر امروز وارد بخش دیگری می‌شود. امروز با مزرعه خدا حافظی می‌کنم.
امروز من خانه ام را دوباره به پشت ماشین خواهم بست و یک سفر بلند را شروع می کنم و شهری دیگر و سرزمینی دیگر برای مدتی خواهم ماند و بعد کجا نمی‌دانم!
شاید رمز سفر همین باشد که نمی‌دانی بعد کجا خواهی بود. اما من فکر می‌کنم. هیچ وقت نباید صبر کرد تا تغییر در انتظار رخ دهد. تغییر در مسیر ایجاد می شود و من مسافر همان سفر تغییرم. فکر نمی‌کنم البته از من چیزی هم از آب در بیاید! اما نا امید نیستم بلخره 🙂
شاید وقتی دیگر از سرزمین های داغ تگزاس و لانه بعدی بیشتر صحبت کردم…
IMG_3581

«روایت تخم مرغی که پدرم در شصت نوع می‌پخت»

یاد پدرم افتادم! بابام آدم شوخی بود و در آشپزی به بی‌سلیقه‌گی من. همیشه وقتی دیگران با هنر آشپزی‌شون چُسی می‌آمدند پدرم صدا صاف می‌کرد که:

بعله! من تخصصم تخم مرغه، من شصت نوع غذا با تخم مرغ درست می کنم…

خُب ملت هم علاقه مند به تخصص بابام که خُب چی؟

ایشون هم توضیح می‌داد:

تخم مرغ آب‌پز با دو دقیقه آب جوش، تخم مرغ آب‌پز با سه دقیقه آب جوش تخم مرغ آب‌پز با چهار دقیقه الا آخر…

فک کنم همیشه بابام مراقب بود بعد این توضیح قندونی جاسیگاری چیزی اگر کسی پرت کرد نخوره تو سرش.

بابا همیشه وقتی تخم مرغ تو روغن سرخ می کرد می‌گفت پسرم این کهن ترین و اصیل ترین غذایی که ما ترکا می‌خوریم! فک کنم بابام راست نمی‌گفت فقط چون همونو بلد بود می گفت.

امروز می خوندم تو یک مقاله که عمر تخم مرغ رو آتیش به یک میلیون سال می رسه و بشر دم بریده از پنج هزار سال قبل از میلاد تخم مرغ آب‌پز می‌خورده…

بابام پر بیراه هم نمی‌گفته بنده خدا.

متن مقاله رو از این جا بخوانید

«روایت سوم خرداد خرمهشری که خرم نبود»
 
سوم خرداد ۸۶ بود. گرما توی صورتم می‌زد. راننده ماشین کرایه‌ای می‌گفت ببخشید ماشین من کولر نداره، با همان لهجه شیرین جنوبی. باد صورتم را می‌سوزاند. قرار بود برویم یک محله کنار بهمن شیر. جایی که هرویین را می شد به مفت خرید. مشروب هم یافت می‌شد و زنانی که تن می‌فروختند.
… کا این این‌جا یه سانت هرویین رو به قیمت یه پاکت سیگار بهمن می‌خری…
راننده می‌گفت، داشت حرف می‌زد، با یک دست رانندگی می‌کرد با یک دست هی به من اشاره می‌کرد به خیابان‌ها به مسجد جامعه خرمشهر، به آدم‌ها به جوان‌ها که با لباس‌های مندرس عینک دودی داشتند. گاهی هم که عصبانی می‌شد دستش را زیاد تکان می‌داد فکر می‌کردم به انتقام همه مسوولان یکی می‌خواباند تو صورت من. از پدر بزرگش می‌گفت که کارمند گمرک بود، از این که چه کیا بیایی داشتند.
به محله رسیدیم در دیوار پر بود از ترکش، دیوارهای خراب شده و نوشت‌های رنگ و رو رفته:
«جنگ جنگ تا پیروزی…»
پشت موزه جنگ که می پیچیم می‌رسیم به محله. زن‌های محله را می‌شناسد. می گوید گاهی مشتری می‌آورد برایشان:
…آمو به ما چه چی چی می‌دن چی می‌گیرن مااام باید شیکم زن بچه سیر کنیم…
زن صورتش کمی بیرون است. فکر می‌کند مشتری هستم کمی بر و رو را باز تر می‌کند پسر را هم ظاهرن می‌شناسند. صورت‌ها را گاهی لای در تو می‌کنند و به کس یا کسانی چیزی می‌گویند. لباس‌ها کهنه است. ماتیکی به لب دارند و کودکی که از پر چادر دست گرفته، انگار تنها نقطه امنی که می‌تواند داشته باشد.
این جا خرمشهر است…
 
هیچ وقت از خرمشهر این طور ننوشتم. شاید دچار خیلی چیزها بودم. آن سال که دست بر قضا آخرین سال زندگی ام در ایران بود در سالگرد آزاد سازی خرمشهر سر از این شهر در آوردم. درست چند ماه بعد با ایران خداحافظی کردم.
محصول کار شد گزارشی که سردبیر وقت زمانه، مهدی جامی، خواسته بود. به من گفته بودند مراقب باشم که این جا از ساخته نشدن، از مردم و از هر چه بنویسی خط قرمز است، حتا از شهردارانی بنویسی که پشت هم به جرم اختلاس بازداشت شده بودند، از رودخانه‌ای که سال‌ها بود لایروبی نشده بود و تبدیل به یک گورستان داشت می‌شد.گفتند می‌گیرند اما رفتم و چند روز با خرمشهر بودم با شهری که من را به یاد داستان یک شهر احمد محمود می‌انداخت، شهری که سال ها پیش در خرابه‌هایش قدم زده بودم. این سفر محصولش شد دو گزارش:
 
khuninshahr05

«جایی که واقعن زیر آسمان پر ستاره جفتک می‌زنی!»

روی فرکانس ماژلان (۱)
به قول سالینجر مامان بابام اصلن خوش‌شون نمیاد در موردشون حرف بزنم. اما اگر بخواهم شروع کنم از جایی، مجبورم گریزی به روزگار قدیم بزنم. به مامان و بابام وقتی که من فنچی بیش نبودم و در شهری دور زندگی می کردیم. مادرم مدیر یک کتابخانه کانون پرورش فکری بود و پدرم شهردار شهری دور افتاده.
من تمام عصرهای بعد مدرسه ام را در کتابخانه کانون می‌گذراندم. این شد که در سن ده سالگی بوف کور هدایت می خواندم و زور می‌زدم سر از کتاب «علویه خانم و ولنگاری» در بیاورم، در سن یازده سالگی کتاب های سیمین دانشور! بعد هم کمی بیشتر به خودم آمدم نویسنده‌های چپ و این داستان‌ها، داستان یک شهر احمد محمود زندگی مرا تکان داد و چنین شد که ملغمه‌ای پرت و پلا از کار در آمدم. من در سنین اولیه نوجوانی درست جایی که پایم را باید می‌گذاشتم در نوجوانی و داستان‌های فراموش نشدنی خودش لیز خوردم تو بزرگ‌سالی. تجربه‌های متفاوتی که هم سن های من نداشتند. الان هم اصلن قصد ندارم در موردش صحبت کنم!
اما آموختم جبران تمام فشارهایی را که بر رویم می‌آمد را با سپردن تن به جاده کنم. جایی که حس می‌کردم تغییر را نمی‌توانم به وجود بیاورم راهی شدم. جایی که نمی‌دانستم چه می‌شود «جاده» درمان این عدم کامیابی در تغییر بود.
دوشنبه صبح بود که از جایم بلند شدم و فهمیدم دیگر نمی‌توانم در شهری که ساکنم چیزی را تغییر بدهم.
پس تصمیم گرفتم مسافر بشم. مسافر کجا؟ نمی‌دانم! چه مدت؟ نمی‌دانم!
شدم به قول درویش‌ها «ابن سبیل» و هر چه پیش آید خودش یک کشف است.
سفرم از آن روز دوشنبه آغاز شد. چند روزی می‌شود که در راه هستم. شب‌ها در این ایام در یک مزرعه می‌خوابم. درست زیر آسمان خدا، پر از ستاره. پر از صدای پرنده‌ها و منی که شب‌ها به ستاره‌هایش نگاه می‌کنم.
در این میان در تدارک ساخت یک برنامه تلوزیونی هستم و هم چنین برای در آوردن نان مانند این کارگران ایرلندی هر گوشه گیرم بیاید کار می‌کنم. کتاب می‌خوانم کاری که مدتی است ترک کردم. موسیقی بلند نصفه شب وسط مزرعه گوش می‌کنم و هر وقت گشنه شدم هر چی گیرم بیاید می‌خورم تا سیر بشوم!
شاید این ایام بهتر بنویسم. بهتر فکر کنم و بهتر خودم را بشناسم…
2019-05-23 13.06.15

«بی رحمی از جنس انسانیت از دست رفته…»

در کلاسی که دارم، روش‌های تحقیق و ارجاع منبع، امروز اخرین روز این ترم بود. بحث آخر کلاس نحوه اعتماد کردن به منابع جمع آوری اطلاعات برای تحقیق بود و باید مثالی عملی هم از زندگی خود فرد زده می شد. یکی از هم کلاسی ها مثالی زده بود:
من یک خلبان بمب افکن هستم. برای زدن یک هدف زمینی با در نظر گرفتن منابعی که از چند طرف مختصات را می دهند من هدفم را بمباران می‌کنم. به طور یقین پیش آمده که منابع اطلاعات غلطی در اختیار من گذاشته اند و من مکان نادرستی را بمباران کردم.
 
من مکان نادرستی را بمباران کردم؟
 
بارها در خبرها خوانده ام:
بمب افکن های امریکایی به اشتباه یک عروسی را در قندهار زدند…
خلبان‌های روسی به اشتباه یک دهکده را در سوریه هدف قراردادند…
کودکان یمنی مورد حمله اشتباه بمب افکن های سعودی در بیمارستان صحرایی قرار گرفتند…
 
دو بار می خوانم متن را، او دارد صادقانه از رویدادی بی رحم صحبت می کند. نمی دانم چرا یاد کتاب مردم سوم گراهام گرین با ترجمه بهروز تورانی افتادم.
جایی هست که آدم قصه، که فروشنده آنتی بیوتیک تقلبی است و با آن صد ها کودک فلج شده اند، در بالای یک فان فار در شهر وین بعد از جنگ به دوست خبرنگارش می‌گوید:
آن پایین چه می بینی؟ آن ها که می بینی تو اسمش را می‌گذاری آدم. اما من از این بالا چند نقطه سیاه رنگ می بینم که ممکن است گاهی تعدادی از این نقطه ها کم تر شوند همین!
دنیا به همین بی رحمی است. به بی رحمی انسانیت از دست رفته.
ff0b7dea88625be3841bd2164f6a48ae
January 1, 1966 Women and children hide in a ditch to save themselves from the intense bombardment by the Viet Cong, at Bao Trai, about 20 miles west of Saigon. (AP Photo/Horst Faas)

«صبح شنبه خود را چگونه گذراندید؟»

صبح، اول روز تعطیلی زندگی را بعد یک دوش در یک کافه شروع کنید. جایی جلوی یک پنجره بزرگ پیدا کنید، کارهای عقب مانده‌ای که فرت و فرت از هفته‌های قبل به روز های بعد موکول کردید را لیست کنید.
یه چایی یا قهوه (بستگی به احوال چیزتان، یعنی دل‌تان دارد، ردیف کنید.) شکر کم بریزید و بعد درس و مشق ها را هم جلوی خودتان پهن کنید.
به آدم‌های دور و برتان نگاه کنید، به کسانی که صبح زودتر سر از کافه در آورده‌اند. خانمی که می‌خواهد یک خانه بفروشد و دارد برای دیگری قصه تعریف می‌کند.
یک مرد بی‌خانمان وسط کافه سر منبر رفته است، دخترکی که یواشکی هی دارد به پسرک کنار دستش نزدیک‌تر می‌شود تا خوب بچسبد و صبح تعطیل را با گرمای تن دوستش شروع کند.
و در این میان تو مشق‌ها و درس‌هایت هنوز جلویت پهن است، طرح یک برنامه نیمه کاره در کله ات ول ول می‌خورد و صد کار انجام نشده در لیست داری…
این برای این که همه کارهایت را مدیریت کنی باید آرام به خودت بگویی:
… کون لق کار عقب مانده، درس نخوانده، تست نزده، عکس ادیت نشده، طرح برنامه رو هوا مانده و کلن ریخت هرچی چیزی که دهنتو سرویس می‌کنه! بشین به دخترک، به خانه فروش، به بی خانمان نگاه کن علفتو بخور حالشو ببر!
چه کاریه اخه؟