«حمله به روش جرونیمو به مقر ملکه مورچه‌ها»

روزی که داشتم این آر وی می‌گرفتم صاحبش، البته صاحبش که نه همسایه صاحبش چون صاحب آر وی مهاجرت کرده بود کالیفرنیا، تاکید می‌کرد این «آر وی» هیچ وقت استفاده جدی نشده.
این روزها با پیدا کردن خانه‌ موجودات مختلف، هر روز به حرفش بیشتر پی می‌برم. آقا واقعن هیچ آدمیزادی توش زندگی نکرده!
امروز در راستای پاک سازی همیشه‌گی دو جا سولاخ امام‌زاده تازه پیدا کردم. یکی بین لاستیک پنجره‌ها که ظاهرن خانه برای مورچه‌ها بوده و دوم این که هر از گاهی از تو کولر می‌دیدم یکی کلوخ پرت می‌کنه.
امروز به روش عملیات «جرونیمو» در ابیت آباد پاکستان، به هر دوش حمله کردم و دیدم به به. مورچه ها ظاهرن ملکه‌شون تو کولر زندگی می‌کرده، بالای سقف هم کاخ زنبورا بوده که احتمالن همه کثافت کاری ها و عیاشی‌هاشون رو رو سر من می‌کردن.
پس از تار و مار فکر کردم ظاهرن بنده کاخ رهبران شون رو با خودم حمل می‌کردم. اونم تو این وضعیت اجلاس جی هفت!
photo_2019-08-25 13.23.46photo_2019-08-25 13.23.50
Advertisements

سریال اروتیکی به نام ارتش سری!

روی خط ماژلان (۵)
 
امشب جلوی یک مرکز خرید هم صحبت یه پسر و دختر شدم. هردو از آمریکای لاتین، از آینده شون می‌گفتن از این که با هم اول روی سوشیال مدیا دوست شدند بعد نزدیک تر شدند و الان با هم هستند.
بی پروا از تجربه‌های جنسی شون می‌گفتن، این که چند سالگی با جنس مخالف نه به معنای دنیا کودکی که در نوجوانی رابطه داشتند از حرف‌های مشترکشون و از گردش و تفریح‌های دست‌جمعی و از دست به دست دادن‌ها و احتمال این که دلشون بخواد یه روزی با هم ازدواج کنند، می‌گفتند.
سبک بالی شون برای من یه حس غریب بود. نا خواسته منو برد به سال‌ها پیش. دوره‌ای که هم سن و سال‌های من یا به خاطر دختر بازی کمیته‌می‌گرفتشون و به زور دخترک رو به عقد یارو در می‌آوردن یا تو جنگ کشته می‌شدند و یا آش و لاش بر می‌گشتند. یادم از دیوار بلندی افتاد که دور ما کشیده شد.
یادم از غوره نشدن‌هایی که یه باره مویز شدیم…
*
یک بار عباس کیارستمی در یک جلسه گفت‌وگو می‌گفت: فشار باعث خلاقیته.
دهه شصت دوره‌ی اوج همین خلاقیت‌ها بود. دوره‌ای که نه موبایل بود و نه اینترنت، ملت برای تلفن بازی یا دو زاری تو جیب شون داشتن یا اگر می‌خواستن عیونی دختر بازی کنن دم مغازه بقال از تلفن پنج زاری که می‌گفتن تلفن سکه‌ای زنگ می‌زدند.
اون دوره اوج ابراز علاقه برای یه سری پسرا و دخترا نامه نوشتن بود. البته اگر رماتیک بودن وگرنه ته خلاقیت متلک پرونی با موتور هندا ۱۲۵ «گوجه‌ای» و شلوار شصت ساسونه و مانتوی اپل دار که دخترا رو شبیه گلادیاتورها می کرد و دلبری‌ها و دل دادن های یواشکی خیابانی زیر سایه «کمیته محترم انقلاب اسلامی» بود
*.
تو این دهه یکی دو تا سریال اخر خلاقیت بود به دو دلیل:
اول این که یه عده بنده گان خدا کارشون دوباره نویسی سریال‌های خارجی به روایت اسلامیزه شده که خودش در نوع خودش یه خلاقیت کم یاب و شاید نایاب بود، چون از یک زن در یک فاحشه خانه یک دختر در مزرعه می‌تراشیدند.
دوم خلاقیتی که یه عده به خرج می‌دادند تا از وسط اون روایت شارع پسند اصل قصه‌رو بکشند بیرون. داشتم هم کلاسی و هم صنفی‌هایی که در خون‌شون میزان «تستسترون» چنان بالا می‌رفت که خلاقانه پس از بیرون زدن از گوش و حلق و بینی به تصویر سازی از همان سریال های اسلامیزه روایت سومی باز به مراتب از اصل سریال اروتیک تر در می‌آوردند و در جمع بچه مدرسه‌ای ها تو زنگ‌های ورزش یه جا ملتی را اسیر و عبید خودشون می‌کردن که بعلههه ما یه دایی داریم اینگیلیسه برامون قصه‌شو تعریف کرده…
*
یکی از این خلاق خانه‌ها سریال «ارتش سری» بود. داستانی بر پایه واقعیت از یک گروه مخفی پارتیزانی که در قالب یک رستوران در بلژیک به فرار خلبان های انگلیسی پس از سقوط کمک می‌کردند و بقیه قضایا.
در این میان یه سری زیبا رویان، علی رغم این که تمام سریال به دست با کفایت کارگردان‌های تلوزیون جمهوری اسلامی تغییر می کردن، دیگر قابل دست کاری نبودند. از جمله «مونیک دوشان» از همین آدم‌ها بود.
هم‌کلاسی داشتم که ترکیبی از خلاقیت و تستسترون بود و البته شاگرد زرنگ. این پسر عاشق مونیک شده بود. گاهی چنان با دقت برایم این آدم رو آنالیز می کرد که حتا تا رنگ لباس زیر این خانم رو با استدلال توضیح می داد.
مونیک بخشی از سال های جوانی اون بود. برایش شعر گفته بود، جایی از دفترچه خاطراتش به اون اختصاص داشت و لابد رویای شبانه اش. اون ‌آدم بعد ها از ایران رفت و دست بر قضا ساکن بلژیک شد و یه بار ازش پرسیدم هنوزم مونیک رو می‌خواد. به گفت:
«اون مونیک بخشی از زندگی نوجوونی منه، اگر این‌همه مونیکی که امروز تو بروکسل می‌بینم یه چهارمشو تو شهرومون دیده بودم، دیگه اونقدر بیدار خوابی تو نوجونی نمی‌کشیدم!»
*
عباس کیارستمی راست می‌گفت. فشار و سانسور با خودش خلاقیت آورده بود.
امشب یهو یاد ارتش سری افتادم و روزهایی که دنیا نوجوانی خیلی از ماها توش حل شد. خیلیایی مثل من که نتونستن اونقدر خلاق باشن که با اون تصویرها زندگی کنند و یه باره از سن کودکی پریدن به میانسالی.
 
پ ن: خانم توی عکس مونیک نیست اما چون عکس خوشگل مونیک رو نیافتم به یک زیبا روی دیگه در این سریال به طور سمبلیک! بسنده کردم.
DmbDoo8XcAEQNbf

«موضوع انشا: از مورچه‌ها چه می‌آموزیم؟»

روی خط ماژلان (۴)
من هر یک‌شنبه چون وقت بیشتری دارم خونه تکونی می‌کنم. خونه که می‌گم هم یه غربیل جا است. هیچ چیزی به قدر پاک‌سازی و مرتب کردن و تمیز کردن و منظم کردن به من حال مفصل نمی‌ده.
اما بذارید به یه نکته هم اشاره کنم. مدتی است که مورچه‌ها به طور رسمی و نشان دار ترتیب مارو داده اند. یعنی در مرزهای این که اگر تو غذام تا ده تا مورچه ببینم حله و خوردنش هم دیگه اذیتم نمی‌کنه.
هر چی سم و اسپری و کوفت و زهرمار هم زدم فایده نکرد. راستیتش رضایت به کشتن شون هم ندارم اما دیگه خیلی خودمونی شدن و شبا گاهی بس که می کنن خوابم نمی‌بره.
این حضور مداوم شون در تمام راه‌ها و جاها کم کم برام شد یه مساله چون این ها تعدادشان فراتر از هزار تا مورچه مسافر بود. باید خانه می‌داشتند جایی که غذا جمع کنند و بچه پس بندازند و خوش و خوشحال شب های تعطیلی پارتی بگیرند.
برگردم سر امروز. وسط سابیدن وشستن و جارو کشی و دور انداختن شیشه خیارشور شیرین که دیگه از قیافش حالم بد می‌شد، امدم مثل همیشه چرخ‌ها و جک و اب‌گرمکن و بقیه چیزا رو بیرون چک کنم شانسی زیر ماشین دیدم یه خط از مورچه ها به شدت در حال تردد هستند.
سر خط رو گرفتم دیدم یه جا پشت سپر مفقود می شن. بیشتر دنبال کردم و رسیدم به لاستیک زاپاس پشت خونه.
این زاپاس ما رویش یه روکش دارد، باز کردم و دیدم بله بله به باغ وحش روزبه خوش آمدید! اجتماع میلیونی مورچه‌های همیشه در صحنه در پشت خانه ما!
همه چی هم توش بود، لانه زنبور تا خانه عنکبوت‌های مدل دار و طرح های خال خالی تا یک مجموعه از علف خشک و گل که مورچه ها در ان امپراتوری شان را ساخته بودند.
راستش دروغ نباشه یه نیم خیزی به عقب ورداشتم چون گفتم شاید یه مار بوا یی چیزی هم بیوفته بیرون.
نتیجه این که پس از یک عملیات پارتیزانی با دست‌کش، سم و حشره کش و گاز انبر و فلفل و نمک تنقیه که افتادم به جان‌شان از امروز امیدوارم دیگه روزی ده تا مورچه نخورم. ای بمیرین که باعث بانی تمام این دل دردهای من شما بیشعورا بودین.
اما یادمان باشد در این انشا نتیجه می‌گیریم.
«درست همان‌جایی که توقع نداری محل خوردن ضربه به تخم مرغت است. پس هیچ سولاخی را دست کم نگیر شاید که مورچه توش خفته باشد!»

«مشنگ‌ها ایستاده می‌میرند!»

روی فرکانس ماژلان (۳)

یعنی یه صندلی مرتب ندارن! نیگا، عین اتوبوس می‌مونه صندلی‌هاشون. اوووی آدم چندشش می شه.

تازه سرویس هم که دیگه هیچی، یه مشت «Ass Hole» رو گذاشتن این جا که سرویس بدن. یه قهوه درست می‌کنه انگاری داره کار محیر العقول می‌کنه، فکر می‌کنه روی استیچ داره استریپ تیز می‌کنه. آدما رو ببین؟ همه انگاری صبج پاشدن حتا یه دوش نگرفتن مخصوصن زنای بی آرایش اوووی.

سرشو میاره جلو تر می‌گه اینا این بغل دستی من. یک دختر باریک اندام است با فاصله دو متر، بوی غذای محلی که خورده از یک مایلی میاد.

حالا تو چی کار داری می کنی؟

دارم دنبال یه پریز می گردم اداپتور لب تابمو بزنم.

اینا یکی اینجاست درست زیر کون!من! می‌گم مرسی از بغلی استفاده می‌کنم بذارید کونتون در آرامش باشه. می‌گه ببینم پس کله قرمز! «Redneck» این جا چی می کنی؟

اه! چرا این برق لب تابم قطع شد؟ بیا یا نگاه کن ببین ایرادش چیه؟

می‌گم آمدم قبل شروع کارم یه سری درس و مشق دانشگاهمو انجام بدم در ضمن من رد نک نیستم!

می گه پس کله‌ات که قرمزه پس هستی 🙂 هار هار می خندد.

اِ چرا دوباره برق لب تابم قطع شد؟ بیا نگاه کن ببین ایرادش چیه؟

نگاه می کنم سیم اداپتور جدا شده. درست می‌کنم. کلاه سرش مال کهنه سربازان نیرو دریایی آمریکاست. می پرسم نیرو دریایی؟

می گه نه!

می پرسم کهنه سرباز؟ می گه نه!

می گم پس کلاه چی می‌گه؟

می‌گه هیچی نمی‌گه! می ذارم سرم وقتی پلیس می‌گیره منو فک می کنه کهنه سربازم ولم می کنه! باز هار هار می‌خندد.

می پرسم هر روز میای این استارباکس؟ می‌گه اره. کارهای اداری مو دور از چشم زنم انجام می‌دم. پوکر بازی می کنه!

می‌نشینم. هنوز غر می زند. از در و دیوار شاکی است. می‌پرسم اگر استارباکس را دوست نداری چرا میای؟

سرشو میاره جلو تر دم گوشم، که هی تف می کنه تو گوشم، می گه:

یه راز دارِ این استارباکس. می‌دونستی یهودیا تو قهوه شون یه چیزی می‌ریزن که آدم معتاد قهوه استارباکس می‌شه؟

می‌شینم سر جام، می‌خواستم کارهای مدرسه رو انجام بدهم اما دیدم حیفه در مورد این ابر موجود چیزی ننویسم.

فقط مونده بود بگه: اه! با این نوناشون!

«خُب به تخم مرغم که عصار نیستی!»

ایران که بودم و جوانتر و ریشم مشکی تر و کله ام کمتر کچل تر، قیافم به علی‌رضا عصار می‌زد که اون روزا خفن تو بورس بود!

یه بار تو پس کوچه‌های جمهوری پشت چراغ قرمز بودم یکی آمد جلو که می‌شه یه عکس بگیرم آقای عصار؟

عرض کردم بنده عصار نیستم! فرمود حالاااا…

عکسو گرفت.

بعد یه رفیق دیگش که ترافیک هم قفل بود، آمد جلو که:

آقای عصار می‌شه یه عکسم من بگیرم؟

عرض کردم که به رفیق تونم عرض کردم من عصار نیستم!

واینستاد و عکسو گرفت. سومین دوست‌شون هم رسید! خارماتور! گفتم آقاااا من عصار نیستم!

برگشت با خشم گفت:

خُب به تخمم که عصار نیستی! می‌ذاری دو دقیقه عکسمونو بگیریم؟

هیچ وقت تا این حد از یک جواب قانع نشده بودم!

پ ن: مهم نیست شما کی‌هستید، برای دیگران مهم اون چیزیه که دل‌شون می‌خواد باشید. پس زور نزن داداش و فتق را از گزند مصون دار، دیگران خودشون هویت برات می‌سازند…

«قورباغه‌ را آرام بپزید همه چیز حل می‌شود»

می‌گویند ظاهرن مردم بلاد آسیای جنوب شرقی در طبخ قورباغه روشی دارند برای این که گوشت این ننه مرده خوب پخته شود و به دل بشیند آرام آرام و زنده می‌پزنداش.

دیگ آب را روی اجاق می‌گذارند و در داخل دیگ دیگی کوچکتر قرار می‌دهند که در آن قورباغه زنده را می‌گذارند. آب سرد است و قورباغه سر خوش و پر انرژی مشغول ورجه ورجه.

به مرور آب گرم می‌شود اما قورباغه به دلیل این که آرام آرام دما تغییر می‌کند درکی از پخته شدن ندارد. در نهایت این آب حتا تا دمای جوش می‌رسد و قورباغه تا دقایق آخر مغزش سرخوش مشغول کار کردن است اما دیگر جای نپخته در بدنش نمانده!

بذارید حرفی بگویم و برم پی کارم!

آدمیزاد اگر بهش بگن مثلن دو سال دیگه می‌میری ر به ر پس می‌افته. اما اگر در طول دو سال بیماری نرم نرم بره خودش نمی‌فهمه داره می‌میره، می‌میره بدون درد و خونریزی.

یا اگر به یکی که خیلی هم مبادی اخلاقه بگی مثل فلان رابطه خیانت است یقینن با تکبیر حظار همراهی می‌کنه و وا مصیبتا را رها می‌کند، اما همین آدم می‌بینید در طول زمان خودش خیانت کار می‌شود. بی رحمانه خیانت می‌کند، اما باور ندارد که دارد خیانت می‌کند چون اتفاقی به نام «خیانت» از نظر ما یک اتفاق یک باره است. او در طول زمان یک خیانت کار شده و حالیش نیست.

به هر کسی بگویی شرف چقدر مهم است، به یقین هم صدا با شما در وصف شرف می‌تواند بیانیه بدهد. اما خیلی از همین آدم‌های بی شرفی که می‌بینید اول که بی‌شرف نبودند، حتا آدم‌های متقی و پرهیزگاری هم بوده‌اند اما سانت به سانت وجب به وجب آروم آروم بی شرفی مثل شیاف وارد چیزشان شده و آن را قاشق قاشق با تنقیه میل کردند و بدون احساس درد، تبدیل به یک بی شرف پلاک دار شدند.

در همه امور به نظر من همینه. در وطن فروشی، در بی معرفتی، در بی رحمی در امانت دار نبودن و خیلی چیزهای دیگر دقیقن طرف حتا باور ندارد که بی معرفت یا خائن است، چون در کثافت آرام آرام غرق شده. آدمی قورباغه اش در آستانه پخته شدن است اما هنوز باور دارد راست‌کردار است، امانت‌دار است یا خائن نیست در حالی که تا خرتناق در کثافت فرو رفته، ارواح باباش.

کسی را می‌شناختم که مصرف مواد مخدر رو از خیلی کم شروع کرده بود. همیشه معتاد‌ها را مسخره می‌کرد. پر قدرت بود، جوان و شاداب و حتا کمی هم جذاب. از این ها که بلخره هنر رابطه با خانم ها را یه جورایی دارند. ورزشی هم می‌کرد و آب دنبلی هم می‌خورد.

گاهی با هم می‌نشستیم. می‌گفت خدا رو شکر که من فقط تفننی یه دودی می‌گیرم. باور داشت در ورطه‌ای به نام اعتیاد نخواهد افتاد. سال ها گذشت و من ذره ذره کوچک تر شدن این آدم را می‌دیدم. آنقدر که یک روز خواست مواد مخدر تزریق کند توی ماشین من نشست و دستاش می‌لرزید. به من گفت نگران نباش، این انسولین است!

و من نگران بودم. چون اون هنوز فکر می کرد آب دنبل خوب می‌خورد و هنوز یک دور بزند دو تا دختر بلند می‌کند!

این روزهای آخر وقتی داشتم بیرون می‌آمدم رفیق ما موهایش سفید شده بود. دفورمه، ناکام و طرد شده از طرف مادر و پدر و کس و کار و ازدواجی پر از رنج برای زنی که همراهش شده بود.

یک بار دولا دولا دیدم به شتاب می‌رود جایی دورتر پسری روی موتور منتظرش بود و من فکر کردم اگر به او می‌گفتند این چیزی است که تو می‌شوی، اگر خودش را نمی‌کشت دست کم می‌زد یه جایی اش را ناقص می‌کرد.

تغییر آرام آرام چیز عجیبی است. آدمیزاد را در برابر فشار غیر قابل تحمل رخداد های یک‌باره مقاوم می‌کند و پذیرش خطاها را آسان تر و یا حتا موجه تر. آن اتفاق بزرگ بد هیچ وقت یک بار نمی‌افتد. آرام آرام ریشه می‌کند و به مرور تبدیل به رویدادی بزرگ و بی رحم می‌شود.

انحطاط درست از جایی آغاز می‌شود که باور نداریم دامن مارا هم می‌تواند لکه دار کند.

«در راستای جنبش پیر شدن فوری فوتی!»

این روزها یک موجی این اپلیکیشن فیس اپ راه انداخته که اپوزیسیون، حزب‌الهی، سکولار فعال متجدد سنتی و صنعتی رو کشیده پای کار. همه مشتاقن بدونن پیر که می شن چه ریختی می‌شن. به حق هم بر اساس هوش مصنوعی و یقینن یک عالمه داده های مختلف بد هم آدم ها رو درست نمی‌کنه.
این اپلیکشن رو من یکی دو سال قبل تست کردم و دیدم از من یک قورباغه سبز با خال های صورتی تحویل داد لذا به فراموشی سپردمش.
اما این بابا ظاهرن به خاطر به دست آوردن اطلاعات و دیتاهای مختلف خلاصه مایه گذاشته علم دیتا رو شرمنده کرده. تا اقلن وسط دزدی اطلاعات رضایت مشتری هم لحاظ بشه. اما چی شده که همه ما مشتاقیم بدونیم پیر می‌شیم چی می‌شیم؟
من مرگ رو باهاش مشکلی فعلن ندارم اما حقیقتش هنوز با پیری کنار نمی‌تونم بیام. حالا دارم به کسانی فکر می‌کنم که این روزها دارن عکس جوونی شون رو نگاه می‌کنن و الان همین سن و سالی هستند که همه دارند زور می‌زنن اون سنی بشن.
پیری خوبه؟ بده؟ مهمه؟
راستش نمی‌دونم. به قولی شاید هر سنی مزه خودش رو داشته باشه. اما بذارید خلاص تون کنم. من هیچ وقت حاضر نیستم عکسمو رو بدم دست این قصاب، فیس اپ، که برام یه سری چروک و چین به ریختم قناسم اضافه کنه که بگه: ببین ببین چی می شی!
خب چی می شم؟
راستش شما رو نمی دونم اما من عکسم رو دستشون نمی دم و اصلن هم دوست ندارم بدونم چی می‌شم. کون لقش کرده پیری خودش میاد سراغم. من نمی‌رم سراغش!