«هوا را از من بگیر اما شرارت را نه!»

قراری با دختر جنگل گذاشتیم که ما (یعنی من البته به روش ملوکانه) برنده باشیم اگر با این کلاه کذایی با منزل! (اهل بیت رو عرض می‌کنم) بریم خرید کاسکو و برگردیم. ما که رفتیم و از خودمون هم دو برابر شرط بندی مایه گذاشتیم اما هنوز خبری از جایزه نیست.
اما پیانوشت (جمع پی نوشت!)
۱. حتا یک نفر نیافتم که چپ چپ نگاه کند.
۲. دست کم پنج تن امدند جلو گفتند: وای چقدر کلات قشنگه!
۳. یکی از کارکنان کاسکو آمده می‌گه چطوری شد سرت گذاشتی؟ می‌گم با دخترک شرط بستم. می گه: عجب آدم شجاعی هستی! من جای اون بودم دو برابر بهت جایزه می‌دادم!
۴. توی صف پرداخت یک اقای خیلی با حال شاید ۸۰ ساله با کلاهی که روش نقش پرنده داشت و لباس با حال اشاره می‌کنه: عجب کلاهی! می گم عجب کلاهی! عکس سلفی می‌گیریم و می‌گه خوبه بخندی.
 
نتیجه اخلاقی:
آدم‌ها می‌تونن به هم چیزی ندن و البته چیزی رو هم از هم نگیرن. چیزهایی مثل امید، شادی، لبخند و البته باز هم امید!
IMG_4585
Advertisements

«پدر بی خبر رفت…»

سرعت گذر عمر چیزی نزدیک به سرعت نور است. همین هشتم آبان‌ماه بود درست پانزده سال قبل وقتی زنگ خانه را عمو صبح زود فشار داد: پدرت حالش خوب نیست…
دل‌شوره خودش زودتر از هر کسی به من خبر داد که پدر حالش دیگر خیلی خوب است.
هشتم آبان‌ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و یک بود، آدمی که کمتر کسی بود از شوخ‌طبعی و محبت‌اش یاد نکند به همین راحتی که می‌خواست آرزویش محقق شد.
یادم می‌یاد یک بار درست در روزهایی که نزدیک به ازدواجم بود نمایش‌گاه عکسی از پیرمردان و پیرزنانی گذاشته بودم از پیرمردان و پیرزنانی که کنار خیابان رها و بعد به محلی موسوم به «گرم‌خانه» منتقل شده بودند. از در نگار‌خانه تو آمد، عصر سردی بود و کلاه روسی پاپاخ را کشیده بود تا روی پیشانی. از در آمد تو، ریش تراشیده، کیفی که قهوه‌ای‌اش دیگر به سیاهی می‌زد و همیشه زیر بغلش بود، به قول خودش «کیف زیر بغلی»، کفش‌های کیکرز و شلوار فلانل، چرخی بین عکس‌ها زد. دوباره و بعد ماند جلوی عکس آخری که پیرمردی در کنار آفتاب دیگر نفس نمی‌کشید.
از نمایش‌گاه بیرون رفت بی خدا حافظی. روزها بعد، یک‌بار نشسته بودیم و با هم کمی بر سر همه چیز چانه می‌زدیم. یک باره گفت: مصیبت بود پیری و نیستی!
گفت می‌خواسته این حرف را همان جا در نمایش‌گاه بگوید اما دوست نداشته مرا دلخور کند. بلند آرزو می‌کرد. می گفت دوست ندارد پایش به بیمارستان برسد. می‌گفت اگر قرار است بمیرد به پیری و درمانده‌گی نرسد. همان جا نرسیده به اورژانس برود.
هفتم آبان‌ماه بود که شب به دیدارش رفتیم. سرما خورده بود اما سیگار می‌کشید، سر خوش شوخی می‌کرد: امشب دیگه خیالم راحت شد. هم داداشت آمد و هم شماها همه باهم …
آرام برایم داشت می‌گفت شاید بلخره به طور جدی بخواهد بعد مادرم که ازش جدا شده بود با کسی که دوست دارد ازدواج کند. حرف عجیبی بود. پدر بعد جدایی از مادر همان روز آخر انگاری عکس شده بود. اما برایم از این می گفت که پیش از ازدواج با مادر خانمی خاطرش را می‌خواسته اما او با مادر من ازدواج کرده.
آن خانم ظاهرن سال ها بعد، یعنی بعد از مرگ شوهرش به دنبال دلش رفته تا بابا را یافته.
می‌گفت: شاید بخواهم جور دیگری زندگی کنم…
بهش گفتم با این سینه خراب و سیگار کشی، جور دیگر نمی شود. قولی رد و بدل کردیم. همیشه از کارهای من می ترسید. از روزنامه نگاری و شلوغ بودن. قول دادم کمی آرام باشم و او قول داد کمتر سیگار بکشد.
داشت می گفت: باور می‌کنی فلانی ۱۲ سال است دارد دنبال من می‌گردد؟
سرخوش بود بعد روزها که ناخوش بود. خندید و خندیدیم. خدا حافظی و این که برود بخوابد که به کسی قول داده صبح جمعه بروند کوه. انگاری این دل سپرده دوازده ساله چیزی در رگهایش جاری کرده بود.
جمعه هشتم آبان‌ماه ساعت به شش صبح نرسیده بود که صدای زنگ آمد: بابات حالش خوب نیست…
و من فهمیدم که بابا دیگر حالش همیشه خوب است.
همان شد.
۵۹ ساله، بدون هیچ پیری و نیستی، بدون بستر و بیماری درست پای آمبولانس.
کسانی که بر بالینش بودند گفتند از زمانی که گفت دردی در سینه اش احساس می کند تا سفر یک ساعت نشد. هنوز هم فکر می‌کنم چقدر مردی که زیر یک پارچه سفید خفته بود و درست وسط اتاق بود بابا بود. کمی ریش اش در آمده بود. سخت بود دیدن صورتش که خواب بود. خواب، شک ندارم که خواب بود.
امروز یادت کردم اقا کریم که بگویم دوستت دارم.

«به تیر جفا شهید شدند»

اول نشناختم‌اش، چهره اش آشنا می زد اما سال ها از سرزمین دور افتادن تشخیص خیلی ها را برایم سخت کرده. من به نام «حسین اردلان» می شناختمش. زمانی که نماینده‌گی چند موسسه تولید ماشین‌های کپی را در مشهد داشت. بعد‌ها بیشتر دفتر نشریه می‌آمد. با هم گپی و گفتی می کردیم. گاهی دورهمی‌هایی هم در موسسه فرهنگی‌مان داشتیم می دیدمش. خوش برخورد و اهل تواضع بود، مدعی نبود و برخوردش دوستانه بود. سال‌های بعد بیشتر در محافل سیاسی مشهدی می دیدمش. مسوول حزب مشارکت شاخه خراسان شد و در محافل اصلاح طلبی شمال خراسان و در نهایت در ستاد موسوی در خراسان شمالی. آدم خوشرو و بی ادعایی که دست کم تا روزی که مجبوریده شدم به رفتن چیزی درش عوض نشده بود.
دیروز در بین تصویرها و اسامی چشمم به یک صورت آشنا خورد. هرچه فکر کردم یادم نیامد این آدم را از کجا می‌شناسم. خبر این بود: در جریان حمله تروریستی داعشی ها به مجلس یکی از کشته شده‌گان به تیر جفا نامش «حسین بنی اردلان» بود.

«به شما چه؟ هر چقدر دلش بخواد می فروشه!»

۱. تازه به آمریکا آمده بودم. نزدیک هفت سال قبل. جایی در نزدیکی میدان دوپانت در واشینگتن ساکن بودم. روز اولی که آمدم دور میدان، رفتم یک مسواک بخرم، جلوی یک داروخانه «سی وی اس» برخوردم به مردی نزدیک ۶۰ سال سیه چرده و لاغر اندام با لباسی چرک مُرد که روی مقوای بزرگی نوشته بود: از سی وی اس سیگار نخرید! این جا داروخانه است نه سم فروشی!
ازش پرسیدم چرا این کار را می کند، گفت سال ها سیگاری بوده و بعدها به دلیل بیماری ریوی ناشی از سیگار تمام زندگی اش را خرج بیمارستان کرده. سیگار را به قیمت از دست دادن یک ریه اش ترک کرده. اون معتقد بود، سیگار را اگر جای لوکس عرضه کنند بیشتر مردم را به کشیدنش ترغیب می کنند: اعتراض می کنم تا این اتفاق نیافتد.
– فکر می کنی یه نفری وضع عوض می شه؟
– ساعتی دو سه هزار نفر از دور این میدون رد می شن، کافیه سه ساعت این جا باشم حداقل یک چهارم این آدم ها به حرف من توجه کنند. این‌طوری من نماینده دست کم دوهزار نفر شدم.
 
۲. یک بار دیگر وقتی در شهر «بتزدا» بودم صحنه ای مشابه را دیدم. مردی میان سال به نشانه اعتراض تراکتی را دست گرفته بود و از مردم می خواست فروش سیگار در سی وی اس را تعطیل کنند. یک نفره بود و من حتا سوال هم این بار نکردم.
 
۳. یک سالی فکر می کنم گذشته بود که یک بار در «ادامز مورگن» که خیابان شلوغی هم هست صحنه مشابه را دیدم. اینبار دو سه نفر بودند.
 
۴. بعدها در روزنامه ها خواندم و در تارنماهای خبری دیدم، جنبشی به راه افتاده است. مردم به فروش سیگار در سی وی اس اعتراض کرده بودند. نه یک نفر و نه دونفر که این بار پشتش رسانه ها هم ایستاده بودند و هزاران نفر.
 
۵. مدتی بعد در خبرها دیدم در فروشگاه های زنجیره ای «سی وی اس» فروش سیگار تعطیل شد. یاد جنبش یک نفره آن پیرمرد با نصف ریه افتادم: من نماینده دست کم دو هزار نفرم!
 
۶. این روزها کم پیش نمی‌آید که در گروه‌های تلگرامی و صفحه های مختلفی که عمدتن ناخواسته عضوانیده! شدم، وقتی به یک نوشته غلط یه یک عمل نادرست اعتراض می کنم با برخورد های دیگران روبرو می شوم: آقا به شما چه مال خودشه هر چقدر دلش می خواد می فروشه!
آقا جان حالا این مطلب غلط باشه حتمن این اتفاق که می افته چرا گیر می دی؟
شما وکیل مردمی؟
دنبال داستانی هاااا!
 
۷. ریشه تمام آن چیزی که امروز ما از حاکمیت می‌نالیم، از مشکلات که یا گردن دشمن است یا گردم حکومت، در همین رفتار ماست. ما انتظار داریم کسی با «اعتراض» صف را بهم نزد که کارها عقب بیافتد. مایل نیستیم به چیزی اعتراض کنیم چون هزینه دارد. بعدها فریاد می زنیم که چرا با ما چنین رفتار می کنند. راستی ما با خودمان چطور رفتار می کنیم؟

«بچسبون دم كون مرغ اما حلق ملت نه»

اقا، خانم، برادر، خواهر، فامیل نسبی، سببی، فامیل دور، کاندیدای محترم، طرف‌دار فلان و مخالف بهمدان، فعال سیاسی و بشری و عنصر با کفایت تحلیل‌گر تخیلی، آینده ساز ممه‌لکت، صاحب اندیشه و فعال تلگرامی، مبارز دم پایی پوش.
جان هر کی دوست داری اینقده کپی نکن، کپی نکن، خب می خوای کپی کنی؟ بکن به پاشنه کفش وینستون چرچیل. خب چرا هر روز به زور منو می خوای وادار کنی خزعبل متکپی تو رو بخونم؟
به جان عزیزت یادت باشه این چرتی که تو داری می چسبونی تنگ سینه ما شونصد تا گرگ و ره زن تلگرامی قبل تو تا دم سولاخ ما تحت مرغ شان هم چسبانده اند.
بازم می کنی؟ این بار به تخم مرغ رابرت دنیرو، فقط برای من نفرست.

«روایت گربه‌ ای که در لوییزیانا آکارديون می‌ زد»

اردوان روزبه / وب‌نوشت
توی مرکز شهر پایتخت لوییزیانا دنبال محل برگزاری کارناوالی مربوط به «ماردی گراس» می‌گردم. از ماشین پیاده‌ می‌شوم تا آدرس را از یک مرد به نهایت بلندی و عریضی که آمریکایی -آفریقایی است، بپرسم. تا می‌پرسم که این «ماردی گراس» کجا برگزار می‌شود، گل از گلش می شکفد و می‌فرماید: به به چه جوون رعنایی! چه سری چه دمی، ببینم بچه کجایی؟
می‌گم از استان مریلند آمدم و می‌خواهم از این مراسم تو شهر «باتن روژ» عکاسی کنم. ایشون هم با کمال دست و دلبازی می‌گوید:
بیا خودم ببرمت هانی، نشونت می‌دم، نزدیکه پیاده هم می شه بریم…
ایشون گارد راه افتادن می‌گیره، من گارد دفاع از خشتک، زیرا این طوری که ایشان داشت می‌گفت احساس کردم الان یه دو قدم بریم می‌خواد بگه: دوست داری گربمو ببینی؟ یه گربه دارم خونه که آکارديون می‌زنه!
برای حفظ ناموس وطن، توضیح دادم که با ماشین باید برم و وسایل دارم، شما فقط آدرس بده! خودم می رم. اصرار و از ما هم بی‌شک انکار، آخرش دید نمی‌یام گربه‌اش رو ببینم گفت:
از این خیابون مستقیم برو تا برسی به شهر نیو اورلئان! اون جا برنامه است…
زدم به نقشه ۶۶ مایل راهه.
فکر کنم رفیقمون منظوری داشت.
#MardiGras #Kidnapping #Khoofnak #BatonRouge

«سه روایت دینی، باشد که رستگار شوید»

اردوان روزبه / وب‌نوشت

روایت دینی اول

سوار سنگ‌پا یا همان جغور بقور که می‌شوم راديو روی موج اف ام محلی است که هر روز یک ریز موعظه می‌کند.

شیخنا از صبح شروع می‌کند و برایت توضیح می‌دهد که چرا به «جیزز» همه ما نیاز داریم. بعد یک آهنگ داریه دنبکی می‌آید که ترکیبی از «هله‌لویا» و «جیزز» در دست‌گاه شش و هشت است. دوباره شیخنای دیگری می‌نشیند پشت میکروفن و می‌گوید که بشر باید بداند مسیح که بر‌می‌گردد همه ظلم و ستم‌ها را تیر خلاص می‌زند.

همه گوسفندهای عزیز (به جان خودم این طوری خطاب می‌کرد) منتظر چوپان باشید که تو راه است. بعد دوباره یه تاتر رادیویی می‌آید که طرف مواد مخدر فروش است و به رفیقی بر می‌خورد که برایش توضیح می‌دهد چون دین و ایمون درست و حسابی ندارد، شده آواره خیابان و صب تا شب مثل سگ پاسوخته کوکایین صد تا یه غاز می‌زند. اگر مومن می‌شد این طوری نخواهد بود. صحنه آخر هم اینه که بعد مدتی طرف رو دوباره می‌بینه و می‌گه «از وقتی که کلیسا می‌رم دیگه مواد نمی‌فروشم یه کارم تو وال‌مارت، ساعتی ۸ دلار، پیدا کردم. تازه پوستم خوب شده». بعد شیخنای بعدی در باب حضور قلب و اینا که بشر اگه می‌خواد خوش‌بخت بشه باید ندای حضرت جیزز رو بشنونه و بقیه ماجرا تا روز بعد.

خوبی این شبکه برای من این است که تنها کانالی است که رادیوی سنگ‌پا می‌گیرد و کیفیت صداش هم خوبه صدای تلق و تلوق ماشین رو نمی‌شنوم.

روایت دینی دوم

شبکه قران شبکه‌ای بود که عمومن برنامه‌هایی در مورد تفسیر قران و ظهور و فلسفه ظهور و این که همه باید ثواب کنند تا آخر و الزمان زودتر برسه و حضرت با شمشیری اخته بیاید و بزند هرچی ظالم دیوث است ناکار کند، صحبت می‌کرد. این وسط‌ّ‌ها هم مدام گفته می‌شد که برای سلامتی آقا و دوری از بلا! صلوات نذر حضرت منجی بکنید. (چیزی که همه اش یک علامت سوال گنده بود برای ذهن ناقص من، چون اگر کسی توانسته باشد به اذن پروردگار هزار و خورده‌ای سال بیاید و برود دیگر نظر صلوات برای سلامتی ایشان یه مقدار کم لطفی به خود آن حضرت بود.)

بعد مداحی بود و یک چیزی تو مایه مولودی برای روزهای عید و روزهای عزا هم که یک ست کامل از روایت درد و آه و ماتم از رنج و بدبختی ائمه و زور و ستم بود. (البته الان نمی‌ٔدونم هنوز این شبکه این طوری است یا نه) اون میان هم یک روحانی چیزی می‌آمد و توضیح می‌ٔداد که چرا بلا و عذاب نازل می‌شه و چرا ملت خشتک دران همش دنبال نان و آب و سیر کردن شکم گرسنه‌اند. چرا؟ چون توکل ندارند و بی‌حجابی برکت را از سفره ملت برده و خلاصه اون موقع که ایران بودم بحث شیرین «تبرج» هم موضوع روز بود و این که ملت یه فکری برای این جوراب های بدن‌نما و مانتوهای تنگ و چکمه‌های مشکی ساق بلند بکنند (حتا از تصورش هم مو به سر آدم سیخ می‌شد، عجب ذهن خلاقی داشتند و من همیشه حسودیم می‌شداز این تصویر سازی عالی) وگرنه از ظهور خبری نیست که هیچ، دریاچه‌ّها هم که کوپنی می‌شه که هیچ، برای یک لقمه نان باید فلان سر چپه بدهند تا برسه به سفره‌شان.

باز هم وسط کار یه صدای خشنی می‌گفت «هر کی به صدای طبل و سنج ما عادت نداره بره نمی‌ٔدونم کجا و این حرفا و بعد یک ریتم راک ان رل یا یه چی تو مایه هوی متال که تکرار نام یک امام شیعه بود و بقیه قضایا…

وقتی ایران بودم دوستی که از متدیوثین بود، گاهی دفتر ما می‌آمد. ما هم که کارمان با جرم جنحه ماه‌واره گره خورده بود. یک روز نشسته ننشسته چایی به دست گفت: آقا دور و برت نصاب قابل اعتماد داری؟ فقط قربونت بگو یکی بیاد خونه ما که کانال‌های کد‌ٔارش باز باشه. (اون زمان یه کانال مفیدی بود به اسم ایکس ایکس ایکس، کددار ترین و محبوب ترین کانال شهر محسوب می‌شد.) این رفیق ما که مارو کمی در حال فریز دیده بود آمد که «ماشالا شما از دوستان روشن‌فکر ما هستید و آدم روش می‌شه با شما راحت باشه. حاج خانم سرد مزاجند و این‌ّها و ما هم راستش دیگه گاهی باید از وعظ و موعظه بکشیم بیرون» و بقیه قضایا و بخایا…

به نظرم حرف‌اش درست بود فقط یه پاش می‌لنگید.

روایت سوم

اساسن یکی از تخمالو ترین خطوط هوایی داخلی آمریکا «جت بلو» است، شب اول قبر و نکیر و منکر و صندلی‌ّهای تنگ و ترش از ویژه‌گی‌های آن خط مبارک است. یک روز که داشتم با دهن سرویسی خاصی خودم رو توی یک صندلی جا می‌کردم، دیدم بغل دستی یه آشیخ تمام ِتقریبن ۵۰ ساله است. ریش بلند و یقه شیخی و یک پالتو بلند و البته یه عرق‌چین هم پس کله‌اش که فهمیدم ایشون از برادران اهل دل یهودی هستند. (اگه دقت کنید درست مثل این مومنین خودمون لباس می‌پوشن) خلاصه استاد که بر خلاف بی‌دین و ایمونی این حقیر ریشی هم طراز خودش در کنارش دید خیلی زود خودمونی شد. شروع کرد به حرف زدن که بی ایمانی جهان رو فرا گرفته و هر چه بشر می کشه از عدم ایمان به حضرت «موزز» و فرمان‌های ریز و درشت‌اش است و این که اساسن این بنده خدا برای همین آمده که بشر گشنه نباشه، اما بشر هر روز داره بدبخت تر می‌شه چون ایمان نداره و زنانا تو‌ خیابون با پر و پاچه لخت راه می‌رن و مردا چشماشون رو درویش نمی‌کنن و ملت دیگه نماز نمی‌خونن و از این قضایا.

در این میان دست‌مالشو در‌ آورد روی میز یه وجبی پهن کرد و یه چی تو این مایه ها که میز نجسه، توضیح داد. بعد یک لیوان آب خواست که خانم نه چندان خوشگل میهمان‌دار آورد برایش و ایشون باز با دستمال گرفت که «دست زن که به چیزی بخوره برکت نداره». بعدش هم شروع کرد در باب این که چرا این فرقه‌ای که ایشون بهش اعتقاد داره راه نجات رو پیش گرفته و خلاصه از پای «دیوار ندبه» به زودی قیام خواهند کرد و جهان رو فتح می‌کنن و این حرفا. ته اش نذاشت من بخوابم. اخراش که خوابم برد فقط خواب اخرالزمان می‌دیدم و حمله و خون و شمشیر.

دهنت استاد سرویس!

این را می‌فهمم که اگر ورژن به روز شده‌ چیزی به نام دین نباشد، اصل جنسش هر روز رو به فنا است چون فاصله‌اش با دنیای امروز به اندازه فاصله قنطروس آلفا با زمین است. فرض رو بر این می‌ذارم دین‌باوری برای خیلی هم مفید و برای خیلی ها غیر مفید اون دیگه به خودتون مربوطه!