«چیزایی که کله‌ام را پر کرده است…»

اینم کلماتی که من در ۱۶۲۳ توییت آخرم استفاده کردم. بعضیاش خوبن هاااا 🙂 انگاری یه چیزایی همه کله منو پر کرده. ایران، کار، ترامپ بزغاله، دلار، فکر و آمریکا…
به همت #ابرکلمات

Last 1623 tweets, From 2017-12-31 19:49:39 to 2020-02-17 15:00:11

gvHAeoWx.jpg-medium

«روح اله زم، فرصت یا تهدید»

اردوان روزبه

پس از برگزاری دادگاه غیر رسمی «روح اله زم» با ریاست قاضی صلواتی که در سابقه خود محاکمه‌های پر حاشیه‌ای را دارد در روز ۲۱ بهمن‌ماه مشخص شد زم با ۱۷ مورد اتهام روبرو است. اما موضوع مهم تر این است که هم زمان با برگزاری دادگاه وی پشت درهای بسته، صدا و سیمای جمهوری اسلامی فیلمی به نمایش گذاشت که اگرچه تکرار صحبت های قبلی بود اما این بار به اسم کسانی که متهم به همکاری با آمد نیوز بودند، علی غزالی هم اضافه شد. این مستند البته در پخش مجدد نام فامیل علی غزالی را حذف و صورت او را محو کرد اما یک بار دیگر نشان داد که روح اله زم می تواند مهره مناسبی برای اطلاعات سپاه در تسویه حساب های درون سازمانی باشد  پیش از این هم با آورده شدن نام محمد حسین رستمی گرداننده سایت عماریون در زمان دستگیری زم، بیست و دوم مهرماه، از او به عنوان رابط اطلاعاتی و عاملی که اطلاعاتی از وضعیت نیروهای سپاه در سوریه به زم رسانده بود یاد شده بود. او سفرهایی به سوریه داشته بود و به بدنه اطلاعاتی سپاه هم نزدیک بود اما بعد در سال ۹۴ به جرم جاسوسی برای اسراییل دستگیر شد.

این گرداننده سایت عماریون چندی بعد از انتشار این مستند تلوزیونی از زندان پیام صوتی را ارسال کرد که در ان تاکید کرده بود این اتهامات به دلیل کینه‌ای است که حسین طائب، رییس سازمان اطلاعات سپاه، نسبت به او دارد. او دلیل دستگیری‌اش را افشای فساد اقتصادی در سپاه و اطلاع از جنگ درونی قدرت در این نهاد دانسته است.

حال با پخش مستند «پرسه در مه» هم زمان با تشکیل دادگاه غیر علنی روح اله زم نام علی غزالی به میان می‌آید. علی غزالی داماد سابق و مغضوب شده سردار نجات معاون فرهنگی سپاه پاسداران که پیش از این در افشای نکاتی در حوزه‌های امنیتی، مفاسد اقتصادی از جمله جریان فساد مالی دلال مشهور نفتی بابک زنجانی که هنوز در وضعیت غیر روشن در زندان به سر می‌برد، پرونده بورسیه‌های تحصیلی آقازاده‌ها و تقلب‌های انتخاباتی باعث غضب سردار نجات و تیمی از نیروهای اطلاعاتی سپاه شده بود، مهره تازه‌ای است که به پرونده زم پایش باز می‌شود.

گفته می شود طلاق وی نیز از همسرش به دلیل فشار‌های پدر او یعنی سردار نجات صورت گرفته است. در واقع مدیر سابق تارنمای «بازتاب امروز» هم مورد غضب دستگاه اطلاعاتی سپاه پاسداران بوده است. حالا با توجه به گذشتن نزدیک به چهار ماه از دستگیری روح اله زم در خارج از ایران و انتقال او به داخل، نحوه اطلاع رسانی قطره چکانی در خصوص این فقره، انتخاب قاضی صلواتی به عنوان کسی که پرونده‌های اطلاعات سپاه را به نحوه مورد توجه این سازمان بررسی می‌کند، آورده شدن نام محمد حسین رستمی و این اینک علی غزالی دو فردی که در عمل با سپاه در تنش بوده اند می توان برداشت کرد آن چه که در شرف اتفاق است بهره برداری سپاه به طور مستقیم از پرونده روح اله زم برای دنبال کردن اهدافی که است که این تشکیلات دنبال می‌کند.

باید توجه داشت که هر کسی با زم سر و کار داشته است بدون شک اذعان خواهد کرد که وی نه تنها سابقه و شم رسانه‌ای نداشته بلکه در طول چند سال گذشته با رو دست‌های امنیتی که خورده است حتا یارای حفظ خود را در منطقه امن نداشته است. کلیات ورود روح اله زم به جریان شبه رسانه‌ای در کشور بر می‌گردد به زمانی که او بعد از مدتی ارتباط با «سحام نیوز» به دلیل وجود دست رسی به منابعی در داخل مایل به انتشار اطلاعاتی بود که به نقل مستقیم از خودش «از داخل به دستش رسیده بود» و باید آن‌ها را منتشر می‌کرد. جایی آقای زم گفته بود که او به نزدیک به ۸۰ هزار صفحه مدارک و مستندات دست‌رسی دارد و این دلیل آغاز به کار «آمد نیوز» بود. سوالی که مطرح می‌شود این است که چه کسانی در پایان دوره احمدی نژاد از داخل این اسناد را در اختیار او قرار داده بودند؟ آن‌ها با چه هدفی می‌خواستند این سند‌ها منتشر شود؟ از سوی دیگر با چنین ظرفیت پایینی چرا باید زم دست رسی به یک سری منابع داخلی و اسناد و مدارکی داشته باشد که به موقع به عنوان برگ برنده روی میز گذاشته شود؟ آیا هدایت زم، خواسته یا ناخواسته، بیش از آن که از سوی سرویس‌های امنیتی غیر ایرانی باشد توسط سرویس‌های اطلاعاتی داخل ایران نبوده است، آیا اطلاعات سپاه می‌دانسته به طور دقیق در جریان اتفاقات دی‌ماه ۹۶، با توجه به احتمال زیاد شروع و هدایت اولیه این جریان در بین مغزهای متفکر اصول‌گرایان مشهد، «آمد نیوز» برای نشانه رفتن انگشت اتهام به سمت دولت یا هر گروهی دیگری که سپاه مایل به هجوم به آن‌ها بوده، چه نقشی را باید در آن بازی کند؟

به تعبیر من در پرونده «روح اله زم» در طول ماه‌های آتی تا انتخابات مجلس و ریاست جمهوری در سال جدید نام‌های بیشتری به عنوان رابط‌های خبری و اطلاعاتی و نقش موثر در «آمد نیوز» به میان خواهد آمد. به هر روی نقش اطلاعات سپاه در مهندسی دو انتخابات پیش روی، حذف بیش از ۹ هزار کاندیدای انتخابات مجلس توسط شورای نگهبان و فرایند بی رقیب کردن کاندیداهای مورد توجه مجموعه امنیتی سپاه و جریان‌های نزدیک، معرفی افرادی به عنوان همکار، جاسوس، رابط در این پرونده، بستری را برای رویداد های تازه در پیش روی فراهم خواهد کرد تا حاکمیت به سمت یک‌سان سازی دولت، حکومت پیش برود.

و این سوال در نهایت دوباره به ذهن می‌آید، آیا روح زم بازی‌چه دست سازمان‌های اطلاعاتی خارج از ایران بوده است یا داخل؟

 لینک گفت‌وگوی من با روح زم پس از اولین روزهای خروج از ایران

لینک نوشته در خبرنامه گویا

11373035_335

 

«قصه دلبستگی در دو اپیزود…»

(۱)
وقتی چشمم به آگهی فروش صندوق قدیمی افتاد یاد خاطرات افتادم. صندوقی که تو ایران جا گذاشتم و پر بود از خاطراتم، چفیه، عکس بچه‌هایی که رفته بودن، عکس هایی که گرفته بودم و براش کتک خورده بودم، انار کوچک خشک شده که تکونش می‌دادی صدا می‌داد، قرآنی که پدر پشتش تاریخ تولدمو نوشته بود.
عکس‌های رنگی رنگی و کاغذ های دست نوشته و کلی چیزهای دیگه. صندوقه تو این آگهی منو برد به روزهای دور دور که تو مه گم شده بود. به کسی که آگهی داده بود پیام دادم که می‌خوامش، روش قیمت نداشت. قیافه اش می‌خورد از این دوستان مهاجر قدیم آمریکا باشد مثلن با ریشه آلمانی یا ایرلندی، براش نوشتم که قیمت نداره یک قیمت بهم بده.
نوشت: می‌تونم بپرسم چرا این صندوق رو می خری؟ می‌خوای مایع زمین شور و حشره کش و این چیزا توش بریزی و بذاری کنار گاراژ؟
نوشتم: اون چیزا رو آدم تو یه قوطی پلاستیکی که هشت دلار از والمارت می‌خره می‌ریزه نه تو این صندوق‌چه که اگر زبون می‌داشت می‌گفت رخت و لباس چند نو عروس و تازه داماد ایرلندی رو توش گذاشتن، خاطرات چند شوهر که بعد دفن کردن همسرش لباس‌های‌شو برای سال‌ها تو این صندوق گذاشته و چند بچه خوراکی‌هاشو تو این چند دهه توش قایم کرده و بعد یادش رفته برداره!
نه! نمی‌خرم که بخوام توش حشره کش و مایع پاک کننده زمین بذارم. می‌خرم تو حال خونه بذارمش تا ببینمش…
نوشت: فکر می‌کردم یه روز یکی می‌آد سراغش که نگه‌اش می‌داره. می‌دونستم یکی بلخره وقتی ببرش می‌ذاره تو جایی که آشغال‌دونی نباشه. بیا ورش دار ببرمش.
نوشتم: چند؟
نوشت: هدیه! کسی که قراره نگه‌اش داره باید هدیه بگیرش نه پول بده براش.
بعد نوشت، از این که مجبورند به خانه کوچک تری به دلیل این که شوهرش شغلش رو از دست داده نقل مکان کنند. از صندوق چه گفت. با عمری به بلندای چهار نسل. صندوق‌چه یادگار پدر پدر بزرگ‌اش بوده. شوهرش این روزها نق می‌زند که این آشغال را نمی‌شود برد خانه کوچک تر.
نوشتم: همین امشب می‌آیم می‌برمش.
نوشت درب خانه را باز می‌گذارد. نگران نباشم و حتا چراغ پارکینگ را روشن می‌گذارد تا بیامش…
وقتی رسیدم در باز بود. چراغ‌ها روشن بود و روی کاغذی مسیر زده بود که از کجا برش دارم. صندوق منتظرم بود. عمرش نزدیک به هشتاد نود سال.
دقت کردم ضربه نخورد. دقت کردم زمین نخورد. آرام برش داشتم. تا آمدم پیام بنویسم که نگران نباشد و برداشتم، نوشت:
دیدم از دوربین که با دقت برش داشتی. معلوم بود جایش تو خانه تازه خوب است.
(۲)
هر کسی با من سر و کار دارد می‌داند من دیوانه این پارچه‌های ترمه هستم. با نقش های پیچ در پیچ انگاری نقش عشقی تنیده در تار و پود پارچه است. وقتی صندوق را آوردم دیدم این ترمه‌های من به کار این صندوق نمی‌آید. این صندوق باید یک ترمه هم‌رنگش رویش بیافتد.
چند روزی به فکر ترمه بودم.
روز یک‌شنبه دو هفته قبل بود که بر سر سفره حضرت مولانا نشسته بودیم و روایت حضرتش از زبان نوید خان بازرگان می‌شنیدیم. نگاهم ته جلسه به پارچه ترمه‌ای افتاد که بر روی میز پهن بود. رنگ اش همان بود که دل خواسته بود.
درش گرفتار شدم. روی میز ماند. از دل سر بستگی خوب تا کردمش و گفتم به دست صاحبش برسانم. صاحبش خانمی بود با همان چه که نقطه اشتراک با صاحب صندوق داشت: مهر
خواستم به ایشان که این ترمه دلبر را بدهم، بدون پرسیدن من گفت: اصراری به بردنش نیست!
گفتم: راستش…
گفت: می‌تواند بماند برای…
گفتم: صندوقی دارم. دل تنگ همین رنگ ترمه است. این جا یافت می‌نشود جسته‌ایم ما…
گفت: پس قرار بوده است امروز راهی شود. ترمه ما، ترمه شما…
صندوق من صاحب ترمه شد. درست به قد و بالای خودش برازنده شد. رویش که انداختم. حس کردم چه خوب به هم رسیدند که:
 
گردر هوای وصلت صد خرمن وجودم
بر باد رفته باشد بر باد رفته باشد
وقت رحیل خواهم آن سو بود نگاهم
تا جان بنزد جانان دلشاد رفته باشد
گر بیستون صبرم هجران زپا درآورد
بادا بقای شیرین فرهاد رفته باشد
 
فیض کاشانی
IMG_4239

«صبح‌تان را لاکچری آغاز کنید تا خدا از شما راضی باشد!»

 
من نمی دونم چرا هر وقت می خوام ادای آدم های متمدن و خیلی مبادی آداب رو در بیارم رسمن یه چی رفته تو خشتکم!
صبح زود از فکر و خیال دیگه خوابم نبرد. آمدم یه مطالعه کنم که کمی بعدش خوابم ببره روی لبه تخت آویزون شروع کردم به خوندن خوابم برد همون خط اول بعد از لب تخت افتادم پایین با تمام قوا!
بعد گفتم برم یه تخم مرغی چیزی آب پز کنم صبونه بزنم مثل اینا که خیلی به سلامتت شون اهمیت می‌دن. بار گذاشتم تا اب پز بشه، گفتم تا وقتی خبر روزانه رویترز رو ببینم، بعد رفتم دست شویی تو دست شویی احساس کردم بوی آدم سوخته می یاد. دیدم تخم مرغ ها ابش خشک شده تبدیل شده به یه سری چیزهای گرد و زشت و سیاه که آدم یا تخم مرغ اوران گوتان می‌افته.
گفتم ولش کن یه موز ورداشتم اقلن تو راه بخورم موز از دستم در رفت افتاد روی یکی از این چسب هایی که مثل خر به موش می چسبه و زنده می شه موش رو گرفت که دیشب خریده بودم، اخه فهمیدم خونم موش داره، امدم موزو بردارم دیدم موز با همه مخلفات چسیده به چسب موش گیر، کندم دیدم با پا رفتم رو چسب دوم!
پوست دو جام کنده شد تا چسبه رو از کف پام کندم. گفتم روز رو که خیلی عالی شروع کردم اقلن برم یه اسپرسو سلطنتی غلیظ با خامه شدید درست کنم. کلی بهش حال دادم و دماشو تنظیم کردم و ساختمش. بار و بندیل به دست زدم بیرون گفتم اقلن شیک برم روزم کامل بشه رفتم واکس، از این آبکی ها، اوردم رو کفشم بزنم. دیدم حال ندارم قهوه رو بذارم زمین یه دست قهوه و لنگ کفش یه دست واکس، تلفن زنگ زد هول شدم دستمو برگردوندم قهوه چپه شد تو لنگه کفش رو زمین، خالی کردم اسپرسوی سلطنتی رو از تو کفش، دورکفشو واکس زدم کف کفش هم دستمال کاغذی گذاشتم. بلخره واکس رو زدم، اقلن یه کار تمیز کرده باشم. سوار ماشین شدم دستم رو گذاشتم رو فرمون دیدم دستامو هم واکس زدم!
هیچی دیگه الان تو ماشین دارم «لب کارون» با صدای آغاسی گوش می‌کنم… تازه می بینم خواننده رو نوشته سوسن اما آغاسی می‌خونه!
 
IMG_4023 2

«هیچ وقت یه ایرانی از بعد مسافت نترسون!»

چند روزی است که در کار تهیه یه سری وسایلم از جمله یک فقره «منقل»، البت نه برای اون کارها برای این کارا، گوشت خوری و قتل گاوها و رو آتیش انداختن شون و اینا، خلاصه نشد هر کار کردیم چیزی رو که می خوایم بخریم. یعنی نشد که به قیمتی که من حاضر بودن به عنوان یک آریایی خرج منقله کنم پیدا نشد. هر کی هم داشت، تا آگهی می‌زد صد تا قوم آریایی تر منتظر بودن، تا به یارو می‌زدم: «استیل آویلبل؟» یارو جواب می‌زد:
داداش! شب بیا روضه!
خلاصه دیشب وسط مبارزه با سوسک‌ها و خرخاکی‌های مقیم منطقه دیدم دینگ دینگ! یه بابا از وسط ویرجینیا زد که: ببین من سفر بودم الان پیامتو دیدم، اگه منقل بخری بیا بخر! منتها من فقط یا امشب وقت دارم یا فردا تا قبل هشت صبح!
خب، ساعت دیدم ۱۱ شبه. هیچ جور نتونستم با خودم کنار بیام که این موقع شب برم خونه یارو وسط جنگل های ویرجینیا که منقل بخرم بعد اگر جرم رخ داد بده در پرسش و پاسخ پلیس می‌گفتم: اگر بگم ساعت یک نصفه شب آمده بودم منقل بخرم شما باور می‌کنین؟؟
دیدم نه بهتره مراقب خیلی جاها باشم لذا بهش زدم که: شبو که مالیدی، من به هوای منقل نو و قورباغه‌ای که ساز دهنی می‌زنه و یه گوریل داریم سنتور می‌زنه، بیا نیستم. فردا چی کاره‌ای؟
گفت فقط تا هشت صبح هستم نیای از کفت رفته چون باز می رم سفر فروشنده هم نیستم بعدش. گفتم باشه فردا هشت اون جا دم در خونه تم.
آقا چشم تون روز بد نمی‌بینه شب تا بیخ پنج و نیم صبح بیدار بودم. اول وسوسه دیدن فیلم آواتار شدم که دل می بره لامصب، بعد رفتم یه تورقی کتابی در مورد رفتار های محیطی کنم و چار خط آمدم بخونم شد خوره مغزم تا یک بخش رو نخوندم ول نکردم. بعد تو رختخواب شروع کردم به جهت عقربه‌های ساعت غلتیدن! پنج و نیم دوشی و عطر و ادوکلنی زدم که شاید شیک برم دو قرون تو منقل بهم تخفیف بده زدم به چاک جاده.
راست هشت بعد یک ساعت و نیم رانندگی دم خونش بودم یکی از این مهاجرین ایرلندی و میانه سال که:
باور نمی کردم این موقع صبح بیای!
داشت می گفت که دو دل بوده این منقل رو بفروشه چون خودش ۳۰۰ دلار خریده و الان حیفش می آد ۶۵ دلار بده بره یادگار سفرهای دور آمریکا با زن سابقشه و این چیزا اما گفته اگر تا هشت آمد آمد نیامد می‌گم مالیده جریان.
هیچی دیگه آمدیم و ورداشتیم و رفتیم و لامصب یه قرون هم تخفیف نداد!
گفت کجایی هستی؟
گفتم ایرانی!
گفت از ایرانی ها خوشم میاد!
گفتم منم از شما رد نک ها خوشم میاد!
گفت حالا می‌خوای بیا تو یه قهوه بزن برات از قدیما بگم!
گفتم قورباغت هم اگر سازدهنی بزنه نمیام داداش.
در ضمن هیچ وقت یه ایرانی رو از بعد مسافت نترسون! سعی نکن قورباغه بهش نشون بدی!
منقل رو ورداشتم و د درو…

 

IMG_3789

«مرسی آقای مددیان، بلای تو دهه شصت ما بود»

دهه شصت بود. ملت کاست‌های ۹۰ دقیقه‌ای می‌خریدند که با مهر وزارت بازرگانی مستقیم برای انتشار روضه و نوحه وارد شده بود و سازمان تبلیغات و حوزه هنری به قیمت ارزون می‌فروختند. همه هم تو صف بودن فوری کاست‌های «ماکسل» و «دنون» که کیفیتش بهتر بود رو بگیرن برن زودتر نوحه گوش کنند!
اون روزها اندی و کورس بورس بازار بود. به سه سوت نوحه‌ها پاک می‌شد و «علی فیلمی» محل ما روش براتون با سیزده تومان «اندی کورس» می‌زد. دوره‌ای که کاست بلای اندی وجه مشترک همه ملت از ریلکس و غیر انقلابی تا برخی انقلابیون توام با هوای ابری بود.
کاست ها همه روش نوشته بود نوحه «حاج صادق آهنگران» اما توش بلا شیطون خودم داشت می‌گفت که دشمن جون خودشه و قربون عاشقیاش اونم وسط روزهایی که دیگه ته مونده پول نفت می‌شد اسلحه قراضه روسی و چینی برای نفس‌های آخر پیش از قطعنامه ۵۹۸.
این همه زندگی بود: ترانه دختر صحرای اندی و کورس که بازخوانی بود، و به نظرم محبوب تر از همه خواننده‌های قبلی، هر گوشه‌ای یافت می‌شد. ماشین‌ها با پخش های قراضه که همیشه یه خودکار لازم بود تا وقتی نوار جمع می کرد بکشی روده‌هاشو از توی پخش ماشین بیرون و هی با لقد دکمه ایجکت اش رو بزنی تا کم کم نوار رو تف کنه بیرون تا پاره نشه پر شده بود از اندی.
همین نوار بود که شب‌های شلوغ بمباران و روزهای نگرانی و ترس، جمع شدن‌ها و حتا دید زدن دخترهایی با اپل هایی که اون ها رو مانند گلادیاتور می کرد، باعث می‌شد گاهی آدم‌ها یه قر ریز و یواشکی دور از سیستم انقلابی اعتقادی بیان.
یه جورایی کاست اندی و کورس وزن بچه‌هایی بود که می‌خواستن تو مهمونی ها دلبری کنن، تو دور هم جمع شدن‌ها بزرگترا به اونایی که می‌دونستن باخودشون کاست آوردن می گفتن که بذارن تو ضبط دو کاسته و خانم‌ها با اون لباس های کیسه ای و روسری یه قر کوچکی می‌آمدن که ترکیبی از شرم و اشتیاق بود.
آره! صدای اندی بود که وسط عربده پاترول های زرد کمیته انقلاب اسلامی و صف کوپن مایحتاج و گوشت و بنزین سهمیه‌ای و مهمونی‌های خانوادگی و جمع شدن‌های یواشکی عرق سگی خورا، که هفته‌ای دو سه تا شون از الکل تقلبی کور می‌شدن، فصل مشترک کمی شادی بود.
اندی وقتی بین ما بود که نه سی دی هنوز آمده بود، نه ماهواره‌ای و نه اینترنتی، نه تفریحی بود. ته محبت به مردم این بود که تلوزیون فقط شب‌های سال نو میلادی «آهنگ برنادت» می‌ذاشت و کارتون «اسکروچ» آخر هنرنماییش بود و نماز دشمن شکن جمعه که باید مثل بز می‌شستیم نگاه می کردیم که قرار است همه عربده بزنند: مرگ بر آمریکا! و ما فکر کنیم به روحت آمریکا که مارو این‌همه بدبخت کردی که نمی‌ذاری یه آهنگ گوش کنیم.
اندی این روزا اسمش تو پیاده روی خیابان مشهور هالیوود کنار هنرمند‌های دوست داشتنی دیگر جهان صاحب ستاره شده.
من نمی دونم اونایی که انتخاب می‌کنن معیارشون چی بوده، اما این رو می‌دونم «اندی مددیان» روزنه امید دهه شصتی‌های ایران بود.
مرسی آقای مددیان که اون روزها برای مردمی خوندی که جز جنگ و اعدام و ترس چیزی تو مملکت شون نداشتند و زندگی شون تو صف و کوپن و قطعه شهدا گذشت…
#اندی #ایران
Andy-Madadian-receives-star-on-Hollywood-Walk-of-Fame

«اونا می‌خوان تو بی حس باشی، سرت تو کاسه کثافت باشه»

وجودم پر شد از تنفر، بی اختیار لقمه اول تن ماهی رو گذاشتم تو دهنم اطلاعیه ستاد مشترک رو دیدم بالا آوردم.

من یقین دارم این حاکمیت به دنبال شکستن روح مردمه، اونقدر که همه نا امید بشن، اونقدر که خسته بشن، آدم خسته زیر شکنجه مداوم یه جا می‌شکنه، اونایی که بازجویی شدن می‌دونن، یه جا دیگه بی حس می‌شی، بی تفاوت می‌شی، به بوی کثافت و لجن عادت می‌کنی، غذاتو تو ظرفی که می‌شاشی می‌خوری، برات هیچی مهم نیست.

کی دزدید، کی به خواهرت تجاوز کرد، کی بچه ات رو تکه تکه کرد، کی داره تا آخرین جرعه روحتو سر می‌کشه، هیچی برات مهم نخواهد بود.

چون باور داری این طور مقدر شده.

چون باور می کنی هیچ وقت از این سیاه چاله نمی‌تونی بیای بیرون.

یادت بمونه، یه درنده‌هایی تورو با کشتن نزدیکانت، با زدن فرزندانت، با کوبیدن سرت به سنگ مستراح به عمد دارند بی حس می‌کنن، پس جوانه رو زنده نگه دار، حتا شده در خفا، بذار امید، شده در پستوی خونه دلت، به قدر یک گیاه نو رسته باقی باشه. چون تو باید روزی از نو یک ویرانه‌رو بسازی: ایران!