درباره من

اردوان روزبه در ویکیپدیا

وب گاه رسمی اردوان روزبه

گاهی آدم بعد از یه مدتی احساس می کنه اون چه که نوشته در مورد خودش و یا احساسش تابعی از چیزهای دیگه و یا حوادث دیگه بوده و یا اساسن امروز دیگه اون احساس رو نداره.

توضیح در مورد عکس: این عکس را بدون کسب اجازه می توانید در سایر وب سایت ها و بلاگ ها برای باز نشر در متن و یا مستقل استفاده کنید.

-=-

ظاهر امر نشان می دهد این درباره من آدم نیاز دارد زود زود به روز شود. تعجب کردم وقتی دیدم نوشته ام روزنامه نگاری سی و هشت ساله و بعد دیدم در وبلاگ قبلی ام که در پرشین بلاگ بود نوشته ام سی و چهار ساله، یعنی عمر این طوری داره می گذره؟ الان که دارم دوباره می نویسم شده است چهل و دو ساله. لابد سه سوت بعد شصت و بعد هم یکی می آید می نشیند یادنامه می نویسد.

پس باز ورسیون تازه تر از درباره من- البته که عسل خوردن است-:

این درباره اردوان روزبه، روزنامه نگار است. شاید آدم بخواهد خودش را معرفی کند دلش بخواهد بگوید این طوری است و اون طوری اما به نظر می رسد بهتر است بگوید: من اردوان روزبه هستم روزنامه نگار فقط همین.

در حال حاضر سردبیر رادیو کوچه. حوزه کارم روزنامه نگاری اجتماعی است. از سیاست و سیاست بازی خوشم نمی آید. چند سالی می شود بنابر ضرورت ها مارا از ایران بیرون رفتیم. اما باز هم سعی کردم همان زبانی را داشته باشم که درایران داشتم. هر اتفاق بدی در ایران موجب دل گیری ام می شود.

پیشتر نشریه ای را اداره می کردم و پیشتر تر یک نشریه دیگر اما هردو توقیف شد. الان هم فقط دوست دارم روزی برگردم به ایرانم و همان ولایت خودم و دوباره بدون دغدغه منتشر کنم. من مبارز نیستم، من انقلابی نیستم، من جنگ جو نیستم. من فقط یک روزنامه نگارم.

دیگر در مورد سنم نخواهم نوشت چون گذر عمر را بیشتر احساس می کنم. شاید خوب بود این طوری نمی شد. شاید خوب بود من هم همان روزنامه نگار مشهدی باقی می ماندم. گاهی گذشته و نوستالوژی اش رنجم می دهد و قلبم را می فشرد. یک جاهایی هست که رد پای آدم ها و لحظه ها و خاطرات روی سینه ات حک شده، فقط دیدنش دلت را می برد. راستی هر کی هر چی می خواهد در مورد آدم می گوید، اما این روزها یاد گرفته ام هر کی هر چی دوست دارد می تواند در مورد آدم بگوید. برای خودم مهم است بدانم: من برای فردا و امروز جهانم چه کرده ام؟

منتی سر کسی ندارم. زیادی ادا و اطوار نمی خواهد. آدم هر کار می کند برای خودش و دلش می کند.

-=-

ورسیون سابق درباره من را از این جا بخوانید:

داشتم درباره منم رو نگاه می کردم. دیدم زیادی درباره منه! اصلاح کردم اما تصمیم گرفتم قبلی رو هم بذارم باشه. تا عبرتم بشه که زیادی «قپی» نیام. درباه من: اردوان روزبه. روزنامه نگار. سی و هشت ساله. عکسم هم می گیرم. چند سالی می شود. اما عکاس هستم یا نه، نمی دونم. در حدود هجده سال پیش روزنامه نگاری را در سرویس اجتماعی روزنامه قدس شروع کردم. اما بعد اخراج شدم. تقصیر خودم بود. اما روزنامه نگاری ادامه پیدا کرد. در حال حاضر برای چند رسانه داخلی و خارجی کار می کنم و عضو فدراسیون بین المللی خبرنگاران هستم. تلاشم را می کنم چون کارم را دوست دارم. تقریبن دوست داشتم رو به دشمنی ترجیح می دهم. نکته آخر این که اخیرن فهمیدم: هیچی نمی دونم، به حضرت عباس.

پ.ن: یادم رفت بگم در مجموع جزو متحجرینم. برا همین روشنفکری به جان مادرم حالم رو شکوفه بارون می کنه.

-=-

ورسیون اسبق درباره من را از این جا بخوانید:

اردوان روزبه. روزنامه نگار. سی و خورده ای سال که هر روز بر سنش افزوده می شود و این مایه نگرانی اش است. عکس هم می گیرد. می نویسد. حدود هجده سال است که روزگارش قلمی شده. کارش را دوست دارد و سفر را  و دیدن و نقبی به درون دیگران زدن را. همیشه رمز آلود بودن یک واقعه نقطه جذب اوست. گاهی لیز است و از دست در می رود. گاهی جایی پیدایش می شود که اصلن فکر نمی کردید و گاهی که منتظرید از راه برس دیک جایی مشغول پرواز با پاراگلایدر است و اساسن به چیزی که شما هم به آن مربوط می شوید فکر نمی کند. بد اخلاق نیست اما گاهی سیم آخر برایش مفهوم پیدا می کند. دوست داشتن را دوست دارد. همین!

Advertisements

84 دیدگاه برای «درباره من»

  1. عجب! وقت كردي يه كم خودتو تحويل بگير برادر. / به اينهمه تعريف، علاقه به پوشيدن لباسهاي عجيب و غريب رو هم اضافه كن. و ……… نه ! گناه داري. بذار دهنم بسته بمونه.

  2. اون 3،4 ماه شده بخشی از خاطراتم!
    خیلی کم پیش میاد کسی را تو خاطراتم راه بدم،ولی چی بگم که تو خودتو چپوندی تو خاطراتم!

    شاد باشی

  3. سلام
    راستش مي ترسم اينجا چيزي بنويسم ،اما ميخواستم بگم (بي زي نس !) يادت رفت رفيق.
    که اين با آن در تناقض است! اما آدم دوست داشتني به نظر مي رسي

  4. مجید عزیز
    من تناقضی در این مسئله احساس نمی کنم. هر کدام از ما مردم بنابر ضرورت بی اختیار کار بی ربط که به نظرم می شود اسمش را «بی زی نس» هم گذاشت کرده ایم. اما الزامن «بی زی نس من» نیستیم.
    با توجه به این که فکر می کنم باید آشنایی هم داشته باشیم،اشاره می کنم استقلال مالی می تواند دستکم باعث این باشد که به سفارش کسی چیزی ننویسی و قلم به مزدی نکنی. پس من نه تنها در تناقض نمی دانم بلکه در راستای زندگی مستقل احساس اش می کنم. راستی از اینکه دوست داشتنی به نظر می آیم یک جهان ممنون.

  5. راستی چرا دوستان که از نزدیک با من ارتباط دارن همراهی نمی کنند و این «درباره من» رو با نظرات خودشون تکمیل کنند؟
    جالب خواهد شد اگر دوستان لطف داشته باشند و در ادامه معرفی که خود من نوشتم از منظر خوشون یک پاراگرافی هم در مورد اردوان بنویسن و درباره اردوان رو کامل تر کنند.
    پ.ن: فقط به عنوان پیشنهاد عرض می کنم کوتاه و با توجه به برداشت ها و دیده ها. قربون شما…
    پس: اردوان چطور آدمی است؟

  6. سلام؛
    تو دنیای بی مهر آخر زمون کم پیش میاد کسی عاشق مردم باشه؛ احساس می کنم یه جایی شاید تو عالم الست شما رو دیده باشم(البته مهم اینه که امشب پیش بهرام دیدمتون), امید بزرگترین سرمایه ی آدمیست, خوشحالم امروز با کسی آشنا شدم که سرشار از امید است و اونقدر پر انرژیست که طللع انرژی درونش همه را خیره می کند و باعث روشنایی دلها می شود.
    این شعر را سرمشق زندگیم قراردادم به این امید که بتوانم خدمتی به خلق کنم:
    به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست…عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
    به امید دیدار دوباره

  7. «درباره من» رو که خوندم به این فکر افتادم که توی سی و خرده ای سالگی خودم همین توضیح رو در «درباره من» خودم بنویسم! البته به جز پاراگلایدر …!!!
    (چیزی برای اضافه کردن ندارم)

  8. اردوان جان! اطلاعات بيشتري از خودت درباره محل زندگي‌ات، رسانه‌هايي كه در آنها قلم مي‌زني و از اين جئر اطلاعات در وبلاگت بگذار. اين ديگر چه جور «درباره من» نوشتن است!

  9. طول عمر اردوان سی و چند ساله اما عرض عمرش خیلی بیشتره شاید چند تا سی و خورده ای سال….با یه دست یه وانت هندونه بلند میکنه و همین باعث میشه که کمی تا قسمتی بد قول بشه یه کم هم فراموشکاره که اونم به دلیل همون هندونه هاست.خجالتی هم هست که فکر نکنم تقصیر هندونه باشه..چیز دیگه ای نمی دونم آخه من از دور باهاش ارتباط دارم اما …..
    تو آن نه ایی که چو غایب شوی زدل بروی
    تفاوتی نکند قرب دل به بعد مکان

  10. You are a successful man who REALLY love what you are doing along with all possible difficulties and dangers here and there; on oppose to the majority who are working JUST to live. You get my special respect in that regard and wish you and your family happy days

  11. سلام
    سحاد – آرش * 3 – گشت – مشهد – کاظم
    نمي دانم آدرس درست دادم يا خير
    خبر با شما
    منتظرم

  12. غیر عادی،همین کافیه ، نه اینم لازم نیست چون اسمت هم اینو نشون میده ، چرا این ستون اظافی رو حذف نمیکنی.کافیه یه نفر فقط عکسای سایتتو تماشا کنه، اولین قضاوتش اینه که با یه غیر عادی طرفه.
    میدونی من اینو از اولین کلماتت تواولین مکالمه تلفنیمون فهمیدم . چون سلام نکردی حتی با الو! تو اولین ملاقات وقتی با کلاه ازبکی شاه مسعود وارد شدی از حس ششم خودم احساس غرور کردم ! عذاب مقدر الهی من (خدا همنطور که از بدو تولد به همه یه سری نعمت میده ، یه سری عذاب هم میده که تا آحر عمر باهاته ، بعضی رو میشه دید مثل کور مادر زاد بعضی رو منیشه دید مثل حسود مادر زاد! میزان بدبختی آدما ،میزان کنار اومدن با اینه)آشنائی با غیر عادی هاست . از دوریت خوشحالم ! رامین

  13. سلام بر همه گان؛
    من اگر بخوام مثل بچه ی کوچک شهر پادشاه لخت باشم باید کودکانه بگم روزبه دنبال جوانیش میگرده
    میخواد با غصه برگردونش!
    هر لحظه هم بر غمش داره افزوده میشه!!
    ولی جلوی آینه نمیره که جوانی دوباره رو بدست بیاره!!!
    هی روزبه ؛ اگر خواستی بیا یک دست گیم کامپیوتری بزنیم شاد بشی مثل دنیای شاد و کودکانه ی من
    » به من زمان بدهید؛ تا زمان را برایتان متوقف کنم» یک ناشناس

  14. جناب اردوان خان روزبه،

    انجام اولین مصاحبه با قطب دراویش نعمت الهی، دکتر نورعلی تابنده (حضرت آقای مجذوبعلیشاه) آن هم در این زمانه که چنین سنگ فتنه بر سر بهترین خلق خدا می بارد، برگ زرین و افتخاری بزرگ بر دفتر فعالیت حرفه ای شما افزودکه از این بابت به شما تبریک می گویم. امیدوارم که همواره در انجام رسالت سنگین حرفه ای تان موفق و پیروز باشید.

    دست مولا به همراهتان…

  15. چراغ باید کشت
    قدم نه به سور تاریکی
    که خوش بزمی ست ،آراسته
    تا بینهایت ممتد.
    و تو میدانی چه نعمتی ست شب

    گفتمش شمع شوم
    خود سوز و ظلمت کش

    باز کشم هرکه مجالم رابرد .
    هرکه بزم مرا تباه خواهد، کشم
    و چنین گفت و در تاریکی خود رفت.

    کاش میدانست که در این بزم تنها نیست .
    کاش شمعی میبرد
    و ندانست که چقدر محتاج است به نور .

    و شنیدم که آن شاعر کش
    مرثیه گوی فراغ مدح شد .

  16. شما را به خدا يك گزارش از وضعيت اداره كار شعبه غرب مشهد واقع در قاسم آباد تقاطع بلوار شريعتي و اديب تهيه كنيد
    هيچ كس جوابگو نيست . كارمندان سركار نمي آيند و بي حد و حساب مرخصي مي روند كسي نيست به پرونده ها رسيدگي كند به اتاق رئيس هم رفتم او هم نبود پرسيدم چه موقع مي آيد يكي از كارمندان گفت :
    خبر ندارم برگشتن شون باخداست …
    من را دو ماه سرگردان کردند از بقیه کاگرها سؤال کردم گفتند برو خدا را شکر کن کارت را زود راه انداختند …
    رضائی
    به اين سايت هم سري بزنيد همين را نوشته است
    http://hezardastan.parsiblog.com/Archive31925.htm

  17. salam be ardavan.mardi ke man javonimo ba komak hay oon separi kardam.kasi ke komakam kard .dar ye jomle:ardavan mardi baray tamame fosol.agha bad jori delam barat tang shode.omidvaram bazam bebeinamet.dar zemn inja jat kheili kahlie

  18. سلام
    میشه بپرسم شما برای کدوم روزنامه مطلب می نویسید؟ خدا رو چه دیدید شاید خواننده نوشته هاتون شدیم!
    سوال دومم اینه که این مطالب مندرج در وبلاگتون همگی دست نوشته های خودتون هست یا احیاناً به نقل از منابعی هستند؟
    در مورد درباره من یا بهتر بگم درباره شما 🙂 هم می تونم بگم که : 1. به نظر من اومد شما متولد بهمن ماه باشید (اگه دلیلش رو خواستید میتونم بهتون بعداً بگم) و 2. منم از پرواز با پاراگلایدر خوشم میاد.

  19. دوست عزیز عضویت شما فعال شد .دوستان خوشحال میشن به جمع ما پیوستین ٬ بعد از ارسال اولین پست اسم و آواتار شما در لیست نویسندگان قرار می گیرد . خواهشمندم هیچ پستی در رابطه با سلام و حال و احوالی ندهید . ممنون میشم . ضمنا قبل از ارسال اولین پست صفحه ی درباره را هم به دقت مطالعه کنید . موفق و پیروز باشید .

  20. تا این لحظه ::::: میدونم که دوست خوب منی !.اردوان منم دوست خوب تو میخوام باشم …امیدوارم

  21. SHEITON BODANETO KESI NADIDE BE GHEIRE MAN,INAM BE HAMCHI EZAFE MIKNAM,
    ALALKHOSOS VAGHTI YADE KHOROSE HAMSAYE MIYOFTAM,HAHAHAHAHAHAHAHA

  22. جناب روزبه سلام ،
    از آشنايى با شما (يك خبرنگار) جداً خوشوقت شدم،
    بايد بگم هميشه بازتاب دريچه ديد خبرنگاران رو به جامعه دوست داشتم ،
    و حالا خوشحالم كه افتخار آشنايى با يكى از خبرنگاران فرامرزى ايران نصيب شده ؛
    و در پايان براتون آرزوى موفقيت و بهروزى دارم !
    با احترام

    I invite you to Visit also our Blog

  23. دوران خوبي بود! نه! <> نيست اما خوب بلده گليم خودش رو از آب بكشه بيرون. اهل همه چيز و اهل هيچ چيز. همين <> اگر نبود اون دوران هنوز ادامه داشت…
    آره راست مي گه! خودت بودن استقلال مالي مي خواد والا مي شي سجاد كيومرثي نه اردوان روزبه!

    به نظر من در هر لحظه خودش بوده! چه اون زمان كه … و چه الان! و چه لذتي داره آدم خودش باشه …

  24. دوران خوبي بود! نه! نيست اما خوب بلده گليم خودش رو از آب بكشه بيرون. اهل همه چيز و اهل هيچ چيز. همين اگر نبود اون دوران هنوز ادامه داشت…
    آره راست مي گه! خودت بودن استقلال مالي مي خواد والا مي شي سجاد كيومرثي نه اردوان روزبه!

    به نظر من در هر لحظه خودش بوده! چه اون زمان كه … و چه الان! و چه لذتي داره آدم خودش باشه …

  25. دوران خوبي بود! نه! بي زي نس من نيست اما خوب بلده گليم خودش رو از آب بكشه بيرون. اهل همه چيز و اهل هيچ چيز. همين بي زي نس اگر نبود اون دوران هنوز ادامه داشت…
    آره راست مي گه! خودت بودن استقلال مالي مي خواد والا مي شي سجاد كيومرثي نه اردوان روزبه!

    به نظر من در هر لحظه خودش بوده! چه اون زمان كه … و چه الان! و چه لذتي داره آدم خودش باشه …

  26. بسم الله الرحمن الرحیم

    به _ روزنامه محترم و با ارزش توس : مدیریت محترم – روابط عمومی محترم و سر دبیر گرامی 5/6/1387

    از _ داریوش احمد رضا بهمنیار جانباز از کار افتاده بسیجی اولین جانباز کاشمر

    ( سلام علیکم ) موضوع _ شکایت نامه به خاطر گرفتن زمینم در زمان مجروحیتم توسط اداره اوقاف کاشمر _ با عرض معذرت به خاطر سرعت پائین اینترنت کاشمر نمیتوانم مدارک اصلی زمین را که تحویل من داده اند برایتان ایمیل کنم خواهشمندم اگر فاکس خودتان را بدهید مدارک را برایتان فاکس میکنم ادادتمند شما عزیزان و محترمان داریوش بهمنیار

    اینجانب داریوش احمد رضا بهمنیار ( داریوش بهمنیار ) جانباز از کار افتاده بسیجی در مرحله اول آزاد سازی خرمشهر در محل جاده خرمشهر اهواز در عملیات بیت المقدس بر اثر اصابت گلوله کالیبر پنجاه استخوان ران پای چپم تکه تکه شد که الان جانباز از کار افتاده صد در صد هستم یک سال بعد در سال 1362 که از بیمارستان تبریز موقتا مرخص شدم به پیش امام جمعه وقت کاشمر حاج آقای محمدیان رفتم و گفتم چون نمیتوانم کار کنم و از کار افتاده هستم به اداره اوقاف کاشمر نامه ای بنویسید و دستور بدهید یک زمینی به من بدهند تا بتوانم یک کارخانه موزائیک سازی باز کنم و حاج آقای محمدیان نامه ای به اداره اوقاف کاشمر نوشتند و دستور دادند کار مرا راه بیندازید تا بیکار نباشم اداره اوقاف کاشمر هم توسط حاج آقای صادقی (مرحوم) که کارشناس اداره اوقاف بودند هفتصد متر زمین به من تحویل دادند و حتی مال الجاره زمین را هم متری یازده ریال تعیین کردند و گفتند این هفتصد متر برای دفترکارخانه ات باشد و ما دو تا سه هزار متر زمین دیگر در جائی دیگر برای دستگهای موزائیک سازی و سنگ کوبی ات به تو تا چند ماه دیگر میدهیم تا اینکه بعد از یک ماه عمل جراحی سوم پیوند استخوان من در بیمارستان تبریز شروع شد و من باید خودم را به تبریز میرساندم که از لگن من استخوان برمیداشتند و به ران پایم پیوند میزدند خلاصه سال 1362 بستری شدم و در سال 1363 مرخص شدم و وقتی که به کاشمر برگشتم دیدم چند نفر زمین مرا تصاحب کرده اند و همه مصالح ساختمانی من را هم استفاده کرده اند به اداره اوقاف شهرستان کاشمر رفتم و جریان را تعریف کردم و تمام مدارک هایم را نشانشان دادم و گفتم که شما زمین را به من تحویل دادید چرا زمین مرا به کسی دیگر داده اید آن موقع رئیس اداره اوقاف کاشمر آقای عیدی پور بود که چند تا پرونده خلاف داشت که دادگاه انقلاب او را در سال 1368 بازداشت کرد تا به کارهای خلافش رسیدگی کنند خلاصه زمین من را از من گرفتند و هر چی شکایت هم میکردم چون هر چند ماه باید به پیش دکترم در تبریز میرفتم اکثرا در جلسه دادگاه برای من غیبت رد میکردند که نامه هایش را و مدارک اصلی تحویل زمین به من را برایتان میفرستم چهار سال بعد قرار شد دو هزار و ششصد متر زمین به جای زمین اول به من بدهند در عوض آن هقتصد متر زمین اول که من با آقای موحد که هم اکنون کارمند اداره اوقاف کاشمر میباشند با موتور رفتیم و زمین را دیدیم و من موافقت کردم به جای زمین قبلی این زمین پرت و دور از شهر را بگیرم ولی باز هم همان زمین را به من ندادند الان هم میگویند ما نمیدانیم کدام زمین را میگویی هر چی میگویم آقای موحد که الان هم در اداره اوقاف شهرستان کاشمر خدمت میکنند من را برد سر زمین و زمین را به من نشان داد شاهد هستند که کدام زمین را میگویم البته تقصیر آقای موحد نبود به خدا نمیدانم از کجا این مسئله آب خورد که پشیمان شدند و همان زمین دوم را هم به من ندادند چهار سال قبل با نامه نگاری فراوان و دوندگی بسیار زیاد از مشهد دستور دادند که زمین این جانباز را بدهید رئیس وقت آن موقع اداره اوقاف شهرستان کاشمر در سال 1382 جناب آقای سید رضا غیاثیان بود که الان هم رئیس اداره اوقاف شهرستان کاشمر هستند آقای رئیس دو نفر را با من فرستاد به سر زمینی که بیست سال قبلش آقای موحد به من نشان داده بود ولی هر کاری کردم آقای موحد را با من نفرستادند بلکه دو نفر دیگر را فرستادند که زمین را پیدا کنیم هر چی گفتم آقای موحد زمین را به من نشان داده و بهتر از هر کسی میداند زمین من کجاست ولی موافقت نکردند آن دو نفر هم اصلا دنبال زمین من نگشتند و فقط نیم ساعت با ماشین دور زدیم و برگشتیم و گفتند نتوانستیم زمین را پیدا کنیم در حالی که اصلا دنبال زمین من نگشتند فقط مرا در شهر دور دادند در حالی که اگر آقای موحد را با من میفرستادند حتما حتما زمین را پیدا میکردیم و جالب اینجا بود که یک ماه بعد آقای رئیس اوقاف شهرستان کاشمر جناب آقای سید رضا غیاثیان به من دو تا نامه نوشت که نامه ها را برایتان میفرستم و در نامه ها نوشته بودند که چون زمین را پیدا نکردید ما نمیتوانیم به شما زمین بدهیم آخه مگه اینها یک ذره انصاف و مروت ندارند که با زندگی یک انسان این طوری بازی میکنند از شما عزیزان عاجزانه و عاجلانه تقاضا میکنم فکری به حال من بکنید و به اداره اوقاف و امور خیریه شهرستان کاشمر مکاتبه کنید یا دستور بدهید زمین من را بدهند یا به جایش زمین دیگری بدهند یا آقای موحد را با من بفرستند تا زمین را پیدا کنیم اگر از آقای موحد در اداره اوقاف شهرستان کاشمر بپرسید حتما محل زمین من را میداند کجاست حتی به رئیس اداره اوقاف کاشمر جناب آقای سید رضا غیاثیان میگویم خوب به فرض هم اگر زمین من پیدا نشود که محال است پیدا نشود شما آقای رئیس در جائی دیگه به من زمین بدهید چرا که پرونده های زمین من نشان میدهد که اداره اوقاف قبلا به من زمین داده اند ولی به خاطر مجروحیتم و عمل های جراحی نتوانستم سند زمینم را بگیرم ولی دریغ از یک ذره همکاری خدا شاهد است الان فقط سپاه پاسداران کاشمر ماهی صد هزار تومان به من حقوق میدهد که کد حقوقی ندارم و نه پاداش میدهند نه عائله مندی و نه عیدی میدهند بنیاد جانبازان کاشمر هم یک ریال هم تا حالا به من نداده به خداوندی خدا این قدر وضع مالی من خراب شده که زن و بچه ام به خاطر بی پولی من و از کار افتادگی من در تبریز در خانه مادریش زندگی میکند و من هم در کاشمر در خانه پدری ام زندگی میکنم آخه مادرم بچه تبریز است و پدرم بچه کاشمر است و من از تبریز زن گرفتم به خدا خجالت میکشم این حرف را به شما بگویم ولی به همان خدائی که برایش نماز میخوانید پول کتاب برای پسرم ندارم تا کتاب برایش بخرم چون الان در پیش دانشگاهی درس میخواند و به کتاب خیلی احتیاج دارد لطفا از شما خواهش میکنم حق مرا از اداره اوقاف کاشمر بگیرید همیشه سر بلند و سرافراز زندگی کنید انشاالله. خدا نگهدار شما باد. داریوش احمد رضا بهمنیار ( داریوش بهمنیار) فرزند : غلامرضا _ شماره شناسنامه 69613 _ متولد تهران

    _ کد جانبازی : 0919025421 _ کد ملی : 0030766605 _ سال تولد 1342 http://www.bahmaneyar.blogfa.com وبلاگ من
    تلفن همراه 09359725407

    ایمیل من darbbahman@yahoo.com تلفن منزل 05328243493

    آدرس : کاشمر _ خیابان مدرس _ کوچه مدرس 9 _ دومین کوچه سمت چپ _ پلاک 8

  27. جناب روزبه با سلام
    و تشکر از مقلات زیبای شما با شناختی که ازجنابعالی فعالیتهای شما داشته مقاله شمارا در رادیو زمانه که در خصوص سکس نوشته بودین خواندم .هرچند سکس در جامعه ما مشکل ومعظل است آیادرد دیگری در جامعه نیست؟آیا نمی توان مشکلات دیگر را برسی کرد.یا شما هم همانند دیگران که اسیر روز مرگی شده اند برای عقب نماند از این قافله رو به نوشتن این مطالب اورده اید برای شما ارزوی موفقیت داشته

  28. خودی که گاهی نهان میشوی و گاه آشکار ، یار غاری و درویشی منزل گرفته در در کوی یار ، بخوانندت نمی روی ، اما گاه ناخوانده مهمان میشوی …کسی هستی مثل هیچکس …کلاً بودنت خوبه بهتر از نبودنت… ورژن جدیدت در باره خودت هم پخته تر از قدیمیه هست… فقط کچلی را از قلم انداختی که این روز ازش کم یاد نمیکنی…

  29. سلام پسر عمو

    نمي دوني چقدر ذوق زدم وقتي پيش اون دوست مالائي خوشگلت ديدمت
    چطوري ؟ كجاها هستي؟دلمون پكيد بس كه روي ماهتو نديديم

    دختر عمو جونت

  30. خودت از عكست خوش تيپ تري !
    بقول ايرج ميرزا :
    اين عكس كه بر عكس خودم زيبا شد
    تقديم حضور حضرت والا شد

    تو افغانستان با كلاه پنجشيري و توي لبنان با…!!

    ماشين نداري يا دوست تر داري آژانس سوار شي؟
    |مهربون و مجرد هستي يك كمي چاقي يا بهتر بگم اضافه وزن داري !

    اگه درست خواب ديدم.بگو دوباره بخوابم ؟

    اردوان:تا این جا رو درست اومدی فک کنم
    البت وزنم از قبل کمتر شده حالا باز برو بخواب بقیه اش رو هم برای ما تعریف کن عزیز
    راستی حال از کجام معلومه مجرد هستم؟

  31. اردی جون لطفا در مورد خانواده ات واین که کجا متولد شدی واصولا خانواده ات کجائی هستند یکمی توضیح بده بجون عمه نازیم برا فضولی نمی خواهم خانواده ی پدریم فک وفامیل پدرشون رو گم کرده اند وچون هم فامیلی هستیم می خواستم کمی تفحص کنم

  32. sسلام
    دوست عزیزمن همانم که به شماازبندرعباس زنگ زم .امروزسری به بلاگتون زدم وخواستم عرض ادبی کرده باشم .امیدوارم خوب وخوش وسلامت باشین
    خدایتان نگهدار

  33. he he in agha vase ma kheili ashnast bebakhshid agha shoma ardavan roozbeh radio zamanaeh nistin?
    eeee shoma malezi hastin ?
    ya peyghambar shoma sardabir majale monorail hastin

  34. سلام
    امروز حسب اتفاق سایت جذاب شما را دیدم
    بعد از چندین سال چهره شما را هم زیارت کردم
    خوشحالم که زیاد پیر نشدی
    هر جا هستی موفق باشی
    نوراللهیان

  35. سلام

    خیلی با مزه خودتون و معرفی کردین
    از دیدن عکس که فکر کنم سمت راستی باشین 😉 و معرفی کامل و جامع هر کسی متوجه میشه آدم خوبی نباشین ، ادم بدی نیستید

  36. سلام اردی خان
    با حرفهایی که آخرین باری که با هم بودیم زدی و من بارها و بارها مرورشون کردم، به نظرم میاد توی این بخشِ درباره من، هیچی از خودت ننوشتی! در واقع چیزایی رو گفتی که هرکی دیده باشدت تو پاراگراف دوم احوالپرسی می‏فهمه. و بنابراین قابل درکه که هرچند یک بار «درباره‏ی من» رو به روز کنی.
    درضمن با این که موافقم دوست داشتنی هستی، اما اصلا نشانه‏ای بر نمایان بودن تجردت نمی‏بینم. هرکس هم که اینجوری خواب دیده، شب شام سنگین خورده بوده!!
    خانم بچه‏ها رو هم سلام برسون (-;
    موفق باشی

    اردوان: همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم و تو در دلم نشستی…
    والا همون هم که اون رو نوشتیم زیاد گویی بوده بی خیلییی ی ی ی درویش.

  37. سلام

    براي ديگر اعضا اين ايميل را ارسال نموده و نظر خود را نيز در مورد آن بيان نماييد

    لطفا متن كامل اين گذارش را در پيوند زير مشاهده نماييد.

    اولين گذارش بازرس انجمن عكاسان خراسان

    با تشكر فراوان

    بازرس انجمن عكاسان خراسان
    محسن موسوي زاده

    1. والا اگر دل شما جناب محسن خان با نوکر شما بودن و مخلص شما بودم خوش است باشه برادر من. برو دلت خوش باشد که شاد و خرم از جهان روی….

  38. آن روزها يادم نمي رود…
    روزگاراني كه از ميان آهنگ ها ، نغمه اي از ايران به گوش رسيد ، اشك هايت جاري شد ، و در اين اشك من عشق ايران مي ديدم…
    عشق وطن …
    عشق كوروش ، سياوش ، دماوند و ايران …
    و به يك باره اين عشق متجلي گرديد…!!!
    و به دور دست هاي اين وطن رهسپار پي غربت گشتي…
    من نمي دانم چه عشق وطن است …
    مجنون اگر عاشق ليلي بودي ، سختي اش را دوست داشت ،‌ در پي ديدن ليلي به كنارش مي گشت ، نه به دوردست ترين نقطه امر…
    چرا عادت ما اين شده است ، كه به جاي ديدن هستي ها ، نيستي ها را فدايش مي كنيم…
    همنوا با شاعران بي خرد ، شعرشان را امر پيشرفت مي كنيم…
    البته… پادشاه ملك خويش خود هستي…
    .
    .
    .
    من نمي دانم چرا عشق را فداي بودهايي مي كنيم كه روزي نخواهند بود ، دولت ها آمده اند و رفته اند ، هر كدام با نگرش هاي شگرف ،
    و ايران همان ايران است…
    همان سرزمين پدري هاي ما…كاوه آهنگر ، سرزمين مادها ، پارس ها ، ايرستان و خليجش همچنان پارس
    سرزمينم ايران ، هر كه آيد ، برود ، يا ماند ، من تو را مي خوانم ،‌ و به آنجا كه خونم برود ،‌ خاكت را با همه سختي ها به هزاران خاك اجنبي بي غيرت ، سرمه چشمانم مي بندم و تو را مي خوانم دوستت دارم اي عشقم، ايران…
    و خدايا مرا آنچنان به خودم وامگذار كه به عشقم از دوردست ها ، بگويم دوستت دارم و…
    و هميشه لحظه آن را كشم كه خدايا مي شود روزي همچون كوروش و به تقدير شما بدنم با همه ناپاكي خاك وطنم را ميسر سازد؟…
    و ياد آن روز به خير از نغمه اي ايران گوشمان را طراوت بخشيد و اشك هايت جاري شد…

  39. این حرف ها آشناست اما یادم نیست از کدام روزگار و کدام آدم است. اما به هر روی صدا صدای آشناست همین هم شاید سهم من باشد.
    سپاس

  40. رسم ايراني :
    آن روزها يادم نمي رود…
    روزگاراني كه از ميان آهنگ ها ، نغمه اي از ايران به گوش رسيد ، اشك هايت جاري شد ، و در اين اشك من عشق ايران مي ديدم…
    عشق وطن …
    عشق كوروش ، سياوش ، دماوند و ايران …
    و به يك باره اين عشق متجلي گرديد…!!!
    و به دور دست هاي اين وطن رهسپار پي غربت گشتي…
    من نمي دانم چه عشق وطن است …
    مجنون اگر عاشق ليلي بودي ، سختي اش را دوست داشت ،‌ در پي ديدن ليلي به كنارش مي گشت ، نه به دوردست ترين نقطه امر…
    چرا عادت ما اين شده است ، كه به جاي ديدن هستي ها ، نيستي ها را فدايش مي كنيم…
    همنوا با شاعران بي خرد ، شعرشان را امر پيشرفت مي كنيم…
    البته… پادشاه ملك خويش خود هستي…
    .
    .
    .
    من نمي دانم چرا عشق را فداي بودهايي مي كنيم كه روزي نخواهند بود ، دولت ها آمده اند و رفته اند ، هر كدام با نگرش هاي شگرف ،
    و ايران همان ايران است…
    همان سرزمين پدري هاي ما…كاوه آهنگر ، سرزمين مادها ، پارس ها ، ايرستان و خليجش همچنان پارس
    سرزمينم ايران ، هر كه آيد ، برود ، يا ماند ، من تو را مي خوانم ،‌ و به آنجا كه خونم برود ،‌ خاكت را با همه سختي ها به هزاران خاك اجنبي بي غيرت ، سرمه چشمانم مي بندم و تو را مي خوانم دوستت دارم اي عشقم، ايران…
    و خدايا مرا آنچنان به خودم وامگذار كه به عشقم از دوردست ها ، بگويم دوستت دارم و…
    و هميشه لحظه آن را كشم كه خدايا مي شود روزي همچون كوروش و به تقدير شما بدنم با همه ناپاكي خاك وطنم را ميسر سازد؟…
    و ياد آن روز به خير از نغمه اي ايران گوشمان را طراوت بخشيد و اشك هايت جاري شد…

    —-
    اردوان: این حرف ها آشناست اما یادم نیست از کدام روزگار و کدام آدم است. اما به هر روی صدا صدای آشناست همین هم شاید سهم من باشد.
    سپاس
    پ.ن: نمی دانم چرا احساس می کنم این پیام بوی آمستردام می دهد…

  41. واقعاً سايت شما عالي من كه خيلي پسنديدم راستي من از يكي از دوستاي دوست شما خانم بهرامي هستم اميدوارم هميشه در زندگي موفق باشي روز شما را از نزديك ملاقات كنيم

  42. سلام
    من چند وقتی هست ملزی هستم در این چند وقت با خانمی اشنا شدم که خیلی زود از نیت پلید این خانم به اصطلاح دکتر پی بردم .این خانم دکتر قلابی به اسم شقایق … در مجله پ… هم مقاله میدهد .البته مقاله را از سایت های دیگر کپی میکند .این خانم شاید مدرک دیپلم داشته باشد نه بیشتر .ولی کلاه برداری را خوب بلد هست واین خانم بوسیله پسرش ایمیل از مشتری ها میگیرد بعد حک میکند تا به خرید و فروش حرف های مشتری بپردازد.خلاصه مشتری نگون بخت هم پول میدهد هم نمیداند پشت پرده حرف هایش فروخته میشود .خواهش میکنم درباره این زن تحقیق کنید و ببینید که چه موجود پلیدی هست و و این زن را به جامعه ایرانی مالزی نشان دهید او خود را پولدار و دارای زندگی عالی نشان میدهد و خیلی خود را ارام نشان میدهد در صورتی که نیست همه اینها ظاهر سازی هست .شوهرش خوب بهش گفت گفت اینقدر فیلم بازی کردی که خودت فیلم شدی.من به چندین مجله و سایت این خبر را دادم ولی جوابی نگرفتم .

    اردوان:
    دوست گرامی من با احترام به نظر شما مجبور شدم که فامیل را مختصر کنم. این نکته که می گویید شاید صحت هم داشته باشد اما از نظر اخلاقی صرف به اظهار شما که کسی نمی تواند منتشر کننده خبر باشد.
    توجه داشته باشید که اگر کسی چنین بدون مدرک در مورد خود شما بنویسد شما چه احساسی خواهید داشت؟

  43. یاد اون روزی بخیر که با هم میپریدیم
    چشم به آسمان که اردی به سلامت بیاد رو زمین
    یادت هست برادر

  44. زمانی فامیلیت «غلامی» بود و نه «روزبه». ننگت اومد از اون فامیل آقای غلامی؟ و دار و دسته ای داشتی در پایگاه بسیج مسجد سجاد مشهد! هم گشتی هایت حی و حاضرند برای شهادت هر ان چه در گشت ها بر سر جوان ها آوردی! روزنامه نگار کیلویی چند بود؟ همین حالا هم مشخصه نون اون نون دونی های انقلابی رو می خوری! با پول بابات هفته نامه ی بی مصرف «خاوران» رو از صاحبش که بعدن به جرم مافنگی بودن و مواد رد کردن رفت حبس اجاره کردی و گند زدی به همون ته موندش و حالا میگی «توقیف» شد؟ شاهدان هنوز زنده ن غلامی! برو نونتو به نرخ روز بخور که الهی از گلوت پایین نره!

  45. كجايي رفيق قديمي؟ شلاق خور پوست كلفت بند باسواتا… پروژه عابر واجبي به كجا رسيد؟ منتظر خبري ازت مي مانم آرتور!

  46. همون 18 سال قبل هم چیزی بارت نبود اقای اردوان غلامی ، اونایی که از روزنامه قدس بیرونت کردن شاید میدونستند بار کج تو به منزل نمی رسه . و حالا با این دکان دو نبشی که حتما پولش رو از ما بهترون تامین می کنند شده ای بوقچی دشمنان ایران عزیز. خودتو گول نزن داداش ، این حرفا که من اهل سیاست نیستم و روزنامه نگارم و…دم خروسیه که بدجوری تو چشم میزنه!

    1. دوست گرامی که بعید می دانم اسم واقعی باشد
      اول این که چقدر خوشحالم که ادمی که هجده سال قبل مرا می شناسد و بی شک من باید بشناسمش اما کم لطفی کرده و اسم واقعی اش را نمی نویسد این جا دیدم.
      باور می کنید چقدر خوشحال می شوم؟
      اما دوم این که با توجه به شناختی که از من داشته اید در همان هجده سال قبل و می دانستید که هیچی بارم نیست و تحسین کننده بیرون کنندگاه قدس بودید، دیگر نباید نگران دکان دو نبش و این حرف ها باشید چون ادمی که چیزی بارش نباشد که دیگر نگرانی ندارد.
      سوم این که خیلی خوب بود دوست عزیز که به هر روی رنگ و بوی روزهای خوب قدیم رو داری حساب «حاکمیت» رو از «ایران» جدا می کردید. می دانید که حتمن به نظر من و خیلی از همین بی بار ها این ها دو مقوله جداست.
      و اما اخر این که شاید من و امثال من باشند ولی شما را شاد باش می گویم برای این که با دیدن ادم های مانند من با تمام توان حامی ایران عزیز هستید و به کور چشم ادم هایی نظیر من تمام وجودتان را وقف ایران عزیز کردید و این جدن مایه آرامش است برای بنده حقیر.
      اما در اخر بگم
      من همیشه مدیون همون هایی هستم که از روزنامه قدس بیرونم کردند. همیشه ستایش کردم و حتا به خود عزیزشون هم گفتم چون بعضی شون بسیار برام عزیز هستند.
      راستی فقط موند دکان دو نبش که من خیلی دلم می خواست ادرس بدید اقلن خود ما هم بریم دکان مان را ببینم و کیف اش را کنیم.
      باز هم خوشحالم از دیدن دوست خوبی که بعد چند سالی یاد ما از خانه دور مانده ها کرده است.
      باقی بقایتان
      اردون

  47. دوستی که به نام محمد حسین پیام گذاشتید
    در ابتدا پاسخی نوشتم که به نظرم کافی و وافی بود اما از ان جایی که من بنا ندارم حرمت انسان دیگری را بشکنم و در ضمن چندان یقین ندارم که گذارنده کامنت همان آقای محمد حسینی باشد که من می شناسم و نه دست گل برادران آن کامنت را پاک کردم که آن نکرده باشم که شما دنبالش بودی.
    اما
    اگر همان محمد حسینی بودید که من تصور می کنم ایمیل بزنید تا کامنت را خصوصی خدمت خودتان ارسال کنم.

  48. سلام!باآدرسهایی که من دادم توبهترازهرکسی فهمیدی کدام محمدحسینم.معلوم است پاسخ توچیست.ایمیل زدن من دردی ازهیچکدام مادوانمیکند.حماقت ازمنست که هنوزدرعهدرفاقتهای قیصرسیرمیکنم.بدکردی درحقم اردوان جان.بدکردی؟چرااینطورشد؟حرمت انسان دیگرراشکستی آقای مبارز.آدمی که باآن وضع جسمی که خوب میدانی17سال است قسط کج دستی تورامیدهد.توچطورشبهاسرروی بالش میگذاری وقتی میدانی بخاطرناجوانمردی ات آدمی که جزدوستی ولطف درحقت نکردپس ازاینهمه سال اینجاعذاب میکشدوزخم زبان میشنود؟بنابه درخواست نویسنده این نوشته راهم پاک کن.چون مخاطبی جزتوندارد.سپاس ازآنکه لااقل حالادرکلام حرمت انسانهاراحفظ میکنی.خودت درخلوتت ازاین نمایشهایت دچارتهوع نمیشوی؟کاش جرات یک عذرخواهی راحداقل داشتی.یاعلی!

    1. برادر جان
      پاسخ را در ایمیلی که اگر درست باشد برای شما نوشتم خوب است به ایمیلتان سری بزنید. خواستید همین جا پاسخ را منتشر می کنم اگر لازم است.
      در ضمن شما خوبی؟

  49. واییییییییییییییییییییییییییییییییییی چه آدم مهمی هستید شما آقای روزبه!!!!!!!!!!!!!!!!!!تو ویکی پدیا هم هستید خوش به حالتون

  50. آقای مخبر هنوز هم برای اطلاعات جاسسوسی میکنی .
    میدونی با کارهای تو چند نفر بدبخت شدن . من که میدونم برایه شناسایی مخالفان رفتی .

      1. خدا رو شکر این مطلب رو گذاشتید.چون دیروز کلاس طراحی سایت داشتیم.استاد داشت تعریف می کرد که یه گروه کامپیوتری رو می شناسه که چون سایت هایی مثل فری لنسر برای مهندسان ایرانی قابل عضویت نیست یه خانوم آمریکایی رو پیدا کردن که از آمریکا براشون پروژه می فرسته اینا انجام میدن و خانومه براشون دلار می فرسته .همه دهنامون آب افتاد .من یهو یاد شما افتادم و می خواستم امروز بهتون پیشنهاد بدم که شما این کارو برای ما بکنید.خدا رو شکر که این حرفو بهم زدین چون اگه این خواسته رو مطرح می کردم باید کلی جواب بهتون پس می دادم و باز هم تهمت!!فکر می کنم یه فراری هستین .فکر نمی کنم مطمئنم .فقط یه فراری این قدر نمی ترسه .قبلا یه کتابی درمورد فراری های سیاسی خوندم که چند تا داستان درمورد چند فراری تو کشور های مختلف نوشته شده بود.اسمش رو یادم نمیاد فقط می دونم نویسنده اش ترکیه ای بود.شاید شما هم خونده باشید.فراری ها تنها کسایی هستند که هیچ وقت دوست ندارن با هموطناشون دمخور شن.شما رو درک میکنم.حتی تو ایران هم می خواستم با چند نفر همین طوری تو شبکه های اجتماعی رابطه برقرار کنم.اونا فراری نبودند اما باز هم ازم ترسیدند می گفتند شما کی هستی که می خوای این همه اطلاعات از من به دست بیاری .راست می گفتند.اون موقع بود که فهمیدم چقدر کار بدی می کنم .حتی وقتی یه غریبه تو شبکه های اجتماعی به من سلام می کنه من می ترسم و جوابشو نمیدم حتی عکس خودمو از ترس نمی ذارم چه برسه به یه فراری!!!.اینم بگم آقای روزبه اذیت کردن فراری ها خیلی کیف داره باور کن.ترسوندنشون هیجان انگیزه .من اون اوایل شما رو اذیت نمی کردم یادتونه ؟دوست داشتم جای بابام باشید .بعدا که خیلی می ترسیدید اذیتتون میکردم : زن بن لادن خخخخخ …..ولی دیگه کسی رو نمی ترسونم یعنی شما واقعا ترسیدی. ببخشید. راستی آقای روزبه منفرد کیه؟من نمی شناسم. لشگر جمع کردی علیه من؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s