«شاید باید هنوز آدم شوم»

چندی است سر به این سمت و سو نزده ام. شاید گرفتاری و کار و شاید هم مشکلات دیگر. شاید هم در اساس تنبلی کار دستم داده است.

امروز یک شنبه است و من می خواستم یک روز خوب شروع کنم. می خواستم در واقع وقتم را صرف کارهای عقب مانده کنم. آن هم در سرزمینی که نسیم بهاری کمتر درش یافت می شود و امروز وقت وزیدن اش است.

شده است که در تدارک وقت خوب باشی و برای خودت نقشه بکشی اما یک باره انگار فرو بریزد همه چیز. خوب من درست همین رخداد برایم پیش آمد.

می گویند روزی خانمی وجیه و زیبا سراغ استاد نجار رفت و گفت که «اوستا هرچی خرجش می شه بهت می دم فقط بیا همین مشکل مارو رفع کن»

استای بنا هم که مانده بود چه بگوید، خانم ادامه داد که بله ما کمدی در اتاق خوابمان داریم که هر وقت اتوبوس واحد از آن جا رد می شود از توش صدای قیژ قیژ اعصاب خورد کن می آید. استا دید خانم می گوید خرج را می دهد از طرفی هم آدم اهل کار راه اندازی بود. پس راهی شد به سمت خانه خانم. رفت در اتاق خواب. خانم گفت برود تو کمد. استا گفت چرا تو کمد؟ زن گفت برای این که توی کمد صدا می دهد نه بیرونش.

استا رفت در کمد. گفت: «خب چه شد پس» زن گفت: «استا وقتی اتوبوس رد می شود قیژ قیژ می کند باید بایستید تا اتوبوس واحد برسد»

استا هم دست به زیر چانه در کمد اتاق خواب نشسته بود که یک باره صدای نه خراشیده مرد صاحب خانه آمد که «یااله» و آمد در منزل و اتاق خواب و یک راست سر کمد در اتاق خوابش که چیزی بردارد.

در کمد را که باز کرد. واچرتید. سبیلی تاب داد و دستی به کمر زد که: «به به حضرت آقا. تو اتاق خواب بنده و در کمد چه می کنند؟»

استا که نحیف آدمی هم بود با چشمانی قد وزغ به مرد نره غول نگاه کرد و گفت: «قربان اگر من بگویم الان در کمد اتاق خواب شما منتظر آمدن اتوبوس واحد هستم. شما باور می کنید؟»

حال این حکایت برایم امروز وصف الحال شد. یعنی خودم به دست خودم کار دست خودم دادم.

می دانی وقتی در سابقه ات چیزی باشد. سخت می توانی آن را از ذهن ها حتا ذهن خودت پاک کنی. همیشه فکر می کنی با منظور و غرض کاری انجام شده است.

شاید من در مورد چیزی یا کسی وسواس داشتم. اما خیلی جنگیدم تا این وسواس از میان رود. اما تبعاتش هنوز هست. انگاری حتا برای خودم.

خلاصه صبح ام را با یک کار بی ربط و دست زدن به به چیزی که -اگر چه چیزی پنهان نداشت -اما شاید باید می گفتم، خراب کردم. یعنی بساطی شد که امروز با خودم بیاندیشم هنوز راه تا شکستن ذهنیت های خودم زیاد دارم. من خود هنوز باید بیاموزم که راه باور کردن دیگران مسیری ساده نیست.

حالا فعلن احساس همان استای نجار را دارم.

«اگر من بگویم در کمد اتاق خواب شما منتظر اتوبوس واحد هستم شما باور می کنید؟»

Advertisements

مرهمی بود زمان به سال صفر

این شعر بخشی از زندگی من بود. وقتی که بارها و بارها می نشستم و لبه تاریکی رو می دیدم. حرف های داریوس جدبرگ که می گفت: «دانستن مردن است» و کریون وقتی مجنون وار فریاد می کشید در پارکی خالی که «اما» دخترش رو صدا می زد. زمزمه می کردم این شعر ویلی نلسون رو.

مرهمی بود زمان به سال صفر

آنک قصه آغاز شد

انتخاب یک همسر

محبت مردی تنها

پیوندی ناگسستنی

اما چه به سادگی توفید،

طوفان مرگ

آنگاه که آن دو آن‌گونه به هم می‌آمدند

آنک تنهایی و درد

مرد همچون کودکی گریست

همچو پلنگی در نیمه‌شب نعره برکشید

اسبش را زین کرد و دل کند و گریخت

مرهمی بود زمان به سال صفر

نگاه کن زمان در گذر است

مگر می شد فراموش کند

هر‌چند کوشید و کوشید و کوشید

در انبوه خاطراتش هنوز

برق نگاه معصومانه او می‌درخشید

و بارها همچون کودکی گریست

همچو پلنگی در نیمه‌شب نعره برکشید

اسبش را زین کرد و دل کند و گریخت

 مرهمی‌ بود زمان به سال صفر

Time of the Preacher

 

It was the time of the preacher when the story began
Of the choice of a lady and the love of a man
How he loved her so dearly, he went out of his mind
When she left him for someone, she’d left behind

An› he cried like a baby
He screamed like a panther in the middle of the night
An› he saddled his pony
An he went for a ride

It was the time of the preacher in the year of 01
Now the preachin› is over and the lesson’s begun

[BREAK]

But he could not forgive her
Though he tried and tried and tried
And the halls of his memories
Still echo her lies

He cried like a baby
He screamed like a panther in the middle of the night
An› he saddled his pony
An he went for a ride

It was the time of the preacher in the year of 01
Now the lesson is over and the killin’s begun
[BREAK]

It was the time of the preacher in the year of 01
An› just when you think it’s all over, it’s only begun

 این شعر رو کاملش رو از روی وبلاگ توتستان یافتم.