عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم ، همان يک لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبائی و زشتی به روی يکدگر ويرانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم ، که ميديدم يکی عريان و لرزان ، ديگری پوشيده از صد جامه رنگين ، زمين و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه ميكردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم ، که در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمايان ، تسبيح صد دانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه ميکردم
که می ديدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه اين علم عالم سوز دم کش، بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دريای پر افسانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم ، به عرش کبريائی ، با همه صبر خدائی ، تا که ميديدم عزيز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گرديده خواهی می فروشد
گردش اين چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همين بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چه بودم
يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید

….آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود

از یک دوست

حامد دوست منه. حامد در مورد اردوان نوشت همیشه صحبت می کنه و با راهنمایی هاش کمک می کنه و مسوولیت آدم رو سنگین تر. روز اول فروردین یک مجموعه عکس از نوروز گذاشتم که حامد برام چیزی نوشت. جاش تو کامنت ها نبود و توافق کردیم به عنوان یه پست بیاد. آنچه در زیر میاد حرف های حامده در مورد :هفت سین در کنار آنهایی که پیش ما نیستند
زندگي آميزه ايست از اشك ها و لبخند ها .آميزه ايست از غم ها و شادي ها .
غم هاي زندگي نيز به اندازه شادي هاي آن شيرين اند .
شادماني زندگي تورا بسط مي دهد .
غم زندگي تو را ژرفا مي دهد .
به فراسوي غم ها و شادي هاي خود برو .
و شهد هر دو باش .
در غم هاي خود غرق نشو .
اگر شاهد غم خود باشي .
به ژرفاي زيبايي هاي غم نفوذ مي كني .
اگر شاهد غم هاي خود باشي .
آنگاه شاهد موهبت هاي غم نيز مي شوي .
اما.
هنگاه غم ژرف مي شوي غم ژرف تر از شادمانيست .
شادماني امواج كف درياست .
غم ژرفاي بي انتهاي اقيانوس است .
به ژرفا برو و شاهد ژرفا باش .
غم سكوتي آسماني در دل دارد .
شادماني به روز مي ماند غم به شب .
دل غم چنان بزرگ است كه شادماني را در خود جاي مي دهد .
وقتي غمگين هستي به فراسوي خويشتن غمگين برو و شاهد خويشتن غمگين خود باش ..
ن وجدي عظيم وجودت را در بر ميگيرد
اگهان.زبان مي گشويي به حيرت مي گويي:
آه .
اي غم با شكوه من
اي گلي كه در تاريكي شكفته اي .
اي گل ژرفاها !
خوش آمدي
وقتي از حمام گرم غم بيرون آمدي .
تازه مي شوي .
وقتي غم به سراغت مي آيد .
شكوه و شكايت نكن .
خود را به در و ديوار نكوب .
فرار نكن .
خود را با چيزي مشغول نكن.
لازم نيست فراموش كني .
اي غم است كه آمده است تا زنگار را از آيينه وجودت پاك كند.
غم.بد نيست.
بد ديدن غم نتيجه نگاه اشتباه توست.
غم قطب ديگر زندگيست.
وجودش را مغتنم بدان و گرا ميش بدار .
تامل كن .
بدين سان استحاله اي در غم تو رخ مي دهد .
و شادماني زييده مي شود .
احساساس سعادت تو همچون مادري مهربان هر و فرزند خود را عزيز ميدار.
و در آغوش مي كشد.
غم را و شادي را .
زندگي در تماميت آن است دوست داشتني و زيستني .
اگر زندگي از غم خالي بود .
هر گز نميتوانستيم آن را جشن بگيريم .
اهمه ما در اين دنيا مانند امواج خروشان دريا هستيم .
كوچك بزرگ خرد و كلان .
بهنگام تولد اوج ميگيريم ودر موقع مرگ به اصل خود كه درياست باز ميگرديم.
اما هيچ كدام از ما نميگوييم كه موج نابود شد؟!!
چون در واقع ما با مرگ به اصل خود باز ميگرديم.
اين رازيست كه مي خواستم با تو در ميان بگذارم.
شاد باش غمگين من .
يا علي

این خانه بی نشان است

گور های بی نام unknown persion

راستی در انتهای این گورستان هم دسته ای قبر های بی نشان وجود دارد که فقط یک تکه سنگ بر روی آنها گذاشته شده بی نام و نشانه. آنها یادگار روزهای تلخی برای پدران و مادرانشان هستند. در این قسمت کسانی می آیند که فقط می دانند فرزندشان در بین این گورهای بی نشان است همین. گل هایی که بر روی این سنگ ها گذاشته می شود و پیر مردان و پیر زنان تنهایی که تک و توک می آیند و می ایستند و می روند. نمی دانم! شاید گناه کار بوده اند یا خطا کار و شاید خیلی چیز های دیگر، اما مرگ غربیانه و گور غریبانه. شنیده بودم آنها شبانه دفن می شدند. امروز فکر می کنم آنهایی که حکم امضاء کرده اند و دستور داده اند و گرفتند خود نیز شاید، شاید، شاید گاهی در خلوت خود در لحظه ای که می خوابند و یا از زندگی لذت می برند و چشمشان به فرزند نو بالغشان می افتد که چگونه در جلوی چشم پدر و مادر می خندند و گپ می زنند؛لحظه ای فکر می کنند ممکن بود یکی از آنها پسر و یا دختر خودشان باشد که با یک امضاء فرصت زندگی را از دست می دهد. شاید کمی دست ها می لرزید، شاید کمی …..
مادری وقتی بر سر قبر های این چنین، بلند بلند صحبت می کردم گفت: …. آرام تر دردانه ام در خواب است….

هفت سین در کنار آنهایی که پیش ما نیستند

  اردوان روزبه ardavan.roozbeh@gmail.com 

عید که می آید خاطره ها و یاد ها هم به ما هجوم می آورند. خاطراتی از روزهای دور و یا نزدیک. خاطراتی دست نیافتنی و گاهی کمرنگ و پر رنگ. در سرزمین من، خطه خراسان رسم است که روز اول سال را اکثرن با عزیزان از دست رفته شان بگذرانند. شکلات و شیرینی و نقل، گل و سبزه و هقت سینی که بر سر قبر هجرت کرده ها پهن می شود. آنها با بودن در کنار کسانی که روزگاری با هم بوده اند، یاد شان را گرامی می دارند. فضای « بهشت رضا » ی مشهد روز یکم فروردین ماه دیدنی است. آمد و شد ماشین ها و مردم، آنهایی که عزیزی را تازه از دست داده اند انگار این دیدار نمکی بر روی زخمشان است و با اشک و ماتم جای خالی رفته را یاد می کنند. برخی هم که چند سالی است مسافرشان از این دیار رخت بر بسته با آرامش روی سنگ را می شویند و گل می ریزند و فاتحه ای می خوانند.در این میان هم بعضی زوج های جوان فرصت را مغتنم می شمارند و کمی در کنار یکدیگر به بهانه ای خلوت می کنند. اما قبر هایی هم هستند که از خاک رویشان می فهمی در این دیار غربیه هستند و انگار دیری است کسی به سراغشان نیامده.

_mg_2598.jpg

_mg_2594.jpg

_mg_2593.jpg

_mg_2592.jpg

_mg_2590.jpg

_mg_2585.jpg

_mg_2588.jpg

اين دقايق پايانی سالی پر از حادثه است. روزهايی که با هم بوديم، روزهايی که دور از هم و يا به ياد هم بوديم. دوست داشتيم يکديگر را حتی وقتی که نمی دانستيم؛ متنفر بوديم وقتی که نمی خواستيم. اما به  هر حال زندگی برای ما يک سال ديگر از مرز گذشت. 

دوست دارم به همه بگویم که دوستتان دارم. دوست دارم به همه بگویم نمی خواستم رنجتان بدهم. دوست دارم بدانید از اینکه نمی توانم تمام احساسم را ابراز کنم صميمانه عذر خواهم.