«رفیقی که هنوز به کوب مشغول خودکشی است»

اردوان روزبه / وبلاگستان

تقريبن روزى هشت هفت تا از دوستاى خوب من تو فيس بوك مى زنن كه: ديگه نميام فيس بوك و خدا حافظ و متاسفم و من ترك مى كنم اين فضاى مجازى رو و اين ها بعد مى بينى هر روز روزى سه بار بعد غذا دارن پست مى ذارن تو فيس، يه ماه بعد دوباره مى زنن كه اره رفتم، رفتم، رفتمو بار سفر بستم، (با صداى خانم هايده) بعد باز زيرش ملت مى زنن:
نه! نرو اين جا بدون تو محنت كده اى بيش نيست و خودمونو اتيش مى زنيم و اين ها.
باز صبح مى بينى دوباره پست مى ذارن تمام قد. به كوب، بعد باز دوباره پيام رفتن…
خب من اصلن نمى گم بده ها، خدا مى دونه اونش رو كار ندارم، اما يه موقع من ايران بودم تو جمع رفقا يه دوستى داشتيم خيلى عاشقيت داشت، ايشونم روشن فكررر و عالى و نصرت رحمانى رو از بر بود، خلاصه دختر بود كه از سر و كولش بالا مى رفت. هفته اى يه بار كارش نوشتن نامه خدا حافظى و رگ زنى بود. خلاصه گاهى مى رفتيم دنبالش دم خونه مى ديديم شيش تا دختر با چش گريون كه تورو خدا نجاتش بدين، رگشو زده!
دردسر ندم اواخر رسيده بود به سه روز يه بار خودكشى.
ديگه بعد فرار بزرگ ازش خبر نداشتم تا دو سه سال پيش كه زنگ زدم خونشون -الان ٤ تا بچه داره- پسر كوچيكش گوشى رو ورداشت، مى گم بابات هست؟ مى گه بابام امروز صبح با مامانم دعواش شد، رفته خودشو بكشه! شما شب زنگ بزنين حتمن براى شام خونست، مى تونيد باهاش حرف بزنيد.

Advertisements

«شش دلار برای این که احساس کنی بشریت را نجات دادی»

اردوان روزبه / وبلاگستان

این یک قصه است و هیچ ربطی به زندگی من، شما و او ندارد…
دوچرخه را که گذاشتم جای مخصوص قفل کردن دوچرخه‌ها، دیدم با سبدی روی صندلی کناری‌اش نشسته. نیازی نبود دقیق نگاه می‌کردم تا بدانم بی‌خانه است. همه‌شان معمول یک سبد چرخ‌دار از یکی از این فروشگاه‌های بزرگ زنجیره‌ای را همراه‌شان دارند که توش پر از خنزر پنزر است.
بارانی‌ کهنه، پتو و لیوان‌های استارباکس، کارتن و زیرانداز. همه‌شان هم معمول چون شب را با بیدار خوابی سر‌ می‌کنند نیمه بیدار و خوابند به خصوص سر صبح ساعت ۷ و ۸ که دیگر خواب امان‌شان نمی‌دهد.
یک چشم‌اش نیمه‌باز است و دیگری بسته. سرتا پایم را نگاهی ‌می‌اندازد. سیاه پوست است، مثل اکثر سیاه پوست‌ها بدن ورزیده‌ای دارد. آرام دارد از یک کیسه پلاستیکی یک تکه نان در می‌آورد و چشم بسته سق می‌زند. دم صبحی دارم ترانه‌ای از هایده گوش می‌کنم:
وقتی که من عاشق می‌شم دنیا برام رنگ دیگست…
آرام از کنارش می‌گذرم. هنوز تنم خیس است از دوچرخه سواری صبح‌گاهی. برمی‌گردم و یکم بلندتر که احساس کند خیلی هم غریبه نیستم می‌زنم که: «‌Good Morning Sir»
جوابی و احوال پرسی که: امروز هوا چطوره به نظرت؟ می‌گوید که روی «یاهو ودر» چک کرده خیلی سرد نمی شود، خوش بختانه -می‌فهمم که بی‌شک من هم که سرما پسندم اگر قرار بود روی نیم‌کت بخوابم حتمن می‌گفتم: خوش‌بختانه- می‌گویم یه قهوه باهم بزنیم؟
– معذرت اما من نمی‌تونم مهمونت کنم
– خب من مهمونت می‌کنم دفع بعد تو -البته اگه همو دیدیم، می‌خندم. قبول می‌کند. -ببین رفیق امروز مهمونیه منه. پس هر چی هر جور صفا می‌کنی. قهوه و صبحونه. هر مدل. چون من دفع بعد ببینمت هر چی دلم بخواد می‌خورم.
می‌رود جلو و سفارش می‌دهد یک برش پیتزا پپرونی، یک قهوه کوچک. به فروشنده توضیح می‌دهد که فقط یک دقیقه و پونزده ثانیه تو ماکروفر بزاره براش. قهوه رو هم شروع می‌کنه به عمل آوردن با آرامش و بدون عجله. کمی دارچین، یه خورده کرم، شکر هفت هشت بسته می‌ریزه تو قهوه. یک به یک می‌ریزه، اول هم می‌زنه تا حل بشه بعد بعدی.
– معطل منی؟
– نه، دارم از دقتت کیف می‌کنم. من وقتی قهوه می‌خورم مثل شتر می‌خورم!
– پسر! شتر که قهوه نمی‌خوره.
خیلی‌ها این جا خیلی چیزا رو نمی‌نشناسن. مثلن نمی‌دونن خاورمیانه کجاست، فرق بین ایران و عراق چیه. تو عمرشون چیزی از زندگی مردم تو آسیا نشنیدن و چیزای این طوری.
– پسر تو شتر تاحالا سوار شدی؟
-خب آره اما کم
– من عراق که بودم خیلی سوار می‌شدم…
– مگه عراق بودی؟
– چهار سال، از منطقه سبز بغداد تا رمادی و «هولر» -فقط کردها به اربیل می‌گویند هولر- بعد هم مدتی پایگاهی تو مرز ایران.
– من ایرانیم!
– ها ها فکر کردم «رد نکی» -Red Neck-
– نه بابا جان پوستم زیادی سفیده می‌سوزم می‌شم «رد نک». – خنده گرفته از تعبیرش-
– چطوری مرد ایرانی!
– مگه فارسی بلدی؟
– کم کم بلتم!
قهوه اش را ساخته است، برش پیتزایش را توی پاکت گذاشته و تمیز سر پاکت را تا کرده.
– دوست نداری یکی دو تا برش دیگه برداری برای ظهر؟
– نه ممنون
– خب ضرر که نداره…
– اف کورس که داره! یکی سر صبح با خرج کردن شیش هفت دلار خوشحاله که یک کار خوب کرده. اگر من خرج بیشتر گردنش بذارم ، بعدی رو که ببینه رو شو اون طرف می‌کنه به روی خودش نمی‌اره که یکی دلش یه قهوه می‌خواد. بذار خرجش کم باشه که به همه برسه.
– می‌دونی باهات حال کردم؟
– باید هم حال کنی با شیش دلار روزت رو ساختم. احساس می‌کنی الان مسیح نجات دهنده ای. من هستم که تو احساس خوشحالی کنی، اونم با این خرج کم.
لیوان قهوره را دست می‌گیرد. دست می‌برد پیتزا را وسط مسط‌های بارش می چپاند.
– اسمت چیه رفیق؟
– سرباز!
-جنگ برای تو تمام شده نه؟
– برای من هیچ وقت تمام نمی‌شه…
آرام پاچه‌های شلوارش را بالا می‌زند. جوراب‌هایش لنگه به لنگه است. می‌بینم هردو پایش مصنوعی است.
– دفعه بعد اگر دیدمت و پول داشتم نوبت منه، با شیش دلار می‌خرمت رفیق. می‌خندد و می‌رود.

1471687_10152394890153761_248834387_o

«تشخیص دو نوع آلت پریشی از نظر علمی و آکادمیک»

اردوان روزبه / وبلاگستان
به طور کلی از نظر علم «آلت پریش شناسی» که علمی مدرن و پیش‌رفته است. آلت پریشان به دو دسته «خفی» و «جلی» تقسیم می‌شوند. دسته دوم، -از دوم بریم به اول مزه اش بیشتره- عرض می کردم، دسته دوم کسانی هستند که در کل آلت‌شان پریش است و هیچ ابایی هم از ابراز ندارند، انکار هم نمی‌کنند و تکلیف همه را خودشان، با خودشان روشن می‌کنند. در خیلی از موارد خیلی هم این دسته آلت پریش «کول» هستند، موجب شادی اطرافیان و حتا روح رفته‌گان هم می‌شوند.
اما دسته اول آن دسته‌ای هستند که «آلت پریش خفی یا آلت پریش مخفی» خوانده می‌شوند. این عده پریشیدن از سر و کل و هیکل و سکنات و وجناتش‌شان می‌بارد اما چون دچار حالت «جذبه دیگر خر پنداری» هستند، تصور شان این است که بقیه تصور دیگری از آن‌ها دارند. نکته این است که این دسته هم آلت پریشی از سر و کول‌شان می‌برد اما خیال می‌کنند که بقیه نمی‌دانند که می‌بارد.
روان‌شناسان علم  نوین آلت پریش شناسی بالینی معتقدند برای حفظ سلامت روحی، جیبی، حسی و بدنی خود -چون آن ها معتقدند دسته خفی را باید ول کنی تا در کثافت خود غلطان غلطان کنند- فقط کافیست آرام و شمرده زیر لب بگویید:
– خر خودتی!
پ.ن: اگر جناب پریشان پرسید چیزی گفتی؟ باید زود بگید: بله! اتفاقن الان ذکر خیر شمابود.

142647_twTeJmKr

«استعداد من یه روز بلخره شکوفا می شه»

اردوان روزبه / وبلاگستان

بابام حتمن دوست داشت من خلبان بشم، البته من هیچ وقت نشنیدم ازش اما حتمن مثل همه بابا ها دلش می خواسته بچه اش رو پشت فرمون هواپیمای اف-۱۴ ببینه، از یه طرفی مامانم حتمن دوست داشت منو تو روپوش سفید ببینه، البته راستش خدایی اش اون هم هیچ وقت به زبون نیاورد اما من از چشماش می خوندم.
بعدها خودم دلم می خواست پاسبون بشم. بله پاسبون اما نشد. بعد گفتم می رم معلم می شم. راه نداد دنیا، رفتم یه مدتی دنبال هنر. یک مدتی ریش بلند کردم، شلوار جین سولاخ سولاخ می پوشیدم، دیدم یک دونه چشم چشم دو ابرو که می‌کشیدم از ده نفر نه نفر نمی فهمیدن این خط خطی بچه اسهاله یا چشم چشم دو ابرو. بعد رفتم دنبال روشن فکری، کانت و فلسفه، هیگل و ملاصدرا، آدام اسمیت،‌آسپاسیا، آتناسیس، آپولونیوس، آرتور شوپنهاور، ارسطو، اپیکتت، اپیکور، اسوالد و اشپنگلر -به ترتیب حروف الفبا- بعد هم یه مواقعی وسطش قلمبه سلمبه های مارکوزه رو بلغور می کردم و قسم به افلاطون می خوردم.
نشد! اره نشد! بعد افتادم دنبال دین، لمعتین و کفایه الاصول. یه مدتی گذشت گفتن شما به درد همه کار می خوری جز این برو پی یه کار دیگه. رفتم دنبال «اینتریور دیزاین»، طراحی و بنگاه املاک و تاکسی تلفنی و بعدش یه مدتی قصابی یکی از رفقا که یواشکی برا مشتری های عرق خورش «دنبلان» کنار می ذاشت.

IMG_7002
تازه داشتم شقه کردن گوساله رو یاد می گرفتم که کمیته ریخت مغازه طرف رو سر دنبلان به باد داد.
بعد شدم روزنامه نگار، یه مدتی هم چک نقد می‌کردم، بله شر خری! و عکاس و راننده و مشاور شهردار و عضو کمیته فلان و بهمدان و چهار و پنج کار دیگه.
حالا امروز درست روز پونزدهم اکتبر ۲۰۱۴ وسط یه دشت سبز روی یه نیمکت خیس که از بارون نم زده بود نشسته بودم با خودم مرور که می کردم دیدم: نه! من هنوز باید سی تا کار دیگه رو امتحان کنم. شاید استعدادم شکوفا شد.
اصلن هیچ کی قدر منو ندونست.

«وقتی یه موجود زنده توی تنته»

– چرا تو هم لباستو در نمی‌یاری بیای تو آب
– می‌ترسم لو برم
– چرا؟
– من حامله‌ام. فرمانده «توویا» گفته بود کسی نباید توی کمپ حامله بشه، اما تقصیر من نبود. اون سرباز آلمانی به من تجاوز کرد
– توویا حتمن می‌فهمه چرا تو بار دار هستی
– می‌دونی چقدر احساس خوبی داره که یه موجود زنده توی تنته؟

«Defiance» محصول ۲۰۰۸ به کارگردانی «ادوارد زویک» داستانی بر پایه واقعیت که روایت زندگی نزدیک به ۱۲۰۰ فراری یهودی در جنگ جهانی دوم در اروپای شرقی است که به کمک کسی به نام «توویا بلسکی» در جنگل‌ها زنده می‌مانند.
روایت دل‌چسبی است از مقاومت و دوست داشتن.
پ.ن: در این فیلم نقش اول رو به نظر من «ودکا» بازی می کنه نه دانیل کرک 🙂
defiance03

«وبلاگی که صندوق‌خانه کوچک مادر بزرگ است»

اردوان روزبه / وبلاگستان

واقعیت اش را بخواهید خیلی وقت است که می بینم که دیگر بازدید روزانه وبلاگم از چند ده نفر بالاتر نمی رود. اما انگاری اصلن در مورد وبلاگ آدم به این چیزها فکر نمی کند. انگاری در وبلاگ نمی نویسی که «لایک» بگیری. وبلاگ برای من درست همان صندوق‌خانه کوچک خانه مادر بزرگ است که وقتی بچه بودی کسی سرت داد می زد یا دلت می گرفت یا از درشتی بزرگ‌ترها می رنجیدی پناه‌گاه امن‌ات بود.

وبلاگ برای من از روزی که شروع کردم به گذاردن نوشته در آن همین حکم را داشت. حالا هم اگر چه انگاری خانه‌ای متروک شده است اما درست همان صندوق‌خانه است که فقط همه جایش خاک گرفته و کهنه شده اما پر از یادبود است. درست همان جایی است که دلت از دنیا می گیرد می روی سراغش می نشینی گوشه ای و به قاب عکس های خاک گرفته نگاه می کنی. صدای خنده ها را از روی آگهی های شاد مجله های قدیمی می‌شنوی و وسط این همه سکوت فکر می کنی خوب است که می توانی بروی و گوشه آن صندوق‌خانه کوچک مادر بزرگ -حتا متروک- بنشینی و احساس کنی که کسی تو را نمی تواند آزار بدهد.

فیس بوک هیچ وقت تا این حد امن نیست. وبلاگ خانه کودکی است و فیس بوک آپارتمان شیکه زعفرانیه اما درست وسط همان آپارتمان یک باره فکر می کنی چقدر دلت برای آن پس کوچه های پایین شهر و خانه کهنه تنگ شده.

«قصه سرطان بابام و نماز جمعه مامانم»

اردوان روزبه / وبلاگستان

چندی پیش مامان روی پیام‌گیر تلفن وقتی من سر کلاس بودم اظهار لطفی کرده بود و تا داشتم این صدای دل انگیز را گوش می کردم دیدم دوباره خودش زنگ زد و کلی بهانه شد که یاد این ور و آن ور کنیم و از قضا یاد پدر و این که می گفتم «اگر بابا الان زنده بود خوب بود می آمد امریکا پیش ما وسری می زد و دوری باهم می زدیم. حیف که نیست.»

مادر هم برای تسکین و تسلای من برداشت گفت:

– پسرم خوشحال باش که بابات زود از دنیا رفت… اون بنده خدا وگرنه باید خیلی عذاب می کشید.

من که راستش اصلن نفهمیدم جریان چیه، گفتم چرا عذاب مامان؟ بنده خدا ۵۷ ساله سکته کرد حیف بود.

– نه پسرم یک رازی هست که من تا حالا بهت نگفتم! بابات خوش شانس بود که زود رفت وگرنه پدرت با درد سخت «سرطان» از دنیا می رفت!

من راستش کُپ کردم. چون قند می دونم بابا داشت ولی سرطان اصلن نشنیده بودم و نه خودش چیزی در این مورد گفته بود. بعد هم سرطان چیزی نبود که آدم سر و مر گنده راه بره و سرطان هم داشته باشه.

– مامان شما از کجا می دونستی بابا سرطان داره؟

– بابات خودش به من گفته خیلی یواشکی گفته بود…

– اما شما و بابا که از هم نزدیک ۱۸ سال بود که جدا شده بودید…

– خوب قبل اون به من گفته بود که سرطان خیلی وخیمی داره

راستش من پشت فرمون دیگه نمی تونستم خودم رو کنترل کنم، یعنی مونده بودم به مگر زود هنگام پدر بگریم یا به ساده گی مادر و این که چقدر جدی تلاش می کرد که منو با این راز پنهان دل داری بده.

– خب مادر من، سرطان چیزی نیست که ادم ۱۸ سال -بدون این که کک اش هم بگزه- با خودش راه ببره…

– بابات خودش همیشه وقتی دعوامون می شد می گفت!

یاد پدرم افتادم. بابای من در کل حتا تا ساعت‌هایی قبل این که دیگر برای همیشه نفس کشیدن را کنار بگذارد شوخی را نمی توانست ترک کند. یادم هست سرمای شدید خورده بود. درست آخرین شبی که زندگی را داشت مزه مزه می کرد. در همان وسط سرفه‌هایش به من یه شربت داد که این رو بخور شیره عسله! بدون قند و من هم رفتم بالا دیدم مثل زهر مااااار بود.

او هم همین طور که می خندید گفت که این داروی گیاهی نمی دانم چه، زهر ماری است و چون خودش خورده و بد وضع تلخ بوده مثل زهر گفته منم شریک این تلخی بشوم تنها نباشد 🙂

مامان و بابای من خیلی قبل ترها، هم را خیلی دوست داشتند. اسم هم را صدا نمی زدند. به هم می گفتند «عزیز» یعنی شهره بودند در رابطه. اما انقلاب که شد همه چیز ریخت پایین. شدند آدم های دو سوی جبهه، یکی شد «ویت کنگ» یکی شد «ارتش فرانسه» -و برعکس- این شد که دعواهای این دو تا عزیز شد بخشی از خاطرات من.

اما رندی بابا این بود که گاهی وسط این دعوا ها دلش برای مامان تنگ می شد. الان یعنی می فهمم که دلش تنگ می شده، وقتی چشم‌هایش را مرور می‌کنم. در همان اوضاع بود که یه داستان این طوری درست می کرد که «ای پهلوم درد می کنه» یا این که «یه تیری از سر پام می کشه تا زیر دماغم» و این ها، مامانه هم رام می شد و کار به محبت و دوستی  که هیچ، به نوازش و نیایش! می کشید. حالا مامان داشت بعد گذشت ۱۲ سال از مرگ پدر و ۳۰ سال جدایی، به من می گفت که بابام سی سال قبل بهش گفته بوده سرطان داره.

یعنی عجب بابای تخم سگی من داشتم. همیشه از این طبع اش که همه چیز را در عین جدی بودن به شوخی می گرفت لذت می بردم. یعنی در جدی ترین حالت بهانه ای داشت تا به ریش دنیا بخندد.

می گن یه روز یه حاج خانمی جلو تاکسی رو می گیره که:

– دانشگاه، نماز جمعه

تاکسیه هم می‌گه:

– مادر می برمت دانشگاه، اما امروز چهارشنبه است ها نه جمعه!

حاج خانم هم می زنه پشت دستش که:

– ای ذلیل بمیری حاجی، باز دیشب منو سیاه کردی گفتی شب جمعه است…

عاشق زندگی ام با همه این داستاناش. بابایی که دیگه ۱۲ ساله نفس نمی کشه اما داره هنوز تو زندگی من وول می خوره. دوستش دارم هنوز، همون طوری که بدون این که یاد داشته باشم بگم، مامان رو هنوز دوست دارم. فقط فک کن!

– بابات سرطان داشت بنده خدا اما به شما ها نمی گفت…. ها ها ها ها

خیلی تخم سگی بابا