برای حفظ ارزش ها کمال تشکر و قدردانی را دارم

دوستان مقید و ارزشی

از این که برای حفظ ارزش ها و تعالی محبت می کنید و به نیت تقرب به ما تجاوز می کنید تا یادمان باشد که آخرتمان را فراموش نکنیم و در ادامه بذل توجه کرده و پس مانده مان را می سوزانید تا باعث بی ارزش شدن ارزش ها نشویم کمال تشکر را داریم.

امضا: یک ضد ارزشی به فیض تجاوز شدن نایل آمده.

090831090038_saeeda21

Advertisements

نوشته ای از ستار محمودی

«دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» عنوان اخرین کتاب است که شنیده ام! بلی , با زحمتی که خانم گیتی مهدوی در کتابخانه گویا و دوستانی دیگر در  رادیو کالج پارک می کشند چند وقتی هست که بجای خواندن کتاب , کتاب های خوانده شده توسط این عزیزان را گوش می دهم .

داستان نوشته «شهرام رحیمیان» است که گوشه ای از زندگی «دکتر محسن نون» از اقوام و مشاوران دکتر «محمد مصدق» را در روزهای کودتای 28 مرداد و بیست و سه سالی پس از آن روایت می کند . راوی در اکثر لحظه های داستان خود دکتر نون می باشد که حکم معاونت و مشاورت دکتر مصدق را دارد, دکتر نون که حقوق خوانده , عاشق و شیفته زنش «ملک تاج» می باشد به گونه ای که رسوایی این دوست داشتن دو طرفه با شوخی های دکتر مصدق به کابینه هم می رسد. دکتر نون که به همراه دکتر « فاطمی» از نزدیکترین یاران مصدق هستند (طبق روایت کتاب) پس از کودتا دستگیر می شوند , فاطمی را می کشند ولی دکتر نون را نگه می دارند تا از او مصاحبه ای رادیویی علیه مصدق ضبط و پخش کنند , دکتر نون انفرادی را با تمام مشقاتش تحمل می کند , هرچند چندان خبری از شکنجه جسمی نیست  ولی انفرادی به حد کافی روان آدمی را می آزارد , تنهایی و بی خبری از برون همه و همه مثل خوره به جان آدم می افتد اما دکتر نون در مقابل همه اینها می ایستد تا اینکه بعد از سه ماه کودتاگران دست به اقدامی غیر اخلاقی می زنند و او را تهدید به شکنجه زنش می کنند , دکتر نون صدای زنش را می شنود که در اتاق بغلی شکنجه می شود و قرار است مورد تجاور واقع شود . اینجاست که دکتر نون می شکند و حاضر به انجام هر کاری برای خلاصی ملک تاجش می شود.

آزاد می شود ,  میبیند که دکتر فاطمی داغ مصاحبه را به دل کودتاگران گذاشته و جانش را در راه قولش با مصدق داده است و جامعه دکتر نون را به عنوان خائن می شناسد و خودش هم خود را خائن می داند . دچار توهم می شود به الکل رو می آورد و هرچه لذت و خوشی در زندگی هست را به روی خود حرام می کند شاید که وجدانش آرام گیرد , در توهم خویش, دکتر مصدق را همواره همراه خود می بیند و هرانچه که برای خود و ملک تاج عذاب آور است انجام می دهد ولی ملک تاج می ماند و چون کوهی استوار تحمل می کند  تا اینکه دست مرگ او را از این زندگی می رهاند .

برای درک آن عذاب و این تحمل باید متن کتاب را خواند یا شنید, چراکه قلم من از نوشتن ان عاجز است.

از قضا  فضای جامعه ما این روزها بی شباهت به روزگار کودتای 28 مرداد نیست , کودتایی صورت پذیرفته تعداد زیادی از زنان و مردان در زندان هستند , شهدای زیادی هم داده ایم و پروسه اعتراف گیری , ندامت نامه نوشتن و داغ به دل گذاشتن هم به کار است. اما تفاوت شاید در اینجاست که این روزها مصدق و ملک تاج ها فزونی یافته اند , چه آنکه در این داستان مصدق به دکتر نون نامه می نویسد و او را را به آرامش فرا می خواند و امروز هم می بینیم موسوی و کروبی از اعترافات و اعتراف کننده ها گله ای ندارند و امیدوارکننده تر آنکه جامعه هم این معترفین در زندان را خائن نمی داند , و می دانند که شاید همین « بهزاد نبوی» که گفته به موسوی خیانت نمی کنم   نیز ممکن است پاشنه اشیلی داشته باشد که بالاخره کودتاگران بداندیش به آن دست یابند . آری , مقاومت , پایداری و دکتر فاطمی شدن خوشنامی دارد که نصیب هر کسی نمی شود , اما جامعه ایران با درسهایی که از تاریخ گرفته دیگر ارزشی برای اینگونه اعترافات و توبه نامه های نوشته شده در زندان قایل نمی شود و با آغوش باز منتظر بازگشت همه به ناحق در بندان است .

دورت بگردم

…در قيامت هر كه قصرها، باغ‌ها، گلزارها، چشم های جاری، عسل مصفا و همسران دلپذير دارد همه را از اين دنيا فرستاده است.

ناطق در ادامه اشاره کرد: «می ‌خواهيم در روز جمعه به دور آقا امام زمان بگرديم.»

گوینده: کاظم صدیقی امام جمعه موقت و تازه تاسیس تهران

پلیس ها همیشه لولو خور خوره نیستند

امروز داشتم از یک خیابان رد می شدم دیدم یک خانم تمیز و مرتب وایستاده کنار خیابان و یک اتومبیل پلیس هم پشت سرش است. با خودم گفتم کار خانم در آمده است. اول گفتم شاید برای روزه خواری دست گیرش دارند می کنند بعد به نظرم آمد به دلیل چکمه های پایش از مصادیق تبرج به حساب آمده است. اما رفتم جلو تر دیدم آقایان پلیس با دهان احتمالن روزه دارند در گرمای استوا عرقی می ریزند که نگو و نپرس، آن ها داشتند چرخ پنجر شده ماشین خانم را در وسط یک خیابان در کوالالامپور عوض می کردند.

انگار این فکر ایرانی از من رخت بر نمی بندد. باور این که آدم فقط باید با دیدن پلیس یاد کتک و بد حجابی و دردسر بیفتد انگار در ذهن ما حک شده است. به نظرم عجیب آمد که پلیس جز لولو بودن می تواند لاستیک پنجر یک ماشین عبوری را هم عوض کند و از خوفناکی اش چیزی کم نشود…