«همه ما باید احساس تنگی نفس کنیم»

صحنه‌ای که در ظرف چند ساعت در رسانه‌های اجتماعی خیلی ها را تکان داد. پلیسی که زانوی خود را بر روی گردن مردی آفریقایی – آمریکایی می‌فشرد. «نمی توانم نفس بکشم!» این جمله‌ای بود که مرد در واپسین لحظات حیات بر زبان می‌آورد. ساعاتی بعد او در حین انتقال به بیمارستان از بین رفت.
این رویداد غم‌انگیز بار دیگر یاد‌آوری کرد که رنگین پوستان در آمریکا هنوز بدون هیچ بهانه‌ای به دست نیروهای پلیس کشته می‌شوند. روز دوشنبه بیست پنجم ماه مه جورج فلوید، ۴۶ ساله بدست درک شووین، مامور سفیدپوست پلیس شهر مینیاپلیس کشته شد. این اتفاق اعتراضات و ناآرامی‌هایی در مینیاپولیس، مرکز ایالت مینه سوتا و همچنین در لس آنجلس مرکز ایالت کالیفرنیا را باعث که به مرور به سایر شهرهای آمریکا کشیده شد.
بار دیگر این سوال مطرح می‌شود چرا تعدادی از افراد پلیس می‌توانند بدون نگرانی از عاقبت کار یک فرد از اقلیت نژادی را در جلوی چشم مردم به قتل برسانند؟ این در حالی است که دست کم در در سال ۲۰۱۹ نزدیک به یک هزار نفر توسط پلیس در ایالات متحده کشته شده‌اند که از این تعداد عمده آن ها را اقلیت نژادی آفریقایی آمریکایی تشکیل می‌دهند. متاسفانه به نظر می‌رسد قانون نانوشته‌ای وجود دارد که نیروهای پلیس به طور عمده پس از ارتکاب قتل مورد مواخذه قرار نمی‌گیرند و جز موارد معدودی در دادگاه تبرئه می‌شوند.
باید توجه داشت این نگاه نژاد پرستانه و خشونت آمیز پس از آغاز به کار چهل و پنچمین رییس جمهوری این کشور در عمل رو به افزایش گذارده است. از سوی دیگر تاثیر منفی این قبیل رفتارهای نژاد پرستانه اقلیتی در پلیس به اعتبار عمومی آن در کشور خدشه وارد می‌کند. شاید نباید یک طرفه هم به قاضی رفت و در عمل نیروهای پلیس نیز مورد خشونت بزهکاران قرار می‌گیرند اما این دلیل مناسبی برای رفتار خشن برخی افراد در سیستم پلیس با شهروندان نیست.
به باور من قوانین جاری و رویکرد سیستم قضایی کشور این امکان را فراهم کرده است که یک پلیس مساله دار باور داشته باشد در صورت بروز خشونت از سوی وی با مجازات جدی روبرو نخواهد شد. این جا است که گروه‌های مردمی و نهاد های برابری طلب و مدافع حقوق اقلیت‌ها باید در کنار هم برای این مهم مبارزه کنند تا این سپر امنیتی برای فرد خاطی شکسته شود.
اگرچه آقای ترامپ در توییتی در پی نا‌آرامی‌های شهرهای ایالت مینه سوتا و کالیفرنیا از جمله‌ای که سابقه دردناکی برای اقلیت سیاه پوست آمریکایی دارد استفاده کرد، که منجر به اضافه شدن برچسب هشدار خشونت آمیز بودن محتوای توییت توسط توییتر شد، اما در نهایت نباید فراموش کرد « وقتی غارت‎ها شروع شود، تیراندازی هم آغاز می‌شود» و خطاب کردن معترضین به عنوان اراذل و اوباش پاسخ مناسبی به اعتراضات مردم نیست و این نگرش نه تنها باعث کنترل خشونت‌های خیابانی نخواهد شد بلکه فرصت را برای فعالیت‌های مدنی کمتر و خشونت را افزایش خواهد داد. شاید همان رفتاری که ما در ایران از سوی حاکمان کشور دیده‌ایم.
امروز او کشته می‌شود و اگر یک وحدت جمعی برای حفظ حقوق شهروندی در گوشه گوشه جهان وجود نداشته باشد شک نکنید روزی نوبت یک یک ما هم خواهد رسید…

#icantbreathe

“I can’t breathe” speaks from the grave and describes the circumstances faced by many who are being choked by a system that treats different races and classes of people unequally. When the banks of black and brown homeowners drove them into foreclosure, we couldn’t breathe.

Screen Shot 2020-05-29 at 10.30.50 PM

«خدا رو شکر ممد نبودی ببینی، وگرنه دق می‌کردی»

کسانی که شرف شونو ‌چراغ راهشون کردنو تا جان در بدن داشتند ایستادند خیلی ادمای مهمی هستند، یه روزایی هم بود که ادمایی بودن که «وصل» به نظام بودن افتخارشون نبود، یه روزایی هم بود بسیجی بودن معنایش دشمن مردم بودن نبود، حیفم آمد یادی از تکاوران دلیر گردان دژ ارتش نکنم، از نیروهای ویژه تکاوران دریایی بوشهر، از نیروهای مردمی که با تفنگ ام یک جلوی ۱۲ لشگر عراقی ایستادند، یاد نکنم از پاسداری که افتخارش به گم نامی بود و جیره خواری افتخارش نبود. پاسداری که هواپیمای مسافربری نمی زد، بسیجی که باتوم تو سر برادر و خواهرش خورد نمی کرد، پاسبانی که دنبال روسری نبود.
حیفم آمد یاد سید محمد علی جهان آرا و همه با شرف هایی که ۳۵ روز با دست خالی جلوی دشمن ایستادند نکنم.
انگاری همه ان ها از دنیایی دیگر آمده بودند چقدر غریبه اند…

«شوخ بودن با الدنگ بودن تفاوت دارد»

یه چیزی رو صادقانه بگم. راستش برای من هیچ وقت مهم نیست چه کاری رو می کنم. خیلی کارها حتا ممکنه برای تفریح باشه یا حتا یه کاری که ممکنه آدم جدی ندونه اما من یه الگو تو زندگیم دارم. من وسواس دارم. وسواس درست شروع کردن و تا جایی که ممکنه درست تموم کردن.
هیچ وقت علیرغم کارکتری که دارم، کاملن نیش خند به جهان اطرافم، انجام یه کار شوخی نیست حتا شوخی حتا تفریح.
خیلی ها فکر می کنن بذله گویی یعنی بی خیالی، شوخ طبعی یعنی پذیرفتن هر نوع حرفی حتا توهین آمیز و یا شوخ بودن رو با بی ادب بودن تعبیر می کنند و یا این که اگر با ادم شوخی روبرو شدند حق دارند هر خزعبلی را به زبان بیاورند.
آدم هایی که با من کار کردن می دونن من پای یک کار باشم تا درست جمع نشه ول کن نیست و حقیقتش اصلن مهربون و خوش خنده هم نیستم. به قیافه معمول زندگیم نمی خوره نه؟
پ ت: دیشب ساعت دو صبح وقت ضبط یه برنامه تلوزیونی!
Snapseed

«هلن، اکبر، درویش و فرش ایرونی»

لری اگه بخوام منظور خانم هلن کلر رو ترجمه کنم می‌شه:
درویش رو هر گلیم پاره شب رو سر میاره
قطره با یه دریا براش فرقی نداره…
فک کنم برای گفتن این جمله با اکبر گلپا یه هماهنگی زیر پوستی داشته هلن ورپریده!

پ ن: وسط پارک اصلن اسم فرش ایرونی آمد حالم یه جوری شد.

«مادر جان روزت از ۱۰ هزار کیلومتری تهنیت»

خواستم چیزی برای روز مادر بنویسم. عکسی بذارم و یا حرفی بزنم. بعد دیدم به یمن حاکمیت جمهوری اسلامی در ایران و دولت فخیمه آقای ترامپ ده سال می شه مادرم رو ندیدم و یقین دارم به این زودی ها هم نخواهم دید.
باشه! مادر جانم روزت مبارک…

«نسل چپ اندر قیچی دوم»

 

یه زمانی بی پروا بودم و پر سودا، گاهی به طرز ترسناکی این بی پروایی خودم را به ترس می‌انداخت. کارهایی می کردم که بعد می نشستم دورتر از فکر کردن بهش موهای تنم سیخ می شد.
من یکی از اصلی ترین بخش های زندگی ام همین لجاجت بود. عصبانی بودم. از زمین و زمان عصبانی بودم. عکس می گرفتم، کوه می رفتم و مثل همه دیوانه های نسل خودم «سرود کوهستان» می خواندم و می نشستم چهار تا کتاب می خواندم می رفتم خیابان دانشگاه کافه «گلیرد» با چار تا خل چل دیگه مثل خودم بحث می کردم و فکر می کردم در پروسه یک جریان اینترناسیونالیسی دارم نقش یک رهبر جوان را بازی می کنم!
در مدار اين جلسات من چپ اسلامیست بودم (عجب ترکیب با مسمایی) و بعضی رفقا اکثریتی و اقلیتی های یواشکی که اون موقع دیگه حتا اسمش رو هم نمی شد آورد. راستيتش از اولم با مجاهدا آبمون تو یه جوب (جوی) نمی رفت هر وقت مى آمديم ادا روشن فكرى در بياريم بحث «ديالكتيك» كنيم آخرش می کشید به دعوا و فحش، البته كه ديگه فحش سوسولى جواب نمى داد و فقط حواله پاچه و وصلت فاميلى دلمونو خنك مى كرد، اما تو اين كافه نشينى ها با بر و بچ چپ راحت تر بودیم، بلخره درسته که پای موضع شان و موضع مان می‌ایستادند و مى ايستاديم اما اخرش با هم یه «کافه گلاسه» می زدیم و هفته بعد هم برنامه «هفت حوض» و «شیر باد» می‌گذاشتیم.
ما سرتق بوديم اما زود بزرگ شدیم. کافه گلیرد که پاتق همه آدم های مثل من بود بسته شد، بعضی‌ها رفتند زندان، بعضی ها اعدام شدند، من هم از خودم فرار کردم رفتم اون پایین مایینا کنار اروند رود و طلایه. ما همه دیوانه شده بوديم. همه سرمان پر بود از جنون اما کم کم آرام شدیم یا شاید آرام مان کردند.
خود من رفته رفته آنقدر آرام شدم که حالا که رسیدم به این سن حتا دیگر باور نمی کنم بیست ساعت توی تاریک خانه سر پا می ایستادم تا عکس های نمایشگاه‌ام را چاپ کنم. سه روز توی سرما می رفتم دم خیابان می‌ایستادم تا سر فروختن دو تا كتاب چانه بزنم، بين اون همه شير مرد شب از ترس سر پست جرات نمی کردم پشه روی صورتم را بزنم اما باز فردا و فردا اين جنون را تکرارش می کردم.

این عکس را دوستی برایم فرستاد که ربطی هم به این داستان های بالا نداشت، ما با هم فقط کوه می رفتیم. اما عکسی که فرستاد مرا به یاد آن دیو درونم که تنوره می‌کشید انداخت. کوه جایی بود که هیولای درون مرا آرام می کرد. آن وحشی را در بند می کرد.
این عکس را خوب به یاد دارم. یک روز سرد بود که پا تا زانو به گل فرو می رفت. خط راس ارتفاعات شمال مشهد را گرفته بودیم و مثل بز سرمان را انداخته بودیم پایین وهمه مسیر را رفته بودیم. عربده می کشیدیم و سر خوش بودیم. سال ۱۳۶۶ شمسی با همه آن ها که مثل گُل بودند و الان از همه شان دورم.
گاهی فکر می کنم این نسل دومی ها چه نسل چپ اندر قیچی هستند…

13131627_10154852745298761_3292065561920278507_o

«عین ترمیناتور دو»

ترمیناتور دو یه صحنه‌ای داشت که پارک‌ها همه خالی بود، زمین سوخته و تاب‌ها متروک، این روزها از صحنه‌هایی که می‌بینم یاد ترمیناتور می‌افتم، آخر الزمان. کی فکر می‌کرد یه روزی تاب‌ها رو پلمپ می‌کنن، بچه با حسرت از پشت پنجره به سرسره‌ها نگاه می‌کنند و مردم عادت می‌کنند که هیچ وقت هم ‌دیگر را نبوسند و بغل نکنند.
آدم‌ها همین طوری هم از هم بیگانه بودند چه برسد به حالا که از یکدیگر وحشت هم دارند.
سال‌ها فکر می‌کنم طول بکشد تا ترس بغل کردن و بوسیدن بریزد و مردم شجاعت این را بیابند که روی یک نیمکت کنار هم بنشینند و سر صحبت را با غریبه‌ای باز کنند.

«کاش می شد کسی را بغل کرد که نشناخت…»

 
می‌دانید؟ راستش را بگویم احساس می‌کنم این روزها وادار شدم تا خودم را در جایگاه متهم قضاوت کنم. متهم ردیف اول زندگی‌ام. کسی که متهم است از زندگی چنان که شایسته‌اش بوده استفاده نکرده. کسی که زمان را که بهترین هدیه کائنات بوده چنان که باید قدر دان نبوده.
این روزها که خانه نشینی شده بخشی از زندگی ما، اقرار می کنم تنها هستم اما خانه نشین نیستم. انگاری باید در خیابان ها تنها بگردم تا خودم را پیدا کنم. انگاری باید یک بار دیگر با خودم خلوت کنم که من از دنیا چه خواسته ام.
باید مرور کنم چقدر در پوستین دیگران افتاده ام. چقدر دنبال ریش بر روی دیگران آوردن، بوده‌ام. چقدر خالی خودم را با ایراد و ایما از دیگران ستانده‌ ام. فکر می‌کنم چقدر در بی‌نهایت کم بودنم، کوچک بودنم، ناچیز بودنم سرگشته ام. همین حالا هم شاید دنبال شعار هستم. دنبال نشان دادن این که من چقدر به زندگی متواضعم ! که خود را چنین می‌بینم. اما حقیقت آن است که واقعن می فهمم اگر فقط به خودم می پرداختم وقت کم می‌آمد. اما من نپرداختم، از ترس این که خالی بی انتهایم مرا بترساند به دیگران پرداختم، ایراد گرفتم. عیب بر دیگران گذاشتم چون اگر پیش خودم لو می‌رفتم که این‌قدر کوچکم نمی‌توانستم سر بلند کنم…
 
دیروز وقت گرفتن این عکس حس کردم همه چیز از آن طبیعت است و من ذره ناچیز و پر مدعایش. همه جهان این روزها با خانه نشینی بشر زیباتر شده روباه ها در جاده‌ها می‌دوند، آهوها جست و خیز می‌کنند. جغد پشت بام خانه من بی مهابا هو می‌کشد، پرنده های رنگوارنگ روی درختان شاد ترند و آب‌ها آبی تر و آسمان‌ها پر رنگ تر.
با خودم فکر کردم کاش می شد کسی را بغل کرد که نشناخت…
 
باز آمدم از چشمه خواب ، کوزه تر در دستم.
مرغانی می خواندند. نیلوفر وا می شد. کوزه تر بشکستم،
در بستم
و در ایوان تماشای تو بنشستم.

FullSizeRender