«خُب به تخم مرغم که عصار نیستی!»

ایران که بودم و جوانتر و ریشم مشکی تر و کله ام کمتر کچل تر، قیافم به علی‌رضا عصار می‌زد که اون روزا خفن تو بورس بود!

یه بار تو پس کوچه‌های جمهوری پشت چراغ قرمز بودم یکی آمد جلو که می‌شه یه عکس بگیرم آقای عصار؟

عرض کردم بنده عصار نیستم! فرمود حالاااا…

عکسو گرفت.

بعد یه رفیق دیگش که ترافیک هم قفل بود، آمد جلو که:

آقای عصار می‌شه یه عکسم من بگیرم؟

عرض کردم که به رفیق تونم عرض کردم من عصار نیستم!

واینستاد و عکسو گرفت. سومین دوست‌شون هم رسید! خارماتور! گفتم آقاااا من عصار نیستم!

برگشت با خشم گفت:

خُب به تخمم که عصار نیستی! می‌ذاری دو دقیقه عکسمونو بگیریم؟

هیچ وقت تا این حد از یک جواب قانع نشده بودم!

پ ن: مهم نیست شما کی‌هستید، برای دیگران مهم اون چیزیه که دل‌شون می‌خواد باشید. پس زور نزن داداش و فتق را از گزند مصون دار، دیگران خودشون هویت برات می‌سازند…

Advertisements

«قورباغه‌ را آرام بپزید همه چیز حل می‌شود»

می‌گویند ظاهرن مردم بلاد آسیای جنوب شرقی در طبخ قورباغه روشی دارند برای این که گوشت این ننه مرده خوب پخته شود و به دل بشیند آرام آرام و زنده می‌پزنداش.

دیگ آب را روی اجاق می‌گذارند و در داخل دیگ دیگی کوچکتر قرار می‌دهند که در آن قورباغه زنده را می‌گذارند. آب سرد است و قورباغه سر خوش و پر انرژی مشغول ورجه ورجه.

به مرور آب گرم می‌شود اما قورباغه به دلیل این که آرام آرام دما تغییر می‌کند درکی از پخته شدن ندارد. در نهایت این آب حتا تا دمای جوش می‌رسد و قورباغه تا دقایق آخر مغزش سرخوش مشغول کار کردن است اما دیگر جای نپخته در بدنش نمانده!

بذارید حرفی بگویم و برم پی کارم!

آدمیزاد اگر بهش بگن مثلن دو سال دیگه می‌میری ر به ر پس می‌افته. اما اگر در طول دو سال بیماری نرم نرم بره خودش نمی‌فهمه داره می‌میره، می‌میره بدون درد و خونریزی.

یا اگر به یکی که خیلی هم مبادی اخلاقه بگی مثل فلان رابطه خیانت است یقینن با تکبیر حظار همراهی می‌کنه و وا مصیبتا را رها می‌کند، اما همین آدم می‌بینید در طول زمان خودش خیانت کار می‌شود. بی رحمانه خیانت می‌کند، اما باور ندارد که دارد خیانت می‌کند چون اتفاقی به نام «خیانت» از نظر ما یک اتفاق یک باره است. او در طول زمان یک خیانت کار شده و حالیش نیست.

به هر کسی بگویی شرف چقدر مهم است، به یقین هم صدا با شما در وصف شرف می‌تواند بیانیه بدهد. اما خیلی از همین آدم‌های بی شرفی که می‌بینید اول که بی‌شرف نبودند، حتا آدم‌های متقی و پرهیزگاری هم بوده‌اند اما سانت به سانت وجب به وجب آروم آروم بی شرفی مثل شیاف وارد چیزشان شده و آن را قاشق قاشق با تنقیه میل کردند و بدون احساس درد، تبدیل به یک بی شرف پلاک دار شدند.

در همه امور به نظر من همینه. در وطن فروشی، در بی معرفتی، در بی رحمی در امانت دار نبودن و خیلی چیزهای دیگر دقیقن طرف حتا باور ندارد که بی معرفت یا خائن است، چون در کثافت آرام آرام غرق شده. آدمی قورباغه اش در آستانه پخته شدن است اما هنوز باور دارد راست‌کردار است، امانت‌دار است یا خائن نیست در حالی که تا خرتناق در کثافت فرو رفته، ارواح باباش.

کسی را می‌شناختم که مصرف مواد مخدر رو از خیلی کم شروع کرده بود. همیشه معتاد‌ها را مسخره می‌کرد. پر قدرت بود، جوان و شاداب و حتا کمی هم جذاب. از این ها که بلخره هنر رابطه با خانم ها را یه جورایی دارند. ورزشی هم می‌کرد و آب دنبلی هم می‌خورد.

گاهی با هم می‌نشستیم. می‌گفت خدا رو شکر که من فقط تفننی یه دودی می‌گیرم. باور داشت در ورطه‌ای به نام اعتیاد نخواهد افتاد. سال ها گذشت و من ذره ذره کوچک تر شدن این آدم را می‌دیدم. آنقدر که یک روز خواست مواد مخدر تزریق کند توی ماشین من نشست و دستاش می‌لرزید. به من گفت نگران نباش، این انسولین است!

و من نگران بودم. چون اون هنوز فکر می کرد آب دنبل خوب می‌خورد و هنوز یک دور بزند دو تا دختر بلند می‌کند!

این روزهای آخر وقتی داشتم بیرون می‌آمدم رفیق ما موهایش سفید شده بود. دفورمه، ناکام و طرد شده از طرف مادر و پدر و کس و کار و ازدواجی پر از رنج برای زنی که همراهش شده بود.

یک بار دولا دولا دیدم به شتاب می‌رود جایی دورتر پسری روی موتور منتظرش بود و من فکر کردم اگر به او می‌گفتند این چیزی است که تو می‌شوی، اگر خودش را نمی‌کشت دست کم می‌زد یه جایی اش را ناقص می‌کرد.

تغییر آرام آرام چیز عجیبی است. آدمیزاد را در برابر فشار غیر قابل تحمل رخداد های یک‌باره مقاوم می‌کند و پذیرش خطاها را آسان تر و یا حتا موجه تر. آن اتفاق بزرگ بد هیچ وقت یک بار نمی‌افتد. آرام آرام ریشه می‌کند و به مرور تبدیل به رویدادی بزرگ و بی رحم می‌شود.

انحطاط درست از جایی آغاز می‌شود که باور نداریم دامن مارا هم می‌تواند لکه دار کند.

«در راستای جنبش پیر شدن فوری فوتی!»

این روزها یک موجی این اپلیکیشن فیس اپ راه انداخته که اپوزیسیون، حزب‌الهی، سکولار فعال متجدد سنتی و صنعتی رو کشیده پای کار. همه مشتاقن بدونن پیر که می شن چه ریختی می‌شن. به حق هم بر اساس هوش مصنوعی و یقینن یک عالمه داده های مختلف بد هم آدم ها رو درست نمی‌کنه.
این اپلیکشن رو من یکی دو سال قبل تست کردم و دیدم از من یک قورباغه سبز با خال های صورتی تحویل داد لذا به فراموشی سپردمش.
اما این بابا ظاهرن به خاطر به دست آوردن اطلاعات و دیتاهای مختلف خلاصه مایه گذاشته علم دیتا رو شرمنده کرده. تا اقلن وسط دزدی اطلاعات رضایت مشتری هم لحاظ بشه. اما چی شده که همه ما مشتاقیم بدونیم پیر می‌شیم چی می‌شیم؟
من مرگ رو باهاش مشکلی فعلن ندارم اما حقیقتش هنوز با پیری کنار نمی‌تونم بیام. حالا دارم به کسانی فکر می‌کنم که این روزها دارن عکس جوونی شون رو نگاه می‌کنن و الان همین سن و سالی هستند که همه دارند زور می‌زنن اون سنی بشن.
پیری خوبه؟ بده؟ مهمه؟
راستش نمی‌دونم. به قولی شاید هر سنی مزه خودش رو داشته باشه. اما بذارید خلاص تون کنم. من هیچ وقت حاضر نیستم عکسمو رو بدم دست این قصاب، فیس اپ، که برام یه سری چروک و چین به ریختم قناسم اضافه کنه که بگه: ببین ببین چی می شی!
خب چی می شم؟
راستش شما رو نمی دونم اما من عکسم رو دستشون نمی دم و اصلن هم دوست ندارم بدونم چی می‌شم. کون لقش کرده پیری خودش میاد سراغم. من نمی‌رم سراغش!

«خدا حافظ مزرعه، اپیزودی که آخر قصه نیست»

روی فرکانس ماژلان (۲)
 
دو ماه پیش در چنین روزی با خودم گفتم امروز روز رفتن است. روزی که دیدم ماندن خیلی دیگر کار مرا راه نمی‌اندازد. ماندن و انتظار که گاهی فکر می‌کنی چیزی را درست می‌کند اما در اصل بیشتر خراب می‌کند.
ماندن یک تصور نادرست است. تصور این که گذر زمان شاید کاری کند. اما گذر زمان هر کار کند به این مفتی معجزه نمی‌کند.
به قول این اپلیکیشن «ویز» ام که با صدای ساسان ست کردم، با خودم گفتم: بزن به چاک جاده!
اولین سفر با خانه کوچولویم بود و شروع یک تجربه. از جاده تا باران، از پیچ‌های تند وسربالایی و این که چطور باید یک خانه این چنینی را روبراه کنی تا چیزی خراب نشود.
من دو ماه پیش آمدم و در مزرعه‌ای دور از همه و در شهری کوچک در ایالت اوهایو لانه کردم. پنجره‌ای رو به سبزی یک زمین بزرگ و بعد سه گربه و یک راکون و یک سگ پشمالوی قهوه‌ای خجالتی شدند دوستان تازه من. کار و نوشتن و دمی صبح ها صدای پرنده شنیدن و تا غروب جایی کار گل کردن و شب‌ها موسیقی و کمی کتاب و این که بفهمم دقیقن کی هستم.
خب راستش نفهمیدم! یعنی تا الان هنوز نفهمیدم اما سفر امروز وارد بخش دیگری می‌شود. امروز با مزرعه خدا حافظی می‌کنم.
امروز من خانه ام را دوباره به پشت ماشین خواهم بست و یک سفر بلند را شروع می کنم و شهری دیگر و سرزمینی دیگر برای مدتی خواهم ماند و بعد کجا نمی‌دانم!
شاید رمز سفر همین باشد که نمی‌دانی بعد کجا خواهی بود. اما من فکر می‌کنم. هیچ وقت نباید صبر کرد تا تغییر در انتظار رخ دهد. تغییر در مسیر ایجاد می شود و من مسافر همان سفر تغییرم. فکر نمی‌کنم البته از من چیزی هم از آب در بیاید! اما نا امید نیستم بلخره 🙂
شاید وقتی دیگر از سرزمین های داغ تگزاس و لانه بعدی بیشتر صحبت کردم…
IMG_3581