«اردشیر زاهدی از تو ممنونم که پیام پدرم را بهم رساندی»

 
یادتون هست چند وقت پیش پستی برای سال‌گرد مرگ پدرم گذاشتم؟ در واقع بهانه سال‌مرگ بود و در اصل درخواست بخشش از او بود. نوشته بودم که یادم باشد حتمن کارهایی را کرده‌ام که باعث رنجشش شدم و خواستم بداند هنوز هم دوستش دارم.
مطلب را دوست خوب و با صفای من آقای مختار در نشریه ایرانیان منتشر کرد. چند روز بعد از آن با خبر شدم که مطلب را «اردشیر زاهدی» خوانده است.
آقای زاهدی اینک بیش از نود سال عمر دارد. این آدم را دوست داشتم همیشه و دارم و عمرش دراز باد. دست خطی به دفتر نشریه ایرانیان راهی کرد و چند خطی نوشت برایم. در سر برگ شیر و خورشید و حال و هوایی که خریدنی بود.
از آقای مختار خواستم این نامه را در اختیارم بگذارد و او نیز دست رد نزد.
این شد که حس خوبی دست داد. آقای زاهدی یادآوری کرد، پدر مهربان همیشه مهربان است. انگاری اردشیر زاهدی به جای پدرم به من جواب داد. این حس بغض در گلویم نشاند و شور در درونم.
«نوشته شرافتمندانه هر فرزندی به خصوص هر پسری اشک از چشمانمان خواهد آورد…»
مرسی که خواندی و مرسی که جواب دادی اردشیر خان زاهدی…
IMG_1009

«دنیای کوچکش رو من کویر خشک کردم، اما اون مهربان بود»

 
حدود چهارماه قبل بود، شهر دالاس در تگزاس، که دختر جنگل بهم ملحق شد. دختر جنگل استاد یافتن چیزهای عجیب و غریبه. یه روز بهم یه هدیه داد. یک گوی شیشه‌ای کوچک که با کمی خاک قرار بود توش یه کاکتوس کوچولو در بیاد.
راستش رو بگم، خیلی سعی کردم خوب نگه‌اش دارم اما خیلی هم موفق نبودم. دو سه بار تو حرکت آر وی از یه طرف پرت شد طرف دیگه و خاک و شیشه هر کدوم افتاد یه طرف تخم گیاه رو کی دیده کی یافته! این شد که با کارت خاک‌ها رو جمع می کردم می‌ریختم توش دوباره، فقط برای این که احساس گناه نکنم. تا این که یه روز صبح دیدم یه نقطه سبز توی اون گلدون شیشه ای داره می‌گه: ببین من زنده ام!
من حسم به اون جوانه کوچک و ناچیز اما پر از امید توصیف شدنی نبود. یعنی هر چهار پنج بار اون خاک ها که از رو زمین جمع کرده بودم تخم کاکتوس کوچولو توش بوده؟
دیگه مسوولیت ام زیاد شده بود. آر وی (خونه درختی) هم رفته بود، این شد که روی داشبورد ماشین با چسب چسبوندمش که همیشه پیشم باشه. خیلی آروم می‌دیدم رشد می‌کنه.
کاکتوس من که دیبای جنگلی من بهم هدیه داده بود رنگ زندگی رو عوض کرد. هر روز یه سری بهش می زدم و سه روز یه بار بهش آب می‌دادم و اونم داشت روی داشبورد ماشین زندگی می‌کرد.
سفر تمام شد. باید بعد از هشت ماه برمی‌گشتم مریلند و این شد که پر فشار دو سه روز رانندگی و فوری سر کار رفتن باعث شد چند روزی از ماشین دور باشم.
یه روز صبح خشکم زد!
این چند روز چون ماشین تو آفتاب پارک بود، دیدم اون یه بند انگشت زمین امن توی شیشه کوچولو شده بود یک صحرای خشک و برهوتی با زمین ترک ترک. نفسم بند آمد. هیچی هیچی نمونده بود.
از کاکتوس کوچولوی پر انرژی من که داشت هر روز برام ترانه زندگی می‌خوند به قدر یه نوک سوزن خشکه مانده در گوشه‌ای افتاده بود.
کاکتوس کوچولوی من که همیشه روی داشبرد ماشین داشت زندگی می کرد بی صدا مرده بود.
بغض کردم! این بی توجهی من بود. اما دلم نمی‌خواست به دیبا بگم که کاکتوس به خاطر این که من سرم به کار بند شده، به خاطر بی توجهی من، برای این که من باهاش حرف نزدم به همین سادگی یه روز صبح پاییزی مرده.
بهش دروغ می‌گفتم. گاهی اگر صحبت می‌شد می‌گفتم حالش خوبه!
چند بار به ذهنم گشت که بندازمش دور اما نشد اون خاک و اون شیشه کوچولو که دنیایی بود رو با خودم آوردم تو دفتر، گذاشتم رو میزم. بدون هیچ تصوری فقط انگاری دلم می‌خواست لج کنم. سه روز یک بار به خاک مرده آب دادم. او برهوت رو فقط خیس می‌کردم.
.
.
.
 
بیست و سه روز گذشت.
یک روز صبح وسط جواب دادن به یک تلفن، درست رو به روی من اون دوباره متولد شده بود.
کاکتوس کوچولوی مهربان دلش برای من سوخته بود. به آب دادن‌هام توجه کرده بود و دوباره سر از خاک بیرون آورده بود.
به دیبا وقتی قصه رو گفتم بغض امان نمی‌داد. با خودم فکر کردم. چیزی که بخواهیش تورو می خواد…
پس هیچ‌وقت از خواستن خسته نشو.
 

«ای استاد سلمانی سرم را سر سری بتراش ولی ارزون تر حساب کن!»

 

من به جرات می‌تونم بگم آخرین باری که سلمونی رفتم سال ۱۳۷۸ در تهران بوده! چرا یادمه؟ چون تیرماه بود و من دنبال جریانات کوی دانشگاه و خبر و این چیزا و یه بار داشتم در می‌رفتم برای طبیعی کاری رفتم تو یه سلمونی نشستم.
طرفم زحمت کشید سرما را تراشید! همچی تمیز، فک کنم پیرو جریان یه غاز دارم چند می‌خری، می دونست هرچی بگه می دم. خلاصه بعد اون هرچی فکر کردم یادم نیامد کی ممکنه گذارم به سلمانی افتاده باشد. عین این بیست سال یا معمول یک آرایشگر خوش دست بی خرج سرم را کوتاه می‌کرد (عمرش دراز باد) و یا مثل این چند سال اخیر خودم نصفی رو یه طور، نصفی دیگه یه طور دیگه که انگاری نصف کله ام مال ولایت بامیان و نصفه دیگه منطقه سبز بغداده اصلاح می‌کردم. البته در نهایت حرف آخر رو ماشین می‌زد!
دوستان می‌گفتند چه انتخاب خوبیه که من کچل می‌کنم از ته، اما توجه نمی‌کردند که بنده اساسن پس از زدن «تِر» بر کله خودم گزینه دیگری نداشتم، می‌فهمی؟ مجبورم مجبورم برم بالای درخت!
القصه در راستای سیاست های کله‌ای خود، به این نتیجه رسیدم تا کی می شه با ماشین اصلاح و کله کل وصلت کرد در حالی که فقط چند لاخ مو باقی مانده و به یقین در سال‌های پیش رو شانس زندگی به روش «یول براینر» را حتمن خواهم داشت.
بعد رفتم دنبال کل زن ارزان، صادقانه بگم حتا در ارزیابی ها به گزینه اینایی که پشم گوسفند رو با دو کارد می زنن هم فکر کردم اما دیدم به صرف نیست، می بینی میاد مو کوتاه کنه می زنه به ختنه!
این شد که رفتم به پیشنهاد دوست عزیز دل «تقی خان مختار» یک بابر شاپ یافتم.
این شد که سر از تخت این آقا در آوردم، منظورم صندلی این اقا بود، اسمش «دابی» یا چیزی شبیه این بود. داوی، دافی، دامی، دالی یا هم‌چی چیزی. از یک کشوری بود که فهمیدم بغل جاماییکا می شه اما خداییش اسمش خیلی عجیب بود. چهارده سال بوده آمده بود آمریکا به امید روزهای بهتر، انگلیسی اش بسیار بد بود! یعنی وقتی منم نمی فهمم که خودم به زبان بدن حرف می‌زنم ببینید این چی بوده، فک کنید من حتا درکی از اشارات بدنی ایشون هم نداشتم و با حدس زدن با هم به یک زبان مشترک رسیدیم.
گاهی یه چی می‌گفت و من نمی‌فهمیدم بعد یه سری رقص می فهمیدم مثلن می‌پرسه شغلت چیه، در این مورد دیدم هرچی بگم خودش یه گره کوره لذا دستم رو مثل بیل نشون دادم که خاک می‌ریزم و فهمید بیل زنم. اما فک کنم شک داشت و البته سه دقیقه یک بار منو مثل فرفره روی صندلی یهو می‌چرخوند و برای این که تبحر شو نشون بده هر از گاهی ماشین اصلاح رو می‌نداخت هوا و البته یه بار کم مونده بود یادش بره و بنده رو از وسط تو شقه کنه!
در نهایت هم خوشحالم کرد که پوتین پاش نبود و رد دمپایی ابری سر شونه نمی‌مونه.
گفتم عکسی به یادگار بگیریم که بعد از بیست سال دست یکی خورد به سر ما که ۲۵ دلار هم خرج داشته، دو بار گرفتم دیدم به جای نگاه تو آیینه تو موبایل من نگاه می‌کنه گفتم خوبه ولش. این شد بعد ۲۰ سال رفتم چار لاخ شوید رو با ۲۵ دلار مزین کردم.
یک‌شنبه کثیفی داشته باشین!

پ ن: ببینید کی گفتم، می‌رم خودم اصلاح سر یاد می‌گیرم دیگه چیزمو دست اینا نمی‌دم. شوهر عمه مرحومی داشتم که سلطان کلمات قصار بود می‌گفت: آدام! (آخه ترک بود) دستشو به چیزش می‌گیره (زانو) اما منت چیز ماردومو نیمی‌کشه!
نور به قبرت بباره عزیز اقا.

 

IMG_1641

صبح روز تولد خود را چگونه گذراندید؟

 
وایستادم جلو کوهلز«Kohl’s»، منتظر یه جانورم که روی یکی از این اپ‌های خرید و فروش ازش یک گوشی خریدم، دخترک جلو می‌آید، دمپایی رو فرشی که بهش برگ وگِل هم چسبیده پاشه، دم صبحی با یه شلوار چروک، نصفه یقه کنده نصفه دیگه تو رفته، چشا قی کرده موهاشم که شبیه پتو خیس خورده، بند لباس زیرش از سر شونه آویزون میاد جلوتر و صبح به خیری و اینا که در اصلی کوهلز همینه؟
فکر می‌کنم سوژه مورد نظره، می‌گم:
اگه منتظر کسی هستین دنبال در نگردین من اون آدمم!
می‌گه: جدی؟ آخه فکر کردم ۹ شب قرارمون بود!
می‌گم: خب من که گفته بودم نه شب برام دیره خودتون قبول کردید ۹ صبح.
بند ‌آویزون رو میده تو، دستی به پتو خیس خورده می‌کشه: همیشه صبح زود قرار می‌ذارین؟
می‌گم: آخه باید خودمو برسونم سرکار، شما چی؟ مشکله براتون؟
نیم لبخندی حالا زده که:
اینم یه جورایی تنوعه دیگه!
می‌گه الان که جایی باز نیست، می‌خوای یه قهوه همین مک دونالد بزنیم؟
می‌گم می شه همین جا تمومش کنیم کارو؟
چشاش گرد شده می‌گه: چه فوری! بعد می‌خنده می‌گه چه بامزه!
موندم راستش کجاش بامزه است، تلفنو بده بریم آبجی صد تا کار داریم دیگه، صدای پیام رسان اپه که روش خرید کردم میاد، نگاه می‌کنم یارو پیام داده:
 
I got caught in traffic my bad man I’ll be there in 15-20 it’s a accident
 
زرکس! پس این چی‌میگه؟
می‌پرسم شما با کی قرار دارین؟ میگه با اسکار، مگه تو اسکار نیستی رو تیندر! دیشب چت کردیم، بامزه بازی در میاوردی!
می پرسم عکسش شبیه من بود؟ می‌گه نه خیلی اما میدونی فک‌کردم شاید عکست فیک باشه خب حالا بریم قهوه بزنیم بلخره خودت که هستی بهتر از عکست…
عرض می کنم من با یه بدبخت تر از خودم سر صبح قرار داشتم روی یک اپ هم همدیگرو پیدا کردیم منتها رو Offer Up نه Tinder اونم نه برای دیت، برای خریدن گوشی دست دوم!
می‌گه: حالا قهوه نمی‌زنی؟ مهمون من…
می‌گم: خواهرم حجابت را برادرم نگاهت را…. (تو دلم گفتم البته الان می‌گن چطوری بهش به انگلیسی گفتی!)
عرض می‌کنم من منتظر یه بابایی هستم گوشی شو قرار بفروشه، شرمنده کار دارم، شب ساعت نه با همون بابا اسکار قهوه بزن…
شانه بالا می‌ندازه که: خب باشه خوشحال شدم…
می ره راست سوار ماشینش می‌شه، یه بنتلی قرمز با سقف سفید دو در!!!
یا عمام!
رسمن فکر می‌کنم من خداوندگار فرصت سوزی ام. یعنی الاغ اقلن یه قهوه می‌خوردی!
شوووت روز تولد مارو ببین…
پسر می‌زنه سر شونم که هی بادی! گوشیتو آوردم ببخش دیر شد!
زهر ماااااار دیر شد
ذهنم مشغول شد، بنتلی دو رنگ قرمز و سفید صدفی دو در عجب ماشینیه!