سفرنامه- جابز رهبر معنوی هزاران اپل دار است

بیست و ششم آگوست دوهزا رو یازده

دو روزی می شود که گوشه و کنار خبر کناره گیری «استیو جابز» را از مدیریت اپل می شنوم. جابز چهره شکسته ای دارد. مردی پنجاه و چند ساله که از سرطان لوزه المعده رنج می برد. اما هر بار که موقع بلند کردن دستش در حالی که یک محصول تازه «آپل» را معرفی می کرد او را در رسانه ها می دیدم با خودم می گفتم چقدر باور در يك آدم می تواند باشد که می تواند و توانست.

استیو جابز یک پیامبر است این را به چند دلیل شخصی می گویم.

داستان اول

سال ۱۳۷۱ بود، در ایران و در یک نشریه محلی به نام «خاوران» کارم را شروع کرده بودم. روزهای خوبی نبود. روز هایی که سه جا کار می کردم تا فقط شکم سیر شود،بماند. اما خاوران کارم را با گزارش و بعد همراهی برای آماده سازی نشریه شروع کرده بودم. کاغذ و چسب و «لی اوت» و آقای بابایی که نمی دانم الان چه می کند و دخترکی سبزه رو و مهربان که تایپیست بود. درست کار از ساعت ده صبح پنجشنبه آغاز می شد. برای بستن هشت صفحه در قطع مترویی کمی بزرگ تر انگار یک مترو آدم لازم بود. بیدار خوابی و نشستن ها و کار کردن ها، چسباندن های آقای بابایی و درست و غلط ها و کشیدن یک کادر دور متن که خودش مصیبتی بود تا تیتر هایی که باید می زدی و اندازه نمی شد و آخرش هم بی تعارف معلوم بود که دست ها دیگر یه جاهایی به خودشان گره خورده بودند.

من آن سال، بعد این که روزنامه قدس شروع کرده بود به صفحه بندی با اپل با دو دستگاه اپل ال سی تو «LC-II» سرنوشت صفحه بندی خاوران را دیدم چطور عوض شد. صاحبش اتفاقی خرید. خیلی هم اهل این به قول خودش جنگولک بازی ها نبود. اما وقتی وام رابطه ای ارشاد داشت می مالید تن به خریدن دو دستگاه اپل و یک پرینتر پست اسکریپت داد و به نظرم این یعنی خریدن یک معجزه.

یادم است یک ماه نمی خوابیدم تا رسید به صحنه ای که پرینتر تمام لی اوت را به صورت موزاییکی در چهار تکه پرینت کرد. آقای مدیر مسوول بر اساس عادت معمول از پس دود سیگار و عینک یه نگاهی انداخت و گفت که این ها همه اش … شعر است.

اما آمد، چهار تکه موزاییکی که کنار هم چسبید و شد یک صفحه بسته شده. یادمه سیگار دم لب های تیره آقای مدیر مسوول آویزان شد. اپل همه ما را متعجب کرده بود.

داستان دوم

راستش همیشه به دلیل های خیلی ساده از اپل دوری کردم بعدش. شاید چون به ایران دست چندم می رسید و یا این که تحریم ایران اجازه خرید مستقیم نمی داد. همه چیز اش به قول ما ارژینال بود و پس هر سیستمش سه برابر پی سی قيمت داشت. در ضمن براي پي سي یک قوطی نرم افزارهای کینگ به هزار و پونصد تومان که می خریدی یعني یک میلیون دلار نرم افزار خریده بودی و بقیه ماجرا. همین ها باعث شد که هیچ وقت بعد «ال سی تو» های کذایی سراغ اپل نروم. داستان بعد شبیه مقاومت هاي نامربوط شد، ديديد انگاری با خودت تعارف داری، بعد دیگر اصلن یادت نمی آید برای چی با یکی قهر هستی.

وقتی آگوست دو هزار و ده پایم به خاک آمریکا رسید اولین بار رفتم تو یکی از این اپل استورها میز های چوبی و بسته بندی های ساده و در عین این که به نظرت می آمد دستی انجام شده است اما عین هم. انگاری به قول این وری ها «هند مید» بود همه چیز ساده و فاخر و من یک آی فون چهار خریدم. با یک دوست که بعد ها دیگر ندیدمش اما او مرا هول داد در دنیا آپل با ای فون چهار.

حس غریبی بود. من تنها نبودم. در کشوری که فکر می کردم باید خیلی تنها باشم. آی فون فور ترجمه زندگی با همه دوستانی بود که در گوشه گوشه دنیا بودند. زندگی با وبلاگم، زندگی روی فیس بوک زندگی با اسکایپ زندگی با خبر و هر چه که لازم بود و باید می بود. شبی یادم می آید كسي در لس آنجلس به نگرانی به من می خواست آدرس بدهد و من داشتم با آی فون راست می رفتم در خانه اش. این معجزه بود. باور کنید و از کنار این معجزه بزرگ پیامبر عظیم الشان حضرت جابز ساده عبور نکنید.

اما آپل فقط یک ابزار نبود برایم. یک سال طول کشید که از خیر لب تاب وایو سونی ام گذشتم و رفتم سراغ یک مک بوک پرو اما الان احساس می کنم رخداد عجیبی است. همه چیز در اپل تعریف شده است برای بهتر شدن. راستش پیشتر قدرت بازار اپل را می ستودم و امروز دیگر وجود رهبری فرزانه چون «استیو جابز» را.

با صداقت مي گويم او رهبر ميليون ها كاربري است كه به نوعي از اين سيب گاز زده است. نه كشور گشايي با خون كرد. نه به دنبال جريان انحرافي بود. اويك رهبر فرزانه بود.

جابز در واقع یک مرد بخشنده است. هنرمندی که به نظر من هنر همراهی را به دیگران بیاموزد. متنی را از این جا می خواندم که سخت بارانی ام کرد. برای شجاعت آدمی که بی هیچ سختی محبتش را به دیگران هدیه کرده است:

حالا که استیو جابز مدیریت اپل را ترک کرده، امروز اینترنت پر شده از خاطرات افراد مخلتفی که در طول دوران کاری شان با او همکاری داشته اند.

بسیاری از کاربران جابز را به عنوان یک مدیر بزرگ می شناسند اما بد نیست بدانید که استیو جابز فقط ۳۱۳ حق اختراع (Patent) به نام خودش دارد و یک فرد فنی بزرگ محسوب می شده است. اما در کنار این موضوع یکی از جالب ترین خاطرات گفته شده، داستانی است که ویک گوندورترا امروز تعریف کرده است. او هم اکنون یکی از مدیران گوگل است و مرد اصلی پشت سرویس گوگل پلاس به حساب می آید. «ویک» پیش از گوگل هم از مدیران ارشد مایکروسافت بوده است.

استیو جابز همیشه به دقت در جزییات مشهور بوده. حالا شنیدن خاطره آقای گوندورترا در چنین روزی خالی از لطف نیست:
صبح روز یکشنبه (روز تعطیل) ششم ژانویه سال ۲۰۰۸ بود. من در یک برنامه مذهبی شرکت داشتم که ویبره تلفن من را از یک تماس آگاه کرد. وقتی به آن نگاه کردم شماره را نمی شناختم بنابراین پاسخ ندادم.

بعد از مراسم با خانواده به طرف اتومبیل حرکت کردم و در همین حال پیام های تلفن ام را بررسی می کردم. روی پیام گیر، پیغامی از استیو جابز ضبط شده بود: » ویک می تونی با من در منزل تماس بگیری؟ یک مورد اورژانس هست که باید در موردش صحبت کنم»

من فورا با استیو جابز تماس گرفتم. در آن زمان من مسوول تمام اپلیکیشن های موبایل گوگل بودم و به خاطر این مسوولیت هر از گاهی با استیو جابز در تماس بودم.
«سلام استیو، ویک هستم. متاسف ام که تلفن را پاسخ ندادم. چون متوجه نشدم تو هستی»
استیو جابز در پاسخ می خندد و می گوید «هیچ وقت هنگام مراسم مذهبی نباید تلفن ات را پاسخ بدهی مگر اینکه تماس گیرنده «خدا» باشد»
ویک می گوید من خندیدم اما در حالی که عصبی بودم. پیش خودم فکر می کردم چه اتفاقی رخ داده که سبب شده در یک روز تعطیل استیو جابز با من یک کار اوژانسی داشته باشد.

استیو جابز می گوید: ما یک مشکل اورژانسی داریم که من باید فورا در موردش صحبت می کردم. من یک نفر را از تیم اپل برای کمک به رفع این مشکل هماهنگ کرده ام و امیدوارم شما تا فردا بتوانید این مشکل را حل کنید.

استیو ادامه می دهد: من داشتم به لوگوی گوگل روی آیفون نگاه می کردم و به نظرم خوب و درست نبود. حرف دوم O در اسم گوگل رنگ زرد اش کاملا درست نیست! من با گررگ (یکی از کارمندان اپل) صحبت کردم برای اینکه تا فردا آن را اصلاح کند و برای شما بفرستد. این از نظر شما اوکی هست؟
ویک می گوید: مسلم بود که این از نظر من اوکی بود. او ادامه می دهد دقایقی بعد در آن روز یکشنبه من ایمیلی از استیو جابز دریافت کردم با موضوع: «آمبولانس آیکون» که من و کارمند معرفی شده اپل را برای اصلاح رنگ زرد آیکون گوگل در تماس قرار میداد!
ویک می گوید من ۱۵ سال با بیل گیتس در مایکروسافت کار کردم اما هنوز یکی از بزرگ ترین تحسین کنندگان استیو جابز و اپل هستم.
در پایان او می گوید: هر زمان من به قدرت رهبری و توجه به ریزترین جزییات توسط یک مدیر فکر می کنم به یاد آن تلفن در روز تعطیل می افتم که استیو جابز از رنگ زرد حرف O در لوگوی گوگل راضی نبود.

از این جا می توانید برای جابز پیام بگذارید

این هم اظهار احساسات برخی به رفتن او

Advertisements

سرتراشی مد شده

نوشته ای از کسی می خواندم. با دبدبه و کبکبه که از اول چنین می خواستم کنم و چنان. روزی که اولش را یاد می کرد را یادم امد و راستش بیشتر خنده ام گرفت و بعد دلم سوخت.

خیلی از ما دوست داریم خیلی کارها بکنیم که نمی شه، نه؟

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند

یک دیکتاتور دیگر هم رفت

وقتی رییس جمهوری مادام عمر مصر، آقای مبارک بر خلاف سخنرانی اش ساعاتی بعد رفت. بچه ها گفتند تیتر خبر را بزنیم دیکتاتور رفت.
اما من مخالف بودم. بنا نبود در رادیو خبری بر خلاف روش های خبری زده شود.

اما واقعن یک دیکتاتور رفته بود. مردم در میدان آزادی شهر قاهره به جشن نشسته بودند.

پس روی وبلاگم نوشتم «دیکتاتور رفت». راستش انگاری باید دق و دلی ام را خالی می کردم.
امروز قذافی هم رفت ولی این بار هم کارم بهنام برایم نوشت:
نمی خواهید روی وبلاگ تون بنویسید «دیکتاتور رفت؟»
و من باز هم نوشتم: «آری قذافی رفت. این دیکتاتور هم رفت…»

حضرت خيام و خط متروي قرمز

تمام مسير مترو صداي خوب خاطرات كودكي ام، فريدون فرهندوز و شعر هاي پيامبر بزرگ حضرت خيام.
انگار خيام وقتي حرف مي زند پرده دريده مي شود.
بزرگ مي شوم وقتي مي بينم چنين يك آدم در برابر هرچه كه مي شود نامش را گذاشت-خالق، معبود، پدر يا هرچي- با غرور و لجاجت حرف مي زند.
در كلامش هيچ تقاضا و استغاثه و درخواست نيست.
«اجزاي پياله اي كه در هم پيوست»
«بشكستن آن روا نمي دارد مست»
سركشي خيام هميشه مرا آرزومند يك جرعه هم پياله گي مي كند.
خيام پيامبر براي صبح دوشنبه اي كه در متروي خط قرمز دي سي ساختي سپاس.