بد آموزی های سریال یوسف

طبق آخرین مستندات:

کاپشن احمدی نژاد در سفر به آمریکا توسط آنجلینا جولی از پشت پاره شد…

سریال یوسف من گفتم بد آموزی داره. اس ام اسی بود.

Advertisements

پدر روزت مبارک

چنین جمعه ای بود اما روز بد. زنگی به در زده شد: پاشو بیا عمو خونه پدرت، حالش خوب نیست.

در راه با خودم می گفتم این مرد با سرما خوردگی اش سیگار هم می کشد. ببینمش درشتی می کنم. 

اما پدر فرصت نداد. وقتی رسیدن بر زیر پارچه سفیدی خوابیده بود. او مسافر راه دور شده بود. 

امروز می شود هفتمین سال رفتن پدر. گاهی در خواب می بینمش. می دانم راضی است و جایی خوب. 

اما

بابا دلم برایت تنگ شده.

رنجی که در نامه خانواده بنی یعقوب است حد ندارد

زهرا بنی یعقوب یکی ار همون فریاد های در گلو خفه شده است. از آن داد هایی که مصلحت جلوی همه را گرفته. کسی که مرگش درد نامه خانواده اش است و برای همه انگار تکرار مکررات. پوست ها کلفت می شود. نامه ای که بیشتر به دردنامه و زجر نامه می خورد تا نامه از خانواده این پزشک به دار خودکشیده شده، منتشر شد.

به نام خدا

مردم آگاه ايران، بويژه فعالان حقوق بشر

بيش از يکسال از مرگ مشکوک فرزند دلبندمان دکتر زهرا بنی يعقوب در بازداشتگاه امر به معروف و نهی از منکر همدان می‌گذرد. در اين مدت تلاش فراوانی از سوی ما ، وکلای مدافع پرونده ، فعالان حقوق بشر و حقوق زنان و روزنامه‌نگاران مستقل برای کشف حقيقت صورت گرفته اما متاسفانه تاکنون پرونده به نقطه روشنی نرسيده است و متهمان همچنان آزاد هستند و مجازاتی برای آنها در نظر گرفته نشده است. هيچ کس پاسخ مشخصی به ما نمی‌دهد. به همين دليل با مروری بر پرونده دخترمان از شما ياری می‌خواهيم و جمله تامل برانگيز يک هزار دانشجوی پزشکی را که چند روز قبل با ارسال توماری برای رييس قوه قضائيه نسبت به چگونگی روند رسيدگی به اين پرونده اعتراض کردند، ياد آوری می‌کنيم :”اين اتفاق می‌توانست و می‌تواند برای هرکدام از فرزندان ايران زمين روی دهد.”

فرزند ما، دکتر زهرا بنی يعقوب دانش آموخته دبيرستان تيزهوشان، نفر ۲۳ آزمون سراسری دانشگاهها و فارغ التحصيل دانشگاه علوم پزشکی تهران از حدود هشت ماه قبل از مرگش ، در مناطق محرم همدان و کردستان در حال طبابت بود. او به خاطر پدرش که زندانی سياسی رژيم شاه بود، از طرح خدمت اجباری پزشکان معافيت داشت و حضورش در اين مناطق محروم کاملا داوطلبانه بود.

زهرای ۲۷ ساله ما، روز جمعه ۲۰ مهرماه ۸۶ ساعت ۱۰ صبح در پارکی در شهر همدان به همراه نامزدش توسط ماموران ستاد امر به معروف دستگير شد. مسوولان اين ستاد بيش از ۲۴ ساعت ما را در جريان بازداشت دخترمان قرار ندادند. چرا که بازداشت او را از اختيارات قانونی خود می‌دانستند.

ساعت ۱۱ صبح روز شنبه سرهنگ «ق» با لحنی توهين آميز با ما تماس گرفت و ضمن بيان اجمالی ماجرای بازداشت ، به پدر زهرا گفت که فردا به همدان بياييد. پدر می‌پرسد: «چرا فردا؟ من می‌توانم امشب خود را به همدان برسانم». او با اصرار زياد از سرهنگ «ق» می‌خواهد که با دخترش صحبت کند که اجازه نمی‌دهد.

به گفته قاضی، روز دوم بازداشت، زهرا که از تماس ستاد با خانواده‌اش بی خبر است، دائم خواهش می‌کند که اجازه دهند يک تلفن کوتاه به خانواده‌اش بزند تا برای آزادی‌اش به همدان بيايند. (از صحبت‌های قاضی در روز دوم)

سرانجام حدود ساعت پنج بعد از ظهر و با دستور قاضی اجازه صادر می‌شود که زهرا با ما تماس بگيرد. پدر و مادر در راه هستند و نمی‌تواند با آنها تماس بگيرد. به برادرش، رحيم، تلفن می‌زند و با توجه به اشکال در خط موبايل در منطقه‌ای ‌که برادر حضور داشت، تماس تلفنی به بيش ازچند کلمه نمی‌رسد. پس با محل کار خود تماس می‌گيرد و تقاضای دو روز مرخصی می‌کند تا بيمارانش با درهای بسته درمانگاه مواجه نشوند.

تلاش برادر برای تماس دوباره نهايتا به اين ختم می‌شود که برای صحبت با خواهرش بايد تا ساعت ۹ شب صبر کند.

ساعت حدود هشت و نيم شب بود. موبايل برادر زنگ می‌خورد که پيش شماره همدان را می‌بيند. اين بار تماس چند دقيقه طول می‌کشد. برادر در گفت و گو با زهرا احساس می‌کند وضعيت روحی زهرا در شرايط خوبی است. او در جواب اين سوال برادر که می‌پرسد تو را اذيت نکرده‌اند ، می‌شنود «نه» و بلافاصله می‌گويد: «کسی بالای سرم ايستاده است.»

برادر به زهرا اطمينان می‌دهد که پدر با پول نقد و سند در راه همدان است و حدود يک ساعت ديگر به آنجا می‌رسد. تماس تلفنی با «خداحافظ آبجی جان» و «خداحافظ داداش» به پايان می‌رسد.

بعد از اين تماس دقيقا چه اتفاقی افتاده، معلوم نيست. و غير از اعضای ستاد امر به معروف، فقط خدا می‌داند. پدر و مادر زهرا ساعت ۱۰ شب به همدان می‌رسند. در جلوی بازداشتگاه با عجيب ترين توهين‌ها مواجه می‌شوند. يکی از اعضای ستاد به پدر زهرا می‌گويد از نظرما دختر تو صلاحيت پزشک بودن در اين مملکت را ندارد. اين فرد يک هفته پس از خاکسپاری زهرای عزيزمان ، با خانواده عزادار ما تماس گرفت و با انواع تهديدها از ما خواست که پرونده را پيگيری نکنيم. (اسم اين فرد حتی در بين متهمين وجود ندارد. ما از او به اين دليل نيز که خانواده ما را تهديد کرده ، شکايت کرده‌ايم اما دريغ از يک احضار و بازجويی کوچک که در باره اش صورت گرفته باشد.)

پدر زهرا هنوز از ياد نبرده است که سرهنگ «ق» رييس ستاد امر به معورف همدان چند ساعت پس از وقوع اين فاجعه با خنده با او روبرو شد و گفت: «برای پيگيری وضع دخترت به آگاهی برو، نه! برو دادسرا، نه! بهتر است بروی پزشک قانونی.» رييس ستادامر به معروف به خاطر مرگ تلخی که در حوزه تحت نظارتش اتفاق افتاده بود، کمترين نگرانی، اضطراب و يا ناراحتی نداشت.

اورژانس منطقه، پس از معاينه جسد زهرا در ساعت نه و نيم شب، عنوان می‌کند که او قبل از ساعت هشت شب فوت کرده است. ما بارها و در جريان بازپرسی به اين گزارش دروغ اعتراض کرديم. اگر او ساعت هشت شب فوت کرده چگونه می‌توانسته در ساعت هشت و نيم شب با برادرش صحبت کرده باشد. آنها از ما پرسيدند که چه مدرکی برای اثبات اين ادعای خود داريد؟ ما در پاسخ گفته‌ايم غير از شش نفری که در کنار برادر زهرا شاهد مکالمه بودند ، می‌توانيد پرينت مکالمه‌های تلفن همراه برادرش را بگيريد تا معلوم شود کی و از کجا با او تماس گرفته شده است. اما چهار ماه طول کشيد تا اين پرينت را دراختيار ما بگذارند. (چرا چهار ماه؟ کسی به اين سوال ما نيز جواب نداده است.) در اين پرينت نه تنها خبری از مکالمه ساعت هشت و نيم شب زهرا با برادرش نيست ، بلکه ساعت تماس‌ها هم به هم ريخته و نامرتب است. به عنوان مثال تماس ساعت ۵ بعد از ظهر پس از تماس ساعت ۶ ثبت شده است. از نظر ما اين دستکاری در اسنادی است که می‌توانست به حقيقت ماجرا کمک کند.

پس از انتقال جسد زهرا به پزشکی قانونی، آنها ساعت مرگ را ۹ صبح روز شنبه اعلام می‌کنند. در حاليکه ساعت ۵ بعد از ظهر و هشت و نيم شب با برادرش صحبت کرده و حدود ساعت ۵ بعد از ظهر همان روز هم يک قاضی او را ديده و با او صحبت کرده است. بر اساس گزارش پزشک قانونی دو کبودی روی پاهای زهرا مشاهده شده است. کبودی روی ساق پای چپ و کبودی روی ران پای راست. اما به علل احتمالی اين کبودی‌ها اشاره‌ای ‌نشده است. آنها ادعا می‌کنند زهرا خودش را در اتاقی که زندانی بوده با پارچه‌های تبليغاتی حلق‌آويز کرده است. اما توجه نمی‌کنند آيا کسی می‌تواند در فاصله يک و نيم متری اتاق رئيس بازداشتگاه در حالی که در اتاق بسته است، خود را از چارچوب همان در بسته حلق‌آويز کند و هيچ صدايی هم از او شنيده نشود؟ به نظر ما دست اندر کاران پرونده به تناقض‌های ديگری هم که در اين پرونده وجود دارد ، توجه نمی‌کنند. عجيب تر آنکه پزشکی قانونی به خونی که از بينی و گوش زهرا بيرون آمده ، هم توجهی نکردند و در هيچ کدام از گزارش‌هايشان به آن اشاره نکرده‌اند.

دو – سه روز پس از مرگ دلخراش فرزندمان، يکی از معاونان استانداری همدان با پدر زهرا ديدار کرد و به او گفت: «ديروز در شورای تامين استان حرف از شما بود که جزو زندانيان سياسی زمان شاه هستيد و زحمت‌های زيادی برای پيروزی انقلاب کشيده‌ايد. ما مشکلات زيادی داريم. دانشجويان پزشکی به خاطر اين حادثه هم اکنون در اعتصاب هستند. راديوهای خارجی در اين باره در حال سمپاشی هستند، انتخابات مجلس هم نزديک است. خواهش ما از شما اين است که حتی به اقوام خودتان هم نگوييد که فرزندتان در ستاد امر به معروف فوت کرده است. مثلا بگوييد تصادف کرده و يا دچار ايست قلبی شده است.»

اين فقط نمونه‌ای ‌کوچک از برخورد يکی از مسوولانی است که به جای دادخواهی از خون به نا حق ريخته شده زهرا ما را توصيه به دروغ گفتن در باره مرگ دخترمان کرده است.از اين مسوولين می‌پرسيم که آيا هرگز در باره برخورد امام علی (ع) با مديران خلافکار خود چيزی نخوانده و يا نشنيده‌اند ؟.آيا از ياد برده‌اند که امام علی به خاطر ظلمی که بر زن يهودی توسط کارگزارانش رفته بود ،خون گريست؟

در زمانی که پيکر پاک فرزند عزيزمان را دفن می‌کرديم، از بينی و گوش او خون جاری بود که هم ما و هم حاضران را منقلب کرد. ما با چند پزشک متخصص تماس گرفتيم که همگی گفته‌اند کسی که حلق آويز شده باشد به هيچ وجه گوش و بينی‌اش خون ريزی نمی‌کند و اين از نشانه‌های ضربه مغزی است.

بنابراين خانواده تقاضای نبش قبر را برای بررسی احتمالی ضربه مغزی داد که جواب نامه پنج ماه بعد آمد. البته ما با توجه به وضعيت روحی و جسمی مادر زهرا از اين کار منصرف شديم. به ويژه که پزشکان متخصص گفته بودند پس از پنج ماه آثار جرم تا حد زيادی از ميان می‌رود و شناسايی را مشکل می‌کند. ما با توجه به تناقضات متعددی که در پرونده بود و همچنين احتمال حمايت از متهمين، اين موارد را به رئيس قوه قضائيه اطلاع داديم و درخواست کرديم پرونده به تهران منتقل شود. در نهايت در اسفند ۸۶ موفق شديم، موافقت آقای شاهرودی و ديوانعالی کشور را برای اين کار بگيريم. ده روز بعد برای پيگيری سرنوشت پرونده دخترمان به تهران ، بارها و بارها به دادسراهای مختلف مراجعه کرديم. آنها هر بار حرفی می‌زدند ، چند بار هم گفتند که پرونده در تهران است. اما نمی‌توانيم بگوئيم در کدام شعبه و کدام دادگاه در حال بررسی است.

قاضی همدانی پرونده نيز يکبار در صحبت با پدر زهرا به او گفت که اگر وکلای مدافع پرونده (خانم شيرين عبادی و آقای عبدالفتاح سلطانی) را عوض کنيد ما برای به نتيجه رسيدن پرونده با شما همکاری خواهيم کرد.او به پدر زهرا گفت: «من برای شما خيلی زحمت کشيده‌ام و در اين پرونده ده مورد تخلف از اعضای ستاد امر به معروف گرفته‌ام.»

او چند ماه بعد از پدر زهرا خواست: «به اتفاق وکلا به همدان بياييد و بنشينيد با متهمان گفت و گو و موضوع را حل و فصل کنيد.»

قاضی همدانی آنچنان در باره حل و فصل پرونده با ما سخن می‌گفت که انگار در باره يک دعوای کوچک و شخصی -خانوادگی حرف می‌زند.

سرانجام در تيرماه ۸۷، يعنی چهار ماه بعد از اين که قرار بود پرونده در تهران بررسی شود ، دادگاه همدان بدون توجه به رای ديوان عالی کشور، تمامی متهمين را با نوشتن اين جمله «که اصولا جرمی اتفاق نيافتاده که بتوان در باره آن رای صادر کرد»، از همه اتهامات مبرا کرد. باز پرس پرونده در شرايطی اين حکم را صادر کرده بود که در خلاصه پرونده‌ای ‌که به امضای خودشان رسيده ، هشت مورد تخلف از جمله دستکاری در پرونده برای افزايش مدت بازداشت و… به چشم می‌خورد و اين تخلف نيز مورد اعتراض قاضی کشيک قرار گرفته بود.

با اعتراض ما و با توجه به رای ديوان عالی کشور، سرانجام پرونده به تهران منتقل شد. پرونده فعلا در تهران است و ما به عنوان خانواده زهرا همچنان به دنبال بررسی دقيق صحنه هستيم که ايا اصولا امکان اين اتفاق به آن شکل که عنوان شده وجود دارد يا نه؟

اما هيچ کدام از مسوولان و دست اندرکاران پرونده پاسخ مشخصی به ما نمی‌دهند. آيا در اين کشور فريادرسی برای پيگيری و شناسايی دلايل و مقصران مرگ مظلومانه فرزند ما که می‌توانست برای خود، خانواده و جامعه‌اش مفيد وجود ندارد؟ آيا فرياد رسی در اين کشور هست که داد فرزندمان را بستاند؟

خانواده داغدار دکتر زهرا بنی يعقوب

نامه یک خواهر مکتبی به گلشیفته فراهانی

راستیتش اگرچه طولانی بود اما نمیدانم چرا طنز تلخی درش بود که نتوانست راحت بگذاردم. دستم رفت برای پابلیش. صاحبش نمی دانم کیست و ایمیلی به دستم رسید:

خواهر خوبم گلی جان

قلب ِ کوچکم از دیدن عکسهای تو به درد آمد. از آن روزی که در آن فیلم نقش مرا بازی کردی دعا کردم که اسیر وسوسههای شیطان نشوی و این راه خطا را ادامه ندهی. اما هزار افسوس، هزار افسوس که به جای سنگر آشپزخانه اکنون جایی هستی که به هیچ آشپزخانه ای ختم نمی شود.

خواهر خوبم مگر نشنیده ای که بهترین جهاد زن، خوب شوهر داری اوست؟ شاید بگویی تو که جهادگر نیستی و هنرپیشه ای و یا حتی بگویی که هنرپیشه بودن با شوهرداری منافاتی ندارد. خواهرم اشتباهت همین جاست. وقتی می گویند بهترین جهاد منظور جنگ نیست منظور مبارزه با وسوسه های شیطان است که هر ثانیه در کمین است وتو برای مبارزه با شیطان باید خوب شوهر داری کنی، ربطش را نپرس خودم هم نمی دانم اما می دانم که درست است.

حتا امام جمعه مشهد هم همین را می گوید و هیچ کس هم از او ربطش را نمی پرسد. و اما این که می پرسی هنرپیشه بودن با شوهرداری منافاتی ندارد، آیا واقعن منافاتی ندارد؟ اگر تو خوب شوهر داری می کردی و به امر هنرپیشگی نمی پرداختی اکنون حداقل سه فرزند صالح داشتی. این هم منافات، بمیرم برای شوهرت که نمی دانم چطور خانه‌ی بدون زنگ بچه را تحمل می کند.

علاوه بر آن، اکنون که تو با آن ظاهر، که انسان خجالت می کشد نگاهت بکند، در روی فرش قرمز (که صددرصد ماشینی است)، راه می روی خدا شاهد است اگر لئوناردو نبود هرگز این تصاویر را نگاه نمی کردم؛ شوهرت کجاست؟ چه کسی برایش نهار درست می کند؟ چه کسی جوراب هایش را می شوید و اتو می کند؟

چه کسی یک لیوان چای داغ به دستش می دهد ؟ نکند می خواهی بگویی که برود خودش غذا درست کند یا چای بریزد یا زبانم لال جورابهایش را بشوید؟ اگر قرار بود خودش این کارها را بکند چرا اصلن تو را گرفته است؟ اصلن ببینم از شوهرت اجازه گرفته ای و از خانه زده ای بیرون؟ فکر نمی کنم.

مگر نمی دانی که زنی که بی اجازه شوهر از خانه بیرون برود تا وقتی برگردد هزاران هزار و شاید میلیون ها میلیون فرشته اورا نفرین می کنند تا برگردد؟ می دانی چند هزار فرشته را به خاطر اشتباه خود از کار و زندگی انداخته ای؟ فرشتگانی که با یک اجازه تو می توانستند اکنون با خیال راحت به تماشای لئو بپردازند و تو محرومشان کردی، من اگر جای یکی از آن فرشته ها بودم حتا تا دو سه ساعت پس از برگشتن تو به خانه هم به نفرین کردنم ادامه می دادم.

خواهرم  

مگر تو نمی دانی که تو ناموس این ملت هستی؟ می پرسی ناموس یعنی چه؟ من چه می دانم. من هم مثل تو خودم ناموسم. نمی دانم برای چه خلق شده، اما گویا تمامیِ جنگ ها و خونریزی ها و توطئه ها و خیانت ها به خاطر ناموس بوده. می دانم که ناموس را باید پوشاند و تنها کسی یا کسانی که صاحب ناموسند می توانند ناموس را ببینند. از این ملت اجازه گرفتی و رفتی آن سر دنیا؟ 

خواهر فریب خورده‌ی من

قلبم شکست وقتی عکست را دیدم، یعنی حتا یک جفت جوراب هم نداشتی؟ جوراب که همین فرودگاه مهرآباد یا فرودگاه امام سه تا صد تومان ریخته است، نریخته است؟ آخر چرا بهانه می آوری؟ حتا شنیده ام که تصمیم داشتی به جای آن کفش ها که زیاد هم بد نبودند، ولی فقط باید مواظب باشی که موقع راه رفتن تق تق نکنند چون تق تق کردن حرام است، چکمه بپوشی. راست است؟ خوشحالم که این کار را نکرده ای حتمن می دانی که حکم چکمه چیست.نمی دانی؟ اسمش یادم نیست از بس سخت است. اما یک آقایی که خیلی مومن بود و در تلویزیون بود و جای مهر روی پیشانیش نشان می داد که همیشه در حال نماز بوده است، گفت که خیلی بد است. چکمه را می گویم.

خواهرم می دانم که به سخنانم گوش می دهی و برمی گردی. خودم نذر کرده ام که اگر برگردی یک چادر مشکی، از همان جنسی که حاج آقای امدادی برای خانمش از مکه آورده و خیلی خیلی جنسش اعلاست، برایت بدوزم تا سرت کنی و ببینی که چقدر با چادر زیباتر می شوی.  حتا نذر کرده ام که اگر عکس ها فوتوشاپی باشد، که باز هم نمی دانم چیست، اما شوهرم می گوید خیلی فساد آور است و من حرفش را باور می کنم و یا اگر تو در عکس ها از کلاه گیس و آستین و شلوار رنگ پا استفاده کرده باشی؛ برایت سفره پهن کنم.

البته باید اول از شوهرم اجازه بگیرم. می دانی که اگر شوهر اجازه ندهد نذر تو قبول نمی شود. راستی اگر کلاه گیس سرت بوده که عجب عکس های قشنگی گرفته ای و چه کلاه گیس ِ زیبایی. از کجا گرفته ای؟ منوچهری؟ طلائیش هم بود آخر شوهرم از رنگ طلایی خیلی خوشش می آید؟ آشنا هم داری؟ شاید بگویم شوهرم یک دانه اش را برایم بگیرد. شاید هم نگویم و تو اگر لطف کنی چند باری مال خودت را به من قرض بدهی. آخر شنیده ام وضعیت اقتصادی مملکت خراب شده و به همین خاطر شوهرم، طفلک، مجبور است یکی دو بار در هفته، شب هم کار کند و به خانه نیاید. خدا قوتش بدهد و سایه اش را روی سر من و بچه هایش نگه بدارد.

بگذریم ، داشتم می گفتم خواهرم برگرد، برگرد و اسمت را هم عوض کن. آخر گلشیفته هم شد اسم؟ تو مگر نمی دانی که در عربی «گ» نداریم؟ شنیده ام که خارجکی ها هم از تو خواسته اند که اسمت را گلی بگذاری. باز گلی بهتر از گلشیفته است. تازه می توانی چیزِ دیگری بگذاری، چرا؟ گفتم که «گ» در عربی نداریم. یا اگر خیلی به «گ» علاقه داری بگذار گوهر. مفهوم هم دارد. مثل گوهری در صدف، شوهرم می گوید زن مثل جواهر است باید از دید دزد محفوظش کرد. شوهرم مرا خیلی دوست دارد. راستی نکند دلت خدای نکرده هوس معروفیت کرده؟ خوب مگر همین جا نمی شد معروف شد؟ مگر حاج خانوم ف.رجبی را نمی شناسی؟ هم به شوهرش می رسد، هم معروف است، هم حجابش را دارد و خودش را انگشت نمای این و آن نکرده .

برگرد خواهرم

برگرد و به شوهر داریت برس و بچه داریت را بکن . آخرش چه؟ باید بالاخره کهنه بچه عوض کنی یا نه؟ اگر هم بچه دار نشدی اشکالی ندارد شوهرت می تواند زن دیگری بگیرد و بچه دار شود. شوهرهای خوبی که زن اجاق کورشان را طلاق ندهند زیادند. مخصوص اگر آشپزیت خوب باشد، احترام مادرشوهر را نگهداری و از آن لباس ها که در ته معازه یواشکی می فروشند، داشته باشی.

 

خوردن م م ه و عوارض جانبی آن…

 

این مطلب به نقل از وبلاگ شیر برنج است. دوست عزیز زیر سن قانونی (البته نه از نظر قانون جزای ما چون اونجوری میشه دخترای نه ساله و پسر های سیزده ساله) منظورم از لحاظ عرفی، یعنی هجده سال است. لطفن نخون. اوهوی ی ی دامون با توام ها!

 

چند شب پيش توی اتوبوس نشسته بودم. ماشين خلوت بود و به جز من و آقايی که دو سه رديف پشت سرم بود، چهار تا مرد هم روی رديف های آخر کنار هم نشسته بودند، مشغول خوش و بش و بگو و بخند بودند. هوا تاريک شده بود نمی تونستم روزنامه ای رو که دستم گرفته بودم بخونم. حوصله ام سر رفته بود و مونده بودم چکار کنم؟ توی همين فکرا بودم که صحبت های چند نفری که انتهای اتوبوس نشسته بودند توجه ام رو جلب کرد. يارو داشت يه چيزی رو با لهجه غليظ ترکی واسه اون سه تای ديگه تعريف مي کرد:

چند شب پيش يکی از رفيقام نزديکی غروب داشت از مسافرکشی بر ميگشت خونه، طرفای جاده مخصوص چشمش ميفته به زن و مرد جوونی که کنار جاده منتظر ماشین ايستادن. نگه مي داره و سوارشون مي کنه. هنوز خيلی نرفته بودن که مرده به راننده ميگه: ببينم واسه امشب خانوم مي خوای؟ راننده گفته کيه؟ مرده اشاره ای به زنی که توی ماشين بود مي کنه و مي گه اينه، بيست هزار تومن. خلاصه چک و چونه مي زنن تا اين که آخرش به ده هزار راضی مي شن. مرده وسط راه پياده مي شه و راننده هم زنه رو ميبره خونش. خلاصه چه درد سرتون بدم؟ دختر رو ميبره تو رخت و خواب و شروع مي کنه به امورات نابجا، در همین حین داشته سينه های دختره رو مي خورده که مي بينه سرش داره گيج مي ره و ديگه چيزی نمي فهمه. وقتی به هوش مياد مي بينه افتاده روی تخت و تمام خونه و زندگی و ماشينش رو بردن. مي فهمه که دختره يه چيزی به خودش ماليده بوده که بيهوش شده.

پا مي شه ميره کلانتری که شکايت کنه، اما روش نمي شده به يارو بگه که چه غلطی کرده. به افسره مي گه مرده مي خواسته جايی بره، گفته من زنشو ببرم دو سه ساعتی پيشم باشه تا بياد دنبالش. اونم تو چاييم يه زهر ماری ريخته که از حال رفتم. اینو که می گه افسر نيشش تا بناگوش باز مي شه، مي گيره لپ ياره رو مي کشه مي گه: راست بگو بينم پدر سوخته تو هم  م م ه خوردی؟

 

پ.ن: من از درج این نوشته چند منظور داشتم که در نهایت منتهی به چند نتیجه اخلاقی می شه.

نکته اول این که: سعی بفرمایید همیشه از کالای استاندارد و تاریخ نگذشته استفاده کنید تا خطر مسمومیت تهدیدتون نکنه.

دوم این که: وقتی خوردین زیاد نخورین اول مز مزه کنین یه وقت توش زهر مار نداشته باشه.

سوم: از این تشخیص حرفه ای افسر مربوطه بیشتر حال کردم تا این بنده نابجای خدا.

چهارم: خوب پدر جان این همه جاهای معتبر هست که تازه روش جایزه هم می دن. یکی بخر دو تاببره! تو هم وسط راه چیز گیر آوردی.

پنجم: کاشکی برخی از دوستان از تویسرکان زحمت می کشیدند برای جوانان ناشی دوره ای را برگزار می کردند که خوردنی های مسموم را تشخیص بدهند و کمی چیز فهم تر بشوند.