فقط می رم یکم ورزش کنم

از صبح شده دقیقن چهارده ساعت یک بند نوشتن و کار کردن و با خود چانه زدن.

می رم رکاب بزنم این تنها را فک کنم زنده موندنه امشب.

Advertisements

سفرنامه- وايستا لعنتي

بيستم مي دو هزار و يازده
ميدان دوپونت. آدم هايي در آمد و شد. صداي آرش سبحاني و ساكسيفون مرد كنار خيابان كه با هم شده آش شله قلمكار در كله ام و اولين پستي كه با آپل انشا مي شود.
آي زمان!
خفه شو اين قدر زود نرو بي پدر، بذار ببينم اصلن كجا هستم…

20110520-202705.jpg

«برای ادای احترام به یک زن: چرا مادرمان را دوست داریم»

در ابتدا اشاره می کنم نمی دانم مطلب از کیست. اما دست مریزاد. بغض گلویم را فسرد وقتی می خواندمش. مادر زیباست. مادر مهربان است. مادر خوب است. بارها این صحنه را از مادر هایی که دور و برم می شناسم دیدم. از مادر خودم و از مادر هایی که مادرند:

چرا مادرمان را دوست داریم:

چون ما را با درد به دنيا می‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرد

چون شیرشیشه را قبل از اينكه توی حلق ما  بريزند ، پشت دستشان می‌ریزند

چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند

چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می خوام، با صدای بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را عصبانی می‌کند

و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می‌زند، با پدر دعوا می‌کنند

چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد غذا را با قابلمه اش بخورد

چون وقتي تازه ساعت يازده شب يادمان مي افتد كه فلان كار را كه بايد فردا در مدرسه تحويل دهيم يادمان رفته،بعد از يك تشر خودش هم پابه پايمان زحمت ميكشد كه همان نصف شبي تمامش كنيم

چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کنند

چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند

چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکند

به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می‌کند و نذر می کند و پوتین‌هایمان را در هر مرخصی واکس می‌زند

چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند که واقعا باور می‌کنیم شاخ قول شکانده‌ایم

چون موقع مطالعه عینک می‌زند و پنج دقيقۀ بعد در حاليكه عينكش به چشمش است ميپرسد:اين عينك منو نديدين؟

چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا بدمان می‌آید و عاشق كدام غذاييم ،حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم

چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است كه واي بچم خسته شد بسكه مريض داري كرد

و چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش رو براي هزارمين بار ميشكنيم، چند روز بعد همه رو از دلش ميريزه بيرون و خودش رو گول ميزنه كه :‌بخشش از بزرگانه

که مادر تنها کسی است که میتوانی تمام فریادهایت را بر سرش بکشی و مطمئن باشی که هرگز انتقام نمی گیرد

سفرنامه- گراس با طعم سوتین و بن لادن برای آرامش دنیا

دوم می دوهزار و یازده

روایت امروز من در واقع نقل از یکم  می است. امدم تفکیک اش کردم، یعنی بعد ساعت دوازده شب را کشیدم به دوم می. آقای اوباما روی صحنه می آید. دستور شلیک را خودش داده. شهری در پاکستان. نزدیکی یک مرکز آموزش نظامی. آقای بن لادن کشته شده است. به گمانم امشب آقای اوباما تو مایه های بندری خواهد رقصید. صدایش رسا است. از همین چیز رسایش خوشم می آید -صدا-. دقایقی صحبت می کند و بعد تمام. حالا نوبت مردم است. خبر از گوشه و کنار می رسد که مردم در برابر کاخ سفید تجمع کرده اند. دوچرخه را به قول رفقای افغانم «چالان» می کنم و راهی می شوم به سوی کاخ سفید. نمی دانم چند درصد ولی می دانم برای انتخابات بعدی آمریکا آقای اوباما سی چهل درصد رای هایش را گارانتی کرد.

در مسیر دسته دسته جوان هایی را می بینم که پرچم آمریکا بر سر شانه انداخته اند و شعار می دهند و فریاد می زنند. داد می زنند: یو اس ای!

کم کم به جمعیتی که می بینم افزوده می شود هر چه به ساختمان کاخ سفید نزدیک تر می شوم جمعیت بیشتر می شود. با دمپایی و کفش، با تابلو و پلاکارد با بند و طناب، نمی دانم انگار هر کی هر جور می تواند خودش را دارد می رساند. پلیس راه های منتهی به کاخ را بسته است. دوچرخه سواری خودش لذتی دارد. نزدیکی محل اسبم را می بندم. راهی می شوم وسط جمعیتی که هر لحظه بر تعداد آن افزوده می شود. می لولم در بین لولندگان آمریکانو، شعار می دهند، فریاد می زنند و زنده باد و مرده باد می کنند. بوی «گراس» تمام فضا را گرفته است. ظاهرن امشب همه کارهایی که به صورت معمول در ملا عام ممنوع است، آتش بس داده شده است و همه مشغول هستند. سیگار های برگ دست به دست می شود. عکس یادگاری جلوی کاخ می گیرند و برخی از نرده های کاخ بالا می روند. برخی دیگر از درخت ها. یکی هم شروع می کند از تیر چراغ برق بالا رفتن و مردم هورا می کشند. فتح مکه است. بلخره به سر تیر می رسد و پرچم آمریکا را به جولان در می آورد.

«اسامه بن لادن» مرده است: ««اسامه بن لادن» در دهم مارس سال ۱۹۵۷ در شهر ریاض در عربستان سعودی متولد شد. او هفدهمین فرزند از پنجاه و هفت فرزند «محمد بن لادن» بود. پدر او که یمنی بود، از بزرگ‌ترین مقاطعه کاران عربستان سعودی محسوب می‌شد و یکی از پروژه‌هایی که وی را صاحب میلیون‌ها پول کرده بود، پروژه گسترش مجموع مساجد مکه بود. اسامه در یکی از ثروت‌مندترین خانواده‌های عربستان بزرگ شد. اما مدارج ترقی خاصی را پیش نگرفت. تعداد زیادی از برادرانش برای ادامه تحصیلات دانش‌گاهی یا تجارت، راهی آمریکا شدند، اما اسامه تمایل برای تحصیلات دانش‌گاهی نداشته است. طبق عرف و سنت معمول اعراب، اسامه خیلی زود و در پانزده سالگی ازدواج کرد و بزرگ‌ترین فرزندش «محمد» نام دارد و به این سبب در حلقه دوستانش اسامه، «ابومحمد» نامیده  شد. اسامه بعدها همسر دیگری هم اختیار کرد.»

بر تعداد آدم ها باز هم اضافه می شود به قول ما ایرونی ها دیگر جای سوزن انداز نیست. پلیس کم و بیش دیده می شود. این وسط گاه با خودم فکر می کنم. یک دهه جهان ملتهب بود با نام کسی به نام «اسامه» اما این اسامه که بود؟ از کجا آمد. او که وظیفه انتقال پول های آمریکا را به مجاهدین در افغانستان بر عهده داشت و جنگ بر علیه شوروی سابق را از لاهور مدیریت می کرد، چه شد که برج زن در منهتن از آب در آمد. راستی آش عمو بن لادن دست پخت که بود؟

به هر روی اسامه ای دیگر در کار نیست. باراک اوباما گفت جهان بدون او امن تر خواهد بود. باز هم سوال: آیا واقعن امن تر خواهد بود؟

بگذریم. این جا هم جریان فوتبال های خودمان است. بهانه ای جور شود و ملت به سر و کول هم بزنند. در بین آدم هایی که شعار زنده باد و مرده باد می دهند همه جور آدم می بینم. روس، آفریقایی، عرب سوری، عرب سعودی، افغان، چینی و حتا مالایی، دو سه دوست ایرانی هم خودشان جلو می آیند وقتی می بینند با تلفن دارم فارسی حرف می زنم اما حاضر نمی شوند مصاحبه کنند، به عکس بقیه که سر و دست می شکنند. دوربین ها به سمت مردم حمله کرده اند. ملت درست مثل اون اوایل انقلاب که می ریختند جلوی دوربین و شعار می دادند رفتار می کنند. چقدر اشتراکات مردم در جهان زیاد است. حسم مانند بعد بازی ایران و استرالیا است. فقط فرقش این است که ملت این جا در خیابان مست کرده اند و ایران اول دبه چار لیتری عرق را در خانه زده اند و بعد بیرون آمده اند.

اسامه بن لادن مرد. بی اختیار این جمله را دایم با خودم تکرار می کنم. کار دیگر به جاهای باریک دارد می کشد. دود حشیش و گراس کم بود که ملت مست کم کم شروع می کنند این ور و آن ور لخت شدن. ظاهرن به افتخار آقای بن لادن است. شورت و سوتین موجب آرامش روح این بابا می شود.

دوربین ها از مردم فیلم می گیرند. شبکه ها گزارش می دهند. مردم شادی می کنند. اسامه بن لادن مرده است.

ساعت از چهار گذشته است، گزارش هایم را برای رادیو به بار برای اجرای زنده رفته ام و باید عکس و ها و بقیه را سر و سامان بدهم. سر بالایی را به سمت خیابان نوزده هم رکاب می زنم.

راستی «اسامه بن لادن» که بود؟

«محلل داوطلب برای امر خیر»

کسی چیزی زده بود که من نقل می کنم البته از آقای احمدی نژاد به دلیل شوخی عذر خواهی هم می کنم ولی خوب به هر روی وقتی آدم وارد معامله می شه همه چی توش داره دیگه:

بابا زده بود که با توجه به استحکام حکم رهبری و قوت سه برابری از احکام معمول، اگر به صدور حکم طلاق از سوی رهبر در مورد رییس جمهوری بیندیشیم، بی شک این حکم به مانند حکم سه طلاقه به حساب می آید. با این احتساب اگر رهبری و رییس جمهوری رجعت بکنند. بی شک آقای رییس هم می ره دوباره زنش رو بگیره بنده خدا. این جاست که بر اساس احکام اسلامی نیاز به «محلل» احساس می شه.

حالا ایشان می گفت احتمالن نزدیک به سی میلیون نفر برای رفع مشکل محلل ایشان اعلام همکاری کنند.

سفرنامه- اپیزود آخر: وقتی بن لادن یک خورده می میرد

یکم می دوهزار و یازده

روز چطور می گذرد، داستانش خیلی شاید مهم نباشد. با دوچرخه این ور و آن ور به راه می افتم. پایم باز شده است به گوشه و کنار دی سی. این ماندن در ولایت غریب شده خودش به چشم به هم زدنی عمری. یک شنبه است و بنده هم قرار دارم. دیدن چند مکان برای کار و غیره و ملاقات چند دوست برای برنامه های پیش روی. خیلی دوست ندارم الان در موردش حرف بزنم. اما فرصت های خوبی پیش روی است. حرف پیشکی مایه شیشکی. می زارم به وقتش. خیابان های روز یک شنبه شلوخ پلوخ است به قول یک رفیق ما مردم از هوای نیمه گرم استفاده می کنند، تا کمی دو نفره باشند. گو این که هر که ما این جا دیدیم تنها بود.

سرمی زنیم با دو دوست به یک کافه کتابخانه، مرکز اجتماعی و تفریحی و فرهنگی رستوران «bus buys and poets». واقعن نمی دانم اسمش دقیقن چه می تواند باشد. در این رستوران هر روز یک برنامه اجرا می شود. از کتاب و کتاب خانه هست تا نهار و استیک و موسیقی و جمع شدن ها و سلسله بحث های ادیان.

یادم از روزهایی می افتد که بعد برگشتنم از فرنگ در مشهد یک کافه می خواستم باز کنم. در کپنهاک یک کافه کتابخانه را دیده و از شوق ذوق مرگ شده بودم. هوس کرده بودم در ولایت خودمان هم یک کافه کتاب خانه به راه بیندازم. یادم می آید آن قدر از پله های صنف آب میوه فروشی و ارشاد برای کتاب فروشی بالا و پایین رفتم که دیگر از کافه کتاب که هیچ از زندگی بیزار شدم. ته اش هم یک روز حراست ارشاد مرا خواست و با عصبانیت برادر ریشو خواست روشن کنم چرا می خواهم تو آب میوه گیری کتاب بزارم. تازه به قول خودش ما در ولایت خودمان سری داشتیم و طرف حرمت نگه داشته بود وگرنه مارا می داد دست امنیه و قص الهذا.

بماند. اما دیدن این کافه کتاب، کلوپ بحث ادیان و چلوکبابی فرنگی مرا یاد اون روزها انداخت و کمی حسرت. این جا شهرداری و برخی مراکز برای این گونه رستوران ها و مرکز ها حتا یارانه هم می پردازند بسیاری از مالیات معاف هستند و جزو موسسات غیر تجاری به حساب می آیند. در واقع هم اشتغال زایی است است و هم فرهنگی و هم نزدیکی ملت ها و غیره. ای بابا حال آدم بد می شود با این حسرت هایی که انگار تمامی ندارد.

-=-

ساعت به سه سوت می شود یازده شب. خبر سی ان ان را نگاه می کنم. کوتاه و مختصر برای یکی از پر جنجال ترین آدم های روی زمین: «اسامه بن لادن به دست آمریکا کشته شد»

تعجب می کنم. بعد باز فکر می کنم و بعد تعجب دوباره می کنم. یعنی جدی جدی بن لادن کشته شد؟

خبر را راسن کاخ سفید داده است و سی ان ان زود تی وی زنده اش را آماده کرده است که سخنرانی مستقیم آقای اوباما را پخش کند. تعجیل دارم. خبر را باید رادیو برود بخشی را ترجمه می کنم دوری می زنم در سایت ها همه همین خبر را دارند. دوستان و همکاران در راهند تا بقیه کار را به خوبی اداره کنند. تیم خبر کوچه را به جد دوست دارم. اما بن لادن کشته شده است. سرم پر از سوال است. منتظر پخش اظهارات باراک اوبا ما هستم. ساعت از دوازده شب گذشته است پس بقیه داستان اوباما و بن لادن و پرده آخر را در روز نویسی فردا ادامه می دهم. شب درازی خواهد بود.