کابلانه / ذو یو وانت لیدی؟(3)

بنده باید اعلام کنم سخت به رطوبت سرزمین استوایی ام مانوس شده ام. انگاری از روزی که آمده ام دچار درد های بی درمان شده ام. معده ام رجکت کرده به حد اتوبوس. غذا ها چرب است و من چندی است دیگر تریپ چربی بر نمی دارم و اصولن امعاء و احشاء ام انگاری وقتی روغنی می شود گلاب برویتان انگار دو عدد سگ در شکمم رها کرده اند.

ساعت به نه صبح نرسیده ویر کابل گردی ام گل می کند. کسی که با او قرار دارم خوش انصاف انگار مارا بخ کل (به کلی در بیان افغان) فراموش کرده است پس ما هم براه می افتیم. سرک شهر نو را راست شکم می گیریم و می رویم. در دیوار پر از عکس های انتخاباتی است با فیگور های مختلف.

مرد عرصه پیکار و جهاد عریز مردم…

داکتر (دکتر) صاحب …

بانوی همراه مردم…

خلاصه این روزها بر در و دیوار این شهر پر از عکس است. عکس های آقای کرزای که یک پسرکی را بغل کرده و نوشته است: فردای ما … و من نمی دانم چرا یاد آقای جکسون مرحوم می افتم. خلاصه از خیر عکس ها می گذرم که آن خود داستانی جدا دارد و به موقع دستمان را بر آن موضع می اندازیم. خیابان را به انتها می رم هنوز این عادت مستر مستر ور نیفتاده است. بلخره یک مستری حواله ات می کنند نمی دانم به منزله فحش است یا تعارف. خیابان پر از خاک و ترافیک است. بازار رونق دارد. سیب زمینی سرخ کرده کنار خیابان و شیر یخ و ژاله (همان بستی خودمان). کفش هم براه است و پوتین و لباس.

پسرک می دود جلو: مستر مستر آدامس می خری؟

خنده ام می گیرد. اگر مستر است دیگر فارسی اش چیست.

می گویم: نو!

می گوید: پوتین امریکه ای چی؟

– نچ

ساعت رولکس چی؟

– نچ

لیدی نمی خوای؟

– — وات؟

لیدی، لیدی…   دو  یو وانت لیدی؟

این جا کم کم دیگر خنده ام مثل همان شیر یخ های مانده در آفتاب وا می رود. دو تا داستان پیش رویم بیشتر نیست یا حالیش نیست یا حالیش هست. اگر نیست که هیچ، اما اگر هست دیگه کار کمی مشکل می شود.

– کجاست لیدی ات؟

می برومت پیش صاحب خودش روان می کنه برات.

– به کجا؟

هر جا سرای توست. گپ نیست پروا نکن.

از بقیه بازار گردی پشیمان می شوم. می چسبم پی همین آدامس فروش رولکس شناس دلال محبت رو. می برد مرا جلو یک پاساژ. جوانی با موهای روغن زده می آید. انگلیسی را می جنباند حرف می زند. خانم دارد. می گوید تمیز هستند و نگرانی نیست. همه «امتحان شده» هستند -انگاری کفش ورزشی اند که امتحان شده است و لابد پا را نمی زند- واکسن می زنند و شفاخانه ماهی یک بار می روند آزمایش می دهند. شما خیالت راحت. ما مشتری خارجی داریم همیشه. افغان نمی دهیم.

می پرسم: اهل کجا هستند، این جا مشکل نیست؟

می گوید که اهل ولایات هستند و البته اگر بخواهم فیلیپینی و ایرانی هم سراغ دارد. خلاصه می گوید نمبر ام را (شماره ام را)  بی تان می دوم. یک تیلفون بزنید صحیح است. خانه هم دارند و به قول خودش بساط سور و سات برقرار. می گوید در محله «مکرویان» دو سه خانه دارد. دویست دالر آب می خورد. والا این فی که ایشون می دهد از محله «رد لایت» آمستردام هم گران تر است. اما خوب بلخره طبیعی است منطقه بحران و هزینه های کار سنگین آن هم در این هاگیر واگیر.

حالا شما بیا تخفیف هم می تیم به تان.

– از مجاهدین و این مذهبی ها نمی ترسی.

انه همی رقم است که اونا خو سر شان به چوکی (صندلی اما به معنی تخت حکومت) گرم است. اینه خارجی ها هم که مسلمون نیستند.

بنا می شود خبر بدهم. می روم که خبر بدهم. سر اسب را کج می کنم و راست می آیم به هتل. فکر کنم باید یکم آب سرد بر چاله خالی که روزی در آن مغز بوده خالی کنم.

اصلن اگر همان اول خسیس بازی در نمی آوردم و یک آدامس خریده بودم حالا نباید سر از لیدی این بابا در می آوردم…

اتفاقن من هم بدون احمدی به بهشت نمی رم

می گن خوبه که آدم وقتی میره اون دنیا شفیع داشته باشه. من هم دنبال شفاعت همین امام احمدی هستم به سلامتی اما اشاره کنم من هم بدون اون به بهشت نمی رم چون اصولن یه ویلای دوبلکس تمیز تو درک آماده شده در خدمت دوستان هستیم همه باهم …

حالا شما تورو خدا بیا و مارو شرمنده کن و برو. خواهش می کنم با این زحماتی که این یکی دو ماه کشیدی خواهش می کنم برید بهشت…

image