سفرنامه- وقتی یکیش می جنبه و قص الهذا

نوزدهم مارچ دوهزار و یازده

هوا شده بهار جان جانان. شکوفه هم به چشمت می خورد البته باید کمی چشمانت را ریز کنی، ولی چیزی از سر درختان به قول مشهدی ها دلنگون است. البتن که من یک دور هم زدم در خیابان، دیدم از چیز هم بزرگتر است و دارد گل می کند بر سر شاخه ها و ما دیدیم و گفتیم نوید بدهیم که کشور کفار هم شکوفه باران می شود. نسیمی می وزد و همه چیز می جنبد و به قول آن عارف بزرگ: «وقتی یکیش می جنبه، اون یکی شم می جنبه»

عکس های زلزله ژاپن متاسفم می کند. هی می بینم و هی دلم می سوزد و هی فک می کنم بوی کباب است و بعد می فهمم نخیر! من باز دارم عکس نگاه می کنم.

سفرنامه ها را این روزها باز دچار دل و دماغ کاهش زدگی شده ام سعی می کنم زود جمعش کنم. روده درازی هم برای خودش، اجداد و آبادش آن هم در آخرین روزهای سال هشتاد و نه حدی دارد.

-=-

وقتی منتظر هستی دست و دلت به کار نمی رود.

-=-

هزار کار باید بکنی و مانده ای اول می گویی این بشود بعد آن و بعد می گویی این نشود و آن بشود و چه و چه که می بینی هم از این در مانده ای هم از آن.

این آژیر ماشین ما مرا می پراند نمی دانم چرا.

کمی سرما خورده ام و انگاری گوش هایم حساس شده است. -دراز نه. حساس عرض کردم- عصر منزل یک دوست به مراسم شام دعوت هستم. یک خانواده خوب ایرانی که شرافت اخلاقشان بیشتر از این اداها است که حرف را با کلمه «این جا آمریکاست» شروع کنند.

گریزی بزنم به کربلا: من این جا چند مدل بی ادبی و بی احترامی دیدم و بعد ملت می گفتند سخت نگیر، این جا آمریکاست. طرف ادب ندارد می گویند این جا آمریکاست. در حرف زدن با صراحت توهین می کند بعد می گویند این جا آمریکاست. خب والا به نظر من شما اگر دارقوز آباد هم می بودید همین بی ادبی بودید که الان هستید.

اتفاقن من دیده ام این هایی که این جا بوده اند و کمی نیتیو! تر از جدیدی ها هستند در کمال صراحت که ناشی از صداقت است در بیان سعی می کنند توهین آمیز نباشند.

هنر ماست دیگر که زردی مان را به بلخره از تو کنیم…

اما داشتم از دوست می گفتم. خانه اش مرا یاد خانه ام می اندازد. همسری کدبانو و مهربان با غذاهای خوشمزه و باب طبع و پسر جوانی که فیلم می سازد و دوست دارد فارسی بیاموزد. خودش هم که به نظرم نازنینی است. تند مزاج اما بی دریغ. این ترکیب خیلی در این بلاد که از دهن اکثر می شنوی این جا آمریکاست، به دلت می چسبد.

صحبت گل می اندازد و خوب دلایلی دیگر هم اضافه می شود که تا نیمه شب ولو شویم. شب های تعطیل در دی سی مترو تا ساعت سه و نیم صبح هست. این را گفتم که اگر شب تعطیل خانه کسی رفتید بی خودی با خودتان زیر شلواری نبرید.

هوای شبانه پیش از نوروز. من تنها. صدای پرنده ها. مردمان تن خسته از بی پروایی های یک شب تعطیل در مترو. چشم هایی که نیمه باز هستند. مردانی که زنانی در خیابان سر بر شانه شان گذارده اند. باز هم صدای آژیر یک آمبولانس و باز هم زندگی در ساعت دو صبح بیستم مارچ دوهزار و یازده…

-=-

چورتم پاره می شود یادم می آید من امروز باید خبرها را بدهم. سرما خوردگی سر گیج ام می کند همش، خوب هم نمی شود. گاهی سرم نمی دانم چرا گیج می رود و این تمرکزم را کم می کند. به خبر سازی و خبر سوزی می افتم.

خواب تعطیل می شود.

داشتم تازه حس شاعرانه نیمه شب می گرفتم هااا

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s