سفرنامه- خدایا در دعایم دقت کن، سربه هوایی خوب نیست

بیستم مارچ دوهزار و یازده

فک کنید آدم از شنیدن یک خبر از «ایرنا» خوش حال بشه یعنی اون روز، روز معمولی نیست. حتا اگر این خبرگزاری با بودجه میلیاردی تیتر این طوری بزنه: «پیش از آزادی، ابراهيم يزدي از سمت دبيركلي گروهك غير قانوني نهضت آزادي استعفاء كرد» در چهار خط خبر بیست جا از کلمه «سرکرده» گروهک استفاده کرده است. اما اشکال نداره خبر خوب باشه کوفت باشه، حتا از دست ایرنا. اما فک کنید اگر غیر قانونی است که پس چطور استعفا داده. آقای خمینی در وصیت نامه اش نفهمیدیم آخر چه داستانی در باره نهضت آزادی نوشت که هنوز که هنوز است تکلیف نیمی از این جماعت حاکمیتی روشن نیست.

بماند مهم خبر آزادی است.

اما از این که بگذرد ما زین پس به دلیل مرخصی همکاران مدتی مدیر سایت هم هستیم، لذا هنر می کردیم شبی دو ساعت می خوابیدیم اون رو هم تعطیلش کردیم رفت پی کارش.

ولی خوبی اش این است که شب عیده و برنامه و خبرها همه عیدانه و انرژی در حد کالباس ژامبون با دو تا بندری دور میدون سوم اسفند است.

چون پشت بندش خبر آزادی عرب سرخی و چند فعال دیگر را زدم. چه خوبه نه؟ در این روزها که دلت می خواهد خبر بد نشنوی و نمی شنوی. این عید در تنهایی بلاد اتازونی کمی غمگین تر از عید های دیگر است. اگرچه همیشه نمی دانم چرا دم سال تحویل که هیچوقت هم پای سفره ای نبودیم -یا تو راه بهشت رضا سال تحویل می شد، یا تو حموم، یا در حال بدوبدو- چشمانم سخت بارانی می شد.

این عید دور از همه اما پر از امید برای فردای بهتر ایران خوب، گور پدر بنغازی فعلن تهران را بچسب. مردم بخندند. به همه چی شاد باشند. به پیام مقام عظما، به مامور باتوم به دست، به مرگ یا هر چیزی که می بارد بر سر این مردم. سال نود سال امید است.

-=-

به سال تحویل که نزدیک می شویم فکر می کنم باید چه کنم. بغض کمی دارم اما قصد گریه ندارم. یعنی عمرن بزارم اشک ببارد. ساعت هفت و بیست دقیقه و چهل و پنج ثانیه قرار است توپ اش را در کنند. منزل …..قرار است توپ در شود. ما هم نشسته ایم و داریم چای می خوریم و به توپ سال نو نگاه می کنیم که یک وقت اشتباهی به جایی که ما نشسته ایم نخورد.

آغاز سال نو….

 

شاتاراق… -صحبنه مال توپ های یک ناو است که در دریا شلیک می شود، نیرو دریایی و شبکه جام جم، اما به نظرم صدایش مثل توپ پ پ نیامد- خلاصه کلام سال تمام می شود.

دقیقه شماری کرده بودم که این دم با نزدیکانم صحبت کنم. زنگ می زنم و خوش و بشی و آرزوی سلامتی و دوری از گرفتاری و همه چیزهای تمیز دیگر. صحبت کوتاه می شود ظاهرن آن ور خط چند منتظر دیگر هم نشسته اند و ما سهم خودمان را گرفته ایم. با دامون شمارش سال نو می کنم. ده، نه، هشت، هفت…

دعای دم میز هفت سین و این حرفا:
تمامی آن چه برای سال 1390 از تو می خوام یک حساب بانکی چاق و چله
و یک هیکل باریک است. لطفن این دو را مثل سال قبل با هم اشتباه نگیر
آآمین

 

-=-

پدر و مادر، لباس نو که از چهار طبقه مشهد از پوشاک اطمینان می خریدند. شیر موز دم چهارراه خسروی و کفش ملی و کفش ورزشی گاهی، خجالت لباس خریدن که معمول با شلوار زانو انداخته و جوراب پاره البته سازگار نبود.

چلوکباب پارس دم سه راه دارایی و هوای نیمه سرد و گرم و شلوغی خیابان ها. منزل مادر بزرگ و دور هم جمع شدن ها. عرق خوری های بزرگ تر ها و نگاه کردن ما. سر خوشی دم حوض و درخت سیب قندک حیاط مادر بزرگ و اتاق های عموها و عمه ها که هر کدام یک جذابیتی برای دید زدن یواشکی داشت. وسوسه سه بار دید زدن اتاق عمو «کاظم» که وسط اش عکس یه دختر لخت به قاعده تمام دیوار بود و ما در جق و پوق هشت، نه سالگی و کشف و شهود.

عمو کاظم مرد، دیر هم مرد به نظرم. عموی دیگر داغون شد. مادر بزرگ دم مردن هوشش آن قدر مثل قدیم نبود که هر کسی را بیاد بیاورد. پدر بزرگ زودتر از همه مرد.

پدر دیگر لباس نمی خرد. پدر عصبانی نمی شود. پدر چلوکباب پارس نمی دهد.

«پدر مرده است»

پدر انگار سال ها است که دیگر نیست.

سفرنامه- وقتی یکیش می جنبه و قص الهذا

نوزدهم مارچ دوهزار و یازده

هوا شده بهار جان جانان. شکوفه هم به چشمت می خورد البته باید کمی چشمانت را ریز کنی، ولی چیزی از سر درختان به قول مشهدی ها دلنگون است. البتن که من یک دور هم زدم در خیابان، دیدم از چیز هم بزرگتر است و دارد گل می کند بر سر شاخه ها و ما دیدیم و گفتیم نوید بدهیم که کشور کفار هم شکوفه باران می شود. نسیمی می وزد و همه چیز می جنبد و به قول آن عارف بزرگ: «وقتی یکیش می جنبه، اون یکی شم می جنبه»

عکس های زلزله ژاپن متاسفم می کند. هی می بینم و هی دلم می سوزد و هی فک می کنم بوی کباب است و بعد می فهمم نخیر! من باز دارم عکس نگاه می کنم.

سفرنامه ها را این روزها باز دچار دل و دماغ کاهش زدگی شده ام سعی می کنم زود جمعش کنم. روده درازی هم برای خودش، اجداد و آبادش آن هم در آخرین روزهای سال هشتاد و نه حدی دارد.

-=-

وقتی منتظر هستی دست و دلت به کار نمی رود.

-=-

هزار کار باید بکنی و مانده ای اول می گویی این بشود بعد آن و بعد می گویی این نشود و آن بشود و چه و چه که می بینی هم از این در مانده ای هم از آن.

این آژیر ماشین ما مرا می پراند نمی دانم چرا.

کمی سرما خورده ام و انگاری گوش هایم حساس شده است. -دراز نه. حساس عرض کردم- عصر منزل یک دوست به مراسم شام دعوت هستم. یک خانواده خوب ایرانی که شرافت اخلاقشان بیشتر از این اداها است که حرف را با کلمه «این جا آمریکاست» شروع کنند.

گریزی بزنم به کربلا: من این جا چند مدل بی ادبی و بی احترامی دیدم و بعد ملت می گفتند سخت نگیر، این جا آمریکاست. طرف ادب ندارد می گویند این جا آمریکاست. در حرف زدن با صراحت توهین می کند بعد می گویند این جا آمریکاست. خب والا به نظر من شما اگر دارقوز آباد هم می بودید همین بی ادبی بودید که الان هستید.

اتفاقن من دیده ام این هایی که این جا بوده اند و کمی نیتیو! تر از جدیدی ها هستند در کمال صراحت که ناشی از صداقت است در بیان سعی می کنند توهین آمیز نباشند.

هنر ماست دیگر که زردی مان را به بلخره از تو کنیم…

اما داشتم از دوست می گفتم. خانه اش مرا یاد خانه ام می اندازد. همسری کدبانو و مهربان با غذاهای خوشمزه و باب طبع و پسر جوانی که فیلم می سازد و دوست دارد فارسی بیاموزد. خودش هم که به نظرم نازنینی است. تند مزاج اما بی دریغ. این ترکیب خیلی در این بلاد که از دهن اکثر می شنوی این جا آمریکاست، به دلت می چسبد.

صحبت گل می اندازد و خوب دلایلی دیگر هم اضافه می شود که تا نیمه شب ولو شویم. شب های تعطیل در دی سی مترو تا ساعت سه و نیم صبح هست. این را گفتم که اگر شب تعطیل خانه کسی رفتید بی خودی با خودتان زیر شلواری نبرید.

هوای شبانه پیش از نوروز. من تنها. صدای پرنده ها. مردمان تن خسته از بی پروایی های یک شب تعطیل در مترو. چشم هایی که نیمه باز هستند. مردانی که زنانی در خیابان سر بر شانه شان گذارده اند. باز هم صدای آژیر یک آمبولانس و باز هم زندگی در ساعت دو صبح بیستم مارچ دوهزار و یازده…

-=-

چورتم پاره می شود یادم می آید من امروز باید خبرها را بدهم. سرما خوردگی سر گیج ام می کند همش، خوب هم نمی شود. گاهی سرم نمی دانم چرا گیج می رود و این تمرکزم را کم می کند. به خبر سازی و خبر سوزی می افتم.

خواب تعطیل می شود.

داشتم تازه حس شاعرانه نیمه شب می گرفتم هااا

سفرنامه- میهمانی دو قبضه در بلاد کفر نوروزانه

هجدهم مارچ دوهزار و یازده

تا همه جای مبارک را هم بکشم و مانیکور و پدیکور بکنم می شود ساعت سه بعد از ظهر. هی می گویم، حالا ببینم لیبی چه خبر، تهران شلوغ نیست، کی ها را گرفته اند. کسی را با روده اش دار نزدند. فوکوشیما چی شد می بینی وقت مسابقه تمام شد.

تازه فک کنید رفتی مثل آدم های متجدد از روی گوگل آدرس را یافته اید. فوکل کروات کرده اید. دوش، ماشین کردن ریش، ادوکلن، براق کردن کفش با پشت پاچه شلوار، شانه کردن سه و نیم لاخ مو، تمرین به روش مستر بین که هی کووه می کرد تو دستش که دهنش بو نده، سر موعد حساب شده بیرون رفتن و از روی گوگل مپ چهل دقیقه پیاده رفتن و بعد دین که: بله فرم را یادت رفته برادری.

سوختن دو سه جا و یاد آوردن که، گاهی اصل فدای فرع می شود ای جگر گوشه های مادر.

-=-

دیدار یک دوست افغان و از سرزمین قوماندان ها گفتن باز وسوسه مرا برای رفتن با آن سرزمین بیدار می کند. من چندی است که دیگر آجر به دست آماده هستم که بر سر هر چیزم که بلند می شود -منطورم هوا و هوس و وسوسه بود- محکم بکوبم، اما دیگر تا کی مقاومت.

-=-

ایرانی ها به دعوت قرار است جشن عید بگیرند. جایی در دور و اطراف ویینا، ظاهرن برنامه در یک سالن پذیرایی دانشگاهی است. زودتر می رسم کم کم رفقا را می بینم و می شناسم. برخی مرا می شناسند و من نمی شناسم و برخی من می شناسم و آن ها مرا نمی شناسند. در این وسط آدم هایی با هم آشنا می شوند و هر فرصتی را بهانه می کنند برای دور هم نشستن و حرف زدن از گوشه و کنار. کسانی که پیش از انقلاب از ایران رفته اند. کسانی که بعد انقلاب به جبر کشور را ترک کرده اند. نظر می دهند و از ایران می پرسند.

این جمله با حال را از خیلی ها می شنوم: «راستی از ایران چه خبر؟ پیشرفت کرده همه چیز؟» من اون اوایل فکر می کردم این دوستان احتمالن نه سرو کاری با رسانه دارند و نه اینترنت در خانه شان کشف شده که از آدمی که سه ساله از ایران خارج شده است می پرسند «تازه چه خبر» اما بعد راستش را بخواهید از این تند قضاوت کردن خود متاسف شدم.

این بهانه ایی است برای همه دلی و تقسیم کردن غم دوری از سر زمینی که کمتر دیده ام ایرانی با حسرت از آن یاد نکند.

میهمانی با شام و بساط شیرینی و دی جی نسبی همراه است. دیدن دوستان کافی است برایم دنبال بهانه می گردم که راهی به ولایت شوم. انگاری بهتر است آدم تنهایی هایش را با خودش کمی زیر و رو کند و از وسطش چیز خوب بکشد بیرون.

-=-

سگ به گور اداره پست یا شاید یک اداره دیگر نمی دانم!