سفرنامه- همان وقت که قرار نیست بروی، می روی

ششم مارچ دوهزار و یازده

شب را در میان خواب و بیداری و توهم و یه دو سه تا چیز دیگر به سر می کنم. نمی دانم خواب است، رویاست یا کابوس! هر چه هست کار همین قرص های سرماخوردگی است. اما دم صبح از روی موبایل فیس بوک را می چکم. خبر کمی اول به نظرم شوخی می آید.

مدیر «سوپر محمود» یکی از فروشگاه های ایرانی در مالزی پس از بازگشت از بازی فوتبال احساس درد در ناحیه سینه اش می کند و با عیالش راهی بیمارستان می شود تا ببیند عیب از کجاست. در حین رانندگی سکته می کند و همان جا تصادف و مرگ. محمود مسن نبود. شاید هم سن من یا کمی بیشتر. گاه گاهی با هم سلام و احوال پرسی داشتیم و مهربان همیشه جویا این که چه خبر و چه می کنید. ساده، اون مرد، مرد.

برایم باز سوال شد. آدم با این همه آرزو و امید، با این همه دل بستگی، با این همه نگاه به راه، با این همه فراز و نشیب یک باره و بی خبر: تمام!

حکایت سنگ و شیشه است.

-=-

جامعه چند رنگ آمریکایی درست نقطه مقابل همان جریان های معمول اجتماعی در حاکمیت های سنتی است. وحدت قومیت حاکم و حاکمیت قوم قالب که در حتا بسیاری از حکومت های دموکرات هم به چشم می خورد، است. جامعه آمریکایی به شدت تاکید بر اختلاف رنگ و زبان و قوم و مذهب دارد. اتفاقن من بر خورده ام به این که در این جامعه تاکید حتا به وحدت نیست، تاکید به وجود همین کثرت است. جامعه ای که از هر سری صدایی در می آید. اما همه در خدمت یک حرکت یک سو و هم سو قرار می گیرند. آمریکا برای همه آمریکایی ها، از هر کشوری که آمده باشند. آمریکا که آن ها را پذیرفت، می شوند آمریکایی.

ترک و بلوچ و فارسش سر نمی شکنند.

-=-

صبحانه، ناهار، شام را در یک فروشگاه به اسم «هول فود» به راه می کنیم، با این غذا های ریزه ریزه و سلف سرویس که توش همه چیز یافت می شود بعد کمی این ور و آن ور در بارانی استوایی مانند از شدت و البته سرد. ساعت چهار قرار دارم.

شده است یادتان برود که کسی دیگر تقدیر می کند و فقط شما فکس را باید دریافت کنید و به آن عمل کنید؟

جلسه امروز من بوی همین را می داد. چیزی فراتر، مانند همیشه نجوا کرد. دوآدم هم را دیدند و پنج ساعتی گپ و گفت. انگار هیچ کدام خیلی به هم غریبه نبودند.

آدم باید گاهی به این تقدیر مشکوک شود.

امروز روز مهمی بود، اگر درست پیش برود روزگار، فرزندی در راه است.

بسه دیگه همین قدر گفتم که از فضولی بسوزید.

-=-

باران چتر را از روی سرم بر می دارد. قطره های آب بر روی عینکم شتک می زند. چتر بر نمی گردد.

می فهمم چتر می داند که زیر باران باید دو نفر در زیر آن باشند تا لحظه ها زیبا شود. قول داده بودم اول خبر را به او بدهم. تلفن می رود روی منشی، خبر می ماند. باران می زند و دوباره تماس، خنده و فراموشی.

بی خیال آینده اش، الانش که قشنگ است. حالا فردا نشد که نشد. گور پدر روزگار.

 

سفرنامه- بحث کور رنگی و نقطه خاکستری آقای مهاجرانی

پنجم مارچ دو هزار و یازده

ابراهیم نبوی یک چیزی توی روز آنلاین زده که بعد مدتی خواندم و خندیدم. جدی جدی طنز تلخی است که دیگر همه دشمن به حساب می آیند. حاکمیت جدی جدی باید برود یک فکری برای تنهایی های خودش بکند. طنز، داستان ورود امام موسا صدر به ایران است که دنبال یاران انقلاب می گردد. فک کنم همین قدر کافیه که بدونید امام موسا صدر چقدر دپرس می شه در فرودگاه امام.

-=-

در کتابخانه کنزینگتون، آقای مهاجرانی به نظر من حرف بسیار جالبی زد: «خود من که از آغاز انقلاب در مجلس بودم و در دولت بودم و آیه‌اله خامنه‌ای را می‌شناسم به عنوان منتقد ایشان اقرار می‌کنم که یک نقطه‌ی خاکستری حتا نه تاریک در زندگی اقتصادی ایشان و خاندانشان نمی‌شود پیدا کرد.»

به نظر من بحث بسیار خوبی را آقای مهاجرانی آغاز کرد. گفتمانی که منتهی به جاهای بسیار قابل تاملی خواهد شد. من از خشم انقلابی کسانی که پای این فیلم کامنت گذاشتند راستش نگران شدم. آیا تامل و تحمل چیزی است که واقعن نباید امیدوار بود در بین ما مردم نهادینه شود؟

من بر صحبت های آقای مهاجرانی نقد دارم اما نقد و حمله دو مقوله مجزا است. آیا ما می توانیم روزی نظری مخالف دیدگاه خودمان را بشنویم؟ به نظر من آن روز، روز پیروز انقلاب است. حاکم جائر و جابر ریشه در همین عدم پذیرش نقد دارد. ریشه در همین طبع بر آشفته که بی تحمل است. باید صبر کرد و شنید و پاسخ داد.

اما یک حرف هم با مهاجرانی دارم. به نظر می رسد این قبیل آدم ها باید به مردم همین قدر کمک کنند که بدانند آن ها لیدر های فکری شان نیستند. آن ها هم بخشی از آحاد جامعه -به قول آقای خامنه ای خودمان- هستند که نظری دارند. وقتی آقای مهاجرانی دست به تطهیر یک فرد می زند که به هر روی اساسن نیازی به جریان اقتصادی ندارد چون به مصادق، چون صد آمد نود هم پیش ماست، دیگر هر کسی باید یاد بگیرد راه را با منطق و صلاح و صلابت خود انتخاب کند. این درد کاریزماتیزم ماست که باید یکی در کتابخانه کنزینگتون بگوید، بین انقلاب و اصلاح زود باشید یکی را انتخاب کنید که بچه روی گاز است، تا مردم بروند راه انتخاب کنند.

راستی که سیاست به قول این ننه جون ما پدر و مادر یوخدور.

-=-

از مرض های کاریزماتیکی گفتم اما، این توهم زده گی خودش نوبری است که آدم نه تنها یک فرد را لایق رهبری یک جامعه بداند بلکه حضورش را متصل به جریانی غیر قابل نقد الهی متصل کند. آیا این افراد خطرناک نیستند؟

امروز یک ویدئوی دیگر مرا به این تصور واداشت که چند درصد از این آدم ها که باوری این گونه دارند روزی به ریش خودشان در شق مردانه و لابد به زیر آبرویشان در وجه زنانه خواهند خندید. بدتر و مضحک تر و تراژدی موضوع خوش باورانی هستند که با همین داستان سرنوشت خود، خانواده کس و کار و ایل و تبارشان را به تباهی می کشند.

واقعن فلسفه ظهور، همین فیلمی است که من در امروز با آن حیران شدم؟

-=-

اما بشنوید که معمرقذافی با حکم اینترپل فرانسه به همراه پانزده نفر از فک و فامیل هایش امروز تحت تعقیب قرار گرفت. در این لیست فقط جای کلفت آقای معمر خالی است. سوالی داشتم: پس از چهاردهه چطور اینترپل فرانسه کشف کرده است که آقای قذافی متهم است و مجرم بقیه بخایا؟

یعنی گزارش دیر به دست اینترپل فرانسه رسیده است؟ چطور می شود که یه باره فیل غرب یا شرق می کند؟

من که امروز شده ام همش یک علامت سوال سه متر در سه متر…

-=-

هشت مارس نزدیک است. حقوق زن، جامعه مترقی با زن، مردان برابر با زنان، دیه برابر، قوانین شریعت منصفانه. درد بی درمان، فمینیزم، بچه داری و ظرف شویی و مادر بزرگ و پرده بکارت با چوب پرده نصب در محل. قصه از کجا شروع شد؟

-=-

این ویدئو را هم چهار بار گوش دادم. گفتم گوش چون تصویرهایش کمی به نظرم پرت و پلا آمد. اما یاد حسنی مبارک افتادم.

-=-

نم بارانی و مردمانی سر خوش، عصر روز شنبه گشاده به قول یک رفیق من تو شهرداری، البته اون می گفت پنج شنبه گشاده، چون اون روز فقط ملت می رفتن کارت ورود و خروج بزنن و غذای ظهر رو بزنن و برن خونه. داشتم می گفتم که پرید وسط شهرداری، بعله، لباس ول گردی تن ملت است. رسمی نیستند. از دامن و کت تا کراوات و شلوار مدل شب تعطیلی است و امت همه راهی کلاب و سیر و سفر درون شهری. بار سر خیابان ما پر از نره غول است، فکر کنم این از اون بارهای بی ربط به خانم ها باشد.

مردمان اش همه خوب، همه خوش، همه با صفا که می رفتن با عجله پی کار خودشون…

سرما خورده ام و گلوم درد می کند. داروی مسکن می خورم و همه جا را گل گلی می بینم. نمی فهمم این قرص سرماخوردگی است یا اکس!

نمی دونم چرا یاد اون جکه هم افتادم که: «این تفنگ است یا تغار واجبی…»