سفرنامه- خواب آلوده گان آغازین، روزگاران بی توجه

بیست و یکم مارچ دوهزار و یازده

دم صبح گاهی شیرینی را گذراندم. زندگی به وقت آن سوی دنیا و بودن در این سوی دنیا، خواسته های فرا جغرافیایی وحوادثی  ساده که پیچیده اند. انگار کسی نشسته و با تو دارد «مونوپولی» بازی می کند. آری تو مهره این بازی هستی و فقط می توانی در خانه ای بنشینی و خیابانی را بخری یا در یک دور بازی با کارت سرنوشت سه دور از بازی محروم شوی و بعد بدوی تا به بقیه برسی.

روز یکم فروردین ماه می شود. زندگی در سال نو است با خواب آلودگی. خبر و گزارش در کله ام دارد می کوبد.

سوار مترو می شوم در مترو خوابم. پرینت می خواهم بگیرم خوابم. آدم ها را می بینم، خوابم.

-=-

همیشه دلیلی برای امیدوار بودن هست. چقدر این کلیپ خوبه. کسی بی محلی به کسی نمی کنه. همه هم توش خوبن.

-=-

مشغول عقاید دن خوان ام. تا این جای کار که همش به نظرم ماشروم و گراس و علف سرخپوستی بود و تیر و تار دیدن هپروت در قالب عرفان. شرمنده آقای کاستاندا. حالا بریم بقیه ماجرا.

-=-

از اکتشافات عمیق من در غربت این است که هیچ وقت به احساست در چت و فیس بوک در مورد طرف مقابلت اعتماد نکن. اون رفته از پشت لب تاب مستراح، تو به حساب قهر می زاری. سو تفاهم مگه شاخ و دم داره. نکن آقا. نکن.

-=-

هی با خودم می گویم چرا دیگران مرا درک نمی کنند. گاهی می گم اصلن من دیگران را هم می بینم؟ خودخواه زاده ای هستم ناسوتی. حالا تازه دارم تو غرب خودم را کشف می کنم، عجب موجود ستمی هستم من.

-=-

شب باید کار کرد. امشب می خواهم زرنگی کنم و خبرها را زودتر بفرستم. به کوب به قول اون خانمه که داشتند شهر نو را خراب می کردند (1)، کار می کنم. چشم هایم مانند وزغ می شود. ساعت سه و سی دقیقه صبح است و 12 تا خبر بنز آلود. از زمین و زمان جر خوردی و در آوردی، سه تا ترجمه. می زنی به ایمیل، دکمه اینتر را که می خواهی بزنی. نت قطع می شود. تب لرز داری بدتر هم می شود. بالا آوردن حسش بیشتر است. می رود که می رود و تو می مانی و دماغ سوخته.

دیگر فقط کابوس می بینی. تا پخش چند ساعت مانده. پیام می رسد: خب اگر نمی خواستی خبر بفرستی چرا زودتر نگفتی!

-=-

اسمت چیه؟

املیانو

اسم کاملت چیه؟

املیانو زاپاتا…

یادمه سر این شوخی تو کلاس ریاضی یک بار مجبور شدم سه هفته به جای کلاس برم سینما.

الان یک هو یادم آمد.

 

(1): می گویند اون اوایل انقلاب می خواستند شهر نوی تهران را خراب کنند. خبر به خانم رییس ها می رسد. بنده گان خدا که از دار دنیا فقط همان عضو مبارک را داشته اند، یک پتو هم از خود نکرده بودند، به چه کنم، چه کنم می افتند. خلاصه چنین و چنان، نماینده  به نیابت جمع خانم رییس هایکی از این خانم های محترمه می شود و راهی می شود خدمت حاج آقا دادستان ظاهرن. خلاصه شرح ماوقع که این جا ملت نون در می آورند از کارشان و سر پناه ندارند و غیره و غیره که دستور تخریب ندهید، بزارید ما باشیم هم کار ملت راه می افتد و هم گرسنه سر زمین نمی زاریم.

می گویند حاج آقا گفته است: نچ!

این مومنه هم که دیده حاجی پاش تو یک کفشه، بر می گرده می گه:

– خب حاج آقا. قربونتون بشم پس دستور بدید سه ماه دیگه خراب کنن. اقلن ما تو این سه ماه به کوب کار کنیم یه چیزی پس انداز بشه، بریم پی کارمون.

 

 

Advertisements