«یک میز برای دو نفر، یک قصه در لوانته»

سوز می آید . سرما با شتاب بر صورتم می خورد. کم پوشیده ام. مثل همیشه که یکی باید دم در بگوید: «یه چیزی بپوش» تا یادم باشد بپوشم.

این خاطره البته مال روزهایی بود که در سرزمین خودم بودم، جایی که فکر می کردم هیچ گاه از آن جا بیرون نخواهم رفت. آخر من مردگانی بر آن خاک داشتم و نورسته هایی که پای بر همان خاک گذارده بودند و خیابان هایی که بوی پاییزش را صاحب بودم. آن روزها سرما می آمد و بهانه ای بود برای خوش بودن و نفس در هوای سرد کشیدن و شاید شنیدن این جمله که دوستانه رخوت داشت «یه چیزی بپوش و برو بیرون، سرما می خوری». برای رسیدن به این رستوران میدان «دوپونت» را به سمت خیابان نوزده ام باید بیایی. راسته خیابان، می یابمش. رستوران ترکی، اسمش «لوانته » است.

در را باز می کنم صدا دار و آرام.

– یک میز برای دونفر لطفن.

میز کوچکی است درست پشت پنجره، جایی که پیچیدن باد را دور آدم ها احساس می کنم و بهانه هایی که دست هم را محکم تر بگیرند. شانه را بیشتر به شانه بچسبانند و اگر رویشان بشود در همان خیابان یک دیگر را بغل کنند. باد دامن دخترکان را بالا می زند و یقه پالتو های مشکی پسر ها بالا زده است. امشب هم برای هم شیک و تازه شده اند.

دو گلاس و دو منو:

– نوشیدنی چه می خورید؟

-منتظر هستم. فقط یک گلاس آب، لطفن.

امشب شبی است که به سادگی می توانم برایش صحبت کنم. خوب اصلن امشب وقت حرف زدن است. می خواهم برایش بگویم که چقدر از رنگ موهایش خوشم می آید. بگویم که هنوز بعد سال ها به عطر تنش عادت نکرد ام و برایم بوی جنگل وحشی می دهد.

می شود کمی خندید و یا کمی حرف زد. به جز روزمره گی ها. همیشه این طور است که نشاط اش مرا یاد کودکان می اندازد. ساده و بی حساب. خنده و شوخی که صدای کودکانه دارد. خواسته های ساده و چیزی که پر از همراهی است. امشب فرصت خواهد بود که بنوشیم. وقتی می نوشد بی پروا تر می شود. صورتی که گل می اندازد و زبانی که بی پروا تر می شود. نگاهی که معنا دار تر می شود و آدمی که انگار پوست می اندازد. می دانی آن طوری دیگر هیچ حرفی سو تفاهم نیست.

– آقا میهمانتان هنوز نیامده است. می خواهید سفارش بدهید؟

-کمی دیگر صبر می کنم…

به ساعتم نگاه می کنم. سی و هفت دقیقه از نشستن پشت این میز گذشته است. شمع شعله اش بازی می کند. تلفنم پیامی نو دارد.

«خواستم بهت بگم شبت خوش و روز ولنیتن شاد. الان روز ماست و یعنی من و تو دو طرف یک کره خاکی هستیم. دوستت دارم»

به نظرم می رسد راهش آن قدر دور هست که از او نخواهم خط قرمز را بگیرد و از «شیدی گرو» راست بیاید دوپونت. دست کم بیست هزار کیلومتر.

کاپشنم را از روی پشتی صندلی بر می دارم.

-آقا، قرار بهم خورده است؟

-نه. فقط راهش دورتر از این است که بتوانیم امشب با هم باشیم.

-بهش تبریک که می گید.

-حتمن..

-نگران نباشید. دلش که نزدیک باشد راه دور مهم نیست.

-بهش خواهم گفت این نظر شما را.

-باز هم بیایید پیش ما. البته زودتر قرار بزارید…

-=-

کاپشنم را دور خودم می پیچم. حالا بیشتر احساس سرما می کنم. شاید تا اتاقکم پیاده بروم. سرما توی ریه ها جان می گیرد و فکر می کنم، شاید ولنتینی دیگر…

Advertisements

One thought on “«یک میز برای دو نفر، یک قصه در لوانته»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s