«شما کجای زندگی ایستاده‌اید؟»

چند روز پیش یک پاکت پرتقال خریدم. مدتی یادم رفت و در انبار ماند اما هر از گاهی بهش سر می‌زدم و می‌دیدم همه چیز خوب است. هفته پیش دیدم یکی از پرتقال‌ها یک لکه رویش افتاده گفتم دو سه روز دیگر در میارمش.
شب نمی‌دانم چرا حس کردم باید تعلل نکنم. رفتم پرتقال‌ها را از کیسه بیرون کشیدم. دیدم در ظرف چند ساعت پرتقال لکه دار تبدیل به یک کلنی کپک شده. این کلنی شروع کرده بود به پوست بقیه پرتقال های مرتب و تمیز سرایت کردن. پرتقال‌ها را شستم. هر کدام گردی از کپک رویشان افتاده بود. انگاری کپک‌ها با سرعت می‌رفتند تا همه جا را بگیرند. با خودم فکر کردم اگر سه روز دیگر آمده بودم دیگر همه پرتقال ها کپک بودند.
این روزها خیلی به این نوع موجودات فکر می‌کنم. این کپک زده ها فقط تو پرتقال ها نیستند. به آدم های کپک زده‌ای که فقط چند لکه ساده روی‌شان می‌بینی اما به طرفه العینی عفونت و عصبانیت شان را به اطرافیان منتقل می کنند.
بله! فکر می کنم باید دوری کرد. باید اجازه نداد کپک آن‌ها به تو سرایت کند. نباید بگذاری آن ها به راحتی آب خوردن تورا و بقیه را با افکار بیمار آلوده کنند. باید دست شان را ببری. شاید خودشان هم باور نمی‌کنند که آلوده هستند. خودشان فکر می‌کنند چقدر خوبند اما پر هستند از انتقام، بدی، عفونت و شر.
آن‌هایی که مداوم خبرهای غلط و نامبارک را به دیگران می‌رسانند. آن‌ها که همیشه معترضند. آن‌ها که همیشه ناراضی هستند. آن‌ها که فکر می‌کنند خیلی عمیق هستند اما عمق وجودشان یک بند انگشت هم نیست. آن‌ها که همیشه از بقیه گله دارند و خود را مبرا از هر عیبی می‌دانند. آن‌ها که فکر می کنند نقطه ثقل عالمند. آن‌ها که فکر می‌کنند بقیه نمی‌فهمند و آن‌ها که…
این روزها به یمن فرصتی که کرونا به من داده خودم را از دست کپک زده‌ها راحت تر رها می‌کنم چون سر کشیدن زندگی اهمیتش بیشتر از تحمل کپک زده ها است.
راستی فرصت کردید یه نگاهی به پوست خودتون بکنید؟ شاید یه لکه هایی روی پوست تون دیدید که ممکنه کوچک هم باشند، این لکه‌ها شروع یک اتفاق نامبارک است. کافیه فقط بهش توجه کنید و بشوریدش و از منبع آلوده دور نگه دارید پرتقال دل ‌تان را.
#پرتقال‌دل #کرونا
FullSizeRender

«حاکمیتی برای حفظ منافع اقلیت»

مشکل مردم ایران امروز وجود یک حاکمیت چند لایه است. حاکمیتی که در نوع خود کم نظیر است. مکانیزیمی که به طور سیستماتیک نقیض خود را همیشه در درون خود حفظ می‌کند تا بتواند به عنوان آلترناتیو از آن بهره ببرد. این جاست که این مکانیزم که باید با اتکای به «جمهوریت» برخواسته از آرای مردم باشد خود به خود برای حفظ منافع گروه اندک حلقه متصل به مرکز، پای بر روی وظایف متصور در قانون گذاشته و حتا ان ها را فدا می کند.
در این میان به راحتی می‌بینید حکومت لایه زیرین یا حکومت پنهان می‌تواند نقض کننده هر تصمیم یا دستوری در کاریکاتور جمهوریت باشد که هر از گاهی با شعارهای امید بخش، پوپولیستی و رفتار اپوزیسونی در داخل خود نظام بار دیگر مردم را به امید یک تغییر بدون خشونت و درگیری به پای صندوق رای می‌اورد.
امروز کرونا باعث شده است بسیاری از حکومت‌ها با الگوهای «الیگارش» لایه بیرونی خود را بدرند و به راحتی ثابت کنند «مصالح» عده قلیل حتا به قیمت جان مردمانی که باید خادمان شان باشند اما در واقع حاکمان بلامنازع آن مردمان هستند، همه بر همه چیز ارجح است. نمونه ساده این پرده دری را همین ایام در دفاع تمام قد سپاه پاسداران از طرف چینی در برابر دولت می‌توانید ببینید.
در برنامه امروز تفسیر خبر به میزبانی جمشید چالنگی و همراهی بهزاد مهرانی به این موضوع اشاره داشتم.
لینک ویدیو در یوتیوب
Screen Shot 2020-04-09 at 00.12.54

«مرغ هر چی چاق‌تر سوراخ گوشش تنگ تر!»

 
ما مشهدی ها یه جمله نه چندان مودبانه داریم که می‌گه: مرغ هر چه چاق تره کو..ش تنگ تره!
یعنی سخت تر تخم می ذاره یا جون می‌کنه حالی به بقیه می‌ده. این روزها دارم می‌بینم بعضیا خیلی دیگه ک..نشون تنگه. این جف بزوسس یکی از همین مرغاست. اون از بردگی آدم‌ها برای پایین ترین حقوق و اخراج های سه سوته شون در امازون و این از عدم رعایت حقوق کارکنان آمازون در نیویورک که حتا بعد اخراج شون آخ نگفت و بقیه هنر نمایی هاش.
اما اون طرف می‌بینی همیشه این هم صدق نمی‌کنه. مثلن بیل گیتس یکی از همین دوست داشتنی ها است. اگرچه مرده شور ویندوزشو ببرن اما خودش خیلی آدمه. این که حاضر هر چه لازمه از ثروتش بده تا محققان زودتر به کشف واکسن کرونا دست پیدا کنن. به قولی مثل یه آدم قابل اعتماد که تو فامیل می کشد کنار و بهت می‌گه:
برو فلان کار رو بکن غم پولت نباشه…
الان یه خبر دیگه هم از جک دورسی می‌خوندم. یک میلیارد دلار، نزدیک به یک چهارم ثروتش رو برای کسانی که از کرونا به رنج افتادند خرج خواهد کرد.جالبه بدونید از سهام شخصی خودش می‌ده و نه از دارایی های توییتر.
 
خبر امیدوار کننده که فک کنیم آدم هنوز زیاد هست این بود:
جک دورسی، مدیرعامل توییتر و از بنیانگذاران این شبکه اجتماعی، روز سه شنبه اعلام کرده است که یک میلیارد دلار تقریبا معادل ۲۸ درصد از ثروت خود را جهت کاهش آلام بیماری کرونا در سراسر جهان اهدا می‌کند.
 
جک دورسی در یک سری توئیت گفته است، پس از خلع سلاح این بیماری همه گیر، این پول به مسائلی مانند بهداشت و آموزش دختران و اقشار کم درآمد اختصاص خواهد یافت.
 
وی تصریح کرده است، این پول را از نه از دارایی‌های توییتر، بلکه از سهام خود به پیامدهای ویروس کرونا اختصاص خواهد داد.
5cb05e42c57fa63a292535d5

«شاید خدا خواست اعتیاد رو ترک کردیم و اشپز شدیم»

پر واضح است که من یا بعد قرنطینه تبدیل می شم به یک آشپز چیره دست که نمک رو آخرش مثل اون یارو ترکه «نصرت گوکچه» از بالا می ریزم روی لباسو شلوار و خشتکم و بعد می ریزه روی غذا یا یک دیوانه که باید ببندش به تخت. مشغول پیدا کردن راه های مختلف برای تداوم حضور مستحکم و دشمن شکن در خانه ام.
دیروز تصمیم گرفتم چلو گوشتی بپزم لذا این چیزی که می بینید محصول یک پروژه حدود ۸ ساعته است. چلو گوشت بره که با شراب قرمز طبخ شده. به همراه برنج با روغن زرد!
عارضم که منتور و رهبر آشپزی من پس از این که به من راهنمایی کرد برنج چطور بپزم بار قبل پس از رعایت همه جوانب یه برنج پختم که با بیل از ته دیگ کنده نمی شد. بعد استاد بزرگ دختر جنگل فرمودند:
ای ی ی یادم رفت بگم دم کنی کی روش بذارین!!
این شد این دفعه با رعایت همه جوانب چنین چیزی بار زدم که خودم دیدم بی خود نیست اصلن شراب حرامه! یه طعم ملسی به خودش گرفت که اصلن تحولی در من ایجاد کرد کمپرس!
خلاصه این گام بعدی من من در اشپزی رو شاهد هستید. به امید تولید خود کفای کوفته تبریزی و آش رشته در همین آشپزخانه نحیف.

پی نوشت: دوستان اجازه بدید سالادش ور هم به طور مستقل معرفی کنم. یک سالاد این چنینی به نظر من ارزش معرفی مجزا دارد 🙂 سالاد کاهو با مغز گردو و پسته با سوس مایونز ترکیبی با لیموی تازه و اب نارنج در کنار لبو پخته و قارچ تازه با لوبیا که خوب پخته شده با پنیر بلغاری.
FullSizeRender

«اجنه‌هایتان را دست و دهان دوختیم!»


امروز صب که بلند شدم می‌دونستم روز کشف تازه است، گفتم به جای این که برم دنبال کشف واکسن این جزقله، کاری متفاوت بکنم، پس رو به سوی آبگوشت آوردم.
ما بین بار زدن و ریسرچ و تهیه وسایل و ادوات گفتم صبونه‌ای هم بزنم که کلی حال به خودم بدم، اما ناگهان چیزش لیز بود در رفت، منظورم ساندویچ مرغش، پس از لیز خوردن یقین کردم امروز دژمن کم آورده و دست به دامان اجنه شده. یقینن این یک بیز خوردن عادی نبود.
جن‌ها مامور شده بودند و دست گرمی چیزمو لیزش دادن افتاد پایین ببین اسلحه شون خوب کار می‌کنه یا نه.
فی الفور، دستور تشکیل ستاد مبارزه با انواع اجنه شامل جن پینه دوز تا رهبران شان و زعفر و دارو دسته را در بیت صادر کرده و در بین کش‌‌و‌قوس‌های تولید محصول جدید به شب نکشیده، کشیدیمش پایین، شلوار جن پینه دوزو؟ نه! کرکره جن‌های مامور شده از سوی استکبارو، حتا در ستاد استخبارات مرکزیمون دستور تشکیل میز جن‌ رو دادیم.
از طرف با رفعتی که در ما موج می‌زنه فرمودیم مرحمت ما شامل جنیان هم بشود، در بیت رییس اداره پاسخ گویی به امور جن‌ها را منصوب و تا ملاقه اول آبگوشت را در ظرف ریخیتم، کار تمام جن های منطقه به خصوص لیز هاش، شل مغز هاش، داغاش، جاسوساش و نفوذی‌هاشو دادیم.
اینک در کمتر از ۱۲ ساعت به دانشی از جن شناسی در زیر زمین خونمون رسیدیم که به آمریکایی ها ایمیل زدیم که اگر داره می‌ریزه بیاییم جن‌هاتون تبدیل به خرگوش کنیم، همین الانه ژنرال‌های ما آماده اعزام چهارصد هزار نفری هستند.
به هر حال
بفرمایید محصول امروز ما در بین هیاهوی جنای لیز و خیس!

پ ن:
در ضمن دوستانی سوالات شرعی در مورد سرنوشت ساندویچ لیز خورده صبح داشتند که سرنوشتش چی شد؟ ظاهرن شما هیچ آشنایی با قانون هفت ثانیه ندارید نه؟

«خانمانسوز بُوَد، آتش آهی، گاهی»

امروز که قرار شد یه لیست از کارهای مشروع و نامشروع بذارم جلوم تا شب انجام بدم، دیدم تا آبگوشت دم غروب و سر چراغ آماده بشه خوبه یه ساندویچ مرغی با سینه افشون مرغ بزنم که تا دم غروب هم به سینه‌ای لب تر کرده باشم و هم خیلی سراغ در یخچال نرم.
مرغو زدیم کشتم و سینه رو گرفتم تو دست و افشون کردم، پنیر موزارلا و کمی روغن زیتون، گوجه و سس مایونز و سبزی و نون تنوری شده و گردو رو هم زدم تنگش گفتم یه گاز بزنم که حس کردم بازم هوس کردم یه چُسی ریز بیام!
زدم رو تخته و در حالی که آب از همه جام کج کرده بود، دومی دهنم بود، رفتم زود یه عکس بگیرم و حمله رو آغاز کنم. هی گفتم یه گاز بزنم دیدم دیگه عکس دهنی می‌شه. شل کن سفت کن کردم و تا عکس رو گرفتم، سگ پدر مثل چیز لیز خورد، زااارپ! مثل جنازه پاشده از هم افتاد جلو پام.
اون جا بود یاد شعری از استاد معینی کرمانشاهی افتادم که می‌گه:

خانمانسوز بُوَد، آتش آهی، گاهی
ناله ای می شکند پشت سپاهی، گاهی
گر مقدر بشود، سلک سلاطین پوید
سالک بی خبر خفته به راهی، گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
بعزیزی رسد افتاده به چاهی، گاهی
هستیم سوختی ازیک نظرای اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهی، گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
روسپیدی بود از بخت سیاهی، گاهی
عجبی نیست، اگر مونس یاراست رقیب
بنشیند بر گل هرزه گیاهی، گاهی
چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی
دل برقصد به بر از شوق گناهی، گاهی
اشک در چشم، فریبنده‌ترت می‌بینم
در دل موج ببین صورت ماهی، گاهی
زرد رویی نبود عیب، مرانم ازکوی
جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی، گاهی
دارم امید که با گریه دلت نرم کنم
بهر طوفانزده سنگی است پناهی، گاهی

«و من هنوز ماهی برکه کاشی تو هستم»

راستش را بخواهید هر چه هم مدعی باشید که شما انگیزه ادامه زندگی خودتان هستید ته ته اش میٔبینید چیزهایی یا کسانی هستند که شما را به ادامه راه زندگی وابسته می‌کنند.
کسانی که می‌بینی جان تورا تصاحب کرده اند و با تمام وجود بودنشان را حس می‌کنی حتا اگر دیگر آن کسی نباشند که به اجبار سن و یا شرایط هم‌خانه تو باشند.
امروز تولد یکی از همین آدم‌هاست. کسی که هنوز بعد گذشت سال‌ها همان کوچولوی مو فرفری است که هر وقت به پایین آمدن سطح امید در زندگی حتا فکر کردم با دیدن یک عکس ازش فهمیدم که این آدم توانسته نقطه خوب زندگی من باشد. چیزی که مداوم به تو می‌گوید. دنیا با همه زشتی‌هایش زیباست چون کسی که دوست داری زیباست.
دختر جنگل من!
یادم هست وقتی تو کوچولوی مو فرفری اولین بار دیدم می رقصی در حالی که فقط یک وجب قدت بود، گریه کردم. نمی‌دانم چرا اما گریه ام گرفت. سعی کردم خودم را کنترل کنم که میان جمع بد نباشد اما نشد. بعد رفتم توی دست‌شویی و های های گریه کردم. نمی دانم چرا.
نمی دانم! تو شاید شده بودی چیزی بیشتر از یک کودک، شاید شده بودی بخشی از وجودم که هیچ وقت عادت به بودن نخواست بکند و تو بودی، شاید این رقصیدن تو نشانه ادامه زندگی بود.
به قول اوریانا فالاچی در کتاب «به کودکی که هرگز زاده نشد» شاید تو همان نشانه تداوم بودی. این که آدمیزاد ادامه اش را در نسخه‌های بعد خودش می‌بیند.
اما تو برای من متفاوت بودی و هستی. تو بعد‌ها به من نشان دادی که مصمم بودن، امیدوار بودن، مبارز بودن یعنی چه.
دیبای جنگلی من! تو متولد شدی تا امید همیشه برای من باشد. تا زندگی بگوید آن چه که من می‌خواهم همیشه در تو هست. بیاموزم که لحظه‌ها را نباید از دست داد که تکرار نمی شوند. تا آمدی تا وقتی روی تخت بیمارستان بعد یک عمل افتاده بودم بگویی که به خاطر کسانی که دوست داری با سرطان می‌جنگی.
کاش فرصتی بشود صبحی دوباره با هم با اخم برویم «چیک فیله» ناگت بخریم و تا رسیدن به مدرسه بخوریم و تو برای من «تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی» بذاری و کمی از هوا و دور و بر حرف بزنیم تا که بدانی من هنوز ماهی برکه کاشی تو هستم…
 
IMG_6258

«حجه الوداع با طعم سلطانی»

‫دیشب حجه الوداع بود، آخرین چلوکباب رو با رفیقم رفتیم رستوران البرز خوردیم. دست کش در بیار ماسک بکش ماسک وردار، ما دو تا تو این سالا ماهی چندبار بعد کار می زدیم چلوک خوری. درست مثل شب جدایی بود، آروم چشم از برگ سلطانی دزدیدیم، تو چشمای هم نگاه کردیم، بعد گفت:
حاجی! بیا بتمرگیم خونه!
لامصب چلوکبابی هم گرد مرگ پاشیده بودن فضا شده بود مثل این آخر فیلمای جنگی که یارو رفته رو مینا اون یکی داره سیمارو لخت می‌کنه و می‌گه: حاجی من رو مینا می مونم تو سیما رو ولش کن دیگه! پوست مال شد د لامصب!
خدا حافظ کوبیده چرب و چیل و غیبت و هرهر البته تا اطلاع ثانوی! ⁧‫#کرونا

‬⁩‬

«من هنوزم علی رغم کرونا غلام قمرم»

از صبح افتادم به جان میز کارم. تمیز کردم، سعی کردم همه چیز را دوباره بچینم، کشوها را مرتب کردم. دوباره میز را چیدم. همه جا را دستمال کشیدم.
همیشه مرتب کردن بهترین درمان بهم ریختی ذهنم است. این روزهای آخرالزمانی هر کسی درمانی برای حفظ روحیه دارد باید به کار ببرد.
سیستم ایمنی بدن ارتباط مستقیم با توان روحی دارد. محکم باشید جایی کسی هست…
مقاله ای می‌خواندم با عنوان ما باید بخشی از فرهنگ امید باشیم.

پ ن: هنوزم من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو…

«آواره‌های زمینی، زندگی به توان صفر»

 
ساعت ۳:۲۴ دقیقه از خواب پریدم با صدای خشک کن لباس شویی. در خواب می‌‌دیدم که این صدا صدای یک بلدوزر است که دارد محل زندگی اون مردم رو، Na’vi، پای درخت مقدس در فیلم آواتار خراب می‌کند.
خواب می‌دیدم خانه ای دارم قدیمی که در همان سیاره «پاندورا» در آواتار است. در خواب خانه را روی «‌Airbnb» اجاره داده‌ام. میهمان می رسد یه مزدور شرکت بلک واتر است که قرار است این جا کسی را بکشد! برق از باسنم می پرد. بهش می‌گم می خوای جای بهتر بری؟ هتل این جا زیاده. می گه ارواح عمه ات وسط این سیاره هتل کجا بود؟
می‌بینم خیل مردم است که در کوچه ها جاری هستند، آواره‌هایی که از بیماری فرار کرده‌اند و راهی پاندورا شده‌اند. مانند این کسانی که این روزها در پشت مرزهای یونان با بار و بنه نشسته اند شاید به خاک اروپا برسند. یکی شان دخترکی است که سعی می کند وارد خانه شود. به سرباز مسلح می گویم اون آشنای من است می‌گذارد بیاید تو بهش یک قوطی نوشابه می دهم و می‌گوید همین گوشه می‌خوابد. بر می‌گردم توی اتاقم می بینم بغل تختم یک زن و شوهر سیاه پوست اما چینی رختخوابی را پهن کرده اند که مرا یاد زمانی می‌انداخت که پدرم شهردار شهری کوچک در خراسان بود. سقف خانه همان سقف چوبی و کف خانه نمد بود. رختخواب‌شان همان تشک های کلفت پنبه ای بود و لحاف شان گلدوزی. بچه کوچک گرد و تپلی وسط رختخواب بود. می پرسم اسم بچه شما چیه؟
می گویند: به مناسبت این ایام مبارک گذاشتیم «کرونا».
می‌پرسم پس این سربازه کجا رفت؟ می گویند جایش را به دوبرابر قیمت به آن ها فروخته و رفته.
بیرون می‌آیم کوچه‌‌های روستا مانند آن شهر در سیاره پاندورا پر است از آواره های زمینی.
صدایی می‌شنوم، بلدوزری عظیم در حال حمله به آواره های زمینی است و می بینم خانه های مارا هم دارد خراب می‌کند. از صدا می‌‌پرم و تفنگی را که می‌دانم میراث پدر بزرگ بوده، در بیداری بابا بزرگ من آدم صلح طلبی بود اهل تفنگ نبود، را از صندوق می کشم بیرون می‌بینم سر پر است با خودم فکر می‌کنم تا این را مسلح کنم بلدوزر صد بار از روی ما رد شده. صدای بلدوزر نزدیک تر می‌شود. آواره ها جیغ می زنند. زن چینی کرونای کوچولویش را بغل می کند و من از خواب می پرم.
صدای خشک کن ماشین رختشویی در کله‌ام دارد صدا می‌کند. عرق بهم نشسته. انگاری همه چیز اتفاق افتاده بود.
Avatar-1695-1500x550

«و خدا تنها ماند و کعبه‌اش»

پس ابراهیم تبر برداشت و همه بت‌ها را شکست جز بت بزرگ و تبر را بر بت بزرگ آویخت. مردم بر‌ آشفتند و او گفت که بی شک بت بزرگ چنین کاری را کرده است چون تبر بر شانه اوست. پس مردم گفت بت که نمی تواند چنین کند. پس او گفت: خدایانی که از خود نمی توانند محافظت کنند چطور می‌توانند محافظان شما باشند.

خبر کوتاه است، مسجد الحرام به دلیل شیوع کرونا تعطیل شد و لابد خدا تنها ماند و کعبه اش…
روایت ابراهیم نقل به مضمون بود.

«دنبال بقیه دویست سیصد هزار خواهرا و داداشای دیگه»

آمده صداشو تو برنامه آمریکن ایدول محک بزنه، این دختر به مدد یک بانک اسپرم به وجود آمده و اهدا کنند اسپرم یه زمانی که در دانشگاه برکلی دانشجو بوده می ره اسپرم اهدا می کنه که به درد زوج های دگرباشی بخوره که دلشون می‌خواد بچه داشته باشن.
این دختر هم تا یه خورده دست چپ و راست می شناسه راه می‌افته دنبال پیدا کردن بابای بیولوژیکی‌اش و البته خواهر برادراش. تا الان ۲۶ تا از بر و بچه ها رو پیدا کرده و تو برنامه امشب امریکن ایدول با ده تا از خواهر برادرا شرکت کرده. فعلن تونسته این تعداد رو پیدا کنه اما داره سعی می کنه همه رو پیدا کنه، این طوری البته فکر می کنم باید دنبال حدود یک خانواده دویست سیصد هزار نفری بگرده.
زندگی هر روزش یه چیز تازه داره!

«مراسم عبادی سیاسی مکیدن پوست پسته»

پسته خوردن محدودیت قانونی داشت، چه در میهمانی‌های عید که زیاد برداشتنش نشانه بی نزاکتی بود، چه در خانه که زیاد ورمی‌داشتی امر قانونی نبود.

اما کدوم بچه تخسی رو می‌شناسید که چشمش به ظرف آجیل می‌افتاد و نقشه براش نمی‌کشید؟

ظرف آجیل معمولن یه بخشش نخود شور بود که سه چارتاش مزه ماجرا بود اما بیشترش باد معده! می‌موند پسته‌ها که باید از تخم ژاپنی‌ها جدا می شد، می‌رفت کنج جیب. گاهی اونقدر محبوب القلوب بود که تا ماه‌ها کنج جیب می‌موند تا یه روز مامانت لباساتو می‌نداخت تو ماشین و جز آه چیزی برات نمی‌موند.

اما قرب و منزلت پسته پنهان شده در کنج جیب زیاد بود، من پسته خوریم مراسم داشت، اول پسته رو پوست می‌کردم، نصف پوستشو اول می مکیدم تا پست پسته نازک می‌شد! بعد خود پسته رو در سه گاز می‌خوردم که طعمش بمونه، بخش پایانی مراسم مک زدم نصفه پوست بعدی بود. این مراسم پسته خورون مهم ترین و لذت بخش ترین بخش کودکی من بود.

دلم می‌خواست یه بار برم مهمونی تو ظرف آجیل فقط پسته می‌بود، مامانم مهربان بود و هست، برای ما همیشه تخم و پسته و میوه کنار می‌ذاشت تا به قول معروف چشم و دلمان سیر باشد، اما کار با این گشاده دستی‌ها راه نمی افتاد، پوسته پسته مکیدن مراسمی سیاسی عبادی بود که اجرش از حج واجب بیشتر بود، مخصوصن پوستش ازینایی می‌بود که بلور نمک داشت، واااای!

امشب نشستم فارغ از هر قضا بلایی به روش گذشته به مراسم عبادی سیاسی مکیدن پوست پسته پرداختم و فک کنم هنوز پوست پسته نمکین یعنی خاطره، یعنی زندگی، یعنی دلخوشی…

«چیزایی که کله‌ام را پر کرده است…»

اینم کلماتی که من در ۱۶۲۳ توییت آخرم استفاده کردم. بعضیاش خوبن هاااا 🙂 انگاری یه چیزایی همه کله منو پر کرده. ایران، کار، ترامپ بزغاله، دلار، فکر و آمریکا…
به همت #ابرکلمات

Last 1623 tweets, From 2017-12-31 19:49:39 to 2020-02-17 15:00:11

gvHAeoWx.jpg-medium

«روح اله زم، فرصت یا تهدید»

اردوان روزبه

پس از برگزاری دادگاه غیر رسمی «روح اله زم» با ریاست قاضی صلواتی که در سابقه خود محاکمه‌های پر حاشیه‌ای را دارد در روز ۲۱ بهمن‌ماه مشخص شد زم با ۱۷ مورد اتهام روبرو است. اما موضوع مهم تر این است که هم زمان با برگزاری دادگاه وی پشت درهای بسته، صدا و سیمای جمهوری اسلامی فیلمی به نمایش گذاشت که اگرچه تکرار صحبت های قبلی بود اما این بار به اسم کسانی که متهم به همکاری با آمد نیوز بودند، علی غزالی هم اضافه شد. این مستند البته در پخش مجدد نام فامیل علی غزالی را حذف و صورت او را محو کرد اما یک بار دیگر نشان داد که روح اله زم می تواند مهره مناسبی برای اطلاعات سپاه در تسویه حساب های درون سازمانی باشد  پیش از این هم با آورده شدن نام محمد حسین رستمی گرداننده سایت عماریون در زمان دستگیری زم، بیست و دوم مهرماه، از او به عنوان رابط اطلاعاتی و عاملی که اطلاعاتی از وضعیت نیروهای سپاه در سوریه به زم رسانده بود یاد شده بود. او سفرهایی به سوریه داشته بود و به بدنه اطلاعاتی سپاه هم نزدیک بود اما بعد در سال ۹۴ به جرم جاسوسی برای اسراییل دستگیر شد.

این گرداننده سایت عماریون چندی بعد از انتشار این مستند تلوزیونی از زندان پیام صوتی را ارسال کرد که در ان تاکید کرده بود این اتهامات به دلیل کینه‌ای است که حسین طائب، رییس سازمان اطلاعات سپاه، نسبت به او دارد. او دلیل دستگیری‌اش را افشای فساد اقتصادی در سپاه و اطلاع از جنگ درونی قدرت در این نهاد دانسته است.

حال با پخش مستند «پرسه در مه» هم زمان با تشکیل دادگاه غیر علنی روح اله زم نام علی غزالی به میان می‌آید. علی غزالی داماد سابق و مغضوب شده سردار نجات معاون فرهنگی سپاه پاسداران که پیش از این در افشای نکاتی در حوزه‌های امنیتی، مفاسد اقتصادی از جمله جریان فساد مالی دلال مشهور نفتی بابک زنجانی که هنوز در وضعیت غیر روشن در زندان به سر می‌برد، پرونده بورسیه‌های تحصیلی آقازاده‌ها و تقلب‌های انتخاباتی باعث غضب سردار نجات و تیمی از نیروهای اطلاعاتی سپاه شده بود، مهره تازه‌ای است که به پرونده زم پایش باز می‌شود.

گفته می شود طلاق وی نیز از همسرش به دلیل فشار‌های پدر او یعنی سردار نجات صورت گرفته است. در واقع مدیر سابق تارنمای «بازتاب امروز» هم مورد غضب دستگاه اطلاعاتی سپاه پاسداران بوده است. حالا با توجه به گذشتن نزدیک به چهار ماه از دستگیری روح اله زم در خارج از ایران و انتقال او به داخل، نحوه اطلاع رسانی قطره چکانی در خصوص این فقره، انتخاب قاضی صلواتی به عنوان کسی که پرونده‌های اطلاعات سپاه را به نحوه مورد توجه این سازمان بررسی می‌کند، آورده شدن نام محمد حسین رستمی و این اینک علی غزالی دو فردی که در عمل با سپاه در تنش بوده اند می توان برداشت کرد آن چه که در شرف اتفاق است بهره برداری سپاه به طور مستقیم از پرونده روح اله زم برای دنبال کردن اهدافی که است که این تشکیلات دنبال می‌کند.

باید توجه داشت که هر کسی با زم سر و کار داشته است بدون شک اذعان خواهد کرد که وی نه تنها سابقه و شم رسانه‌ای نداشته بلکه در طول چند سال گذشته با رو دست‌های امنیتی که خورده است حتا یارای حفظ خود را در منطقه امن نداشته است. کلیات ورود روح اله زم به جریان شبه رسانه‌ای در کشور بر می‌گردد به زمانی که او بعد از مدتی ارتباط با «سحام نیوز» به دلیل وجود دست رسی به منابعی در داخل مایل به انتشار اطلاعاتی بود که به نقل مستقیم از خودش «از داخل به دستش رسیده بود» و باید آن‌ها را منتشر می‌کرد. جایی آقای زم گفته بود که او به نزدیک به ۸۰ هزار صفحه مدارک و مستندات دست‌رسی دارد و این دلیل آغاز به کار «آمد نیوز» بود. سوالی که مطرح می‌شود این است که چه کسانی در پایان دوره احمدی نژاد از داخل این اسناد را در اختیار او قرار داده بودند؟ آن‌ها با چه هدفی می‌خواستند این سند‌ها منتشر شود؟ از سوی دیگر با چنین ظرفیت پایینی چرا باید زم دست رسی به یک سری منابع داخلی و اسناد و مدارکی داشته باشد که به موقع به عنوان برگ برنده روی میز گذاشته شود؟ آیا هدایت زم، خواسته یا ناخواسته، بیش از آن که از سوی سرویس‌های امنیتی غیر ایرانی باشد توسط سرویس‌های اطلاعاتی داخل ایران نبوده است، آیا اطلاعات سپاه می‌دانسته به طور دقیق در جریان اتفاقات دی‌ماه ۹۶، با توجه به احتمال زیاد شروع و هدایت اولیه این جریان در بین مغزهای متفکر اصول‌گرایان مشهد، «آمد نیوز» برای نشانه رفتن انگشت اتهام به سمت دولت یا هر گروهی دیگری که سپاه مایل به هجوم به آن‌ها بوده، چه نقشی را باید در آن بازی کند؟

به تعبیر من در پرونده «روح اله زم» در طول ماه‌های آتی تا انتخابات مجلس و ریاست جمهوری در سال جدید نام‌های بیشتری به عنوان رابط‌های خبری و اطلاعاتی و نقش موثر در «آمد نیوز» به میان خواهد آمد. به هر روی نقش اطلاعات سپاه در مهندسی دو انتخابات پیش روی، حذف بیش از ۹ هزار کاندیدای انتخابات مجلس توسط شورای نگهبان و فرایند بی رقیب کردن کاندیداهای مورد توجه مجموعه امنیتی سپاه و جریان‌های نزدیک، معرفی افرادی به عنوان همکار، جاسوس، رابط در این پرونده، بستری را برای رویداد های تازه در پیش روی فراهم خواهد کرد تا حاکمیت به سمت یک‌سان سازی دولت، حکومت پیش برود.

و این سوال در نهایت دوباره به ذهن می‌آید، آیا روح زم بازی‌چه دست سازمان‌های اطلاعاتی خارج از ایران بوده است یا داخل؟

 لینک گفت‌وگوی من با روح زم پس از اولین روزهای خروج از ایران

لینک نوشته در خبرنامه گویا

11373035_335

 

«قصه دلبستگی در دو اپیزود…»

(۱)
وقتی چشمم به آگهی فروش صندوق قدیمی افتاد یاد خاطرات افتادم. صندوقی که تو ایران جا گذاشتم و پر بود از خاطراتم، چفیه، عکس بچه‌هایی که رفته بودن، عکس هایی که گرفته بودم و براش کتک خورده بودم، انار کوچک خشک شده که تکونش می‌دادی صدا می‌داد، قرآنی که پدر پشتش تاریخ تولدمو نوشته بود.
عکس‌های رنگی رنگی و کاغذ های دست نوشته و کلی چیزهای دیگه. صندوقه تو این آگهی منو برد به روزهای دور دور که تو مه گم شده بود. به کسی که آگهی داده بود پیام دادم که می‌خوامش، روش قیمت نداشت. قیافه اش می‌خورد از این دوستان مهاجر قدیم آمریکا باشد مثلن با ریشه آلمانی یا ایرلندی، براش نوشتم که قیمت نداره یک قیمت بهم بده.
نوشت: می‌تونم بپرسم چرا این صندوق رو می خری؟ می‌خوای مایع زمین شور و حشره کش و این چیزا توش بریزی و بذاری کنار گاراژ؟
نوشتم: اون چیزا رو آدم تو یه قوطی پلاستیکی که هشت دلار از والمارت می‌خره می‌ریزه نه تو این صندوق‌چه که اگر زبون می‌داشت می‌گفت رخت و لباس چند نو عروس و تازه داماد ایرلندی رو توش گذاشتن، خاطرات چند شوهر که بعد دفن کردن همسرش لباس‌های‌شو برای سال‌ها تو این صندوق گذاشته و چند بچه خوراکی‌هاشو تو این چند دهه توش قایم کرده و بعد یادش رفته برداره!
نه! نمی‌خرم که بخوام توش حشره کش و مایع پاک کننده زمین بذارم. می‌خرم تو حال خونه بذارمش تا ببینمش…
نوشت: فکر می‌کردم یه روز یکی می‌آد سراغش که نگه‌اش می‌داره. می‌دونستم یکی بلخره وقتی ببرش می‌ذاره تو جایی که آشغال‌دونی نباشه. بیا ورش دار ببرمش.
نوشتم: چند؟
نوشت: هدیه! کسی که قراره نگه‌اش داره باید هدیه بگیرش نه پول بده براش.
بعد نوشت، از این که مجبورند به خانه کوچک تری به دلیل این که شوهرش شغلش رو از دست داده نقل مکان کنند. از صندوق چه گفت. با عمری به بلندای چهار نسل. صندوق‌چه یادگار پدر پدر بزرگ‌اش بوده. شوهرش این روزها نق می‌زند که این آشغال را نمی‌شود برد خانه کوچک تر.
نوشتم: همین امشب می‌آیم می‌برمش.
نوشت درب خانه را باز می‌گذارد. نگران نباشم و حتا چراغ پارکینگ را روشن می‌گذارد تا بیامش…
وقتی رسیدم در باز بود. چراغ‌ها روشن بود و روی کاغذی مسیر زده بود که از کجا برش دارم. صندوق منتظرم بود. عمرش نزدیک به هشتاد نود سال.
دقت کردم ضربه نخورد. دقت کردم زمین نخورد. آرام برش داشتم. تا آمدم پیام بنویسم که نگران نباشد و برداشتم، نوشت:
دیدم از دوربین که با دقت برش داشتی. معلوم بود جایش تو خانه تازه خوب است.
(۲)
هر کسی با من سر و کار دارد می‌داند من دیوانه این پارچه‌های ترمه هستم. با نقش های پیچ در پیچ انگاری نقش عشقی تنیده در تار و پود پارچه است. وقتی صندوق را آوردم دیدم این ترمه‌های من به کار این صندوق نمی‌آید. این صندوق باید یک ترمه هم‌رنگش رویش بیافتد.
چند روزی به فکر ترمه بودم.
روز یک‌شنبه دو هفته قبل بود که بر سر سفره حضرت مولانا نشسته بودیم و روایت حضرتش از زبان نوید خان بازرگان می‌شنیدیم. نگاهم ته جلسه به پارچه ترمه‌ای افتاد که بر روی میز پهن بود. رنگ اش همان بود که دل خواسته بود.
درش گرفتار شدم. روی میز ماند. از دل سر بستگی خوب تا کردمش و گفتم به دست صاحبش برسانم. صاحبش خانمی بود با همان چه که نقطه اشتراک با صاحب صندوق داشت: مهر
خواستم به ایشان که این ترمه دلبر را بدهم، بدون پرسیدن من گفت: اصراری به بردنش نیست!
گفتم: راستش…
گفت: می‌تواند بماند برای…
گفتم: صندوقی دارم. دل تنگ همین رنگ ترمه است. این جا یافت می‌نشود جسته‌ایم ما…
گفت: پس قرار بوده است امروز راهی شود. ترمه ما، ترمه شما…
صندوق من صاحب ترمه شد. درست به قد و بالای خودش برازنده شد. رویش که انداختم. حس کردم چه خوب به هم رسیدند که:
 
گردر هوای وصلت صد خرمن وجودم
بر باد رفته باشد بر باد رفته باشد
وقت رحیل خواهم آن سو بود نگاهم
تا جان بنزد جانان دلشاد رفته باشد
گر بیستون صبرم هجران زپا درآورد
بادا بقای شیرین فرهاد رفته باشد
 
فیض کاشانی
IMG_4239

«صبح‌تان را لاکچری آغاز کنید تا خدا از شما راضی باشد!»

 
من نمی دونم چرا هر وقت می خوام ادای آدم های متمدن و خیلی مبادی آداب رو در بیارم رسمن یه چی رفته تو خشتکم!
صبح زود از فکر و خیال دیگه خوابم نبرد. آمدم یه مطالعه کنم که کمی بعدش خوابم ببره روی لبه تخت آویزون شروع کردم به خوندن خوابم برد همون خط اول بعد از لب تخت افتادم پایین با تمام قوا!
بعد گفتم برم یه تخم مرغی چیزی آب پز کنم صبونه بزنم مثل اینا که خیلی به سلامتت شون اهمیت می‌دن. بار گذاشتم تا اب پز بشه، گفتم تا وقتی خبر روزانه رویترز رو ببینم، بعد رفتم دست شویی تو دست شویی احساس کردم بوی آدم سوخته می یاد. دیدم تخم مرغ ها ابش خشک شده تبدیل شده به یه سری چیزهای گرد و زشت و سیاه که آدم یا تخم مرغ اوران گوتان می‌افته.
گفتم ولش کن یه موز ورداشتم اقلن تو راه بخورم موز از دستم در رفت افتاد روی یکی از این چسب هایی که مثل خر به موش می چسبه و زنده می شه موش رو گرفت که دیشب خریده بودم، اخه فهمیدم خونم موش داره، امدم موزو بردارم دیدم موز با همه مخلفات چسیده به چسب موش گیر، کندم دیدم با پا رفتم رو چسب دوم!
پوست دو جام کنده شد تا چسبه رو از کف پام کندم. گفتم روز رو که خیلی عالی شروع کردم اقلن برم یه اسپرسو سلطنتی غلیظ با خامه شدید درست کنم. کلی بهش حال دادم و دماشو تنظیم کردم و ساختمش. بار و بندیل به دست زدم بیرون گفتم اقلن شیک برم روزم کامل بشه رفتم واکس، از این آبکی ها، اوردم رو کفشم بزنم. دیدم حال ندارم قهوه رو بذارم زمین یه دست قهوه و لنگ کفش یه دست واکس، تلفن زنگ زد هول شدم دستمو برگردوندم قهوه چپه شد تو لنگه کفش رو زمین، خالی کردم اسپرسوی سلطنتی رو از تو کفش، دورکفشو واکس زدم کف کفش هم دستمال کاغذی گذاشتم. بلخره واکس رو زدم، اقلن یه کار تمیز کرده باشم. سوار ماشین شدم دستم رو گذاشتم رو فرمون دیدم دستامو هم واکس زدم!
هیچی دیگه الان تو ماشین دارم «لب کارون» با صدای آغاسی گوش می‌کنم… تازه می بینم خواننده رو نوشته سوسن اما آغاسی می‌خونه!
 
IMG_4023 2

«هیچ وقت یه ایرانی از بعد مسافت نترسون!»

چند روزی است که در کار تهیه یه سری وسایلم از جمله یک فقره «منقل»، البت نه برای اون کارها برای این کارا، گوشت خوری و قتل گاوها و رو آتیش انداختن شون و اینا، خلاصه نشد هر کار کردیم چیزی رو که می خوایم بخریم. یعنی نشد که به قیمتی که من حاضر بودن به عنوان یک آریایی خرج منقله کنم پیدا نشد. هر کی هم داشت، تا آگهی می‌زد صد تا قوم آریایی تر منتظر بودن، تا به یارو می‌زدم: «استیل آویلبل؟» یارو جواب می‌زد:
داداش! شب بیا روضه!
خلاصه دیشب وسط مبارزه با سوسک‌ها و خرخاکی‌های مقیم منطقه دیدم دینگ دینگ! یه بابا از وسط ویرجینیا زد که: ببین من سفر بودم الان پیامتو دیدم، اگه منقل بخری بیا بخر! منتها من فقط یا امشب وقت دارم یا فردا تا قبل هشت صبح!
خب، ساعت دیدم ۱۱ شبه. هیچ جور نتونستم با خودم کنار بیام که این موقع شب برم خونه یارو وسط جنگل های ویرجینیا که منقل بخرم بعد اگر جرم رخ داد بده در پرسش و پاسخ پلیس می‌گفتم: اگر بگم ساعت یک نصفه شب آمده بودم منقل بخرم شما باور می‌کنین؟؟
دیدم نه بهتره مراقب خیلی جاها باشم لذا بهش زدم که: شبو که مالیدی، من به هوای منقل نو و قورباغه‌ای که ساز دهنی می‌زنه و یه گوریل داریم سنتور می‌زنه، بیا نیستم. فردا چی کاره‌ای؟
گفت فقط تا هشت صبح هستم نیای از کفت رفته چون باز می رم سفر فروشنده هم نیستم بعدش. گفتم باشه فردا هشت اون جا دم در خونه تم.
آقا چشم تون روز بد نمی‌بینه شب تا بیخ پنج و نیم صبح بیدار بودم. اول وسوسه دیدن فیلم آواتار شدم که دل می بره لامصب، بعد رفتم یه تورقی کتابی در مورد رفتار های محیطی کنم و چار خط آمدم بخونم شد خوره مغزم تا یک بخش رو نخوندم ول نکردم. بعد تو رختخواب شروع کردم به جهت عقربه‌های ساعت غلتیدن! پنج و نیم دوشی و عطر و ادوکلنی زدم که شاید شیک برم دو قرون تو منقل بهم تخفیف بده زدم به چاک جاده.
راست هشت بعد یک ساعت و نیم رانندگی دم خونش بودم یکی از این مهاجرین ایرلندی و میانه سال که:
باور نمی کردم این موقع صبح بیای!
داشت می گفت که دو دل بوده این منقل رو بفروشه چون خودش ۳۰۰ دلار خریده و الان حیفش می آد ۶۵ دلار بده بره یادگار سفرهای دور آمریکا با زن سابقشه و این چیزا اما گفته اگر تا هشت آمد آمد نیامد می‌گم مالیده جریان.
هیچی دیگه آمدیم و ورداشتیم و رفتیم و لامصب یه قرون هم تخفیف نداد!
گفت کجایی هستی؟
گفتم ایرانی!
گفت از ایرانی ها خوشم میاد!
گفتم منم از شما رد نک ها خوشم میاد!
گفت حالا می‌خوای بیا تو یه قهوه بزن برات از قدیما بگم!
گفتم قورباغت هم اگر سازدهنی بزنه نمیام داداش.
در ضمن هیچ وقت یه ایرانی رو از بعد مسافت نترسون! سعی نکن قورباغه بهش نشون بدی!
منقل رو ورداشتم و د درو…

 

IMG_3789

«مرسی آقای مددیان، بلای تو دهه شصت ما بود»

دهه شصت بود. ملت کاست‌های ۹۰ دقیقه‌ای می‌خریدند که با مهر وزارت بازرگانی مستقیم برای انتشار روضه و نوحه وارد شده بود و سازمان تبلیغات و حوزه هنری به قیمت ارزون می‌فروختند. همه هم تو صف بودن فوری کاست‌های «ماکسل» و «دنون» که کیفیتش بهتر بود رو بگیرن برن زودتر نوحه گوش کنند!
اون روزها اندی و کورس بورس بازار بود. به سه سوت نوحه‌ها پاک می‌شد و «علی فیلمی» محل ما روش براتون با سیزده تومان «اندی کورس» می‌زد. دوره‌ای که کاست بلای اندی وجه مشترک همه ملت از ریلکس و غیر انقلابی تا برخی انقلابیون توام با هوای ابری بود.
کاست ها همه روش نوشته بود نوحه «حاج صادق آهنگران» اما توش بلا شیطون خودم داشت می‌گفت که دشمن جون خودشه و قربون عاشقیاش اونم وسط روزهایی که دیگه ته مونده پول نفت می‌شد اسلحه قراضه روسی و چینی برای نفس‌های آخر پیش از قطعنامه ۵۹۸.
این همه زندگی بود: ترانه دختر صحرای اندی و کورس که بازخوانی بود، و به نظرم محبوب تر از همه خواننده‌های قبلی، هر گوشه‌ای یافت می‌شد. ماشین‌ها با پخش های قراضه که همیشه یه خودکار لازم بود تا وقتی نوار جمع می کرد بکشی روده‌هاشو از توی پخش ماشین بیرون و هی با لقد دکمه ایجکت اش رو بزنی تا کم کم نوار رو تف کنه بیرون تا پاره نشه پر شده بود از اندی.
همین نوار بود که شب‌های شلوغ بمباران و روزهای نگرانی و ترس، جمع شدن‌ها و حتا دید زدن دخترهایی با اپل هایی که اون ها رو مانند گلادیاتور می کرد، باعث می‌شد گاهی آدم‌ها یه قر ریز و یواشکی دور از سیستم انقلابی اعتقادی بیان.
یه جورایی کاست اندی و کورس وزن بچه‌هایی بود که می‌خواستن تو مهمونی ها دلبری کنن، تو دور هم جمع شدن‌ها بزرگترا به اونایی که می‌دونستن باخودشون کاست آوردن می گفتن که بذارن تو ضبط دو کاسته و خانم‌ها با اون لباس های کیسه ای و روسری یه قر کوچکی می‌آمدن که ترکیبی از شرم و اشتیاق بود.
آره! صدای اندی بود که وسط عربده پاترول های زرد کمیته انقلاب اسلامی و صف کوپن مایحتاج و گوشت و بنزین سهمیه‌ای و مهمونی‌های خانوادگی و جمع شدن‌های یواشکی عرق سگی خورا، که هفته‌ای دو سه تا شون از الکل تقلبی کور می‌شدن، فصل مشترک کمی شادی بود.
اندی وقتی بین ما بود که نه سی دی هنوز آمده بود، نه ماهواره‌ای و نه اینترنتی، نه تفریحی بود. ته محبت به مردم این بود که تلوزیون فقط شب‌های سال نو میلادی «آهنگ برنادت» می‌ذاشت و کارتون «اسکروچ» آخر هنرنماییش بود و نماز دشمن شکن جمعه که باید مثل بز می‌شستیم نگاه می کردیم که قرار است همه عربده بزنند: مرگ بر آمریکا! و ما فکر کنیم به روحت آمریکا که مارو این‌همه بدبخت کردی که نمی‌ذاری یه آهنگ گوش کنیم.
اندی این روزا اسمش تو پیاده روی خیابان مشهور هالیوود کنار هنرمند‌های دوست داشتنی دیگر جهان صاحب ستاره شده.
من نمی دونم اونایی که انتخاب می‌کنن معیارشون چی بوده، اما این رو می‌دونم «اندی مددیان» روزنه امید دهه شصتی‌های ایران بود.
مرسی آقای مددیان که اون روزها برای مردمی خوندی که جز جنگ و اعدام و ترس چیزی تو مملکت شون نداشتند و زندگی شون تو صف و کوپن و قطعه شهدا گذشت…
#اندی #ایران
Andy-Madadian-receives-star-on-Hollywood-Walk-of-Fame

«اونا می‌خوان تو بی حس باشی، سرت تو کاسه کثافت باشه»

وجودم پر شد از تنفر، بی اختیار لقمه اول تن ماهی رو گذاشتم تو دهنم اطلاعیه ستاد مشترک رو دیدم بالا آوردم.

من یقین دارم این حاکمیت به دنبال شکستن روح مردمه، اونقدر که همه نا امید بشن، اونقدر که خسته بشن، آدم خسته زیر شکنجه مداوم یه جا می‌شکنه، اونایی که بازجویی شدن می‌دونن، یه جا دیگه بی حس می‌شی، بی تفاوت می‌شی، به بوی کثافت و لجن عادت می‌کنی، غذاتو تو ظرفی که می‌شاشی می‌خوری، برات هیچی مهم نیست.

کی دزدید، کی به خواهرت تجاوز کرد، کی بچه ات رو تکه تکه کرد، کی داره تا آخرین جرعه روحتو سر می‌کشه، هیچی برات مهم نخواهد بود.

چون باور داری این طور مقدر شده.

چون باور می کنی هیچ وقت از این سیاه چاله نمی‌تونی بیای بیرون.

یادت بمونه، یه درنده‌هایی تورو با کشتن نزدیکانت، با زدن فرزندانت، با کوبیدن سرت به سنگ مستراح به عمد دارند بی حس می‌کنن، پس جوانه رو زنده نگه دار، حتا شده در خفا، بذار امید، شده در پستوی خونه دلت، به قدر یک گیاه نو رسته باقی باشه. چون تو باید روزی از نو یک ویرانه‌رو بسازی: ایران!