«شوخ بودن با الدنگ بودن تفاوت دارد»

یه چیزی رو صادقانه بگم. راستش برای من هیچ وقت مهم نیست چه کاری رو می کنم. خیلی کارها حتا ممکنه برای تفریح باشه یا حتا یه کاری که ممکنه آدم جدی ندونه اما من یه الگو تو زندگیم دارم. من وسواس دارم. وسواس درست شروع کردن و تا جایی که ممکنه درست تموم کردن.
هیچ وقت علیرغم کارکتری که دارم، کاملن نیش خند به جهان اطرافم، انجام یه کار شوخی نیست حتا شوخی حتا تفریح.
خیلی ها فکر می کنن بذله گویی یعنی بی خیالی، شوخ طبعی یعنی پذیرفتن هر نوع حرفی حتا توهین آمیز و یا شوخ بودن رو با بی ادب بودن تعبیر می کنند و یا این که اگر با ادم شوخی روبرو شدند حق دارند هر خزعبلی را به زبان بیاورند.
آدم هایی که با من کار کردن می دونن من پای یک کار باشم تا درست جمع نشه ول کن نیست و حقیقتش اصلن مهربون و خوش خنده هم نیستم. به قیافه معمول زندگیم نمی خوره نه؟
پ ت: دیشب ساعت دو صبح وقت ضبط یه برنامه تلوزیونی!
Snapseed

«هلن، اکبر، درویش و فرش ایرونی»

لری اگه بخوام منظور خانم هلن کلر رو ترجمه کنم می‌شه:
درویش رو هر گلیم پاره شب رو سر میاره
قطره با یه دریا براش فرقی نداره…
فک کنم برای گفتن این جمله با اکبر گلپا یه هماهنگی زیر پوستی داشته هلن ورپریده!

پ ن: وسط پارک اصلن اسم فرش ایرونی آمد حالم یه جوری شد.

«مادر جان روزت از ۱۰ هزار کیلومتری تهنیت»

خواستم چیزی برای روز مادر بنویسم. عکسی بذارم و یا حرفی بزنم. بعد دیدم به یمن حاکمیت جمهوری اسلامی در ایران و دولت فخیمه آقای ترامپ ده سال می شه مادرم رو ندیدم و یقین دارم به این زودی ها هم نخواهم دید.
باشه! مادر جانم روزت مبارک…

«نسل چپ اندر قیچی دوم»

 

یه زمانی بی پروا بودم و پر سودا، گاهی به طرز ترسناکی این بی پروایی خودم را به ترس می‌انداخت. کارهایی می کردم که بعد می نشستم دورتر از فکر کردن بهش موهای تنم سیخ می شد.
من یکی از اصلی ترین بخش های زندگی ام همین لجاجت بود. عصبانی بودم. از زمین و زمان عصبانی بودم. عکس می گرفتم، کوه می رفتم و مثل همه دیوانه های نسل خودم «سرود کوهستان» می خواندم و می نشستم چهار تا کتاب می خواندم می رفتم خیابان دانشگاه کافه «گلیرد» با چار تا خل چل دیگه مثل خودم بحث می کردم و فکر می کردم در پروسه یک جریان اینترناسیونالیسی دارم نقش یک رهبر جوان را بازی می کنم!
در مدار اين جلسات من چپ اسلامیست بودم (عجب ترکیب با مسمایی) و بعضی رفقا اکثریتی و اقلیتی های یواشکی که اون موقع دیگه حتا اسمش رو هم نمی شد آورد. راستيتش از اولم با مجاهدا آبمون تو یه جوب (جوی) نمی رفت هر وقت مى آمديم ادا روشن فكرى در بياريم بحث «ديالكتيك» كنيم آخرش می کشید به دعوا و فحش، البته كه ديگه فحش سوسولى جواب نمى داد و فقط حواله پاچه و وصلت فاميلى دلمونو خنك مى كرد، اما تو اين كافه نشينى ها با بر و بچ چپ راحت تر بودیم، بلخره درسته که پای موضع شان و موضع مان می‌ایستادند و مى ايستاديم اما اخرش با هم یه «کافه گلاسه» می زدیم و هفته بعد هم برنامه «هفت حوض» و «شیر باد» می‌گذاشتیم.
ما سرتق بوديم اما زود بزرگ شدیم. کافه گلیرد که پاتق همه آدم های مثل من بود بسته شد، بعضی‌ها رفتند زندان، بعضی ها اعدام شدند، من هم از خودم فرار کردم رفتم اون پایین مایینا کنار اروند رود و طلایه. ما همه دیوانه شده بوديم. همه سرمان پر بود از جنون اما کم کم آرام شدیم یا شاید آرام مان کردند.
خود من رفته رفته آنقدر آرام شدم که حالا که رسیدم به این سن حتا دیگر باور نمی کنم بیست ساعت توی تاریک خانه سر پا می ایستادم تا عکس های نمایشگاه‌ام را چاپ کنم. سه روز توی سرما می رفتم دم خیابان می‌ایستادم تا سر فروختن دو تا كتاب چانه بزنم، بين اون همه شير مرد شب از ترس سر پست جرات نمی کردم پشه روی صورتم را بزنم اما باز فردا و فردا اين جنون را تکرارش می کردم.

این عکس را دوستی برایم فرستاد که ربطی هم به این داستان های بالا نداشت، ما با هم فقط کوه می رفتیم. اما عکسی که فرستاد مرا به یاد آن دیو درونم که تنوره می‌کشید انداخت. کوه جایی بود که هیولای درون مرا آرام می کرد. آن وحشی را در بند می کرد.
این عکس را خوب به یاد دارم. یک روز سرد بود که پا تا زانو به گل فرو می رفت. خط راس ارتفاعات شمال مشهد را گرفته بودیم و مثل بز سرمان را انداخته بودیم پایین وهمه مسیر را رفته بودیم. عربده می کشیدیم و سر خوش بودیم. سال ۱۳۶۶ شمسی با همه آن ها که مثل گُل بودند و الان از همه شان دورم.
گاهی فکر می کنم این نسل دومی ها چه نسل چپ اندر قیچی هستند…

13131627_10154852745298761_3292065561920278507_o

«عین ترمیناتور دو»

ترمیناتور دو یه صحنه‌ای داشت که پارک‌ها همه خالی بود، زمین سوخته و تاب‌ها متروک، این روزها از صحنه‌هایی که می‌بینم یاد ترمیناتور می‌افتم، آخر الزمان. کی فکر می‌کرد یه روزی تاب‌ها رو پلمپ می‌کنن، بچه با حسرت از پشت پنجره به سرسره‌ها نگاه می‌کنند و مردم عادت می‌کنند که هیچ وقت هم ‌دیگر را نبوسند و بغل نکنند.
آدم‌ها همین طوری هم از هم بیگانه بودند چه برسد به حالا که از یکدیگر وحشت هم دارند.
سال‌ها فکر می‌کنم طول بکشد تا ترس بغل کردن و بوسیدن بریزد و مردم شجاعت این را بیابند که روی یک نیمکت کنار هم بنشینند و سر صحبت را با غریبه‌ای باز کنند.

«کاش می شد کسی را بغل کرد که نشناخت…»

 
می‌دانید؟ راستش را بگویم احساس می‌کنم این روزها وادار شدم تا خودم را در جایگاه متهم قضاوت کنم. متهم ردیف اول زندگی‌ام. کسی که متهم است از زندگی چنان که شایسته‌اش بوده استفاده نکرده. کسی که زمان را که بهترین هدیه کائنات بوده چنان که باید قدر دان نبوده.
این روزها که خانه نشینی شده بخشی از زندگی ما، اقرار می کنم تنها هستم اما خانه نشین نیستم. انگاری باید در خیابان ها تنها بگردم تا خودم را پیدا کنم. انگاری باید یک بار دیگر با خودم خلوت کنم که من از دنیا چه خواسته ام.
باید مرور کنم چقدر در پوستین دیگران افتاده ام. چقدر دنبال ریش بر روی دیگران آوردن، بوده‌ام. چقدر خالی خودم را با ایراد و ایما از دیگران ستانده‌ ام. فکر می‌کنم چقدر در بی‌نهایت کم بودنم، کوچک بودنم، ناچیز بودنم سرگشته ام. همین حالا هم شاید دنبال شعار هستم. دنبال نشان دادن این که من چقدر به زندگی متواضعم ! که خود را چنین می‌بینم. اما حقیقت آن است که واقعن می فهمم اگر فقط به خودم می پرداختم وقت کم می‌آمد. اما من نپرداختم، از ترس این که خالی بی انتهایم مرا بترساند به دیگران پرداختم، ایراد گرفتم. عیب بر دیگران گذاشتم چون اگر پیش خودم لو می‌رفتم که این‌قدر کوچکم نمی‌توانستم سر بلند کنم…
 
دیروز وقت گرفتن این عکس حس کردم همه چیز از آن طبیعت است و من ذره ناچیز و پر مدعایش. همه جهان این روزها با خانه نشینی بشر زیباتر شده روباه ها در جاده‌ها می‌دوند، آهوها جست و خیز می‌کنند. جغد پشت بام خانه من بی مهابا هو می‌کشد، پرنده های رنگوارنگ روی درختان شاد ترند و آب‌ها آبی تر و آسمان‌ها پر رنگ تر.
با خودم فکر کردم کاش می شد کسی را بغل کرد که نشناخت…
 
باز آمدم از چشمه خواب ، کوزه تر در دستم.
مرغانی می خواندند. نیلوفر وا می شد. کوزه تر بشکستم،
در بستم
و در ایوان تماشای تو بنشستم.

FullSizeRender

«رها شدن در باد و بهار، کرونا برو بذار حال کنیم»

خب من به این نتیجه رسیدم درسته کرونا حیوان خری است، اما با رعایت فاصله های اجتماعی، نبوسیدن رفقا، دست نزدن به چیزای خطرناک‌ می‌شه حال بهتری داشت.

امروز کنار رودخانه پتومک زندگی قشنگ تر از این حرفا بود. از صبح دلم رهایی می خواست، کلافه بودم. باد که در موی آدم ها می‌وزید، هوایی که رنگ بهار داشت و رودخانه ای آرام که چراغ ها از دور دست اش سو‌سو می‌زد و می‌گفت در ان نقطه های سفید کسانی در لب پنجره خاطراتی را مرور می کنند، حالم را خوب کرد.

حس خوب رها شدن حس خوبی بود…

«تو بخند مثل بچگی‌هات تا دنیا همون طور قشنگ بمونه»

 

آدم‌ها نقشی در خلقت‌شان ندارند. آن‌ها بر ضرورت تنازع بقا به دنیا می‌آیند. آن‌ها انتخاب نمی‌کنند بیایند. اما به نظر من آن‌ها انتخاب می‌کنند چطور بیاندیشند، چطور با دیگران رفتار کنند، چطور انتخاب کنند و چطور خودشان باشند.
امروز روز تولد کسی است که به نظر من آموخت فراز و فرود زندگی باید آدم را آدم‌تر کند. آموخت که انگیزه برای زندگی در خوب بودن است. آموخت دیگران را دوست داشته باشد تا دیگران دوستش داشته باشند. آموخت به دیگران حق انتخاب بدهد. آموخت خودش باشد و زندگی را گذر ساده عمر نداند.
از همه مهم تر آموخت چطور دوست باشد و دوست بماند، حتا این روزها که هم‌جواری‌هایمان باهم کمتر از گذشته به نظر برسد.
امروز تولد یک پسر است که فارغ از پسر بودن یک دوست خوب است. کسی که با هیجان هنوز وقتی کاری می‌کند برایت تعریف می‌کند. کسی که خوب بودن را انتخاب کرد، مهربان بودن را دوست داشت و به روزهای بهتر فکر کرد و می‌کند.
اما تولد امسال دامون خان رفیق مصادف شد با راه انداختن یه پروژه جان دار با دختر جنگل. «ته دیگرز» یک کار خوب بود که به نظر من دامون هدیه تولد داد این بار.

دامون!
پسر کوچولوی من حتا با ابعاد بزرگ، تولدت مبارک. مرسی که فقط چهار فصل را نمی گذرانی مرسی که به زندگی‌ام و ات رنگ امید می‌دهی و مرسی که می‌دانی تو همان دامون کوچولوی پر خنده هستی، حتا اگر یک موتور نره غول رویت افتاده باشد. حتا اگر لبت را یک قوطی حلبی پاره کرده باشد و حتا زمین خورده باشی باز هم می‌خندیدی…
بخند تا دنیا همین طور قشنگ باقی بماند. پویا بمان مثل قبل تا باور کنم دنیا هنوز هم جای قشنگی است، حتا این دنیای کرونایی…
تولدت مبارک دامونیکا!

#Tahdigers

Screen Shot 2020-04-26 at 16.05.29

 

 

«یاس فلسفی یک شتر، داره می خوره!»


من خیلی از این چیزا که یهو‌ ویرال می‌شه و همه برای هم می فرستن حال نمی‌کنم، راستش اصلن هم ناراحت حال این یارو که شاش شتر می‌خوره نیستم، نوش جانش گوشت بشه بره به جونش، نگران اون آدمایی که روغن بنفشه به فینقول‌شون می‌کنن هم نیستم، ایشلا کونشون بشه کون جنیفر لوپز، کور بشه هر کی چش نداره ببینه.
حقیقتش از حوزه شاش خر و شتر و روغن بیایم بیرون هم هیچ حسادتی به کسانی که قالپاق ماشین رو به کون سپاه می کنن ۸۰۰ میلیون پول می ستونن هم ندارم، می ستونن‌اش اصفهونی بود چون یقین دارم اون که چپونده به خشتک سپاه حتمن یه رگه اصفهونی داشتس!، نوش جانش که تو اون تیمارستان تونسته کاسبی کنه به تخمش هم مردم بدبخت نباشه.
اما الان از صبح چند باری این ویدیو رو دیدم بیشتر از همه نگران یاس فلسفی شتره شدم. یعنی ما تمام بنیان های ذهنی زبون بسته رو بهم ریختیم. حیونکی تا شب هی خیره می شه به گوشه دیوار بعد آهی می‌کشه می‌گه:
تِف! ااا دیدی شاشه رو سر کشید؟

«بوسه‌ای که تکرار نمی‌شود»

و عاشق زیر باران و در شبی خیال انگیز در کنار جاده‌ای خلوت در حالی که ته استکانی خورده‌ بود تا جسورتر باشد، گفت: دوستت دارم…

فکر‌ می‌کردم کاش می‌توانستم بیابمشان، شاید در خانه سالمندان، شاید در یک بالکن رو به غروب بر روی یک ویلچیر، شاید الزایمر، شاید تمام.

«معجون افلاطون و ساحت بیضه اسلام»

می‌گفتن معجون مدتی فروشش ممنوع شده بود، یاد فیلم نهنگ عنبر می‌افتم، ملت می‌خوردن کله شون ورم می‌کرد. اما اوج معجون خوری تو مشهد شبای جمعه بود، شلوارهای ساسن دار و پاشنه تخم مرغی با پشت موهای بلند و دخترهای با مانتوهای اپل دار که از بلندی مثل بادبان کشتی باد می‌خورد که:
دِداش دو تا معجون واسه بدِنْ!
میدون تقی آباد غلغله می‌شد از معجون خورهایی که شب تعطیل زده بودن پی صفا.
راستش نمی‌دونم واقعن معجون اصلن مفید بود یا نه اما برای نامزدا مثل حکم هوا بود برای بشر!
عشاق معجون خور همه بساط می کردند دور و بر معجون فروشای مشهور، میدون تقی‌آباد، شیرنارگیل فروش میدون شهدا و میدون سوم اسفند سابق که شهرداری خودشو پاره کرد و اسم ده دی رو نتونست تو پاچه ملت کنه.
من اما معجون خور نبودم! ته تخلفات کله گنده کن من، شیر نارگیل میدون شهدا بود با کیک‌های تخم مرغی که عمله خفه کن بود و مثل منو کارشون راه می‌انداخت.
من معجون خور نبودم اما هیچ وقت نفهمیدم چرا ممنوع شد، شاید بیضه اسلام به خطر می‌افتد.
نصفه شبی یاد اون معجونای ولایت افتادم، ویرم گرفت معجون بسازم.
شاید کمی دیر بود، هیچ وقت نشد شلوار ساسن دار بپوشم و پشت مو بلند کنم، چون اصلن هیچ وقت پشت مویی نداشتم…

«شما کجای زندگی ایستاده‌اید؟»

چند روز پیش یک پاکت پرتقال خریدم. مدتی یادم رفت و در انبار ماند اما هر از گاهی بهش سر می‌زدم و می‌دیدم همه چیز خوب است. هفته پیش دیدم یکی از پرتقال‌ها یک لکه رویش افتاده گفتم دو سه روز دیگر در میارمش.
شب نمی‌دانم چرا حس کردم باید تعلل نکنم. رفتم پرتقال‌ها را از کیسه بیرون کشیدم. دیدم در ظرف چند ساعت پرتقال لکه دار تبدیل به یک کلنی کپک شده. این کلنی شروع کرده بود به پوست بقیه پرتقال های مرتب و تمیز سرایت کردن. پرتقال‌ها را شستم. هر کدام گردی از کپک رویشان افتاده بود. انگاری کپک‌ها با سرعت می‌رفتند تا همه جا را بگیرند. با خودم فکر کردم اگر سه روز دیگر آمده بودم دیگر همه پرتقال ها کپک بودند.
این روزها خیلی به این نوع موجودات فکر می‌کنم. این کپک زده ها فقط تو پرتقال ها نیستند. به آدم های کپک زده‌ای که فقط چند لکه ساده روی‌شان می‌بینی اما به طرفه العینی عفونت و عصبانیت شان را به اطرافیان منتقل می کنند.
بله! فکر می کنم باید دوری کرد. باید اجازه نداد کپک آن‌ها به تو سرایت کند. نباید بگذاری آن ها به راحتی آب خوردن تورا و بقیه را با افکار بیمار آلوده کنند. باید دست شان را ببری. شاید خودشان هم باور نمی‌کنند که آلوده هستند. خودشان فکر می‌کنند چقدر خوبند اما پر هستند از انتقام، بدی، عفونت و شر.
آن‌هایی که مداوم خبرهای غلط و نامبارک را به دیگران می‌رسانند. آن‌ها که همیشه معترضند. آن‌ها که همیشه ناراضی هستند. آن‌ها که فکر می‌کنند خیلی عمیق هستند اما عمق وجودشان یک بند انگشت هم نیست. آن‌ها که همیشه از بقیه گله دارند و خود را مبرا از هر عیبی می‌دانند. آن‌ها که فکر می کنند نقطه ثقل عالمند. آن‌ها که فکر می‌کنند بقیه نمی‌فهمند و آن‌ها که…
این روزها به یمن فرصتی که کرونا به من داده خودم را از دست کپک زده‌ها راحت تر رها می‌کنم چون سر کشیدن زندگی اهمیتش بیشتر از تحمل کپک زده ها است.
راستی فرصت کردید یه نگاهی به پوست خودتون بکنید؟ شاید یه لکه هایی روی پوست تون دیدید که ممکنه کوچک هم باشند، این لکه‌ها شروع یک اتفاق نامبارک است. کافیه فقط بهش توجه کنید و بشوریدش و از منبع آلوده دور نگه دارید پرتقال دل ‌تان را.
#پرتقال‌دل #کرونا
FullSizeRender

«حاکمیتی برای حفظ منافع اقلیت»

مشکل مردم ایران امروز وجود یک حاکمیت چند لایه است. حاکمیتی که در نوع خود کم نظیر است. مکانیزیمی که به طور سیستماتیک نقیض خود را همیشه در درون خود حفظ می‌کند تا بتواند به عنوان آلترناتیو از آن بهره ببرد. این جاست که این مکانیزم که باید با اتکای به «جمهوریت» برخواسته از آرای مردم باشد خود به خود برای حفظ منافع گروه اندک حلقه متصل به مرکز، پای بر روی وظایف متصور در قانون گذاشته و حتا ان ها را فدا می کند.
در این میان به راحتی می‌بینید حکومت لایه زیرین یا حکومت پنهان می‌تواند نقض کننده هر تصمیم یا دستوری در کاریکاتور جمهوریت باشد که هر از گاهی با شعارهای امید بخش، پوپولیستی و رفتار اپوزیسونی در داخل خود نظام بار دیگر مردم را به امید یک تغییر بدون خشونت و درگیری به پای صندوق رای می‌اورد.
امروز کرونا باعث شده است بسیاری از حکومت‌ها با الگوهای «الیگارش» لایه بیرونی خود را بدرند و به راحتی ثابت کنند «مصالح» عده قلیل حتا به قیمت جان مردمانی که باید خادمان شان باشند اما در واقع حاکمان بلامنازع آن مردمان هستند، همه بر همه چیز ارجح است. نمونه ساده این پرده دری را همین ایام در دفاع تمام قد سپاه پاسداران از طرف چینی در برابر دولت می‌توانید ببینید.
در برنامه امروز تفسیر خبر به میزبانی جمشید چالنگی و همراهی بهزاد مهرانی به این موضوع اشاره داشتم.
لینک ویدیو در یوتیوب
Screen Shot 2020-04-09 at 00.12.54

«مرغ هر چی چاق‌تر سوراخ گوشش تنگ تر!»

 
ما مشهدی ها یه جمله نه چندان مودبانه داریم که می‌گه: مرغ هر چه چاق تره کو..ش تنگ تره!
یعنی سخت تر تخم می ذاره یا جون می‌کنه حالی به بقیه می‌ده. این روزها دارم می‌بینم بعضیا خیلی دیگه ک..نشون تنگه. این جف بزوسس یکی از همین مرغاست. اون از بردگی آدم‌ها برای پایین ترین حقوق و اخراج های سه سوته شون در امازون و این از عدم رعایت حقوق کارکنان آمازون در نیویورک که حتا بعد اخراج شون آخ نگفت و بقیه هنر نمایی هاش.
اما اون طرف می‌بینی همیشه این هم صدق نمی‌کنه. مثلن بیل گیتس یکی از همین دوست داشتنی ها است. اگرچه مرده شور ویندوزشو ببرن اما خودش خیلی آدمه. این که حاضر هر چه لازمه از ثروتش بده تا محققان زودتر به کشف واکسن کرونا دست پیدا کنن. به قولی مثل یه آدم قابل اعتماد که تو فامیل می کشد کنار و بهت می‌گه:
برو فلان کار رو بکن غم پولت نباشه…
الان یه خبر دیگه هم از جک دورسی می‌خوندم. یک میلیارد دلار، نزدیک به یک چهارم ثروتش رو برای کسانی که از کرونا به رنج افتادند خرج خواهد کرد.جالبه بدونید از سهام شخصی خودش می‌ده و نه از دارایی های توییتر.
 
خبر امیدوار کننده که فک کنیم آدم هنوز زیاد هست این بود:
جک دورسی، مدیرعامل توییتر و از بنیانگذاران این شبکه اجتماعی، روز سه شنبه اعلام کرده است که یک میلیارد دلار تقریبا معادل ۲۸ درصد از ثروت خود را جهت کاهش آلام بیماری کرونا در سراسر جهان اهدا می‌کند.
 
جک دورسی در یک سری توئیت گفته است، پس از خلع سلاح این بیماری همه گیر، این پول به مسائلی مانند بهداشت و آموزش دختران و اقشار کم درآمد اختصاص خواهد یافت.
 
وی تصریح کرده است، این پول را از نه از دارایی‌های توییتر، بلکه از سهام خود به پیامدهای ویروس کرونا اختصاص خواهد داد.
5cb05e42c57fa63a292535d5

«شاید خدا خواست اعتیاد رو ترک کردیم و اشپز شدیم»

پر واضح است که من یا بعد قرنطینه تبدیل می شم به یک آشپز چیره دست که نمک رو آخرش مثل اون یارو ترکه «نصرت گوکچه» از بالا می ریزم روی لباسو شلوار و خشتکم و بعد می ریزه روی غذا یا یک دیوانه که باید ببندش به تخت. مشغول پیدا کردن راه های مختلف برای تداوم حضور مستحکم و دشمن شکن در خانه ام.
دیروز تصمیم گرفتم چلو گوشتی بپزم لذا این چیزی که می بینید محصول یک پروژه حدود ۸ ساعته است. چلو گوشت بره که با شراب قرمز طبخ شده. به همراه برنج با روغن زرد!
عارضم که منتور و رهبر آشپزی من پس از این که به من راهنمایی کرد برنج چطور بپزم بار قبل پس از رعایت همه جوانب یه برنج پختم که با بیل از ته دیگ کنده نمی شد. بعد استاد بزرگ دختر جنگل فرمودند:
ای ی ی یادم رفت بگم دم کنی کی روش بذارین!!
این شد این دفعه با رعایت همه جوانب چنین چیزی بار زدم که خودم دیدم بی خود نیست اصلن شراب حرامه! یه طعم ملسی به خودش گرفت که اصلن تحولی در من ایجاد کرد کمپرس!
خلاصه این گام بعدی من من در اشپزی رو شاهد هستید. به امید تولید خود کفای کوفته تبریزی و آش رشته در همین آشپزخانه نحیف.

پی نوشت: دوستان اجازه بدید سالادش ور هم به طور مستقل معرفی کنم. یک سالاد این چنینی به نظر من ارزش معرفی مجزا دارد 🙂 سالاد کاهو با مغز گردو و پسته با سوس مایونز ترکیبی با لیموی تازه و اب نارنج در کنار لبو پخته و قارچ تازه با لوبیا که خوب پخته شده با پنیر بلغاری.
FullSizeRender

«اجنه‌هایتان را دست و دهان دوختیم!»


امروز صب که بلند شدم می‌دونستم روز کشف تازه است، گفتم به جای این که برم دنبال کشف واکسن این جزقله، کاری متفاوت بکنم، پس رو به سوی آبگوشت آوردم.
ما بین بار زدن و ریسرچ و تهیه وسایل و ادوات گفتم صبونه‌ای هم بزنم که کلی حال به خودم بدم، اما ناگهان چیزش لیز بود در رفت، منظورم ساندویچ مرغش، پس از لیز خوردن یقین کردم امروز دژمن کم آورده و دست به دامان اجنه شده. یقینن این یک بیز خوردن عادی نبود.
جن‌ها مامور شده بودند و دست گرمی چیزمو لیزش دادن افتاد پایین ببین اسلحه شون خوب کار می‌کنه یا نه.
فی الفور، دستور تشکیل ستاد مبارزه با انواع اجنه شامل جن پینه دوز تا رهبران شان و زعفر و دارو دسته را در بیت صادر کرده و در بین کش‌‌و‌قوس‌های تولید محصول جدید به شب نکشیده، کشیدیمش پایین، شلوار جن پینه دوزو؟ نه! کرکره جن‌های مامور شده از سوی استکبارو، حتا در ستاد استخبارات مرکزیمون دستور تشکیل میز جن‌ رو دادیم.
از طرف با رفعتی که در ما موج می‌زنه فرمودیم مرحمت ما شامل جنیان هم بشود، در بیت رییس اداره پاسخ گویی به امور جن‌ها را منصوب و تا ملاقه اول آبگوشت را در ظرف ریخیتم، کار تمام جن های منطقه به خصوص لیز هاش، شل مغز هاش، داغاش، جاسوساش و نفوذی‌هاشو دادیم.
اینک در کمتر از ۱۲ ساعت به دانشی از جن شناسی در زیر زمین خونمون رسیدیم که به آمریکایی ها ایمیل زدیم که اگر داره می‌ریزه بیاییم جن‌هاتون تبدیل به خرگوش کنیم، همین الانه ژنرال‌های ما آماده اعزام چهارصد هزار نفری هستند.
به هر حال
بفرمایید محصول امروز ما در بین هیاهوی جنای لیز و خیس!

پ ن:
در ضمن دوستانی سوالات شرعی در مورد سرنوشت ساندویچ لیز خورده صبح داشتند که سرنوشتش چی شد؟ ظاهرن شما هیچ آشنایی با قانون هفت ثانیه ندارید نه؟

«خانمانسوز بُوَد، آتش آهی، گاهی»

امروز که قرار شد یه لیست از کارهای مشروع و نامشروع بذارم جلوم تا شب انجام بدم، دیدم تا آبگوشت دم غروب و سر چراغ آماده بشه خوبه یه ساندویچ مرغی با سینه افشون مرغ بزنم که تا دم غروب هم به سینه‌ای لب تر کرده باشم و هم خیلی سراغ در یخچال نرم.
مرغو زدیم کشتم و سینه رو گرفتم تو دست و افشون کردم، پنیر موزارلا و کمی روغن زیتون، گوجه و سس مایونز و سبزی و نون تنوری شده و گردو رو هم زدم تنگش گفتم یه گاز بزنم که حس کردم بازم هوس کردم یه چُسی ریز بیام!
زدم رو تخته و در حالی که آب از همه جام کج کرده بود، دومی دهنم بود، رفتم زود یه عکس بگیرم و حمله رو آغاز کنم. هی گفتم یه گاز بزنم دیدم دیگه عکس دهنی می‌شه. شل کن سفت کن کردم و تا عکس رو گرفتم، سگ پدر مثل چیز لیز خورد، زااارپ! مثل جنازه پاشده از هم افتاد جلو پام.
اون جا بود یاد شعری از استاد معینی کرمانشاهی افتادم که می‌گه:

خانمانسوز بُوَد، آتش آهی، گاهی
ناله ای می شکند پشت سپاهی، گاهی
گر مقدر بشود، سلک سلاطین پوید
سالک بی خبر خفته به راهی، گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
بعزیزی رسد افتاده به چاهی، گاهی
هستیم سوختی ازیک نظرای اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهی، گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
روسپیدی بود از بخت سیاهی، گاهی
عجبی نیست، اگر مونس یاراست رقیب
بنشیند بر گل هرزه گیاهی، گاهی
چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی
دل برقصد به بر از شوق گناهی، گاهی
اشک در چشم، فریبنده‌ترت می‌بینم
در دل موج ببین صورت ماهی، گاهی
زرد رویی نبود عیب، مرانم ازکوی
جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی، گاهی
دارم امید که با گریه دلت نرم کنم
بهر طوفانزده سنگی است پناهی، گاهی

«و من هنوز ماهی برکه کاشی تو هستم»

راستش را بخواهید هر چه هم مدعی باشید که شما انگیزه ادامه زندگی خودتان هستید ته ته اش میٔبینید چیزهایی یا کسانی هستند که شما را به ادامه راه زندگی وابسته می‌کنند.
کسانی که می‌بینی جان تورا تصاحب کرده اند و با تمام وجود بودنشان را حس می‌کنی حتا اگر دیگر آن کسی نباشند که به اجبار سن و یا شرایط هم‌خانه تو باشند.
امروز تولد یکی از همین آدم‌هاست. کسی که هنوز بعد گذشت سال‌ها همان کوچولوی مو فرفری است که هر وقت به پایین آمدن سطح امید در زندگی حتا فکر کردم با دیدن یک عکس ازش فهمیدم که این آدم توانسته نقطه خوب زندگی من باشد. چیزی که مداوم به تو می‌گوید. دنیا با همه زشتی‌هایش زیباست چون کسی که دوست داری زیباست.
دختر جنگل من!
یادم هست وقتی تو کوچولوی مو فرفری اولین بار دیدم می رقصی در حالی که فقط یک وجب قدت بود، گریه کردم. نمی‌دانم چرا اما گریه ام گرفت. سعی کردم خودم را کنترل کنم که میان جمع بد نباشد اما نشد. بعد رفتم توی دست‌شویی و های های گریه کردم. نمی دانم چرا.
نمی دانم! تو شاید شده بودی چیزی بیشتر از یک کودک، شاید شده بودی بخشی از وجودم که هیچ وقت عادت به بودن نخواست بکند و تو بودی، شاید این رقصیدن تو نشانه ادامه زندگی بود.
به قول اوریانا فالاچی در کتاب «به کودکی که هرگز زاده نشد» شاید تو همان نشانه تداوم بودی. این که آدمیزاد ادامه اش را در نسخه‌های بعد خودش می‌بیند.
اما تو برای من متفاوت بودی و هستی. تو بعد‌ها به من نشان دادی که مصمم بودن، امیدوار بودن، مبارز بودن یعنی چه.
دیبای جنگلی من! تو متولد شدی تا امید همیشه برای من باشد. تا زندگی بگوید آن چه که من می‌خواهم همیشه در تو هست. بیاموزم که لحظه‌ها را نباید از دست داد که تکرار نمی شوند. تا آمدی تا وقتی روی تخت بیمارستان بعد یک عمل افتاده بودم بگویی که به خاطر کسانی که دوست داری با سرطان می‌جنگی.
کاش فرصتی بشود صبحی دوباره با هم با اخم برویم «چیک فیله» ناگت بخریم و تا رسیدن به مدرسه بخوریم و تو برای من «تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی» بذاری و کمی از هوا و دور و بر حرف بزنیم تا که بدانی من هنوز ماهی برکه کاشی تو هستم…
 
IMG_6258

«حجه الوداع با طعم سلطانی»

‫دیشب حجه الوداع بود، آخرین چلوکباب رو با رفیقم رفتیم رستوران البرز خوردیم. دست کش در بیار ماسک بکش ماسک وردار، ما دو تا تو این سالا ماهی چندبار بعد کار می زدیم چلوک خوری. درست مثل شب جدایی بود، آروم چشم از برگ سلطانی دزدیدیم، تو چشمای هم نگاه کردیم، بعد گفت:
حاجی! بیا بتمرگیم خونه!
لامصب چلوکبابی هم گرد مرگ پاشیده بودن فضا شده بود مثل این آخر فیلمای جنگی که یارو رفته رو مینا اون یکی داره سیمارو لخت می‌کنه و می‌گه: حاجی من رو مینا می مونم تو سیما رو ولش کن دیگه! پوست مال شد د لامصب!
خدا حافظ کوبیده چرب و چیل و غیبت و هرهر البته تا اطلاع ثانوی! ⁧‫#کرونا

‬⁩‬

«من هنوزم علی رغم کرونا غلام قمرم»

از صبح افتادم به جان میز کارم. تمیز کردم، سعی کردم همه چیز را دوباره بچینم، کشوها را مرتب کردم. دوباره میز را چیدم. همه جا را دستمال کشیدم.
همیشه مرتب کردن بهترین درمان بهم ریختی ذهنم است. این روزهای آخرالزمانی هر کسی درمانی برای حفظ روحیه دارد باید به کار ببرد.
سیستم ایمنی بدن ارتباط مستقیم با توان روحی دارد. محکم باشید جایی کسی هست…
مقاله ای می‌خواندم با عنوان ما باید بخشی از فرهنگ امید باشیم.

پ ن: هنوزم من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو…