«البته شما خیلی مهم نیستید، درست مثل بقیه»

(۵)از سلسله مشاهدات یک مسافر

اطراف مقبره مولانا و مناطق دیدنی، این روزها با عنوان «شب عروس» مراسم در قونیه برگزار می شود، کیوسک‌هایی وجود دارد که به مردم راهنمایی می‌دهند. جوانی خوش لباس با دختری همراه می شوند و می‌آیند جلو که بگویند امروز کجا بروم که سخنرانی و مراسم موسیقی و غیره است.

آیدین، نامش است و چقدر هم این نام آشناست، بروشوری را به دستم می‌دهد و برایم می‌گوید که در کنار برنامه‌های امشب و فردا، شب پانزدهم دسامبر را از دست ندهم که یکی از مهم ترین برنامه‌ها است.

بنده مومن خدا برایم شرح می‌دهد که فردا شب کنسرت استاد«شهرام ناظری» است.

شرحی از استاد ناظری برایم می‌گوید و این که هر ساله، هرساله را این جوان گفت من دقیق نمی‌دانم، با افتخار آقای ناظری به دعوت اداره فرهنگ قونیه اجرای موسیقی دارد.

در همین انتها خواستم به جای اداره فرهنگ خودمان از استاد‌هایی مانند جناب ناظری عذر خواهی کنم که: ببخشید دیگه به درد ما نمی‌خورید!

Advertisements

«سگ‌ها آسوده بخوابید که شهردار بیدار است»

از سلسه مشاهدات یک مسافر

یکی از مواردی که در دو شهر استامبول و انتالیا توجهم را جلب کرد نوع رفتار مردم با حیوانات بود. فارغ از این که به طور سنتی مردم به گربه‌ها و سگ‌ها غذا می‌دهند. در سطح شهر انتالیا سگ‌های زیادی را می‌بینید که گوشواره دارند.
به اصطلاح، مردم به این سگ‌ها می‌گویند سگ‌های شهرداری. این‌ها آزادانه در کوچه و خیابان می‌گردند و مورد لطف همه هم هستند. این سگ‌ها بی صاحبند. شهرداری این‌هارا واکسن می‌زند در صورت بیماری درمان می‌کند و بعد در شهر رها می‌کند.
سگ‌هایی صمیمی و مهربان که حتا در ایستگاه‌های اتوبوس یا جلوی رستوران‌ها و فروشگاه‌ها بدون هیچ مشکلی در حال گذران زندگی هستند به قولی، عاقبت به خیر اند…

 

Snapseed

«نوستالژی در دستان مادر…»

با صدای اذان صبح از خواب بیدار شدم، چند سالی بود نشنیده بودم.

یاد ماه رمضان‌های کودکی افتادم، روزه گنجشکی، خیابان تهران و‌فلکه آب و چشم‌هایی که از زور‌خواب باز نمی‌شد و به اعتماد و اتکای دستان گرم مادر خیابان‌ها رو تا حرم طی می‌کردم.

نوستالژی‌ها تمام نمی شوند فقط در ذهن‌ات سکوت می‌کنند تا فرصتی برای بروز پیدا کنند، حتا به بهانه صدای یک‌ موذن که از دور‌ می‌آید.

«!به ساعت عبور نزدیک می‌شوید»

ساعت راس ۱۰صبح است. امروز کلاس صبح را زودتر تمام کردم تمام تمرین‌ها را دو هفته قبل تمام کرده بودم، پرفسور امروز ازم عذر خواهی می‌کرد که: ببخشید چیز تازه ای نیاموختی! و من بهش گفتم که محبت را آموختم که همین خودش کلی درس بود. کمی بغض کرد، خواست برای فرزند بیمارش دعا کنم. به او گفتم من به دین باور نیستم اما یقینن برایش از کائنات طلب خیر می‌کنم. گفت: همین کافیه!

بر خلاف این که روز دوشنبه که یکی از معضلات خلقت است امروز حس بدی بهش ندارم.

استارباکس نشستم و دارم درس‌های مانده را تمام می‌کنم. یک ترم دیگر مدرسه تمام شد. عمر بود نه؟ عمر بود که به این سرعت گذشت و من دارم به مردم نگاه می‌کنم که درست مثل عمر در گذرند.

یک طراح خانه به یک زوج جوان دارد توضیح می دهد که برایشان خانه شان را چطور طراحی کرده، گاهی برای توضیح بلند می‌شود و با بدن و دست خانه را توصیف می‌کند و از برق چشم این زوج می شود فهمید چقدر حس بودن در خانه‌شان را دارند.

بغل دستم خانمی نشسته که لباس رسمی و اداری دارد، کت و شلوار. دارد تند تند تلفن می‌زند و به رییس اش توضیح می دهد که آمارها به زودی آماده می شوند.

مدیر نمایندگی مرسدس بنزی که ماشینم را به من انداخته از در می آید تو پاکستانی است با کت و شلواری خوش دوخت و قدی بلند و چهار شانه، هر بار مرا می‌بیند حال و احوالی می‌کند و از اوضاع خاورمیانه می پرسد و بعد هم تشکر می‌کند که به روزش کردم، می‌گوید: خبر می‌خوانم استرس می‌گیرم…

گوشه تر مردی با موهای عجیب نشسته قهوه می‌خورد و به مردم زل زده.

فروشنده دختر جوانی است که وقتی قهوه را دست مردم می‌دهد یک لبخند نرم می‌زند.

استارباکس لیوانهایش عوض شده، گل و بلبل و رنگ و نقش، این یعنی سال نو در راه است.

خانمی که بادی بیلدر است و همیشه مشتری این کافه است و هیکلی مانند غول‌های بیابان دارد از در می‌آید و من یک لحظه یادم می‌اید دوست داشتم یک بار به او بگویم که حاضرم بدون هزینه از او عکاسی کنم.

ترانه‌ای را با یک هدست تازه‌ام گوش می‌کنم که در یک حراجی به جای ۱۱۰دلار فقط ۱۷دلار برایش پرداخت کردم. ترانه‌ نامش هست«My Life Going ON»

اگر با تو ماندم

و اگر راه اشتباهی انتخاب کردم

برایم مهم نیست…

اگر تنها بزرگ شدم

اگر نمی تونم توضیح بدهم چرا

در نهایت برایم مهم نیست

زندگی دارد توی استارباکس اتفاق می‌افتد و من فکر می کنم عمر کوتاه‌تر از این حرفاست…

پ ن: فردا روزی است که من قرار است متولد بشوم. مادرم در روزی مثل امروز فکر هم نمی ‌کرده است که من فردا پا به دنیا می‌گذارم. به او فکر می کنم که عمری محبت کرد تا این اندازه ای شدم.

IMG_3480

«فاکتوری به نام شانس‌های زندگی»

یک جایی هست که زندگی به آدم ها شانس این رو می ده که هر جور که دلشون می خواد باشند. این روزها که درگیر یک واحد درسی جامعه شناسی هستم به یک مبحث برخوردم به اسم «شانس‌های زندگی Life Chances» در واقع در این مبحث اشاره می کنه که فارغ از این که ادم ها چطور می تونن زندگی خودشون رو با توانایی هاشون به لایه دیگری ارتقاع بدهند اما یک چیز هم فاکتور اساسی است و ان هم شانس زندگی است.

این که کجا و کی به دنیا می آیند خودش یک فاکتور تعیین کننده است. این زن فروشنده‌ای در یک فستیوال در نزدیکی پایتخت مریلند، شهر اناپلیس، بود. سرخوش و پر از انرژی در واقع ترسی از گرفتن عکس توسط من نداشت. او با سرخوشی به دوربین نگاه می کرد و حتا تشکر هم کرد که ازش عکس گرفتم. با خودم فکر می کردم اگر این زن در افغانستان، ایران، عراق یا عربستان سعودی به دنیا آمده بود. بازهم از گرفتن این عکس و دیده شدن اش همین قدر احساس رضایت می کرد؟

وقتی عکس می‌گرفتم خاطرم آمد همین چند روز پیش بود که دختر شایسته عراقی «تارا فارس»  در بغداد به قتل رسید…

جرم تارا شاید اندکی از همین سرخوشی بود که دختر این عکس من داشت.

44290366_10157936736548761_3644989876253753344_o

«گرامافون ما فقط فریدون فروغی می‌خواند…»

(۱)

باید دوازده یا سیزده سالم می‌بود. من سهم پدر شدم و برادرم سهم مادر. ما فاصله سنی کمی داشتیم او از من ۱۶ ماه کوچک‌تر بود و همین کوچک بودن بهانه خوبی شده بود که اون جا خوبه بیافته و من، نه از این که پیش پدر بد باشنه، بی‌شک جایی افتاده بودم که زندگی خشونت مردانه داشت. پدر مهربان بود. هر روز به من پول می‌داد تا از چلوکبابی زیر خانه مان که اسمش پاسارگارد بود، هر چه می‌خواهم بخرم. من از طعم کباب حالم بد می‌شد. اما اون بیشترین کاری بود که می‌توانست برایم بکند.

پدر گاه گاهی وقت اضافه می‌اورد یه «املت مشدی» درست می‌کرد، این اصطلاح خودش بود. نان تازه که از نانوایی همان روبروی چلوکبابی می‌گرفت و با تمجید از هنرش که «سلطان املت» است یک املت درست می‌کرد. خوب بود، هنوز هم می‌گویم خوب بود اما مامان پز نبود. من دلم نمی‌آمد به پدر بگویم که املت‌هایت عالیه اما اون املتی که مامان می پزه نیست.

(۲)

من به خاطر این که اپارتمان‌مان بعد رفتن مامان و داداش خالی شده بود یک اتاق مستقل داشتم. من و برادر همیشه با هم تو یک اتاق بودیم. این انگیزه‌ای بود برای شرارت‌های مشترک. حالا آرزوی داشتن یک اتاق مستقل عملی شده بود، اما بدون اون بچه تخس با موهای ژولیده و هیکلش که پر از خاک و خل بود، خونه چیز مهمی رو کم داشت. یک برادر نبود، درست جایی که مادر هم نبود. در ایام «فترت»، اسمی بود که بابا روی آن دوران گذاشته بود، تفریح من بعد از برگشت از مدرسه تا شب که پدر می‌آمد که البته بعد آمدن هم می‌رفت دم بنگاه ماشین‌ «آقای باقری» می‌نشست تا خالی خانه را نمی‌بیند، گوش کردن به صفحه بود. ما یک گرامافون مارک «توپاز» داشتیم. با نزدیک دویست سیصد صفحه قدیمی و جدیدتر. همه چی توش داشت از «نیاش ناش» تا فریدون فروغی و فرهاد مهراد. به مرور از بین این‌همه صفحه رسیدم به روزی بیست بار گوش کردن «زندون دل» فروغی.

پشت این پنجره‌ها دل می‌گیره

غم قصه دلو تو می‌دونی

وقتی از بخت خودم حرف می‌زنم

چشام اشک بارون می‌شه تو می‌دونی

(۳)

عمه‌ای داشتم و البته دارم که مهربان تر از همه بود. دوست بود و زیبا. با موهایی که آن روزها مد بود که مدل «فارافاست» آرایش می‌کردند. لوند و دلبرانه، بلوند و سفید پوست با چشمان عسلی. عمه فاصله سنی‌اش کم بود با من، دست کم نسبت به عمه بزرگ تر. گویی که عمه بزرگ هم مهربان بود اما زبان مشترک ما به قدر محبت کردن و دوست‌داشتن ‌های بی دریغش بود. خانه شان در مرکز آموزش کشاورزی بود، جایی پر از دار و درخت و ایوان بزرگ. با بابا صبح‌های جمعه سراغ عمه می‌رفتیم. دست پخت عالی و پر از مهر با پسر عمه‌هایی که فاصله سنی شان با من زیاد بود. اما خوب بودند. گاهی عمه برایم یک جور غذا درست می‌کرد که می‌دانست دوست دارم. می‌رسیدم بغلم می‌کرد. در میان سینه‌های بزرگش صدای قلبش را می‌شنیدم و گاهی چشم ترش را. معمول آن جا بود که مستی پا می‌داد و بابا کمی که عرق «درگز» می‌خورد زبان باز می‌کرد، انگاری با فراموشی عرق شش اتیشه روزهای «فترت» را فراموش می‌کرد و ساعتی عبوس نبود. درست مثل قدیم‌ها که وسط محفل فامیل از قصه‌هایش می‌گفت و از خاطرات.

«پیس دی!»*

این جمله ترکی بود که مادر بزرگم می‌گفت وقتی عمه بغض می‌کرد. اما عمه کوچک‌تر جنسش رفاقت بود. اتاقش یک گوشه ته ساختمان با معماری قدیمی خانه مادر بزرگ بود. باریک و بلند پر عکس‌های بهروز وثوقی، عمویی داشتم که کپی بهروز بود، و عکس‌های عمو که روی رینگ بوکس بود یا حین  رکاب زدن دوچرخه. تو اتاقش جعبه‌های قشنگ داشت. پر از چیزهای دیدنی و هدیه‌های مهربان.

(۴)

این‌که همه داشتند سعی‌ می‌کردند جای خالی مادر و برادر را پر کنند به طرز تهوع آوری داشت کار مرا به جنون می‌کشید. خسته‌ام می‌کرد. نمی‌خواستم کسی نقش مادر بازی کند. نمی‌دانم چرا اما قرار بود دیداری نباشد! چرا؟ هنوز نمی‌دانم. سر راه مدرسه یواشکی وقتی برادر در خانه کوچک شان در محله‌ای به نام «پا به گود» تنها بود، گریزی می‌زدم. محقر و ساده اما تمیز بود. مامان غذا را مثل عادت همیشه قبل رفتن درست می‌کرد و بعد می‌رفت اداره. میوه ساعت ۱۰ برای خوردن تو یخچال بود. خانه بوی زندگی می‌داد. دیدید خونه‌هایی که توش زن نیست بوی «هوا» می‌دهد؟ توصیفش سخته اما بوی زندگی نیست. با برادر می‌رفتیم زیر زمین کوچک و نمورشان که کرده بود یه کارگاه با مزه با ابزارهای کوچولو کوچولو، بازی می‌کردیم و من یک ساعتی مانده به آمدن مادر راهی می‌شدم به خانه.

(۵)

بابا مهربان بود. یک مرد ساده و دل‌شکسته. هنوزم نمی‌دانم چه شد که این زوج شهره در فامیل به عشق ورزی تبدیل شدند به دو آدم که زیر یک سقف نمی‌توانستند دو ساعت هم را تحمل کنند. بابا بعد انقلاب از کار بی‌کار شده بود. به حکم دادسرای انقلاب با کلی منت اجازه داده بودند برگردد به درس دادن در راهنمایی حتا دبیرستان نه، ریاضی و علوم درس می‌داد. شهردار یک شهر در شمال خراسان بود وقتی انقلاب شد. جوان‌ها رو از دست ساواک بیرون می‌اورد، کارش شده بود رضایت گرفتن. انقلاب که  شد، رفت تو لیست ضد انقلاب، یک بار می‌گفت یکی در دادسرای انقلاب آمده بود بر علیه‌اش شهادت بدهد، پسری بوده که بابا از ساواک درش آورده بود. همه چیز هوا شد. بابا شد خانه نشین. یک انبار داشت پر از خنزر پنزر. به همان ها مشغول بود. تا مدتی که رفت سر درس دادن به چشم می‌دیدم دارد کوچک می‌شود. تحقیر شده بود. دیگر حرف نمی‌زد. ان بذله‌گویی ذاتی جایش را به سکوت‌های بلند و سیگار وینستون «چهار خط» داده بود. مادر از آن طرف رنگ و لباس انقلاب داشت. این ها بهانه‌های کافی بودند تا دیگر نشود. با هم باشند.

اما من هردو را نداشتم. در واقع هر سه را نداشتم. نه مادر را، نه پدر را و نه برادر را. محبت‌ها داشت منتفرم می‌کرد. دلم تنگ مادر و برادر بود. بهانه‌ای می‌خواستم تا شده چند روز پیش شان باشم. مادر غذا بکشد و برایم مهربانی کند. دست بکشد بر سرم و تنبیه‌ام کند که با دست نشسته سر غذا؟

(۶)

هم‌کلاسی داشتم که موتور «یاماها ۸۰» داشت، اسمش شهاب بود. این یاماها ۸۰ تند و تیز بود اما کوچولو. شهاب بدتر از موتورش بود در نهایت تخس بودن. دوازده ساله روی موتور به کسی رحم نمی‌کرد. از انگشت کردن تا فحش دادن و حواله دادن. از جنس من نبود اما یک چیزهایی مشترک بود بین ما. گاهی باهاش بر می‌خوردم. یک روز برایش گفتم، از زندگی و از بهانه برای بودن پیش مادر و برادر.

«راه حلش دست منه!»

سر خیابان جنت مشهد بسته بود. با تیرهای آهنی که فقط موتور به سختی رد می‌شد. قرار شد از آن باریکه با سرعت عبور کنیم. کافی بود کمی پایت را باز تر بگیری تا بخورد به تیر‌های آهنی سر خیابان.

وقتی زنگ زدم به مادر شتاب زده آمد بیمارستان، ساق پایم شکسته بود. پدر رنگش قرمز بود و وحشت زده. مادر اما داشت کارها را رتق و فتق می‌کرد.

«تو نمی تونی بچه مریض رو نگه داری، بیاد پیش خودم…»

و من یک ماه پیش مادر بودم. تا گچ پایم باز شد. غذاهای مامان پز، لحظه‌های دوست داشتنی. حس خوب خانه‌ای که بوی زندگی می‌داد. اره! ارزش شکستن استخوان ساق پا از دو جا را داشت…

(۷)

شاید این قصه ادامه داشته باشد….

 

پی‌نوشت:

پیس دی: به ترکی یعنی زشته!

 

«تنها صداست که می‌ماند…»

از دو روز پیش که از مرگ حسین عرفانی با خبر شدم وسوسه بودم یک فیلم خوب دوبله شده ببینم. دوبله کار خاصی است، ما خیلی از قهرمان‌های فیلم‌های قدیم‌مان را با شیفته‌گی دوست داشتیم چون بیانی آشنا داشتند. این هنر کسانی بود که پشت صحنه آن‌ها را با ما همراه می‌کردند. کلارک گیبل، هنفری بوگارت و دین مارتین شاید برای من ایرانی بدون این صدا پیشه‌ها قهرمان‌های دوران کودکی و نو جوانی ما نبودند.
اما فارغ از همه چیز امروز که نشستم و فیلم «ربه‌کا» اثر حضرت هیچکاک رو با دوبله عالی دیدم راستش حس کردم فیلم‌های خوب قدیمی انگاری ده پله بالاتر از سینمای امروزند. خوش ساخت، داستانی پیوسته و حسی خوب از روایت یک قصه با صدای جادویی و ماندنی دوبلورها. کسانی که دیگر این روزها با «زیر نویس» قدرشان دانسته نمی‌شود و صنعت‌شان ابتر ماند.
 
F2CQSBMX3RFENTUYNOX2HCO2VA