«آسمان بدبختى همه جا خاكسترى است»

سه صبح تو پمپ بنزينم كه مى زند به شيشه: هفت دلار دارى بهم بدى برم خونه؟ سى چهل ساله مى زند زن. 

دنبال پول مى گردم از اين جيب به آن جيب، مى خواهد ترغيبم كند كه حتمن پول را بدهم: به جاش هر كار بخواى مى كنم! 

پول را ميابم، مى دهم دستش ده دلارى رو، مى گويد ندارد سه دلار بقيه اش را بدهد، نمى خواهم. كارى هم نمى خواهم ازش، سرش را مى كند ميان پنجره: از اول اين طورى نبودم، اين طورى شدم.

مى كشد بين دو ماشين و گم مى شود.

با خودم فكر مى كنم آسمان بدبختى همه جا خاكسترى است…

سينه مان پر بود از اميد

اين شب ها تا بهانه اى پيدا شود ديگر خواب از سرم مى رود، تلفنم را ساكت نمى كنم و وقتى زنگ بخورد ديگر خوابم نمى برد. نزديك هاى ٤ صبح بود دوستى برايم نوشت: دل قوى دار همه بچه هاى كوهنورد با تو هستن…
و عكسى به رسم يادگار فرستاد، يادم آمد از صعود چهار قله در زمستان سرد ٦٧ كه همه مان با كهنه لباس هاى تاناكورايى و دوختن دست كش و گتر و تعمير كوله پشتى و كفش تبريز بى حساب مى زديم به كوه. دلمان آتش بود و همه حواسمان به
هم بود.
همه يك عالمه سرود بلد بوديم و كسى تنها غذا نمى خورد، زندگى همان بود كه بود نه سلفى، نه جامعه مجازى و نه منو قله همين الان يهويي!
حالا رفيق من برايم نوشته دل قوى كن، همه بچه هاى كوهنورد پشت سرت ايستاده اند…
و من دلم باز هم گرمه درست مثل روزهاى خوب.

image

«روایتی از کوکتل پنیر با طعم لبخند، اغذیه فروشی برای همه عمر»

وب‌نوشت اردوان روزبه
سال ۶۲ بود و مدرسه ای به نام شهید غفارزاده‌گان درس می‌خوندم. جایی در خیابان کوه‌سنگی مشهد. همان روزها بود که یک اغذیه فروشی دور میدون تقی‌آباد مشهد باز شده بود که اسمش «اغذیه آفریقا» بود.
صاحبش یک مرد تپل با غبغبی گسترده بود. بزله‌گو با ظاهری خشن اما تا دلت بخواهد اهل خنده. از همان روزهای اولی که از مدرسه در می‌رفتم با پول تو جیبی که کفاف خوردن یک خوراک لوبیا با سه تا نون اضافه را می‌داد میهان آقا رضا بودم.
شما نمی‌توانید تصور کنید که یک کاسه خوراک لوبیا که گاهی خود آقا رضا می‌رفت بالا سر آشپز فر و دو ملاقه بیشتر می ریخت سرش با سس تند و نون ساندویچی وسط سرمای دی‌ماه چه احساسی به آدم می‌داد. وقتی که رنج تنهایی همه زندگی‌ات را پر کرده بود.
اغذیه آفریقا زود جایش را باز کرد. جای عشاقی بود که موهای پشت بلند و سیبیل خشن داشتند که دست نامزدشان را که چادری و تازه زیر ابرو برداشته بود محکم می‌گرفتند و به قول معروف از کوهسنگی برای «نامزد بازی» برمی‌گشتند.
جای‌ این پسر و دخترهای نوبالغ بود که یواشکی تو راه مدرسه زده بودند بیرون، جای بچه‌های هیاتی و مشکی‌پوش، جای بچه حزب‌الهی‌ها و به قول اون دوره بچه فوفول‌ها که همیشه جنگی نانوشته بین‌شان برقرار بود و در همان قرارنانوشته اغذیه آقا رضا منطقه سبز بود.
خلاصه روشن‌فکر و روستایی، از حرم امام‌رضا برگشته و پاسبان و راننده یک ترمز را حتمن آن‌جا می‌زدند. انگاری همه توافقی داشتند بر سر این که اغذیه آفریقا جای دقایقی سکنا کردن و لذت بردن از زندگی به اندازه یک ساندویچ است.
راستیش آقا رضا با هیچکی بد نبود. یعنی رویش بر همه گشاده بود. حتا زنان بدلباسی که خسته‌گی و رنج از پشت رژ لب قرمز شان معلوم بود و انگاری بین دو مشتری می‌آمدند تا یک سوسیس بندری بخورند و تجدید قوایی کنند تا برای گذران زندگی سراغ مشتری بعدی بروند.
img_0380
آقا رضای زرگر عموم مواقع، اون سال‌های اول دم مغازه بود. پشت دخل می‌خندید و غبغب اش تکان می‌خورد. مغازه‌اش یادم نمی‌آید اصلن بسته باشد. همه شبانه روز و همه روزهای سال چراغش‌ روشن بود. سال‌ها بعد هم وقتی می‌رفتم خانه فیلم وسط سخنرانی‌های دو آتشه مخالفان سینمای غرب و موافقان وسترن خدا خدا می‌کردم که کی تمام می‌شود این پز‌های روشن‌فکری تا بروم یه «کوکتل پنیر» با سوپ جو بزنم.
یک وقتایی هم دلم می‌گرفت یا وقتی با بچه‌های هیات کوهنوردی شب از جلسه برمی‌گشتیم نا‌خواسته راه‌ها به اغذیه آفریقا ختم می‌شد. روزها گذشت. بحران‌های کوچک و بزرگ زندگی می‌آمدند و می‌رفتند. وقتی از منطقه جنگی بر می‌گشتم اولین جایی که دلم می‌خواست بروم خدمت آقا رضا بود.
من سال‌های سال میهنان این اغذیه فروش بودم. حتا وقتی اغذیه فروشی‌های با کلاس شروع کردند به سرو غذا در نان‌های فانتزی و اسم‌های فرنگی روی در دیوار پر شد. آقا رضا مشتری‌اش را از دست نداد. درست است که ساندویچش به ساندویچ «کثیف» شهرت پیدا کرد، اما انگاری هیچ کسی دلش نیامده بود از آقا رضا زرگر دل بکند. حتا‌ آن‌هایی که بلخره گاهی سرکی به اغذیه فروشی‌های تر و تمیز می‌زدند.
جنگ تمام شده بود. زندگی‌ها عوض شده بود. ما هم اگر دو بار با «خونه!» می‌رفتیم یه دوجا شام خوردن سومی رو باید برمی‌گشتیم به اغذیه آفریقا.
اقرار می‌کنم از وقتی ایران را ترک کردم اولین چیزی که احساس کردم جای خالیش برایم در روزهای تنهایی، شادی، دورهمی و خوب و یا غم‌گین بودن تنگ است همان ساندویچ کثیف‌های آقا رضا زرگر است.
حالا ده سالی می‌شود که دیگر لب به ساندویچ‌‌های خوشمزه آقا رضا که طعم خوب صمیمت و صفا می‌داد نزدم. دامون وقتی رفت ایران عکس گرفت برایم. از آقا رضا زرگر. پشت همان دخل دور میدان تقی‌آباد، همان آقا رضای تپل با غبغب لرزان و همان محبتی که توی چشماش بود.
آقا رضا یک اغذیه فروش نیست. آقا رضا یک بخش از زندگی خیلی از ماها است.
این روزها که دلم تنگ می‌شود می‌گویم کاشکی می‌شد یک ساندویچ کثیف آفریقا زد، نه برای سیر شدن بلکه‌ برای آرامش در منطقه سبز. کاش‌ می‌شد آقا رضا زرگر رو تو مریلند هم پیدا کرد، بری پیشش که با لهجه غلیظ مشهدی بهت بگه: دااشِ گُولُوم چی‌مِزنِی؟ یَک کوکتلِ پِنیر برات بِزِنوُم؟ بیشین بیشین اول یه سوپ جو بِزن بیرون سرده دِیِی…
عکس از Damoon Roozbeh

«پول داشتن و شعوری که نمی‌آورد…»

قضیه این است که پول خیلی چیزهارو با خودش میاره، اما پول خیلی چیز ها رو هم فکر کنم با خودش می بره.
ایران که بودم چند تا از این مدل بٌرده ها رو می شناختم. آدم هایی که حد اعلای کثافت و بی شرافتی بودند. آدم هایی که اگر از چیزی خوششون می‌آمد با افتخار می گفتن «بلخره ردیفش می‌کنم!» این بلخره ردیف کردن شامل همه چیز بود.
حق کسی که رفته بود دادگاه و شکایت کرده بود رو ردیف می کردن!
زن شوهر دار رو از خونه اش می کشیدن بیرون و می کردنش رقاص شب های علف کشی شون چون زیبا بود این دوستان ردیفش می کردن!
طرف رو که زبون درازی می کرد می دادن یکی با ماشین بزنه له و لورده اش کنه و بعد خودشون ردیفش می کردن!
زندانی قاتل و محکوم به اعدام رو آزاد می کردن و یکی دیگه رو می فرستادن پا چوبه دار که ردیفش کنن!
شب تا خرخره تریاک می کشیدن و بعد می گرفتن دخترهایی که برای بیست هزار تومان تن به هر کار می دادن رو تا صبح می زدن و دست پای شکسته می فرستادن خونش بعد هم می گفتن: بیست تا دیگه گذاشتیم روش، ردیف شد!
نمی خواهم بگم از پول دارها و پول داشتن بدم می آید، نمی خواهم منکر سرمایه باشم و یا نگاه زیادی سوسیالیتسی به ماجرا داشته باشم، اما می خواهم بگم پول داشتن در خیلی از موارد شقاوت و کثافت رو در وجود آدم پر قدرت تر و دیو بی ترحمی را بزرگ تر می کنه.
رجوع می دهم به داستان زر های مفت آقای ترامپ پول دار یک زن و زن ها و آدم ها و مکزیکی ها و مهاجر ها و کارگرهایی که برایش کار کردند رو به پست آدم آشغالی به نام «دن بیلزرین» که هنرش فقط کثافت تر بودن است.
جناب احمق با افتخار جمله آقای ترامپ را تایید می کنند که:
«…»
شرمم آمد جمله این آشغال رو ترجمه کنم.
پ.ن: فقط در عجب اون ۳۵۰ هزار تا احمقی هستم که لایک دادن به پست!
#Trump #Honor #Humanity #Knowledge #Policy

dan-dayoos

بچه ها بدوویین که آنجی طلاق گرفت…

آنجلیا از برد داره طلاق می گیره، مادر مورِ که هم چی توکون داد…
اما این که چرا خبر فوری بی بی سی الان طلاق آنجلینا است باید اشاره کنم که دوستان اتاق خبر می دونستند که وقتی براد آنجی رو گرفت فقط تنها خواستگار نبود که، خیلی از بر و بچ راسته طلاب، نوغون، طبرسی و حتا بلوار سجادِ مشهد هم رقبای عشقی برد بودن.
حالا بی بی سی خبر فوری زده که: آی بچه ها بودوین که آنجی طلاق گیریفت!

 

img_5531

بدبخت شدیم باز مدرسه ها باز شد!

رفتم واحد ریاضی رو بندازم. خانمه می گه: وا چرا؟ شما که ریاضیون خوبه!
یعنی قیافه من تا این حد پرت و پلاست؟ دیدی این ریاضیدان ها مزقل تمامه ریختشون؟
 —
من به این نتیجه رسیدم تو مدرسه اون پرفسوری که سیلابس می ده ده صفحه و کلی قانون و باید و نباید می ذاره خودش از همه دانشجوهاش کلن گشاد تره و یکی از اون خزعبلات توی سیلابس رو حتا نخونده.
اما بترسید از اون پرفسوری که دو خط سیلابس می ده بعد یک سمستر صبح به صبح با شما فامیل می شه.
از تجربیات یک شاگرد تنبل درد کشیده.
بدبخت شدیم باز مدرسه ها باز شد!

یک سو تفاهم، سه بلا: مردک رد نک!

۱. تو صف ایستاده بودم که یک برگر بگیرم. راستش حواسم به کلاس‌های پرواز و قبولی و این حرفا بود. دو قدم رفتم جلو که خالی بود اما یک خانم که می خورد هیسپنیک «Latino»باشه، خیلی عصبانی داد زد که: چیه، چون رد نکی! (گردن قرمز= یک اصطلاح کوچه خیابونی که در مورد آمریکایی های تیر استفاده می کنن) فکر کردی می تونی بزنی بری همین طوری جلو؟
راستش تعجب کردم. اول این که من اصلن این بانوی وجیهه رو ندیده بودم تو صف. دوم این که من خاورمیانه ای رو چه به رد نک اخه!
گفتم خانم ببخشید من نه شما رو دیدم که تو صف هستید و نه رد نک ام، من خارجی هستم.
ایشون هم فرمود: همه تون مثل ترامپ هستید! تازه این وقتا همه هم خارجی می شید!
 
۲. داشتم وسایلی رو که از ایکیا خریده بودیم روی یک چرخ بزرگ بیرون می بردم، برای این که به کسی نخوره یه نیم چه دادی زدم: ببخشید! دیدم ظاهرن صدام خیلی بلند نیست برای همین بلند تر گفتم: هلوووو! لطفن مراقب باشید که نخوره به شما.
ملت هم رفتند کنار. درست بعد از عبور یک خانم درشت هیکل که فکر کنم ایشون واقعن «رد نک» بود. با تنفر به من نگاه کرد و برگشت گفت: خیلی بی ادبی! «You are so rude!»
تعجب کردم، بهش گفتم: ببخشید خانم مگر من چه کردم؟ ایشون گفت: تو خارجی! اونقدر ادب نداری که وقتی می خوای چیزی بگی باید اولش بگی«Excuse Me!»
عرض کردم اولش گفتم. فرمودند: شما این کشور رو دارید به کثافت می کشید!
 
۳. برای تمدد اعصاب آمدم توی صف اون ورتر در ایکیا ایستادم که یه نوشابه و بستنی بگیرم. جلویم دو خانم ایرانی و یک دختر بچه بود. داشتند با هم خوش و بش می کردند که نفر چهارم ظاهرن پشت من بود. یکی از خانم ها به فارسی به دوست چهارم گفت:
بیا جلو وایستا. خانم گفت: این خارجیه -بنده رو می فرمودند- جلوم بود قبلش، زشته!
خانم جلویی فرمود: ولش کن بابا! اینا کاری ندارن. یارو خره! حالیش نیست. فوقش نگات کرد سرتو تکون بده.
هیچی دیگه نگاه کردم، سرشو تکون داد و آمد جلوی من ایستاد و به بقیه غیبتش در مورد یک خانم دیگه که از دوست پسرش حامله شده ادامه داد.
 
نتیجه:
کلن این روزها بشریت ظاهرن داره در یک سو تفاهم عظما زندگی می کنه!