«وقت پرواز است مربی…»

اگر بخواهم به زندگی خودم رجوع کنم به قول خاتمی هر هشت روز یک بحران در زندگی ام میابم. از روزی که یادم می‌آید. از روزی که کودکی سه یا چهار ساله بودم و شب ها تا صبح از ترس پر پر کردن لامپ مهتابی در اتاق یا دیدن سایه های پشت پنجره مثل مجسمه خشک می شدم.
از روزی که فقط ۹ ساله بودم پدر و مادر در یک صبح زیبای بهاری از یک دیگر جدا شدند و از روزی که در نوجوانی طعم ترکش و باروت را حس کردم. از روزهایی که به بهانه‌هایی گرفتار شدم. از چهار دیواری انفرادی تا خوابیدن کنار قاتل در زندان کلانتری. تا شستن توالت برای این که تحقیر بشم.
از روزهایی که در روزنامه‌ای روزی ۱۶ ساعت کار می کردم و حقوقم برابر دو ساعت همکار بغل دستی ام بود. از روزهایی که افغانستان فکر می کردم دیگر از کنار بت های بامیان یک راست به سینه قبرستان راهی می‌شوم. تا روزهایی که باید نامه تهدید در روی میز خانه‌ام می یافتم.
از روزهایی که هیچ وقت «خودی» محسوب نشدم. چه در این سوی آب چه ان سوی آب. از روزهایی که ان وری ها گفتند ادم این‌وری ها است و این وری ها گفتند شک ندارند و حتا دیده اند من با ادم کلفته ان وری ها فالوده می خوردم.
از روزهایی که غم نان داشتم. غم خرج زندگی روزنامه نگاری با ماهی ۲۱۰۰ تومان که پول کرایه خانه ام نبود تا روزهایی که باید به خاطر بی مهری به نان شب در می ماندم و نان سنگک نصفه می خریدم به خانه می بردم. تا پسرک کوچولو و زنی در خانه چشم به راه بودند فکر نکنند نمی توانم.
همه این ها یک چیز مهم توش بود. دوست نداشتم با چسبیدن به یک سمت و جریان بی انصاف باشم. همه عمر دلم می خواست آدم خود لعنتی ام باشم حتا اگر خودم ناچیز بود. شک ندارم بلخره بی انصافی هم داشته ام اما یقینن انتخابم نبوده.
دارم روزهای مهمی را تجربه می کنم. یعنی چند سالی است دارم روزهای بزرگ شدن را تجربه می کنم. این که بدانی اصلن در زندگی چه کاره هستی. این که بدانی ایا به اندازه چیزی که تصور می کنی همت داری یا نه.
دارم می آموزم که آموختن ارزان نیست. مدتی بود رها کرده بودم. دیگر آن اردوان روزبه، دیوانه، فضول و زبان دراز نبودم. دیگر تن داده بودم به گذر، به این که ببینم مهم ترین ارزش‌هایی که یک روزی برایش حتا ترک وطن کردم مورد تمسخر خیلی از کسانی که می شناسم قرار بگیرد و من با خودم بگویم: گور باباش!
این گور باباش از سر بی تفاوتی بود که در درونم رشد کرده بود. سال هایی که شروع کردم به عنوان کارمند در این رسانه و ان رسانه درخواست استخدام دادن تلاش برای کارمند کوچولو شدن باعث شده بود فقط ادم شرایطی باشم که خیلی از امریکایی ها هستند. چیزی که مثل کابوس بود برایم. شاید شانس من بود که پارتی خوب نیافتم و نشد که بشود!
اما شبی خوابی دیدم. درست همین چند ماه قبل. خوابی دیدم کسی را با احیا قلبی نجات دادم. کسی که همه یقین داشتند مرده بود و من یک آن در کسوت یک امداد گر او را احیا کردم با تمام توان بر سینه اش فشار وارد می کردم قلبش زیر دستم حس می شد و من صدای نفس زدن های خودم را می شنیدم و دیدم که نفس برگشت، مردمک چشمش تکان خورد و او احیا شد. در خواب زنی که مادر او بود با اشک بغل می‌کرد. باور کنید حتا لرزیدن تن این زن را در خواب احساس می کردم و آرام در گوشم گفت: پرواز کن…
پی نوشت عکس: در پس کوچه‌های شهر بتزدا نقاشی روی دیوار یافتم که دو دختر نوجوان با شور با ان عکس می گرفتند ایستادم و از این همه انرژی غرق در حس شدم. یکی از ان ها بدون مقدمه امد جلو و گفت می خواهید از شما هم عکس بگیرم.
عکاس شد دخترک زیبای نوجوانی که حتا اسمش را هم نپرسیدم. گرفت و رفت. به همین ساده ای.
#ArdavanArt
Snapseed

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s