RSS

«باد و چشمان بسته، ابلهی که می‌نوازد»

 از مجموعه ارور 404- داستانک اول
۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۷

ابله تپه‌نشین‌/ رادیو کوچه

ablah@koochehmail.com

پسرک تکیده با شلواری گشاد، سازی در دست دارد. سازی می‌نوازد. برای خودش می‌نوازد. درست ماننده همیشه. هیچ کس دور و برش نیست. هیچ کس صدایش را نمی‌شنود. درست بر بالاترین جایی که کوه دارد، زانو زده است. بر پارچه‌ای پشمی مثل همان‌‌هایی که افغان‌ها در روز‌‌های سرد زمستانی مزار شریف دور خود می‌پیچند. چهره شرق آسیا با صورتی که کمی به زردی می‌زند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

http://radiokoocheh.com/wp-content/plugins/podcasting/player/player.swfدانلود فایل صوتی

 

دست‌هایش چیره است. آن‌قدر که با این ساز -که ابزاری سیمی است با دسته‌ای بلند- انگار روزها و سال‌ها زندگی کرده است. وقتی می‌نوازد دست‌هایش دیده نمی‌شوند. چشمانش را بسته و سرش را بالا گرفته است. تیغ کوه باریک است تا قله باریک‌تر می‌شود و پسرک می‌نوازد در حالی که صدای سازش در باد می‌پیچد. دست‌هایش رد دارد. بریده بریده‌های کهنه‌ای که از سیم ساز است. قهرمان نیست. عاشق نیست. نمی‌تواند غزل بگوید چون هیچ وقت دختری را ندیده است که دوستش بدارد.

چشم‌هایش را می‌بندد و می‌نوازد. در حالی که سرش را بالا گرفته است. درست رو به خورشیدی که درشت و برهنه است و نیمه از آن در زمین فرو رفته است.

شور می‌گیرد و باد تند‌تر می‌وزد. پسرک هیچ وقت برای کسی ننواخته است. باد دورش می‌پیچد. باد دورش می‌پیچد درست هم‌جوار آن دشتی که گندم‌زاری لغزان در باد است و چون طره مو جا به جا می‌شود.

باد می‌وزد صدای ساز که ناله می‌کند باد تند‌تر می‌وزد. درست سر کوه، نه چندان سرد بر گونه‌های آفتاب زده پسرک می‌خورد.

———–

در آن سوی کره خاکی دخترک وارد آسانسور می‌شود. طبقه ۳۷ را می‌زند و ساکت است. دست‌اش را در کیفش می‌کند تا کلید آپارتمان شماره ۳۶ را در بیاورد اما صبر می‌کند. صدای یک ساز می‌آید. فکر می‌کند بلند‌گوی داخل آسانسور است اما نه ساز غریبه است. یک ساز سیمی شرقی که می‌پیچد و می‌آید. کمی می‌ترسد. این صدای کدام ساز است.

———–

صدای بلند راننده تاکسی در گوشش کر کننده بود با این‌که در سه کوچه پشت خیابان خودش را گم کرده بود. پول را با فحش به مادرش پرت کرده بود توی صورتش. شجاعت نکرد حتا در صورتش نگاه کند. مرد راننده عصبانی بود. او آدرس را درست نگفته بود و به بهانه‌ای کوچک و تا می‌توانست فحش نثار کرده بود. نفس نمی‌توانست بکشد. شب از نیمه گذشته بود. کوچه خلوت را یافت. درست کنار سطل‌های متعفن زباله نشست. حتا وقتی زیرش از شیره زباله خیس شد. برایش مهم نبود. نفس‌اش را در سینه حبس کرد. مادرش از کودکی به او یاد داده بود. تا بتواند فراموش کند. راننده تاکسی را، شیره زباله متعفن را، مردم را و خیابان را. نفس‌اش را حبس کرد احساس کرد گوش‌هایش سنگین شده است. صدای نجوا حساس‌اش کرد. یک ساز. یک ساز سیمی که انگار کسی در جای می‌نواخت. دور بود، صدا با باد می‌آمد. دورش می‌پیچید. سرد شد. صورتش دیگر گر نداشت. ساز با دست‌های یک آدم زده می‌شد. نفس‌اش را رها کرد. به دو پنجره نیمه روشن روبه‌رو نگاه کرد. صدا از آن‌جا بود؟ این ساز مال سرزمین او نبود.

———–

سرباز خسته بود. یازده ساعت زانو زده بود و به تیرباری که جلویش بود نگاه کرده بود. مردی که نامش سرباز بود با شماره پلاکی بر روی گردن و دستی که از ترکش یک خمپاره شصت، خون‌آلود و خون آن‌قدر آمده بود که دلمه بسته بود. از سنگر انفرادی بیرون نزده بود. یازده ساعت چشمش به روبه‌رو بود. جایی که قرار بود مراقب باشد کسی از روبه‌رو حمله نکند. پارتیزان‌هایی که نمی‌دانست چه می‌خواهند و او باید، اگر آن‌ها را می‌دید می‌کشت.

در این یازده ساعت دو بار سرجایش خودش را خیس کرده بود. دلش نمی‌خواست جابه‌جا شود. برایش مهم نبود، حتا اگر دیگران رد شوره زده شلوار را می‌دیدند. سرباز تنها نشسته بود و یازده ساعت فکر می‌کرد که برای چه می‌جنگد. سرباز منتظر بود تا ماشه تیربار را با دیدن اولین سر بکشد و تمام ۶۹۰ گلوله کالیبر ۵۰ را تو سینه یک نفر خالی کند و خلاص.

نم سرزمین‌های استوایی و پشه‌هایی که درست یک جا را نیش می‌زنند، برایش بعد هشت ماه عادی نشده بود. سرباز از خودش باز پرسید: «من این‌جا چه غلطی می‌کنم؟» پرده اشک آرام چشم‌هایش را تار کرد. برایش مهم نبود، دیگر هیچ چیزی مهم نبود. بعد آخرین بار که دختر را درست وسط اتاق رها کرد. وقتی گفت دیگر نمی‌خواهد با او باشد. فکر می‌کرد لابد عاشق بوده است. سرباز تار می‌دید حتا سرهایی را که روبه‌رویش در فاصله چند صد متری تکان می‌خورد. صدای آن‌ها صدای دشمن نبود. یک موسیقی شرقی بود. صدای سازی سیمی شاید مال همین سرزمین بود. او آن‌ها را نمی‌شناخت که سازشان را بشناسد. اما کسی می‌نواخت درست وقتی باد دور سرش می‌گشت، می‌شنید. دستش را روی ماشه گذاشت صدا ساز سیمی را فراموش کرد و تمام ۶۹۰ گلوله را رها کرد.

———–

پسرک نوک کوه، جایی که کوه باریک شده بر روی زیر‌انداز کهنه‌اش نشسته است، می‌نوازد. سازی سیمی که انگشت‌های بریده‌اش دور آن می‌لغزد. هیچ کس صدای او را نمی‌شود جز باد. پسرک هنوز  می‌نوازد در حالی که باد خنک به صورتش می‌زند و گندم‌زار را چون طره می‌رقصاند.


 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در 2012مه 17, در خبر و نظر

 

برچسب‌ها: , ,

«جایی که شیرینی اولین ها زیر دندان می ماند»

اردوان روزبه / وبلاگ اردوان نوشت

اولین بوسه، اولین دیدار، اولین کلاس، اولین …

همیشه اولین ها برای آدم به یاد ماندنی است. کم هستند آدم هایی که از اولین ها به خوشی یاد نکنند. بد اخلاق ترین زن وشوهرها را هم دیده ام که بین  مثل سگ و گربه پریدن به جان هم، اسم اولین که می آید نیش شان تا بنا گوش شان باز می شود. انگار آدم برای اولین ها یک قصه جدا دارد. داستانی که هیچ وقت قاطی بقیه خاطرات ریز و درشت نمی شود.

من چیزی را که خودم تجربه کردم این است که بعضی از اولین ها حتا بوهایشان هم در مشامم هنوز آشناست. انگاری یک عطر یکتا و متفاوت بوده است، یا یک رنگ. بی مقدمه دامون در یک دوران مجردی اولین تجربه پخت غذا را پیدا کرد. اصلن راستش به قیافه اش نمی خورد تو این مایه ها باشد. مرا گذاشت دفتر و گفت می رود خانه. دو ساعت بعد پیامک زد: «غذایم سوخت آخر چرا نمی آیید…» تمام جمله اش مزه داشت.

راستش در مسیر دو سه باری این پیام را خواندم. «غذایم سوخت». آدم ها چقدر زود بزرگ می شوند. این همان پسری است که روزی لباس چپه را سر ظهر تابستان پوشیده بود و کیف به دست از فرصت خواب ظهرانه استفاده کرد بود و راهی خیابان شده بود و در جواب پدر هراسان گفته بود: «خوب دالم می لم اداله…»

اولین تجربه اش خوردنی بود. حتا اگر برنجش در لایه های زیرین چون شیر برنج بود و مرغ را تمیز سوزانده بود. هنرمندانه بود. مزه این غذا هیچ وقت از زیر دندانم نخواهد رفت.

تجربه اول مدرسه رفتن، بزرگ شدن و تنها کوه رفتن و غذا پختن. طعمش تمامی ندارد…

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در 2012مه 15, در خبر و نظر

 

برچسب‌ها: , , ,

«متدینینی که خود بلای دین شان هستند»

اردوان روزبه / وبلاگ اردوان نوشت

یادم می آید سال ۲۰۰۷ بود در آمستردام بر روی بحث «ارتداد» کار می کردم. تلفن و گپ با روحانی هایی که حاضر به گفت و گو بودند. از آیت اله منتظری تا شاگردانش و اهل حدیث که چنان متعصب نبودند که سوالی را بر نتابند. احمد قابل در یک مصاحبه اشاره ای کرد که آن زمان موضوع تازه ای برای من بود.

او در گفت و گویش اشاره کرد که نقل از پیامبر مسلمانان است -البته به مضمون: «در عجبم در آخر الزمان از مردمانی که به کاغذ پاره ای ایمان داشته باشند» این امر به اشاره آقای قابل بر می گشت به باور مردم در این زمانه و پذیرش قرآن. اگر چه به نظر می رسد مجموعه روایت ها و حدیث ها و نقل ها در اسلام همه به سمع و نظر مردم به هر علتی نرسیده، اما این موضوع مهمی است که می تواند روشن بسیاری از تند روی ها و یا خشک مغزی ها را بنماید.

سال های سال است  برخی از شیعیان اهل سنت را تکفیر می کنند و گروهی از اهل سنت به قولی ریختن خون شیعه را راه رسیدن به بهشت می دانند. کسی نقاشی می کشد حکم ارتداد می گیرد و سلمان رشدی برای نوشتن یه رمان باید در سوراخ موش زندگی کند. برای آتش زدن کتاب مسلمانان در بگرام افغانستان چند ده نفر کشته می شود و تظاهراتی خشونت آمیز به راه می افتد. تند روهای دینی سر می برند و در کاسه می گذارند و هر روز حکمی در باب «ارتداد» صادر می شود. گروهی هم خود را موظف به انجام آن می دانند.

اما برایم کمی سخت است. می دانید من همیشه از کودکی این گونه شنیدم که شریعت های کلاسیک یا همان ادیان الهی -توجه داشته باشید الهی- ریشه اش بر آب نیست و خداوند خود رسولانی را مامور کرده است تا بر روی زمین خدا پرستی را بگسترانند. به راستی اگر خدا باور هستیم و از طرفی به یکتایی و عظمت او معتقد، پس چرا نگران مخالفت یا عدم باور یک نفر هستیم. البته این به معنای پذیرش توهین به باور های دیگران نیست و شاید نقدی هم بر شیوه رفتای های غیر منتقدانه و توهین آمیز نسبت به دین وجود داشته باشد که موضوع دیگری است.

مگر نه این است که قران روایت دوستی و نزدیکی بشر است؟ پس چرا بر سرش قتل می کنیم و آتش می کشیم و فرزندان آدم را از یک دیگر دور می کنیم؟ اصلن مقدس یعنی چه؟ مگر نه این است که کاغذش ساخته از چوب های برزیلی درکارخانه هایی با ماشین های آمریکایی و اروپایی، جوهرش سوئدی و سویسی است و ماشین چاپش هم هایدلبرگ آلمانی؟

این روزها باز خبر از حکم ارتداد و ریختن خون است و من باز سوالم این است. اگر دینی الهی پایه هایش برای یک تصنیف می لرزد. اگر دین و باوری بنیادش با یک شعر زیر سوال می رود به راستی نباید به اعتبار الهی آن شک کرد؟. چطور می شود که تا پای دین وسط می آید متعصبین دینی فقط از استدلال قتل بهره می برند؟

من دین ستیز نیستم. به خالق هستی حتا به وجهی که خود به آن رسیدم باور دارم اما امروز باورم بر این است که دین اقتصادی، دین سیاسی و دین خاندان سالاری دینی نیست که بتواند پاسخ گوی نیاز قرن حاضر باشد. شمایی که فتوای مرگ می دهید یادتان باشد هر روز از دینتان یکی را بیشتر می رانید. در واقع شما به این ترتیب به همان اهداف مادی و معنوی تان هم نخواهید رسید. جهان فردا جهانی تکنوکرات است. مردم روی به آی فون می آورند و نقشه های شان را با گوگل جستجو می کنند. سوالات علمی شان را از جستجوگرهای اینترنتی می پرسند و استیون هاکینز را می شنوند. اما شما هنوز می خواهید بر سر جنابت و حیض بگویید و تا کسی چیزی گفت چه درست چه غلط فقط مرگش را رقم بزنید. نه! دوستانه می گویم. فردا با این شرایط متعلق به شما نخواهد بود. گالیله چهارصد سال قبل مجبور شد بگوید زمین صاف است. اگر دنیای فردا را می خواهید بجنبید. دیگر این روال جواب نخواهد داد و شما بیش از پیش منزوی خواهید شد. با کمال تاسف گاه فکر می کنم راهبران ادیان الهی هیچ گاه قبله خود را نیافتند. آن چه که وارث اش بودند به خوبی خرج نکردند.

فراموش نباید کرد به قول دنیس دیروت: «یک فیلسوف تا به‌ حال هرگز یک روحانی را نکشته است، در حالی‌ که روحانیون فلاسفه زیادی را کشته­‌اند.»

 
1 Comment

نوشته‌شده به دست در 2012مه 13, در خبر و نظر

 

برچسب‌ها: , , , ,

«طعم گس ۴۲ ساله گی در پاییز»

اردوان روزبه / اردوان نوشت

تذکار:

شب تولدم واقعی ام -من از جمله آدم های دو تاریخ تولدی هستم- نشستم و این پست را نوشتم ولی به دلیل هایی نیمه کاره ماند. شاید رغبت نکردم یا شاید… امروز بعد چند ماه می گذارمش.

می دانید امروز ۴۲ ساله شدم. یعنی تا پارسال می خواستم فکر کنم ۴۰ ساله شدم و سرش لج می کردم و امسال انگاری بی هیچ چانه زدنی پذیرفته بودم که لابد ۴۳ ساله شدم. اگر پیگیری یک آشنا نبود خودم را ۴۳ ساله می پنداشتم اما او برایم نشسته بود از هزاران کیلومتر آن ورتر محاسبه کرده بود که من ۴۲ سال بیشتر سن ندارم.

خوب چهل دو ساله گی یعنی این که چندین ماه و چندین هزار روز و هزاران دقیقه را بعد آن که اولین بار پای به هستی گذاردی پشت سر گذاشته ای. حالا از روز اول که به یاری خاله کوچک «سیمین» با یک لگد به شکم مادرم، چند ماه زودتر پا به عرصه زندگی بر روی کره خاکی یا این «شهر هرت» گذاشته ام، چندین هزار روز می گذرد.

می پرسید چه احساسی دارم؟ درست احساس آیت اله خمینی وقت ورود به ایران: «هیچ»

روزی شش یا هفت ساله بودم فکر می کردم روزی می شود من هم مانند عموی کوچکم که به نظرم با شانزده هفده سال خیلی بزرگ بود بتوانم حرف بزنم و یا بی پروا فحش بدهم. انگاری برایم سمبل بزرگ شدن همین یله بودن و فحش بدون ترس از چشم غره دیگران بود. بعد ها بزرگ تر شدم. رسیدم به یازده و دوازده، روزهای آتش و انقلاب و من داشتم حسرت می خوردم اگر کمی، فقط کمی بزرگ تر می بودم می توانستم بروم قاطی چپ ها و شعار بدهم. شعرهای پر شور انقلابی بخوانم. بعد ها آروزی شاعر شدن. شاملو، نصرت رحمانی و شفیعی شدن و بعد ها آروزی فالاچی شدن و اندرسن کوپر شدن و بعد ترها جنون تراست رسانه ای شدن به سرم افتاد: روبرت مردوخ.

حالا ۴۲ سال عمر گذشته است. نگاه که می کنم هیچ کدام از آدم های دوره ای زندگی ام نشدم. عمر زود می گذرد و من هنوز با آرزوی آدم قهرمان های زندگی ام گاهی نیمه شب از این دنده به آن دنده می شوم. حالا انگاری دنبال ساعت با ثانیه شمار چپه هستم.

چیزی به من می گوید شاید قرار نیست من راه اندرسن کوپر یا مردوک را بروم یا شاملو بشوم یا رحمانی. شاید قرار است من خودم بشوم. از چهل و دو سالگی می ترسم چون بوی سرا شیب می دهد اما شادم چون در هیچ دوره ای از زندگی ام احساس خوب ۴۲ سالگی را تجربه نکرده بودم.

 

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در 2012مه 9, در تامل

 

برچسب‌ها: , , , ,

«تنقیه فیس بوک صبح و ظهر و شب»

اردوان روزبه / وبلاگ اردوان نوشت

فیس بوک. اسم این اسباب بازی را دقیقن به یاد دارم اولین بار کجا شنیدم. سفری به برایتون داشتم. شهری در نزدیکی لندن ودیدن یک دوست خوب که با همسرش آن جا زندگی می کرد. خانه کوچک و پر رونق شان و زندگی کنار ساحل. خواستیم برویم بیرون که همسر دوست خوب ما گفت شما بروید من کمی «فیس بوک» بازی کنم.

این شد که من فهمیدم چیزی به نام فیس بوک وجود دارد. صحبت سال ۲۰۰۶ است و خنده ما تا ساعتی به اسم بی ربط «کتاب صورت» ادامه داشت. درست بیستم ماه می ۲۰۰۸ من هم یک اکانت در فیس بوک داشتم. شروع  با چند عکس از بیمارستان یه بنده خدا که امروز نمی دانم کجاست شروع شد. درست بعد این که یک آدم بی ربط با خودخواهی اش کم مانده بود خانه ام را به آتش بکشد و این پسرک سوخت،  من باید بروم سراغ کتاب صورت می رفتم، شاید در اثر تنهایی هایی بود که اون روزها درگیرش بودم.

حالا از آن روزها چهار سال می گذرد. می دانید چند روزی است فکرم به چیزی مشغول است. من هر چیزی را خصوصی و عمومی یا شوخی و یا جدی و یا جنون و بلاهت را با ۲۲۲۸ نفر تقسیم می کنم. تازه این ها آدم هایی است که دوستان هستند بقیه ای که بی خبر سر می زنند را اساسن نمی شناسم. اما موضوع این است که من دچار یک مرض شدم به گمانم. این روزها می بینم فیس بوک مرا خودبزرگ بین کرده است. اگر فمینیست های گرامی دل خور نمی شوند «خاله زنک» ام کرده است. بد اخلاق شدم. قدیم سعه صدری داشتم. حرفی را در دل نگه می داشتم. اما انگار امروز این نیستم. عکس می گیرم تا در فیس بوک بکارم. گزارشی که باید در فیس بوک تقسیم شود. قراری که با کسی در فیس بوک باید بگذارم. درد و دلی که باید با ۲۲۲۸ نفر در فیس بوک بکنم. انگار شدم درمانده تایید یک عده آدم که بگویند: «لایک».

نباید خیلی بد بین باشم به نظرم می رسد این کتاب صورت جای خوبی برای تقسیم دانسته ها است. برای حرف هایی که باید زده شود، اما جای بی ربطی هم هست. آدم ها دیگر در حریم ها بی پروا شده اند. راحت کسی می آید و برایت پیام می دهد. شخصی و نا خوشایند و تو باید بپذیری باید بدانی در فیس بوک این رفتار طبیعی است. یکی می گفت عکاسی را می شناسد در تهران که کار و بارش بعد همه گیر شدن وبای فیس سکه شده است. می گفت با یکی شان که حرف می زده برایش می گفته است که نوبت برای عکس یک ماهه می دهد و ملت هم دیگر ابایی ندارند از پوشیدن و نپوشیدن. از شورت و سوتین تا فیگور هایی که بیشتر در پای میله در استریپ کلاب ها مرسوم است.

راوی می گفت دخترک یک صد هزار تومان می دهد و دو تا شات عکس «فیس بوکی» می گیرد. بعد هم باز مانتو به تن می کند و روسری بر سر و وسط دنیای حقیقی گم می شود و می رود تا  شخصیت دنیای مجازی اش را بسازد. خودم هم همین طور شده ام. گاه و بی گاه عکس می گیرم. منتظرم ببینم مردم چه می گویند. دیگران چه حسی دارند. آیا خوش تیپ شدم. عکسم روشن فکری است؟ خودم را خوب توانسته ام جای آدم های خیلی «منور الفکر» جا بزنم:

اردوان روزبه / روزنامه نگار

روشن فکر / منور / کول، با حال

حالا در آستانه چهار ساله گی این دیوار شکسته احساس می کنم عوض شده ام. آدم قدیم نیستم. حرف می زنم و نیاز به حرف دیگران دارم. انگار برای هر رفتار ساده زندگی ام نیاز به تایید دیگران دارم. باید یکی لایک بدهد. اصلن توجه کرده اید ما دیگر محتاج لایک شده ایم؟

دیروز از پنجره دفتر که رو به دو برج بلند است عکس می گرفتم بعد داشتم توی دوربین نگاهش می کردم، باور می کنید می گشتم ببینم چند تا لایک دارد؟ انگار شده ام محتاج لایک مردم. قدیم عکس می گرفتم قایم می کردم. یواشکی در حال و هوایش از لای کتاب و جعبه بیرون می کشیدم دیدی بهش می زدم و باز با راز و رمزهایش می گذاشتم کنار، اما الان عکس می گیرم که زودتر لایک بگیرم. شده ام شرطی به روش قانون پاولوف. انگاری بزاغ دهان سگه ترشح می کند وقتی چشمش به کتاب صورت می افتد.

برایتان بگویم، هفته قبل مایوس شدم. درست دو روز دیپرسیون زده بود در حد تیم ملی. هر پستی روی فیس می گذاردم دو یا سه تا لایک می گرفت. دلم هزار راه رفت. نکند کاری کردم که لیست فرند هایم مرا تحریم کرده اند. نکند دیگر دیده نمی شوم. دیگر آدم ها تاییدم نمی کنند. شاید پیر شده ام، شاید و شاید…

اگر یک دوست جوان به دادم نرسیده بود لابد کار به انتحار هم می کشید. من اشتباه کرده بودم پالیسی یا قوانین صفحه ام را تغییر داده بودم به طوری که شش نفر فقط می دیدند. وقتی او گفت مشکل در کجا بود، چقدر خوشحال شدم. انگار خبر فتح مریخ را داده بودند. یعنی در پوست خود  نمی گنجیدم. من فراموش نشده بودم. من هنوز بودم. من هنوز لایک می توانم بگیرم.

الان این طوری شده ام که اگر در فیس بوک دیده شوی هستی، اگر دیده نشوی نیستی به همین راحتی فاتحه!

عکس های را نگاه می کنم و کامنت ها را:

«هانی چقدر پسر کش شدی…» بعد تو پروفایل «هانی» نگاه می کنی می بینی ازدواج کرده و یه بچه دارد. عکس گذاشته است تا قاچ زین بیرون. زیرش هفتاد و نه تا کامنت است، بعد تو کامنت گذارها که انگار وقتی دکمه های کی برد را می زده اند آب دهان شان رو کی برد ولو بوده است، قیافه ها و احوالاتی را می بینی که اگر مدیر کل اداره ای نباشند، بی شک برای خودشان لابد کاره ای هستند.

«دلربا، زیبا، پاره جگر و بگیر برو بالا» بعد می بینی از دو سر دنیا هستند. ده روز است دوست شده اند. نقطه اشتراک: منهای صفر!

دنیا این روزها برایم با فیس بوک رنگش عوض شده است. حالم بد می شود اما می روم درست مانند تزریق هرویین. مثل مواد مخدر:

«من آلوده ام، آلوده دیگر شدن. آلوده موجی که مرا چون یک تکه کاه با خودش دارد می برد. من آلوده ام. بیمار قرن ۲۱ که محتاج یک لایک است»

 
1 Comment

نوشته‌شده به دست در 2012مه 7, در تامل

 

برچسب‌ها: , , ,

«حاکمیت بروجردی را رها نخواهد کرد»

در گفت و گو با رویا عراقی
۱۳۹۱ فروردین ۲۰
اردوان روزبه / رادیو کوچه

ardavan@koochehmail.com

در حالی که از سال هشتاد و پنج آیت اله کاظمینی بروجردی در زندان به سر می برد هنوز به دلیل اعتراض های او بر روی وی و هواداران اش فشار های امنیتی و تهدید اعمال می شود. این درست در شرایطی است که این روحانی معترض در سال ۸۸ خورشیدی مدت محکومیت اش به پایان رسیده ولی بدون هیچ گونه توضیحی وی هنوز در حبس به سر می برد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

http://radiokoocheh.com/wp-content/plugins/podcasting/player/player.swfدانلود فایل صوتی

 

برخی از طرف داران این روحانی از اصطلاح «گروگان» استفاده می کنند. چرا که معتقدند به جهت کنترل او  و هوادارانش، به طور غیر قانونی در زندان به گروگان گرفته شده است. اما هر از گاهی انتشار نامه های این روحانی معترض به کسانی نظیر بان کی مون رییس سازمان ملل، هیلاری کلینتون و یا یا آقای اوباما از زندان به نظر می رسد موجب ناخشنودی حاکمیت نسبت به وی شده است و برخی مشکلات ناشی از همین نامه نگاری ها و اعتراض به شرایط مدنی و سیاسی حاکم در کشور ایران است.

به نقل از نزدیکاناین روحانی در طول این مدت بارها آقای کاظمینی بروجردی مورد حمله و تهدید جانی قرار گرفته است. آن ها اشاره می کنند که مسوولان زندان در پایان سال گذشته به عمد وی را مسموم کرده اند و یا به بهانه درگیری در داخل زندان بارها به وی با سلاح سرد حمله شده است.

آقای بروجردی در زمان دست گیری به همراه صد ها تن از همران اش بازداشت شد که تعدادی در همان زمان رها شدند و تعدادی دیگر نیز پس طی مدتی در زندان با قید وثیقه به طور موقت آزاد شدند. اینک خبر می رسد هشت تن از هواداران وی که پیشتر به قید وثیقه آزاد شده بوده اند برای روزهای۲۱ و ۲۳  فروردین به دادگاه ویژه روحانیت احضار شده اند. این احضار تلفنی که بدون ذکر علت است با تهدید هم راه بوده و اعلام شده در صورت عدم حضور، وثیقه آنان به اجرا گذارده خواهد شد.

طی این احضاریه رویا عراقی، مریم  عظیمی، طیبه حسینی، نرگس غفارزاده، فروغ همت یار، زهرا عبدالله وند، زهره شریفی و مریم قاسمی باید در روز های اعلام شده به دادگاه ویژه روحانیت واقع در تهران خیابان زعفرانیه مراجعه کنند.

حامیان این روحانی سکولار که با اصل ولایت فقیه نیز مخالفت دارد، اشاره می کنند که از سال ۱۳۸۹ فشار های امنیتی بر وی افزایش یافته و از این روی طرف داران وی نیز مورد آزار قرار گرفته اند.

تمامی هشت نفر احضار شده پیشتر در زمان های مختلف مورد بازداشت و بازجویی قرار گرفته و در زندان های انفرادی بند ۲۰۹ روزهایی را گذرانده اند. حتا تعدادی از بازداشت شده گان که زن نیز بوده اند مورد ضرب و شتم فیزیکی قرار گرفته اند. هواداران آقای بروجردی این احضار ها و تهدید ها و فشارهای امنیتی و حتا شکنجه ها را با نظر مستقیم رهبر جمهوری اسلامی می دانند.

رویا عراقی ۴۲ ساله مدرس سابق دانش گاه، دارای دکترای شیمی فیزیک که تاکنون دوبار بازداشت شده و در آخرین بار پس از شش ماه حبس در سلول انفرادی در بند ۲۰۹ زندان اوین با قید وثیقه به طور موقت آزاد شده، یکی از احضار شده گانی است که باید به دادگاه ویژه روحانیت مراجعه کند.

وی در گفت و گو با رادیو کوچه به وضعیت احضار شده گان، آیت اله کاظمینی بروجردی و تهدیدهایی که این روحانی معترض و طرف دارانش را به خطر انداخته است می پردازد.

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در 2012آوریل 8, در گزارش های اجتماعی

 

برچسب‌ها: ,

«شاید باید هنوز آدم شوم»

چندی است سر به این سمت و سو نزده ام. شاید گرفتاری و کار و شاید هم مشکلات دیگر. شاید هم در اساس تنبلی کار دستم داده است.

امروز یک شنبه است و من می خواستم یک روز خوب شروع کنم. می خواستم در واقع وقتم را صرف کارهای عقب مانده کنم. آن هم در سرزمینی که نسیم بهاری کمتر درش یافت می شود و امروز وقت وزیدن اش است.

شده است که در تدارک وقت خوب باشی و برای خودت نقشه بکشی اما یک باره انگار فرو بریزد همه چیز. خوب من درست همین رخداد برایم پیش آمد.

می گویند روزی خانمی وجیه و زیبا سراغ استاد نجار رفت و گفت که «اوستا هرچی خرجش می شه بهت می دم فقط بیا همین مشکل مارو رفع کن»

استای بنا هم که مانده بود چه بگوید، خانم ادامه داد که بله ما کمدی در اتاق خوابمان داریم که هر وقت اتوبوس واحد از آن جا رد می شود از توش صدای قیژ قیژ اعصاب خورد کن می آید. استا دید خانم می گوید خرج را می دهد از طرفی هم آدم اهل کار راه اندازی بود. پس راهی شد به سمت خانه خانم. رفت در اتاق خواب. خانم گفت برود تو کمد. استا گفت چرا تو کمد؟ زن گفت برای این که توی کمد صدا می دهد نه بیرونش.

استا رفت در کمد. گفت: «خب چه شد پس» زن گفت: «استا وقتی اتوبوس رد می شود قیژ قیژ می کند باید بایستید تا اتوبوس واحد برسد»

استا هم دست به زیر چانه در کمد اتاق خواب نشسته بود که یک باره صدای نه خراشیده مرد صاحب خانه آمد که «یااله» و آمد در منزل و اتاق خواب و یک راست سر کمد در اتاق خوابش که چیزی بردارد.

در کمد را که باز کرد. واچرتید. سبیلی تاب داد و دستی به کمر زد که: «به به حضرت آقا. تو اتاق خواب بنده و در کمد چه می کنند؟»

استا که نحیف آدمی هم بود با چشمانی قد وزغ به مرد نره غول نگاه کرد و گفت: «قربان اگر من بگویم الان در کمد اتاق خواب شما منتظر آمدن اتوبوس واحد هستم. شما باور می کنید؟»

حال این حکایت برایم امروز وصف الحال شد. یعنی خودم به دست خودم کار دست خودم دادم.

می دانی وقتی در سابقه ات چیزی باشد. سخت می توانی آن را از ذهن ها حتا ذهن خودت پاک کنی. همیشه فکر می کنی با منظور و غرض کاری انجام شده است.

شاید من در مورد چیزی یا کسی وسواس داشتم. اما خیلی جنگیدم تا این وسواس از میان رود. اما تبعاتش هنوز هست. انگاری حتا برای خودم.

خلاصه صبح ام را با یک کار بی ربط و دست زدن به به چیزی که -اگر چه چیزی پنهان نداشت -اما شاید باید می گفتم، خراب کردم. یعنی بساطی شد که امروز با خودم بیاندیشم هنوز راه تا شکستن ذهنیت های خودم زیاد دارم. من خود هنوز باید بیاموزم که راه باور کردن دیگران مسیری ساده نیست.

حالا فعلن احساس همان استای نجار را دارم.

«اگر من بگویم در کمد اتاق خواب شما منتظر اتوبوس واحد هستم شما باور می کنید؟»

 
1 Comment

نوشته‌شده به دست در 2011دسامبر 25, در هویجوری!

 

برچسب‌ها: , , ,

مرهمی بود زمان به سال صفر

این شعر بخشی از زندگی من بود. وقتی که بارها و بارها می نشستم و لبه تاریکی رو می دیدم. حرف های داریوس جدبرگ که می گفت: «دانستن مردن است» و کریون وقتی مجنون وار فریاد می کشید در پارکی خالی که «اما» دخترش رو صدا می زد. زمزمه می کردم این شعر ویلی نلسون رو.

مرهمی بود زمان به سال صفر

آنک قصه آغاز شد

انتخاب یک همسر

محبت مردی تنها

پیوندی ناگسستنی

اما چه به سادگی توفید،

طوفان مرگ

آنگاه که آن دو آن‌گونه به هم می‌آمدند

آنک تنهایی و درد

مرد همچون کودکی گریست

همچو پلنگی در نیمه‌شب نعره برکشید

اسبش را زین کرد و دل کند و گریخت

مرهمی بود زمان به سال صفر

نگاه کن زمان در گذر است

مگر می شد فراموش کند

هر‌چند کوشید و کوشید و کوشید

در انبوه خاطراتش هنوز

برق نگاه معصومانه او می‌درخشید

و بارها همچون کودکی گریست

همچو پلنگی در نیمه‌شب نعره برکشید

اسبش را زین کرد و دل کند و گریخت

 مرهمی‌ بود زمان به سال صفر

Time of the Preacher

 

It was the time of the preacher when the story began
Of the choice of a lady and the love of a man
How he loved her so dearly, he went out of his mind
When she left him for someone, she’d left behind

An› he cried like a baby
He screamed like a panther in the middle of the night
An› he saddled his pony
An he went for a ride

It was the time of the preacher in the year of 01
Now the preachin› is over and the lesson’s begun

[BREAK]

But he could not forgive her
Though he tried and tried and tried
And the halls of his memories
Still echo her lies

He cried like a baby
He screamed like a panther in the middle of the night
An› he saddled his pony
An he went for a ride

It was the time of the preacher in the year of 01
Now the lesson is over and the killin’s begun
[BREAK]

It was the time of the preacher in the year of 01
An› just when you think it’s all over, it’s only begun

 این شعر رو کاملش رو از روی وبلاگ توتستان یافتم.
 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در 2011دسامبر 2, در خفه سوز

 

عمر چه زود مي گذرد

از زماني كه به خودم مي گويم امروز كه گذشت، فردا چيزي بلاگ مي كنم مي بينم چند ماه گذشته است و اين مرا وحشت زده مي كند.

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در 2011نوامبر 16, در خبر و نظر

 

«ایست گاه کوهستانی به وقت ده و خورده ای»

اردوان روزبه

انتشار در مجله هفت

صدای قطاری که دور می شود هنوز در دل کوه هایی که مجاور ایستگاه قطار است می پیچد. مرد پشت به ریل ها ایستاده است. چمدانی از جنس چرم که قدیمی است. چند بند و برچسب بر دو سویش خود نمایی می کند. اما مرد آرام به ساعتش نگاه می کند. ساعت ده و خورده ای است. با خودش می گوید: «خورده ای اش چه اهمیتی دارد»

همیشه ساعت برایش این طور بود. دو و خورده ای، سه خورده ای، هشت و خورده ای. زندگی وقتی سرعتش پایین است این خورده ای ها دیگر خیلی مهم تر از این نیست. مرد با خودش مرور می کرد. ایستگاه قطار شهر کوهستانی انگاری خلوتی و سکوتش بیشتر او را به این بی توجهی فرا می خواند. میل به رفتن نداشت قدمی برداشت تا درست روبروی در کهنه و بزرگ ایستگاه قدیمی که به میدان شهر باز می شد قرار بگیرد و ساعت سر برج روبرو را از بین این در چوبی که روزی رنگش سفید بوده است ببیند. آن هم ده خورده ای را نشان می داد.

چمدان چرم را زمین گذاشت و باز به ساعت نگاه کرد. هنوز همان ده و خورده ای بود. درست وقتی داشت دست در جیب کت بافت درشت اش می کرد تا باز با نخ ته جیب بازی کند، زن از در ایستگاه وارد شد. آرام بدون عجله، اگر چه کمی می لنگید اما نشان می داد که خوش لباس است. حتا در این شهرستان کوهستانی که خبری از فروشگاه های مارک مشهور نیست، انگار زن می دانست چطور لباس بپوشد. مرد با خودش فکر می کرد.

زن با چمدانی کوچک وارد ایستگاه شد. از کنار مرد عبور کرد بی آن که به مرد نگاه کند. بی آن که به نگاه خیره مرد توجهی کند. انگار از این که به مرد نگاه نکند لذت می برد. مرد هم حس کرد. بوی عطر زن اگرچه به نظرش خیلی متفاوت نبود اما عطر بود. زنانه و ملایم. زن در هوای اطرافش این بو را پراکنده بود و مرد داشت استشمام می کرد. این برای مرد حس خوبی داشت. فکر این که زنی هست که در این شهرستان دور افتاده عطر می زند و لباس شکیل می پوشد و لابد به استقبال مسافرش به ایستگاه کهنه به یاد گار مانده از جنگ جهانی دوم می رود.

مرد به کفش هایش نگاه کرد. نرمه گردی برای روی ورنی سرش نشسته بود. کفش هایش از آن نوک تیز هایی بود که با شال گردن زرد و کت های روشن می آید. قهوی ای و مشکی با ورنی و ساده و کمی پاشنه که مرد را یک اینچی بلند تر نشان می داد. اما کت مرد سفید نبود و شال گردن زرد نداشت. یعنی این جا در ایستگاه قطار کوهستانی جای این طور لباس پوشیدن در ساعت ده و خورده ای یک روز پاییزی نیمه مه آلود نبود. شاید برای زن و یا شاید برای دلیلی دیگر آرام کفش هایش را با پشت شلوارش تمیز کرد. این عادت اش بود.

اگر زن بلند حرف نمی زند مرد به خودش نمی آمد. انگار وسط این درگاه تنها جای امنی بود که می توانست بایستد.

- این جا تاکسی نیست. منتظر هستید کسی بیاید تا ببردتان؟

زن پرسید و انگار مرد از برج ساعت که از بین در نگاه می کرد دل کند. روی برگرداند. به صورت زن توجه نکرده بود. چشم هایش روشن بود. شاید نزدیک به پنجاه ساله که به نظر سخت می آمد یائسه شده باشد. ساق پای درشت اش از کنار چاک دامن بیرون بود. سفید که رد یک بخیه رویش خود نمایی می کرد. مرد انگار داشت مرور می کرد. تمام زن را در یک نگاه از پایین تا بالا. تا روی سینه هایش که از بین یقه اش بیرون زده بود. حتا داشت می دید که یک نخ از بغل یقه اش بیرون است. انگاری همیشه به این نخ ها حساسیت داشت.

- من در واقع به یافتن یک میهمان سرا فکر می کردم…

- اگر سی دقیقه ای به سمت راست برج ساعت پایین بروید، یکی اش را می یابید اما تضمین نمی کنم ملافه هایش خوب شسته شده باشد.

- شام و غذا هم توش پیدا می شه؟

- همیشه یک مهمان سرا برای مشتری های غریبه چیزهایی برای خوردن دارد اما بستگی دارد وسواسی باشید یا نه. دیده ام که بعضی ها نیمه شب که می رسند فقط تن به رخت خوابش می دهند.

- یعنی شهر شما فقط یک میهمان خانه دارد؟

- شهر ما همان را هم اضافه دارد. این جا یا ماموران مالیات و دولتی گذارشان می افتد یا کسانی که می خواهند جنس بنجلی را به مردم بیندازند. راستی شما جزو کدام دسته هستید؟

- راستش، فکر می کنم کمی خورده کاری برای گزارش کار و این حرفا، درک می کنید که…

زن کمی خودش را جابجا می کند. چمدان کوچکش را که کنار اش بر روی نیم کت چوبی بلند تکان می دهد.

- دوست دارید شام یک سوپ مطمئن بخورید با کمی هویج و کلم که توش درشت ریز شده است و یک رختخواب که قول می دهم کسی رویش اگر با یک زن معاشقه کرده روتختی اش را عوض کرده اند؟

- من دنبال همین جا هستم. دقیقن. شما میهان خانه دارید؟

- من میهمان یک میهان خانه ای این چنین بیست و سه سال قبل که اولین بار به این شهر آمدم، بودم.

زن آرام دستش را روی رانش کشید. احساس کرد مرد دستش را با نگاهش دنبال می کند. از همان جا دستش را برد بالا تا روی کیفش که درست زیر سینه اش گذاشته بود. در کیف باز بود پر از خرت و پرت. انگار آدرس همه چیز را در کیف می دانست. یک کیف کوچک را کنار زد. درست از بغل یک دفترچه جلد کرمی یک کلید بیرون کشید. بدون آن که چیزی به آن بسته باشد. خالی و زرد رنگ. به سمت مرد دراز کرد.مرد انگار منتظر بود، بدون تامل گرفت. با دو انگشت، به جیب بالای یقه کتش فرو برد. رو کرد به سمت کوه های طرف دیگر ایستگاه و اول به بخاری که از دهنش بیرون می آمد نگاه کرد.

- خوبه که شلوغی شهر را ندارید.

زن فقط سر تکان داد بی آن که مرد سر برگردانده باشد.

- فکر می کنم دیگر باید باز نشست بشوم. شهرهای کوچک دل مرا می گیراند. انگاری من همیشه کارم و گذارم به این طور جاها است. فک کنم دیگر بس است. می دانید من حقوقی که می گیرم بدون این ماموریت ها کفاف زندگی ام را نمی دهد…

خودش می دانست که دارد دروغ می گوید. شاید برای همین رویش را بر نمی گرداند که چهره اش اگر تغییر هم می کند نشان ندهد.

- من می فهمم که همیشه مسافر بودن و هر شب زیر یک سقف خوابیدن کار آسانی نیست. اما خوب بعضی از ما انتخاب می کنیم. درست مثل شما که پشت میز بایگانی اداره تان حاضر نشدید بنشینید. زن گفت.

- شما خانم. منتظر مسافرید؟ مگر قطار باز هم می آید. راستی من باید منتظر باشم که مسافرتان بیاید تا برویم؟

- من خودم مسافرم. بیست و سه سال است. می آیم و می روم. منتظر کسی نیستم. شاید بهانه است که ایستگاه و ریلش که دنیای مارا به آن طرف وصل می کند حس کنم. شما خودتان می توانید بروید. فقط راهی را که گفتم بگیرید و بروید. بعد میهمان خانه سه، چهار دقیقه جلوتر یک ساختمان با سفال های قرمز می بینید. کلید دقیقن مال در جلویی ساختمان است.

- نیازی نیست مرا معرفی کنید به صاحب خانه؟ از شما پیامی نبرم و یا نشانه ای؟

- صاحب خانه ای آن جا نیست. کسی در را باز نخواهد کرد. سوپ کلمی که گفتم روی اجاق است. شمع ها را موقع خواب خاموش کنید. این جا کمک گرفتن در موقع آتش سوزی کار آسانی نیست. طبقه بالا می توانید روی تخت بخوابید. ملافه تمیز زیر بالشت است.

مرد برگشت نگاهی در چشم های روشن زن کرد. نفهمید چشم هایش چه رنگی است. باز مروری از بالا به پایین. زن ناراحت نبود. حتا وقتی نگاه مرد بر روی چاک لباسش و سینه هایش که کمی بیرون زده بود مکث کرد.

- محبت شما را فراموش نمی کنم خانم.

- مسافر باید یک شب هم که شده احساس آرامش کند.

مرد به پشت سرش نگاه نکرد. از میان در بزرگ کهنه ایست گاه عبور کرد پله هایی که لبه هایشان گرد شد بود را یکی دوتا کرد و وارد میدان شد و حرکت کرد به سمت پایین میدان. کلید را از جیب بالای یقه در آورد دستش گرفت و با آن بازی کرد. درست همان طوری که راه می رفت. از کنار جوی آبی که آب زلالش به سمت پایین جاری بود. وقتی از مقابل میهمان خانه عبور کرد به جوی نزدیک تر شد. بازی اش با کلید را نیمه کاره رها کرد. کلید را در جوی آب رها کرد. کمی باد پاییزی برایش حس سرما داشت.  با خودش می گفت خوب قدم هایش را بکشد، شب رسیده است به شهر کوچک دیگری که نزدیکی همین شهرستان کوه پایه ای بود.

**

زن آرام بلند شد. دلا شد و چمدان کوچک را باز کرد تا شالش را در آن بگذارد. داخل چمدان پر بود از کلید های زرد رنگ که وسط چند تکه لباس زیر و کاموایی ولو بودند. شال را گذاشت و یک کلید را برداشت و در کیف دستی اش جا داد. فکر می کرد خوب است که سوپ کلم اش سر نرفته باشد.

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در 2011سپتامبر 28, در خبر و نظر

 

سفرنامه- یازده سپتامبر از روی شماره

یازدهم سپتامبر دوهزار و یازده

از سه چهار روز پیش هی به ناف ملت می بندند که القاعده تهدید کرده است. فک کنم این روزها به ازای هر یک آدم تو نیویوک و واشینگتن چار تا پلیس وایستاده، جالبه ما این روزها چشم مان به جمال برادران لباس شخصی هم روشن است. انگاری سنتی است در بین جماعت اهل تفحص که یه عمری زور می زنند لباس بپشوند و کلاه بر سرگذارند و یراق بیاویزند بعد یه عمری زور می زنند که از مردم قایم کنند.

به قول این ور آبی ها انی وی. اخبار هی «برکینگ نیوز» می زند که تهدید القاعده جدی است و باز نون سی ان ان تو کاسه است و حالی به حولی. اما یازده سپتامبر، یازده سپتامبر دقیقن ده سال پیش بود. در خانه ای در خیابان هاشمیه مشهد نشسته بودم در حالی که بانک می خواست برای پروژه ای ناموفق آن را حراج کند. بعد از ظهر بود و مجری تلوزیون داشت توضیح می داد که چطور یک هواپیما زارپپ خورده است به یکی ازبرج ها که -دست بر قضا همین سی ان ان داشت حرف می زد – پشت سر مجری یکی دیگر راست رفت تو برج و من احساس کردم از این صحنه که می دیدم دو سه دقیقه ای نفس نکشیده ام.

احمد شاه مسعود دو روز قبلش ترور شده بود. طالبان به خرخره همه را رسانده بودند. جنگ آغاز شد. القاعده شد سوژه و اسامه مرحوم شد سلبریتی. مردم بیشتر از باسن خانم لوپز که آن روزها موضوع بیمه کردن اش صدر خبرها بود، حرف از بن لادن می زدند. شروع شد. یادم می آید از روزهای حمله نیروهای ائتلاف، ریختن پالت های غذا بر سر مردم و از آن طرف بمب های خوشه ای و لیزری به سر صغیر و کبیر، به هر روی طالبان پرونده شان بسته شده بود.

یادم از خاطره های آن روزها می افتد که نوشتم و دیدم و به خاطر سپردم که دنیا جای ساده و عجیبی است. آمریکایی که طالبان می آورد و حمایت می کند. اسامه را به جان خرس های «پولیت برو» می اندازد، بعد با وحدت کلمه همه را می شوراند که ورش بیندازند. هرچی فکر می کنم می بینم همه اش زیر سر همین «سی ان ان» است.

بماند.

خیابان ها امروز خلوت تر است. به قول این مومنین «لانگ ویک اند» است. پلیس گوشه و کنار زیاد پلاس است. هفتاد مدل پلیس می بینم. یکی می گفت این روزها باید ریش هایت را بزنی وگرنه مفتی دم تیغ همین برادران هستی. انگاری بلاهتی است هااا که مثلن آقایان قاعده و یائسه برای هدف شان ریششان را بزنند کافرند. خوب می زنه دیگه آمو…

از صبح در محل سولاخی که حالا دارد یک مجموعه تجاری گنده تر و خوشگل تر و شیک تر ساخته می شود مردم جمع شده اند. یه حوض گنده در ته یک چاله درست کرده اند که مردم دورش می روند و ادای احترام می کنند. راستش دلم به آدم هایی که گریه می کنند می سوزد. چه سیاست باشد و چه استراتژی یا القاعده و هر خر و سگ دیگر. نزدیک به چهار هزار آدم جانشان را گذاشته اند. آن ها قهرمان نبودند. مبارز نبودند. آن ها یک روز صبح بعد آن که ریششان را تراشیدند یک کوراسان هول هولکی با شیر خورده بودند رفتند تا ساعتی بعد از ترس مرگ خود را از طبقه نمی دانم چندم بزرگ ترین مرکز تجاری جهان به پایین بیندازند.

اوباما امروز در پنسیلوانیا است. سی ان ان -دقت کردید هر غلطی در دنیا می شود آدم اسم این شبکه را باید بیاورد- دارد مراسمی را نشان می دهد که آقای اوباما با فرست لیدی، احوال ملت را می پرسند و دست می دهند و چاق سلامتی می کنند. دقت کرده ام این روزها قیافه اوباما را که با حتا سه ماه پیشش مقایسه کنی می بینی موهای سفیدش اگر چار برابر نشده باشد دو برابر شده، صورتش لاغرتر و انگاری روزهای خوبی را نمی گذراند. لابد رفیق بد و زغال خوب.

سی ان ان! باز دارد مردم را نشان می دهد. در خیابان ها و کوچه ها یک برنامه ویژه برای نیویورک. امروز همه جا پر از این شعار است: «I’m a New Yorker» مردم از گوشه و کنار آمریکا با نیویورک هم دلی می کنند. می زنم می رم جیم برای تمدد اعصاب و روان و دوش و موش همه چی با هم. روی ترید میل غرق این برنامه ده فجری می شوم. مجری های مشهور و خانم هیلاری و آقای کلینتون با دماغ سفارشی اش بدون این که دیگر کسی به مونیکا فکر کند. می آیند روی سن از آتش نشان ها تقدیر می کنند. در بین جمعیت آتش نشان هایی هستند که در آن حادثه زیر برج ها بوده اند. برخی اشک می ریزند و آقای کلینتون می گوید که ما در آمریکا بدون این که به گرایش دینی بخواهیم فکر کنیم دوست و برادر هستیم.

خواننده ها می خوانند برای نیویورک و شهردار نیویورک ملت را دعوت می کند که بیایید نیویورک را ببینید همه چیز روبراه است و نگرانی در کار نیست. می دانید نکته جالبی که به نظرم می رسد این است که به عکس جماعت شیعه که نیمی از سال شان یا عزاداری است و یا در انتظار این که شاید این جمعه بیاید همه کار و زندگی شان را ول کرده اند، عزاداری در این جا که نه در اکثر جاها ندیده ام. حتا در بین اهل سنت. شاید هنوز برای آدمی که از ایران آمده است کمی سخت باشد که می بیند ملت به یاد مرده ها می رقصند و خواننده ای بر روی سن ورجه ورجه می کند.

معلوم نیست کی می خواهم این پیشینه ذهنی ام را درمان کنم.

جیم خلوت می شود. خیابان ها خلوت تر، یک آمریکایی می گوید که امروز مردم برای امنیت بیشتر کم تر از خانه بیرون آمده اند. من به نظرم این مردم خیلی دیگر جان عزیز می آیند، شاید چون از بچه گی عادت کردم که شب های عید را در خانه مادر بزرگم در خیابان هاشمی تهران با موشک و برق تیرهای پد آفند های هوایی و بعد ها زرت و زرت تصادف تو جاده ها و کشته شدن فله ای و بعد تر هایش دود و هزار کوفت دیگر که انگاری بدون آن ها زندگی ما شب نمی شد، بگذرانم.

با دوستم از یک رستوران ایرانی دو تا برنج می گیریم. می آییم می نشینیم در بالکن دفتر، کباب و ماست و ما هم به افتخار همه آدم های خوب روی زمین چه می کنیم؟

اینش دیگر به کسی مربوط نیست چه می کنیم اما به هر تقدیر:

«سالوته»

 
1 Comment

نوشته‌شده به دست در 2011سپتامبر 14, در روزانه

 

برچسب‌ها: , , , ,

Ain’t No Sunshine

Ain’t no sunshine when she’s gone.
It’s not warm when she’s away.
Ain’t no sunshine when she’s gone
And she’s always gone too long anytime she goes away.

Wonder this time where she’s gone,
Wonder if she’s gone to stay
Ain’t no sunshine when she’s gone
And this house just ain’t no home anytime she goes away.

And I know, I know, I know, I know, I know,
I know, I know, I know, I know, I know, I know, I know,
I know, I know, I know, I know, I know, I know,
I know, I know, I know, I know, I know, I know, I know, I know

Hey, I ought to leave the young thing alone,
But ain’t no sunshine when she’s gone, only darkness everyday.
Ain’t no sunshine when she’s gone,
And this house just ain’t no home anytime she goes away.

Anytime she goes away.
Anytime she goes away.
Anytime she goes away.
Anytime she goes away.

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در 2011سپتامبر 12, در تامل

 

مشت مي كوبم بر ديوار

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام… از همه چیز
بگذارید هواری بزنم

فریدون مشیری

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در 2011سپتامبر 5, در خفه سوز

 

سفرنامه- جابز رهبر معنوی هزاران اپل دار است

بیست و ششم آگوست دوهزا رو یازده

دو روزی می شود که گوشه و کنار خبر کناره گیری «استیو جابز» را از مدیریت اپل می شنوم. جابز چهره شکسته ای دارد. مردی پنجاه و چند ساله که از سرطان لوزه المعده رنج می برد. اما هر بار که موقع بلند کردن دستش در حالی که یک محصول تازه «آپل» را معرفی می کرد او را در رسانه ها می دیدم با خودم می گفتم چقدر باور در يك آدم می تواند باشد که می تواند و توانست.

استیو جابز یک پیامبر است این را به چند دلیل شخصی می گویم.

داستان اول

سال ۱۳۷۱ بود، در ایران و در یک نشریه محلی به نام «خاوران» کارم را شروع کرده بودم. روزهای خوبی نبود. روز هایی که سه جا کار می کردم تا فقط شکم سیر شود،بماند. اما خاوران کارم را با گزارش و بعد همراهی برای آماده سازی نشریه شروع کرده بودم. کاغذ و چسب و «لی اوت» و آقای بابایی که نمی دانم الان چه می کند و دخترکی سبزه رو و مهربان که تایپیست بود. درست کار از ساعت ده صبح پنجشنبه آغاز می شد. برای بستن هشت صفحه در قطع مترویی کمی بزرگ تر انگار یک مترو آدم لازم بود. بیدار خوابی و نشستن ها و کار کردن ها، چسباندن های آقای بابایی و درست و غلط ها و کشیدن یک کادر دور متن که خودش مصیبتی بود تا تیتر هایی که باید می زدی و اندازه نمی شد و آخرش هم بی تعارف معلوم بود که دست ها دیگر یه جاهایی به خودشان گره خورده بودند.

من آن سال، بعد این که روزنامه قدس شروع کرده بود به صفحه بندی با اپل با دو دستگاه اپل ال سی تو «LC-II» سرنوشت صفحه بندی خاوران را دیدم چطور عوض شد. صاحبش اتفاقی خرید. خیلی هم اهل این به قول خودش جنگولک بازی ها نبود. اما وقتی وام رابطه ای ارشاد داشت می مالید تن به خریدن دو دستگاه اپل و یک پرینتر پست اسکریپت داد و به نظرم این یعنی خریدن یک معجزه.

یادم است یک ماه نمی خوابیدم تا رسید به صحنه ای که پرینتر تمام لی اوت را به صورت موزاییکی در چهار تکه پرینت کرد. آقای مدیر مسوول بر اساس عادت معمول از پس دود سیگار و عینک یه نگاهی انداخت و گفت که این ها همه اش … شعر است.

اما آمد، چهار تکه موزاییکی که کنار هم چسبید و شد یک صفحه بسته شده. یادمه سیگار دم لب های تیره آقای مدیر مسوول آویزان شد. اپل همه ما را متعجب کرده بود.

داستان دوم

راستش همیشه به دلیل های خیلی ساده از اپل دوری کردم بعدش. شاید چون به ایران دست چندم می رسید و یا این که تحریم ایران اجازه خرید مستقیم نمی داد. همه چیز اش به قول ما ارژینال بود و پس هر سیستمش سه برابر پی سی قيمت داشت. در ضمن براي پي سي یک قوطی نرم افزارهای کینگ به هزار و پونصد تومان که می خریدی یعني یک میلیون دلار نرم افزار خریده بودی و بقیه ماجرا. همین ها باعث شد که هیچ وقت بعد «ال سی تو» های کذایی سراغ اپل نروم. داستان بعد شبیه مقاومت هاي نامربوط شد، ديديد انگاری با خودت تعارف داری، بعد دیگر اصلن یادت نمی آید برای چی با یکی قهر هستی.

وقتی آگوست دو هزار و ده پایم به خاک آمریکا رسید اولین بار رفتم تو یکی از این اپل استورها میز های چوبی و بسته بندی های ساده و در عین این که به نظرت می آمد دستی انجام شده است اما عین هم. انگاری به قول این وری ها «هند مید» بود همه چیز ساده و فاخر و من یک آی فون چهار خریدم. با یک دوست که بعد ها دیگر ندیدمش اما او مرا هول داد در دنیا آپل با ای فون چهار.

حس غریبی بود. من تنها نبودم. در کشوری که فکر می کردم باید خیلی تنها باشم. آی فون فور ترجمه زندگی با همه دوستانی بود که در گوشه گوشه دنیا بودند. زندگی با وبلاگم، زندگی روی فیس بوک زندگی با اسکایپ زندگی با خبر و هر چه که لازم بود و باید می بود. شبی یادم می آید كسي در لس آنجلس به نگرانی به من می خواست آدرس بدهد و من داشتم با آی فون راست می رفتم در خانه اش. این معجزه بود. باور کنید و از کنار این معجزه بزرگ پیامبر عظیم الشان حضرت جابز ساده عبور نکنید.

اما آپل فقط یک ابزار نبود برایم. یک سال طول کشید که از خیر لب تاب وایو سونی ام گذشتم و رفتم سراغ یک مک بوک پرو اما الان احساس می کنم رخداد عجیبی است. همه چیز در اپل تعریف شده است برای بهتر شدن. راستش پیشتر قدرت بازار اپل را می ستودم و امروز دیگر وجود رهبری فرزانه چون «استیو جابز» را.

با صداقت مي گويم او رهبر ميليون ها كاربري است كه به نوعي از اين سيب گاز زده است. نه كشور گشايي با خون كرد. نه به دنبال جريان انحرافي بود. اويك رهبر فرزانه بود.

جابز در واقع یک مرد بخشنده است. هنرمندی که به نظر من هنر همراهی را به دیگران بیاموزد. متنی را از این جا می خواندم که سخت بارانی ام کرد. برای شجاعت آدمی که بی هیچ سختی محبتش را به دیگران هدیه کرده است:

حالا که استیو جابز مدیریت اپل را ترک کرده، امروز اینترنت پر شده از خاطرات افراد مخلتفی که در طول دوران کاری شان با او همکاری داشته اند.

بسیاری از کاربران جابز را به عنوان یک مدیر بزرگ می شناسند اما بد نیست بدانید که استیو جابز فقط ۳۱۳ حق اختراع (Patent) به نام خودش دارد و یک فرد فنی بزرگ محسوب می شده است. اما در کنار این موضوع یکی از جالب ترین خاطرات گفته شده، داستانی است که ویک گوندورترا امروز تعریف کرده است. او هم اکنون یکی از مدیران گوگل است و مرد اصلی پشت سرویس گوگل پلاس به حساب می آید. «ویک» پیش از گوگل هم از مدیران ارشد مایکروسافت بوده است.

استیو جابز همیشه به دقت در جزییات مشهور بوده. حالا شنیدن خاطره آقای گوندورترا در چنین روزی خالی از لطف نیست:
صبح روز یکشنبه (روز تعطیل) ششم ژانویه سال ۲۰۰۸ بود. من در یک برنامه مذهبی شرکت داشتم که ویبره تلفن من را از یک تماس آگاه کرد. وقتی به آن نگاه کردم شماره را نمی شناختم بنابراین پاسخ ندادم.

بعد از مراسم با خانواده به طرف اتومبیل حرکت کردم و در همین حال پیام های تلفن ام را بررسی می کردم. روی پیام گیر، پیغامی از استیو جابز ضبط شده بود: » ویک می تونی با من در منزل تماس بگیری؟ یک مورد اورژانس هست که باید در موردش صحبت کنم»

من فورا با استیو جابز تماس گرفتم. در آن زمان من مسوول تمام اپلیکیشن های موبایل گوگل بودم و به خاطر این مسوولیت هر از گاهی با استیو جابز در تماس بودم.
«سلام استیو، ویک هستم. متاسف ام که تلفن را پاسخ ندادم. چون متوجه نشدم تو هستی»
استیو جابز در پاسخ می خندد و می گوید «هیچ وقت هنگام مراسم مذهبی نباید تلفن ات را پاسخ بدهی مگر اینکه تماس گیرنده «خدا» باشد»
ویک می گوید من خندیدم اما در حالی که عصبی بودم. پیش خودم فکر می کردم چه اتفاقی رخ داده که سبب شده در یک روز تعطیل استیو جابز با من یک کار اوژانسی داشته باشد.

استیو جابز می گوید: ما یک مشکل اورژانسی داریم که من باید فورا در موردش صحبت می کردم. من یک نفر را از تیم اپل برای کمک به رفع این مشکل هماهنگ کرده ام و امیدوارم شما تا فردا بتوانید این مشکل را حل کنید.

استیو ادامه می دهد: من داشتم به لوگوی گوگل روی آیفون نگاه می کردم و به نظرم خوب و درست نبود. حرف دوم O در اسم گوگل رنگ زرد اش کاملا درست نیست! من با گررگ (یکی از کارمندان اپل) صحبت کردم برای اینکه تا فردا آن را اصلاح کند و برای شما بفرستد. این از نظر شما اوکی هست؟
ویک می گوید: مسلم بود که این از نظر من اوکی بود. او ادامه می دهد دقایقی بعد در آن روز یکشنبه من ایمیلی از استیو جابز دریافت کردم با موضوع: «آمبولانس آیکون» که من و کارمند معرفی شده اپل را برای اصلاح رنگ زرد آیکون گوگل در تماس قرار میداد!
ویک می گوید من ۱۵ سال با بیل گیتس در مایکروسافت کار کردم اما هنوز یکی از بزرگ ترین تحسین کنندگان استیو جابز و اپل هستم.
در پایان او می گوید: هر زمان من به قدرت رهبری و توجه به ریزترین جزییات توسط یک مدیر فکر می کنم به یاد آن تلفن در روز تعطیل می افتم که استیو جابز از رنگ زرد حرف O در لوگوی گوگل راضی نبود.

از این جا می توانید برای جابز پیام بگذارید

این هم اظهار احساسات برخی به رفتن او

 
1 Comment

نوشته‌شده به دست در 2011اوت 26, در روزانه

 

برچسب‌ها: , , , , , , , ,

سرتراشی مد شده

نوشته ای از کسی می خواندم. با دبدبه و کبکبه که از اول چنین می خواستم کنم و چنان. روزی که اولش را یاد می کرد را یادم امد و راستش بیشتر خنده ام گرفت و بعد دلم سوخت.

خیلی از ما دوست داریم خیلی کارها بکنیم که نمی شه، نه؟

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند
 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در 2011اوت 25, در خبر و نظر

 

یک دیکتاتور دیگر هم رفت

وقتی رییس جمهوری مادام عمر مصر، آقای مبارک بر خلاف سخنرانی اش ساعاتی بعد رفت. بچه ها گفتند تیتر خبر را بزنیم دیکتاتور رفت.
اما من مخالف بودم. بنا نبود در رادیو خبری بر خلاف روش های خبری زده شود.

اما واقعن یک دیکتاتور رفته بود. مردم در میدان آزادی شهر قاهره به جشن نشسته بودند.

پس روی وبلاگم نوشتم «دیکتاتور رفت». راستش انگاری باید دق و دلی ام را خالی می کردم.
امروز قذافی هم رفت ولی این بار هم کارم بهنام برایم نوشت:
نمی خواهید روی وبلاگ تون بنویسید «دیکتاتور رفت؟»
و من باز هم نوشتم: «آری قذافی رفت. این دیکتاتور هم رفت…»

 
2 Comments

نوشته‌شده به دست در 2011اوت 22, در خبر و نظر

 

برچسب‌ها: , , ,

مي زند باران به شيشه

مي زند باران به شيشه
پاييز دارد مي آيد
چه ساده
چه ساكت

20110821-141532.jpg

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در 2011اوت 21, در خبر و نظر

 

مي زند باران به شيشه

مي زند باران به شيشه
پاييز دارد مي آيد
چه ساده
چه ساكت

20110821-141532.jpg

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در 2011اوت 21, در خبر و نظر

 

حضرت خيام و خط متروي قرمز

تمام مسير مترو صداي خوب خاطرات كودكي ام، فريدون فرهندوز و شعر هاي پيامبر بزرگ حضرت خيام.
انگار خيام وقتي حرف مي زند پرده دريده مي شود.
بزرگ مي شوم وقتي مي بينم چنين يك آدم در برابر هرچه كه مي شود نامش را گذاشت-خالق، معبود، پدر يا هرچي- با غرور و لجاجت حرف مي زند.
در كلامش هيچ تقاضا و استغاثه و درخواست نيست.
«اجزاي پياله اي كه در هم پيوست»
«بشكستن آن روا نمي دارد مست»
سركشي خيام هميشه مرا آرزومند يك جرعه هم پياله گي مي كند.
خيام پيامبر براي صبح دوشنبه اي كه در متروي خط قرمز دي سي ساختي سپاس.

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در 2011اوت 15, در خفه سوز

 

برچسب‌ها:

بي خيال از تو از من

نشسته اند بي خيال وسط واگن مترو با هم ورق بازي مي كنند.
ملت هم بي خيال تر نگاه شان مي كنند.
فك مي كنم روي هم دويست سال دارند…

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در 2011اوت 12, در خبر و نظر

 
 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 249 مشترک دیگر بپیوندید