این سایت برای توسل کردن است البته این طوری هم متوسل شدن خودش نوبر است اما دیدن ادیه هم خودش خالی از لطف نیست.
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ..
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد
یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند
یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است…
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی…
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد…
جمله روز : آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند .
جرج برناردشاو
ارسال شده در تامل | بیان دیدگاه »
دو پيرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسيار قديمى همديگر بودند.
هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به ديدار او میرفت.
يک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بوديم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى میکرديم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، يک جورى به من خبر بده که در آن جا هم میشود فوتبال بازى کرد يا نه.»
بهمن گفت: «خسروجان، تو بهترين دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر میدهم»
چند روز بعد بهمن از دنيا رفت.
يک شب، نيمههاى شب، خسرو با صدايى از خواب پريد. يک شیء نورانى چشمکزن را ديد که نام او را صدا میزد: خسرو، خسرو …
خسرو گفت: کيه؟
منم، بهمن.
تو بهمن نيستى، بهمن مرده!
باور کن من خود بهمنم..
تو الان کجايی؟
بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و يک خبر بد برات دارم.
خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.
بهمن گفت: اول اين که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر اين که تمام دوستان و هم تيمیهايمان که مردهاند نيز اينجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اينجاست. و باز هم از آن بهتر اين که همه ما دوباره جوان هستيم و هوا هم هميشه بهار است و از برف و باران خبرى نيست. و از همه بهتر اين که میتوانيم هر چقدر دلمان
میخواهد فوتبال بازى کنيم و هرگز خسته نمیشويم. در حين بازى هم هيچکس آسيب نمیبيند.
خسرو گفت: عاليه! حتى خوابش را هم نمیديدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چيه؟
بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تيم گذاشته
ارسال شده در هویجوری! | بیان دیدگاه »
راستیش نه این که نمی خواهم بنویسم و نه این که دوست ندارم وقت اما دستم به نازک کاری ناجووور بنده…
زود بر می گردم
شرمنده
راستش این را می دانم که هر کسی که دمی با او بوده ام برایم معلم خوبی بوده است اما نمی دانم من شاگرد خوبی توانسته ام باشم یا نه…
ارسال شده در تامل | بیان دیدگاه »
ارسال شده در تامل | بیان دیدگاه »
نمی دونم روح اله شوشتری الان کجاست. نمی دونم اصلن می بینه یا نه. اما خواستم به روح اله شوشتری تسلیت بگم.
کشتن همیشه بی رحمی و بده. پدرت می دونم مرد خوبی بود. خدا قرین رحمتش کنه.
ارسال شده در تامل | بیان دیدگاه »
امروز دارم گزارشی در مورد عباث جعفری می نویسم. در مورد عباثی که شناختم مال دور روزهایی پیش از این بود…
خب سخت است دیگر نه؟
عباث هست من هم باور دارم…
دقایقی پیش با وکیل بهنود شجاعی صحبت کردم. کوتاه و بی ادامه: تلاش ها بی ثمر بود. بهنود را الان اعدام کردند.
بهنود چهار بار تا پای چوبه دار رفته بود. حرفی برای گفتن دیگر ندارم یک سال بود که با این پرونده همراه بودم اما حالا دست کم دیگر بهنود از زندان رها شد.
ارسال شده در خفه سوز | 8 Comments »
غير هنر که تاج سر آفرينش است/ دوران هيچ سلطنتي جاودانه نيست
فک کنم این را قبلن هم نوشته بودم اما دوباره نوشتم چون دیدم هیچ سلطان شاهی به این افاضات فدوی توجه نکرده است تاکنون.
ارسال شده در هویجوری! | بیان دیدگاه »
بله خودمتتون داشتم عرض می کردم که، اصولن ما در کارمان خیلی مداومت داریم و مقاومت. مثلن ببینین ما از حدود یک ساعت پیش چای خوردن را تحریم کردیم کک مان هم نگزیده است…
ارسال شده در هویجوری! | بیان دیدگاه »
به بهانه سالروز کشته شدن ارنستو چهگوارا
«من یک ماجراجو هستم. اما نه از آنهایی که برای اثبات شجاعتشان زندگی را به بازی میگیرند. من دنبال مرگ نمی گردم، اما احتمال رویارویی با آن وجود دارد»
نهم اکتبر مصادف است با سالروز کشته شدن ارنستو چهگوارا پزشک، چریک، سیاستمدار و انقلابی مارکسیست . او در سال ۱۹۲۸ به دنیا آمد و در سال ۱۹۶۷ توسط ماموران بولیوی به قتل رسید. پس از مرگ چهگوارا، او به عنوان یک تئوریسین، متخصص در فنون جنگی، و جنگآور تبدیل به قهرمان جنبشهای انقلابی سوسیالیستی در سراسر جهان شد.
ارسال شده در مقاله | بیان دیدگاه »
نمی دانم صحت اش چقدر قابل تایید است اما خوب عبرت آموز است:
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.
آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:
” آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مُرد!”
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد:
آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامهاش را آورد.
جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.
پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای برای صلح و
پیشرفتهای صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه ی صلح نوبل،
جایزههای فیزیک و شیمی نوبل و … میشناسیم.
او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است
ارسال شده در تامل | بیان دیدگاه »
تهران ماکرو فر می شود
گفتند بنا هست چون شلیک نویز به ماهواره ها بار حقوقی بین المللی دارد از این پس برای کاهش بار حقوقی بین المللی بر روی مردم تهران این امواج را رها کنند که بار حقوق داخلی داشته باشد یعنی کلن هم صفا سیتی منگوله چون اصولن حقوق و بارش به درد همون بار چهار پای نازک بدن می خوره و بس
پس بشلیک برادر پارازیت را ملت ما مغز پخت بشن تمی ی ی ی ز.
ارسال شده در هویجوری! | بیان دیدگاه »





