«شاید باید هنوز آدم شوم»

چندی است سر به این سمت و سو نزده ام. شاید گرفتاری و کار و شاید هم مشکلات دیگر. شاید هم در اساس تنبلی کار دستم داده است.

امروز یک شنبه است و من می خواستم یک روز خوب شروع کنم. می خواستم در واقع وقتم را صرف کارهای عقب مانده کنم. آن هم در سرزمینی که نسیم بهاری کمتر درش یافت می شود و امروز وقت وزیدن اش است.

شده است که در تدارک وقت خوب باشی و برای خودت نقشه بکشی اما یک باره انگار فرو بریزد همه چیز. خوب من درست همین رخداد برایم پیش آمد.

می گویند روزی خانمی وجیه و زیبا سراغ استاد نجار رفت و گفت که «اوستا هرچی خرجش می شه بهت می دم فقط بیا همین مشکل مارو رفع کن»

استای بنا هم که مانده بود چه بگوید، خانم ادامه داد که بله ما کمدی در اتاق خوابمان داریم که هر وقت اتوبوس واحد از آن جا رد می شود از توش صدای قیژ قیژ اعصاب خورد کن می آید. استا دید خانم می گوید خرج را می دهد از طرفی هم آدم اهل کار راه اندازی بود. پس راهی شد به سمت خانه خانم. رفت در اتاق خواب. خانم گفت برود تو کمد. استا گفت چرا تو کمد؟ زن گفت برای این که توی کمد صدا می دهد نه بیرونش.

استا رفت در کمد. گفت: «خب چه شد پس» زن گفت: «استا وقتی اتوبوس رد می شود قیژ قیژ می کند باید بایستید تا اتوبوس واحد برسد»

استا هم دست به زیر چانه در کمد اتاق خواب نشسته بود که یک باره صدای نه خراشیده مرد صاحب خانه آمد که «یااله» و آمد در منزل و اتاق خواب و یک راست سر کمد در اتاق خوابش که چیزی بردارد.

در کمد را که باز کرد. واچرتید. سبیلی تاب داد و دستی به کمر زد که: «به به حضرت آقا. تو اتاق خواب بنده و در کمد چه می کنند؟»

استا که نحیف آدمی هم بود با چشمانی قد وزغ به مرد نره غول نگاه کرد و گفت: «قربان اگر من بگویم الان در کمد اتاق خواب شما منتظر آمدن اتوبوس واحد هستم. شما باور می کنید؟»

حال این حکایت برایم امروز وصف الحال شد. یعنی خودم به دست خودم کار دست خودم دادم.

می دانی وقتی در سابقه ات چیزی باشد. سخت می توانی آن را از ذهن ها حتا ذهن خودت پاک کنی. همیشه فکر می کنی با منظور و غرض کاری انجام شده است.

شاید من در مورد چیزی یا کسی وسواس داشتم. اما خیلی جنگیدم تا این وسواس از میان رود. اما تبعاتش هنوز هست. انگاری حتا برای خودم.

خلاصه صبح ام را با یک کار بی ربط و دست زدن به به چیزی که -اگر چه چیزی پنهان نداشت -اما شاید باید می گفتم، خراب کردم. یعنی بساطی شد که امروز با خودم بیاندیشم هنوز راه تا شکستن ذهنیت های خودم زیاد دارم. من خود هنوز باید بیاموزم که راه باور کردن دیگران مسیری ساده نیست.

حالا فعلن احساس همان استای نجار را دارم.

«اگر من بگویم در کمد اتاق خواب شما منتظر اتوبوس واحد هستم شما باور می کنید؟»

مرهمی بود زمان به سال صفر

این شعر بخشی از زندگی من بود. وقتی که بارها و بارها می نشستم و لبه تاریکی رو می دیدم. حرف های داریوس جدبرگ که می گفت: «دانستن مردن است» و کریون وقتی مجنون وار فریاد می کشید در پارکی خالی که «اما» دخترش رو صدا می زد. زمزمه می کردم این شعر ویلی نلسون رو.

مرهمی بود زمان به سال صفر

آنک قصه آغاز شد

انتخاب یک همسر

محبت مردی تنها

پیوندی ناگسستنی

اما چه به سادگی توفید،

طوفان مرگ

آنگاه که آن دو آن‌گونه به هم می‌آمدند

آنک تنهایی و درد

مرد همچون کودکی گریست

همچو پلنگی در نیمه‌شب نعره برکشید

اسبش را زین کرد و دل کند و گریخت

مرهمی بود زمان به سال صفر

نگاه کن زمان در گذر است

مگر می شد فراموش کند

هر‌چند کوشید و کوشید و کوشید

در انبوه خاطراتش هنوز

برق نگاه معصومانه او می‌درخشید

و بارها همچون کودکی گریست

همچو پلنگی در نیمه‌شب نعره برکشید

اسبش را زین کرد و دل کند و گریخت

 مرهمی‌ بود زمان به سال صفر

Time of the Preacher

 

It was the time of the preacher when the story began
Of the choice of a lady and the love of a man
How he loved her so dearly, he went out of his mind
When she left him for someone, she’d left behind

An’ he cried like a baby
He screamed like a panther in the middle of the night
An’ he saddled his pony
An he went for a ride

It was the time of the preacher in the year of 01
Now the preachin’ is over and the lesson’s begun

[BREAK]

But he could not forgive her
Though he tried and tried and tried
And the halls of his memories
Still echo her lies

He cried like a baby
He screamed like a panther in the middle of the night
An’ he saddled his pony
An he went for a ride

It was the time of the preacher in the year of 01
Now the lesson is over and the killin’s begun
[BREAK]

It was the time of the preacher in the year of 01
An’ just when you think it’s all over, it’s only begun

 این شعر رو کاملش رو از روی وبلاگ توتستان یافتم.

عمر چه زود مي گذرد

از زماني كه به خودم مي گويم امروز كه گذشت، فردا چيزي بلاگ مي كنم مي بينم چند ماه گذشته است و اين مرا وحشت زده مي كند.

«ایست گاه کوهستانی به وقت ده و خورده ای»

اردوان روزبه

انتشار در مجله هفت

صدای قطاری که دور می شود هنوز در دل کوه هایی که مجاور ایستگاه قطار است می پیچد. مرد پشت به ریل ها ایستاده است. چمدانی از جنس چرم که قدیمی است. چند بند و برچسب بر دو سویش خود نمایی می کند. اما مرد آرام به ساعتش نگاه می کند. ساعت ده و خورده ای است. با خودش می گوید: «خورده ای اش چه اهمیتی دارد»

همیشه ساعت برایش این طور بود. دو و خورده ای، سه خورده ای، هشت و خورده ای. زندگی وقتی سرعتش پایین است این خورده ای ها دیگر خیلی مهم تر از این نیست. مرد با خودش مرور می کرد. ایستگاه قطار شهر کوهستانی انگاری خلوتی و سکوتش بیشتر او را به این بی توجهی فرا می خواند. میل به رفتن نداشت قدمی برداشت تا درست روبروی در کهنه و بزرگ ایستگاه قدیمی که به میدان شهر باز می شد قرار بگیرد و ساعت سر برج روبرو را از بین این در چوبی که روزی رنگش سفید بوده است ببیند. آن هم ده خورده ای را نشان می داد.

چمدان چرم را زمین گذاشت و باز به ساعت نگاه کرد. هنوز همان ده و خورده ای بود. درست وقتی داشت دست در جیب کت بافت درشت اش می کرد تا باز با نخ ته جیب بازی کند، زن از در ایستگاه وارد شد. آرام بدون عجله، اگر چه کمی می لنگید اما نشان می داد که خوش لباس است. حتا در این شهرستان کوهستانی که خبری از فروشگاه های مارک مشهور نیست، انگار زن می دانست چطور لباس بپوشد. مرد با خودش فکر می کرد.

زن با چمدانی کوچک وارد ایستگاه شد. از کنار مرد عبور کرد بی آن که به مرد نگاه کند. بی آن که به نگاه خیره مرد توجهی کند. انگار از این که به مرد نگاه نکند لذت می برد. مرد هم حس کرد. بوی عطر زن اگرچه به نظرش خیلی متفاوت نبود اما عطر بود. زنانه و ملایم. زن در هوای اطرافش این بو را پراکنده بود و مرد داشت استشمام می کرد. این برای مرد حس خوبی داشت. فکر این که زنی هست که در این شهرستان دور افتاده عطر می زند و لباس شکیل می پوشد و لابد به استقبال مسافرش به ایستگاه کهنه به یاد گار مانده از جنگ جهانی دوم می رود.

مرد به کفش هایش نگاه کرد. نرمه گردی برای روی ورنی سرش نشسته بود. کفش هایش از آن نوک تیز هایی بود که با شال گردن زرد و کت های روشن می آید. قهوی ای و مشکی با ورنی و ساده و کمی پاشنه که مرد را یک اینچی بلند تر نشان می داد. اما کت مرد سفید نبود و شال گردن زرد نداشت. یعنی این جا در ایستگاه قطار کوهستانی جای این طور لباس پوشیدن در ساعت ده و خورده ای یک روز پاییزی نیمه مه آلود نبود. شاید برای زن و یا شاید برای دلیلی دیگر آرام کفش هایش را با پشت شلوارش تمیز کرد. این عادت اش بود.

اگر زن بلند حرف نمی زند مرد به خودش نمی آمد. انگار وسط این درگاه تنها جای امنی بود که می توانست بایستد.

- این جا تاکسی نیست. منتظر هستید کسی بیاید تا ببردتان؟

زن پرسید و انگار مرد از برج ساعت که از بین در نگاه می کرد دل کند. روی برگرداند. به صورت زن توجه نکرده بود. چشم هایش روشن بود. شاید نزدیک به پنجاه ساله که به نظر سخت می آمد یائسه شده باشد. ساق پای درشت اش از کنار چاک دامن بیرون بود. سفید که رد یک بخیه رویش خود نمایی می کرد. مرد انگار داشت مرور می کرد. تمام زن را در یک نگاه از پایین تا بالا. تا روی سینه هایش که از بین یقه اش بیرون زده بود. حتا داشت می دید که یک نخ از بغل یقه اش بیرون است. انگاری همیشه به این نخ ها حساسیت داشت.

- من در واقع به یافتن یک میهمان سرا فکر می کردم…

- اگر سی دقیقه ای به سمت راست برج ساعت پایین بروید، یکی اش را می یابید اما تضمین نمی کنم ملافه هایش خوب شسته شده باشد.

- شام و غذا هم توش پیدا می شه؟

- همیشه یک مهمان سرا برای مشتری های غریبه چیزهایی برای خوردن دارد اما بستگی دارد وسواسی باشید یا نه. دیده ام که بعضی ها نیمه شب که می رسند فقط تن به رخت خوابش می دهند.

- یعنی شهر شما فقط یک میهمان خانه دارد؟

- شهر ما همان را هم اضافه دارد. این جا یا ماموران مالیات و دولتی گذارشان می افتد یا کسانی که می خواهند جنس بنجلی را به مردم بیندازند. راستی شما جزو کدام دسته هستید؟

- راستش، فکر می کنم کمی خورده کاری برای گزارش کار و این حرفا، درک می کنید که…

زن کمی خودش را جابجا می کند. چمدان کوچکش را که کنار اش بر روی نیم کت چوبی بلند تکان می دهد.

- دوست دارید شام یک سوپ مطمئن بخورید با کمی هویج و کلم که توش درشت ریز شده است و یک رختخواب که قول می دهم کسی رویش اگر با یک زن معاشقه کرده روتختی اش را عوض کرده اند؟

- من دنبال همین جا هستم. دقیقن. شما میهان خانه دارید؟

- من میهمان یک میهان خانه ای این چنین بیست و سه سال قبل که اولین بار به این شهر آمدم، بودم.

زن آرام دستش را روی رانش کشید. احساس کرد مرد دستش را با نگاهش دنبال می کند. از همان جا دستش را برد بالا تا روی کیفش که درست زیر سینه اش گذاشته بود. در کیف باز بود پر از خرت و پرت. انگار آدرس همه چیز را در کیف می دانست. یک کیف کوچک را کنار زد. درست از بغل یک دفترچه جلد کرمی یک کلید بیرون کشید. بدون آن که چیزی به آن بسته باشد. خالی و زرد رنگ. به سمت مرد دراز کرد.مرد انگار منتظر بود، بدون تامل گرفت. با دو انگشت، به جیب بالای یقه کتش فرو برد. رو کرد به سمت کوه های طرف دیگر ایستگاه و اول به بخاری که از دهنش بیرون می آمد نگاه کرد.

- خوبه که شلوغی شهر را ندارید.

زن فقط سر تکان داد بی آن که مرد سر برگردانده باشد.

- فکر می کنم دیگر باید باز نشست بشوم. شهرهای کوچک دل مرا می گیراند. انگاری من همیشه کارم و گذارم به این طور جاها است. فک کنم دیگر بس است. می دانید من حقوقی که می گیرم بدون این ماموریت ها کفاف زندگی ام را نمی دهد…

خودش می دانست که دارد دروغ می گوید. شاید برای همین رویش را بر نمی گرداند که چهره اش اگر تغییر هم می کند نشان ندهد.

- من می فهمم که همیشه مسافر بودن و هر شب زیر یک سقف خوابیدن کار آسانی نیست. اما خوب بعضی از ما انتخاب می کنیم. درست مثل شما که پشت میز بایگانی اداره تان حاضر نشدید بنشینید. زن گفت.

- شما خانم. منتظر مسافرید؟ مگر قطار باز هم می آید. راستی من باید منتظر باشم که مسافرتان بیاید تا برویم؟

- من خودم مسافرم. بیست و سه سال است. می آیم و می روم. منتظر کسی نیستم. شاید بهانه است که ایستگاه و ریلش که دنیای مارا به آن طرف وصل می کند حس کنم. شما خودتان می توانید بروید. فقط راهی را که گفتم بگیرید و بروید. بعد میهمان خانه سه، چهار دقیقه جلوتر یک ساختمان با سفال های قرمز می بینید. کلید دقیقن مال در جلویی ساختمان است.

- نیازی نیست مرا معرفی کنید به صاحب خانه؟ از شما پیامی نبرم و یا نشانه ای؟

- صاحب خانه ای آن جا نیست. کسی در را باز نخواهد کرد. سوپ کلمی که گفتم روی اجاق است. شمع ها را موقع خواب خاموش کنید. این جا کمک گرفتن در موقع آتش سوزی کار آسانی نیست. طبقه بالا می توانید روی تخت بخوابید. ملافه تمیز زیر بالشت است.

مرد برگشت نگاهی در چشم های روشن زن کرد. نفهمید چشم هایش چه رنگی است. باز مروری از بالا به پایین. زن ناراحت نبود. حتا وقتی نگاه مرد بر روی چاک لباسش و سینه هایش که کمی بیرون زده بود مکث کرد.

- محبت شما را فراموش نمی کنم خانم.

- مسافر باید یک شب هم که شده احساس آرامش کند.

مرد به پشت سرش نگاه نکرد. از میان در بزرگ کهنه ایست گاه عبور کرد پله هایی که لبه هایشان گرد شد بود را یکی دوتا کرد و وارد میدان شد و حرکت کرد به سمت پایین میدان. کلید را از جیب بالای یقه در آورد دستش گرفت و با آن بازی کرد. درست همان طوری که راه می رفت. از کنار جوی آبی که آب زلالش به سمت پایین جاری بود. وقتی از مقابل میهمان خانه عبور کرد به جوی نزدیک تر شد. بازی اش با کلید را نیمه کاره رها کرد. کلید را در جوی آب رها کرد. کمی باد پاییزی برایش حس سرما داشت.  با خودش می گفت خوب قدم هایش را بکشد، شب رسیده است به شهر کوچک دیگری که نزدیکی همین شهرستان کوه پایه ای بود.

**

زن آرام بلند شد. دلا شد و چمدان کوچک را باز کرد تا شالش را در آن بگذارد. داخل چمدان پر بود از کلید های زرد رنگ که وسط چند تکه لباس زیر و کاموایی ولو بودند. شال را گذاشت و یک کلید را برداشت و در کیف دستی اش جا داد. فکر می کرد خوب است که سوپ کلم اش سر نرفته باشد.

سفرنامه- یازده سپتامبر از روی شماره

یازدهم سپتامبر دوهزار و یازده

از سه چهار روز پیش هی به ناف ملت می بندند که القاعده تهدید کرده است. فک کنم این روزها به ازای هر یک آدم تو نیویوک و واشینگتن چار تا پلیس وایستاده، جالبه ما این روزها چشم مان به جمال برادران لباس شخصی هم روشن است. انگاری سنتی است در بین جماعت اهل تفحص که یه عمری زور می زنند لباس بپشوند و کلاه بر سرگذارند و یراق بیاویزند بعد یه عمری زور می زنند که از مردم قایم کنند.

به قول این ور آبی ها انی وی. اخبار هی «برکینگ نیوز» می زند که تهدید القاعده جدی است و باز نون سی ان ان تو کاسه است و حالی به حولی. اما یازده سپتامبر، یازده سپتامبر دقیقن ده سال پیش بود. در خانه ای در خیابان هاشمیه مشهد نشسته بودم در حالی که بانک می خواست برای پروژه ای ناموفق آن را حراج کند. بعد از ظهر بود و مجری تلوزیون داشت توضیح می داد که چطور یک هواپیما زارپپ خورده است به یکی ازبرج ها که -دست بر قضا همین سی ان ان داشت حرف می زد – پشت سر مجری یکی دیگر راست رفت تو برج و من احساس کردم از این صحنه که می دیدم دو سه دقیقه ای نفس نکشیده ام.

احمد شاه مسعود دو روز قبلش ترور شده بود. طالبان به خرخره همه را رسانده بودند. جنگ آغاز شد. القاعده شد سوژه و اسامه مرحوم شد سلبریتی. مردم بیشتر از باسن خانم لوپز که آن روزها موضوع بیمه کردن اش صدر خبرها بود، حرف از بن لادن می زدند. شروع شد. یادم می آید از روزهای حمله نیروهای ائتلاف، ریختن پالت های غذا بر سر مردم و از آن طرف بمب های خوشه ای و لیزری به سر صغیر و کبیر، به هر روی طالبان پرونده شان بسته شده بود.

یادم از خاطره های آن روزها می افتد که نوشتم و دیدم و به خاطر سپردم که دنیا جای ساده و عجیبی است. آمریکایی که طالبان می آورد و حمایت می کند. اسامه را به جان خرس های «پولیت برو» می اندازد، بعد با وحدت کلمه همه را می شوراند که ورش بیندازند. هرچی فکر می کنم می بینم همه اش زیر سر همین «سی ان ان» است.

بماند.

خیابان ها امروز خلوت تر است. به قول این مومنین «لانگ ویک اند» است. پلیس گوشه و کنار زیاد پلاس است. هفتاد مدل پلیس می بینم. یکی می گفت این روزها باید ریش هایت را بزنی وگرنه مفتی دم تیغ همین برادران هستی. انگاری بلاهتی است هااا که مثلن آقایان قاعده و یائسه برای هدف شان ریششان را بزنند کافرند. خوب می زنه دیگه آمو…

از صبح در محل سولاخی که حالا دارد یک مجموعه تجاری گنده تر و خوشگل تر و شیک تر ساخته می شود مردم جمع شده اند. یه حوض گنده در ته یک چاله درست کرده اند که مردم دورش می روند و ادای احترام می کنند. راستش دلم به آدم هایی که گریه می کنند می سوزد. چه سیاست باشد و چه استراتژی یا القاعده و هر خر و سگ دیگر. نزدیک به چهار هزار آدم جانشان را گذاشته اند. آن ها قهرمان نبودند. مبارز نبودند. آن ها یک روز صبح بعد آن که ریششان را تراشیدند یک کوراسان هول هولکی با شیر خورده بودند رفتند تا ساعتی بعد از ترس مرگ خود را از طبقه نمی دانم چندم بزرگ ترین مرکز تجاری جهان به پایین بیندازند.

اوباما امروز در پنسیلوانیا است. سی ان ان -دقت کردید هر غلطی در دنیا می شود آدم اسم این شبکه را باید بیاورد- دارد مراسمی را نشان می دهد که آقای اوباما با فرست لیدی، احوال ملت را می پرسند و دست می دهند و چاق سلامتی می کنند. دقت کرده ام این روزها قیافه اوباما را که با حتا سه ماه پیشش مقایسه کنی می بینی موهای سفیدش اگر چار برابر نشده باشد دو برابر شده، صورتش لاغرتر و انگاری روزهای خوبی را نمی گذراند. لابد رفیق بد و زغال خوب.

سی ان ان! باز دارد مردم را نشان می دهد. در خیابان ها و کوچه ها یک برنامه ویژه برای نیویورک. امروز همه جا پر از این شعار است: «I’m a New Yorker» مردم از گوشه و کنار آمریکا با نیویورک هم دلی می کنند. می زنم می رم جیم برای تمدد اعصاب و روان و دوش و موش همه چی با هم. روی ترید میل غرق این برنامه ده فجری می شوم. مجری های مشهور و خانم هیلاری و آقای کلینتون با دماغ سفارشی اش بدون این که دیگر کسی به مونیکا فکر کند. می آیند روی سن از آتش نشان ها تقدیر می کنند. در بین جمعیت آتش نشان هایی هستند که در آن حادثه زیر برج ها بوده اند. برخی اشک می ریزند و آقای کلینتون می گوید که ما در آمریکا بدون این که به گرایش دینی بخواهیم فکر کنیم دوست و برادر هستیم.

خواننده ها می خوانند برای نیویورک و شهردار نیویورک ملت را دعوت می کند که بیایید نیویورک را ببینید همه چیز روبراه است و نگرانی در کار نیست. می دانید نکته جالبی که به نظرم می رسد این است که به عکس جماعت شیعه که نیمی از سال شان یا عزاداری است و یا در انتظار این که شاید این جمعه بیاید همه کار و زندگی شان را ول کرده اند، عزاداری در این جا که نه در اکثر جاها ندیده ام. حتا در بین اهل سنت. شاید هنوز برای آدمی که از ایران آمده است کمی سخت باشد که می بیند ملت به یاد مرده ها می رقصند و خواننده ای بر روی سن ورجه ورجه می کند.

معلوم نیست کی می خواهم این پیشینه ذهنی ام را درمان کنم.

جیم خلوت می شود. خیابان ها خلوت تر، یک آمریکایی می گوید که امروز مردم برای امنیت بیشتر کم تر از خانه بیرون آمده اند. من به نظرم این مردم خیلی دیگر جان عزیز می آیند، شاید چون از بچه گی عادت کردم که شب های عید را در خانه مادر بزرگم در خیابان هاشمی تهران با موشک و برق تیرهای پد آفند های هوایی و بعد ها زرت و زرت تصادف تو جاده ها و کشته شدن فله ای و بعد تر هایش دود و هزار کوفت دیگر که انگاری بدون آن ها زندگی ما شب نمی شد، بگذرانم.

با دوستم از یک رستوران ایرانی دو تا برنج می گیریم. می آییم می نشینیم در بالکن دفتر، کباب و ماست و ما هم به افتخار همه آدم های خوب روی زمین چه می کنیم؟

اینش دیگر به کسی مربوط نیست چه می کنیم اما به هر تقدیر:

«سالوته»

Ain’t No Sunshine

Ain’t no sunshine when she’s gone.
It’s not warm when she’s away.
Ain’t no sunshine when she’s gone
And she’s always gone too long anytime she goes away.

Wonder this time where she’s gone,
Wonder if she’s gone to stay
Ain’t no sunshine when she’s gone
And this house just ain’t no home anytime she goes away.

And I know, I know, I know, I know, I know,
I know, I know, I know, I know, I know, I know, I know,
I know, I know, I know, I know, I know, I know,
I know, I know, I know, I know, I know, I know, I know, I know

Hey, I ought to leave the young thing alone,
But ain’t no sunshine when she’s gone, only darkness everyday.
Ain’t no sunshine when she’s gone,
And this house just ain’t no home anytime she goes away.

Anytime she goes away.
Anytime she goes away.
Anytime she goes away.
Anytime she goes away.

مشت مي كوبم بر ديوار

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام… از همه چیز
بگذارید هواری بزنم

فریدون مشیری

سفرنامه- جابز رهبر معنوی هزاران اپل دار است

بیست و ششم آگوست دوهزا رو یازده

دو روزی می شود که گوشه و کنار خبر کناره گیری «استیو جابز» را از مدیریت اپل می شنوم. جابز چهره شکسته ای دارد. مردی پنجاه و چند ساله که از سرطان لوزه المعده رنج می برد. اما هر بار که موقع بلند کردن دستش در حالی که یک محصول تازه «آپل» را معرفی می کرد او را در رسانه ها می دیدم با خودم می گفتم چقدر باور در يك آدم می تواند باشد که می تواند و توانست.

استیو جابز یک پیامبر است این را به چند دلیل شخصی می گویم.

داستان اول

سال ۱۳۷۱ بود، در ایران و در یک نشریه محلی به نام «خاوران» کارم را شروع کرده بودم. روزهای خوبی نبود. روز هایی که سه جا کار می کردم تا فقط شکم سیر شود،بماند. اما خاوران کارم را با گزارش و بعد همراهی برای آماده سازی نشریه شروع کرده بودم. کاغذ و چسب و “لی اوت” و آقای بابایی که نمی دانم الان چه می کند و دخترکی سبزه رو و مهربان که تایپیست بود. درست کار از ساعت ده صبح پنجشنبه آغاز می شد. برای بستن هشت صفحه در قطع مترویی کمی بزرگ تر انگار یک مترو آدم لازم بود. بیدار خوابی و نشستن ها و کار کردن ها، چسباندن های آقای بابایی و درست و غلط ها و کشیدن یک کادر دور متن که خودش مصیبتی بود تا تیتر هایی که باید می زدی و اندازه نمی شد و آخرش هم بی تعارف معلوم بود که دست ها دیگر یه جاهایی به خودشان گره خورده بودند.

من آن سال، بعد این که روزنامه قدس شروع کرده بود به صفحه بندی با اپل با دو دستگاه اپل ال سی تو «LC-II» سرنوشت صفحه بندی خاوران را دیدم چطور عوض شد. صاحبش اتفاقی خرید. خیلی هم اهل این به قول خودش جنگولک بازی ها نبود. اما وقتی وام رابطه ای ارشاد داشت می مالید تن به خریدن دو دستگاه اپل و یک پرینتر پست اسکریپت داد و به نظرم این یعنی خریدن یک معجزه.

یادم است یک ماه نمی خوابیدم تا رسید به صحنه ای که پرینتر تمام لی اوت را به صورت موزاییکی در چهار تکه پرینت کرد. آقای مدیر مسوول بر اساس عادت معمول از پس دود سیگار و عینک یه نگاهی انداخت و گفت که این ها همه اش … شعر است.

اما آمد، چهار تکه موزاییکی که کنار هم چسبید و شد یک صفحه بسته شده. یادمه سیگار دم لب های تیره آقای مدیر مسوول آویزان شد. اپل همه ما را متعجب کرده بود.

داستان دوم

راستش همیشه به دلیل های خیلی ساده از اپل دوری کردم بعدش. شاید چون به ایران دست چندم می رسید و یا این که تحریم ایران اجازه خرید مستقیم نمی داد. همه چیز اش به قول ما ارژینال بود و پس هر سیستمش سه برابر پی سی قيمت داشت. در ضمن براي پي سي یک قوطی نرم افزارهای کینگ به هزار و پونصد تومان که می خریدی یعني یک میلیون دلار نرم افزار خریده بودی و بقیه ماجرا. همین ها باعث شد که هیچ وقت بعد “ال سی تو” های کذایی سراغ اپل نروم. داستان بعد شبیه مقاومت هاي نامربوط شد، ديديد انگاری با خودت تعارف داری، بعد دیگر اصلن یادت نمی آید برای چی با یکی قهر هستی.

وقتی آگوست دو هزار و ده پایم به خاک آمریکا رسید اولین بار رفتم تو یکی از این اپل استورها میز های چوبی و بسته بندی های ساده و در عین این که به نظرت می آمد دستی انجام شده است اما عین هم. انگاری به قول این وری ها «هند مید» بود همه چیز ساده و فاخر و من یک آی فون چهار خریدم. با یک دوست که بعد ها دیگر ندیدمش اما او مرا هول داد در دنیا آپل با ای فون چهار.

حس غریبی بود. من تنها نبودم. در کشوری که فکر می کردم باید خیلی تنها باشم. آی فون فور ترجمه زندگی با همه دوستانی بود که در گوشه گوشه دنیا بودند. زندگی با وبلاگم، زندگی روی فیس بوک زندگی با اسکایپ زندگی با خبر و هر چه که لازم بود و باید می بود. شبی یادم می آید كسي در لس آنجلس به نگرانی به من می خواست آدرس بدهد و من داشتم با آی فون راست می رفتم در خانه اش. این معجزه بود. باور کنید و از کنار این معجزه بزرگ پیامبر عظیم الشان حضرت جابز ساده عبور نکنید.

اما آپل فقط یک ابزار نبود برایم. یک سال طول کشید که از خیر لب تاب وایو سونی ام گذشتم و رفتم سراغ یک مک بوک پرو اما الان احساس می کنم رخداد عجیبی است. همه چیز در اپل تعریف شده است برای بهتر شدن. راستش پیشتر قدرت بازار اپل را می ستودم و امروز دیگر وجود رهبری فرزانه چون «استیو جابز» را.

با صداقت مي گويم او رهبر ميليون ها كاربري است كه به نوعي از اين سيب گاز زده است. نه كشور گشايي با خون كرد. نه به دنبال جريان انحرافي بود. اويك رهبر فرزانه بود.

جابز در واقع یک مرد بخشنده است. هنرمندی که به نظر من هنر همراهی را به دیگران بیاموزد. متنی را از این جا می خواندم که سخت بارانی ام کرد. برای شجاعت آدمی که بی هیچ سختی محبتش را به دیگران هدیه کرده است:

حالا که استیو جابز مدیریت اپل را ترک کرده، امروز اینترنت پر شده از خاطرات افراد مخلتفی که در طول دوران کاری شان با او همکاری داشته اند.

بسیاری از کاربران جابز را به عنوان یک مدیر بزرگ می شناسند اما بد نیست بدانید که استیو جابز فقط ۳۱۳ حق اختراع (Patent) به نام خودش دارد و یک فرد فنی بزرگ محسوب می شده است. اما در کنار این موضوع یکی از جالب ترین خاطرات گفته شده، داستانی است که ویک گوندورترا امروز تعریف کرده است. او هم اکنون یکی از مدیران گوگل است و مرد اصلی پشت سرویس گوگل پلاس به حساب می آید. «ویک» پیش از گوگل هم از مدیران ارشد مایکروسافت بوده است.

استیو جابز همیشه به دقت در جزییات مشهور بوده. حالا شنیدن خاطره آقای گوندورترا در چنین روزی خالی از لطف نیست:
صبح روز یکشنبه (روز تعطیل) ششم ژانویه سال ۲۰۰۸ بود. من در یک برنامه مذهبی شرکت داشتم که ویبره تلفن من را از یک تماس آگاه کرد. وقتی به آن نگاه کردم شماره را نمی شناختم بنابراین پاسخ ندادم.

بعد از مراسم با خانواده به طرف اتومبیل حرکت کردم و در همین حال پیام های تلفن ام را بررسی می کردم. روی پیام گیر، پیغامی از استیو جابز ضبط شده بود: ” ویک می تونی با من در منزل تماس بگیری؟ یک مورد اورژانس هست که باید در موردش صحبت کنم”

من فورا با استیو جابز تماس گرفتم. در آن زمان من مسوول تمام اپلیکیشن های موبایل گوگل بودم و به خاطر این مسوولیت هر از گاهی با استیو جابز در تماس بودم.
“سلام استیو، ویک هستم. متاسف ام که تلفن را پاسخ ندادم. چون متوجه نشدم تو هستی”
استیو جابز در پاسخ می خندد و می گوید “هیچ وقت هنگام مراسم مذهبی نباید تلفن ات را پاسخ بدهی مگر اینکه تماس گیرنده «خدا» باشد”
ویک می گوید من خندیدم اما در حالی که عصبی بودم. پیش خودم فکر می کردم چه اتفاقی رخ داده که سبب شده در یک روز تعطیل استیو جابز با من یک کار اوژانسی داشته باشد.

استیو جابز می گوید: ما یک مشکل اورژانسی داریم که من باید فورا در موردش صحبت می کردم. من یک نفر را از تیم اپل برای کمک به رفع این مشکل هماهنگ کرده ام و امیدوارم شما تا فردا بتوانید این مشکل را حل کنید.

استیو ادامه می دهد: من داشتم به لوگوی گوگل روی آیفون نگاه می کردم و به نظرم خوب و درست نبود. حرف دوم O در اسم گوگل رنگ زرد اش کاملا درست نیست! من با گررگ (یکی از کارمندان اپل) صحبت کردم برای اینکه تا فردا آن را اصلاح کند و برای شما بفرستد. این از نظر شما اوکی هست؟
ویک می گوید: مسلم بود که این از نظر من اوکی بود. او ادامه می دهد دقایقی بعد در آن روز یکشنبه من ایمیلی از استیو جابز دریافت کردم با موضوع: «آمبولانس آیکون» که من و کارمند معرفی شده اپل را برای اصلاح رنگ زرد آیکون گوگل در تماس قرار میداد!
ویک می گوید من ۱۵ سال با بیل گیتس در مایکروسافت کار کردم اما هنوز یکی از بزرگ ترین تحسین کنندگان استیو جابز و اپل هستم.
در پایان او می گوید: هر زمان من به قدرت رهبری و توجه به ریزترین جزییات توسط یک مدیر فکر می کنم به یاد آن تلفن در روز تعطیل می افتم که استیو جابز از رنگ زرد حرف O در لوگوی گوگل راضی نبود.

از این جا می توانید برای جابز پیام بگذارید

این هم اظهار احساسات برخی به رفتن او

سرتراشی مد شده

نوشته ای از کسی می خواندم. با دبدبه و کبکبه که از اول چنین می خواستم کنم و چنان. روزی که اولش را یاد می کرد را یادم امد و راستش بیشتر خنده ام گرفت و بعد دلم سوخت.

خیلی از ما دوست داریم خیلی کارها بکنیم که نمی شه، نه؟

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند

یک دیکتاتور دیگر هم رفت

وقتی رییس جمهوری مادام عمر مصر، آقای مبارک بر خلاف سخنرانی اش ساعاتی بعد رفت. بچه ها گفتند تیتر خبر را بزنیم دیکتاتور رفت.
اما من مخالف بودم. بنا نبود در رادیو خبری بر خلاف روش های خبری زده شود.

اما واقعن یک دیکتاتور رفته بود. مردم در میدان آزادی شهر قاهره به جشن نشسته بودند.

پس روی وبلاگم نوشتم «دیکتاتور رفت». راستش انگاری باید دق و دلی ام را خالی می کردم.
امروز قذافی هم رفت ولی این بار هم کارم بهنام برایم نوشت:
نمی خواهید روی وبلاگ تون بنویسید «دیکتاتور رفت؟»
و من باز هم نوشتم: «آری قذافی رفت. این دیکتاتور هم رفت…»

مي زند باران به شيشه

مي زند باران به شيشه
پاييز دارد مي آيد
چه ساده
چه ساكت

20110821-141532.jpg

مي زند باران به شيشه

مي زند باران به شيشه
پاييز دارد مي آيد
چه ساده
چه ساكت

20110821-141532.jpg

حضرت خيام و خط متروي قرمز

تمام مسير مترو صداي خوب خاطرات كودكي ام، فريدون فرهندوز و شعر هاي پيامبر بزرگ حضرت خيام.
انگار خيام وقتي حرف مي زند پرده دريده مي شود.
بزرگ مي شوم وقتي مي بينم چنين يك آدم در برابر هرچه كه مي شود نامش را گذاشت-خالق، معبود، پدر يا هرچي- با غرور و لجاجت حرف مي زند.
در كلامش هيچ تقاضا و استغاثه و درخواست نيست.
“اجزاي پياله اي كه در هم پيوست”
“بشكستن آن روا نمي دارد مست”
سركشي خيام هميشه مرا آرزومند يك جرعه هم پياله گي مي كند.
خيام پيامبر براي صبح دوشنبه اي كه در متروي خط قرمز دي سي ساختي سپاس.

بي خيال از تو از من

نشسته اند بي خيال وسط واگن مترو با هم ورق بازي مي كنند.
ملت هم بي خيال تر نگاه شان مي كنند.
فك مي كنم روي هم دويست سال دارند…

«فرنود کوچک هزینه تمسخر ما را خواهد پرداخت»

وقتی جامعه نسبت به خود بی‌ترحم می‌شود
۱۳۹۰ مرداد ۱۷
اردوان روزبه / رادیو کوچه

ardavan@koochehmail.com

شوشولت را می‌بویند

مبادا شسته باشی‌اش

روزگار غریبی‌ست فرنود

این آخرین نوشته‌ای است که من از روی صفحه فیس بوکم پاک کردم و امکان گذاردن پیام بر روی صفحه‌ام را بستم. در ظرف دو روز مجبور شدم چند‌بار این کار را بکنم. حذف نوشته‌ای در مورد کودک خردسالی به نام فرنود.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

http://radiokoocheh.com/wp-content/plugins/podcasting/player/player.swfدانلود فایل صوتی

 

نه فرنود و نه کس دیگری فکر نمی‌کرد جامعه ما آن قدر مستعد برای جو‌سازی باشد که با گفتن چند کلمه کودکانه توام با صداقتی که بی‌شک فقط می‌تواند از باطن آیینه‌گونه یک کودک بر آید، موجی به راه بی‌افتد.

حتا به قول «فرورتیش رضوانیه» روزنامه‌نگاری که صفحه «فرنود راست‌گو» را در فیس بوک راه انداخته بود، باور کردنی نبود که در این صفحه تعداد اظهار علاقه‌ها یا همان «لایک»‌هایش به بیش از سی‌هزار برسد، آن هم در کم‌تر از دو روز. اظهار نظر‌ها مانند همیشه آغاز شد. گروهی به فشار‌های نظام موضوع را مربوط کردند. گروهی این حرکت را نشانه بی‌صداقتی «خاله نرگس» مجری برنامه که نشانه و سمبل دروغ‌گویی حاکمیت بوده است، دانستند.

از سویی دیگر نیز رسانه‌های طرف‌دار حاکمیت نیز این حرکت را شکست جنبش سبز قلمداد کردند. طرف‌داران صفحه فیس بوک فرنود راست‌گو از سی هزار گذشت و از کامنت‌های مستهجن تا سیاسی و احساسی و شعر‌های تغییر یافته تا عکس‌هایی که به طنز بخشی از بدن فرنود هفت ساله بود را منتشر کردند که به قول راه‌انداز این صفحه کارش بشود شبانه‌روز پاک کردن این نوشته‌ها. بالاترین موضوع داغ بخش مشخصی از بدن فرنود خردسال شد در حالی که:

فرنود پسرک خردسالی بود که وقتی مجری از او در یک برنامه تلوزیونی پرسیده بود آیا او کارهایش را خودش انجام می‌دهد با صداقت گفته بود که وقتی دست‌شویی می‌رود خودش، خودش را می‌شوید.

صفحه فرنود در فیس بوک گل کرد، خواستم برم دنبال کسی که صفحه را ساخته بود. اما صبر کردم. آیا فرنود احساس خوبی به آدم‌هایی داشت که در این صفحه برایش چیزی می‌نوشتند؟ چند جوان بر روی یوتیوب صحنه را باز‌سازی کرده‌اند و گروهی نیز نظر‌سنجی گذاشته‌اند. راستی فرنود یک خطا‌کار است؟


آیا کسانی که می‌خواهند به موضوع و یا خواسته دیگری برسند این پسر خردسال را نشانه نگرفته‌اند؟

مهدی می‌گوید: «به نظرم ما بی‌رحم شده‌ایم» او کاربری است که در ابتدا به صفحه فرنود راست‌گو لایک داده و به قول خودش بعد از کامنت‌ها «دیس لایک» کرده است. ادامه می‌دهد: «اول برایم جالب بود که فرنود و راست‌گویی‌اش حرف جالبی است برای این‌که بگوییم چرا آدم‌ها خودشان را سانسور می‌کنند. اما راستش چند ساعت بعد که رفتم باور نمی‌کردم آدم‌ها به این راحتی بتوانند همه چیز یک کودک را به بازی بگیرند.»

فرورتیش رضوانیه روزنامه‌نگار و طنز‌پرداز است. به قول خودش «متاسف» است که این صفحه را راه انداخته. فرورتیش بعد از این‌که تعداد لایک‌ها به سی هزار نفر می‌رسد امکان نوشتن روی این صفحه را می‌بندد. «دیگر کنترلش از دستم در رفته بود. همه بی‌رحمانه هر چه می‌خواستند می‌نوشتند. من دلم به فرنود سوخت. اول قصدم این نبود، اما دیگر کسی به قصد اصلی‌ام توجه نداشت. حتا گروهی مرا با ایمیل تهدید می‌کردند که نمی‌گذارند این کار را بکنم.»

از او پرسیدم: «آیا خودش فکر می‌کرد این صفحه سی‌هزار مخاطب بگیرد آن هم در چند ساعت؟ فرورتیش رضوانیه دنبال چه بود که این صفحه را راه انداخت؟»

جایی که همهچیز سیاسی می‌شود

«فرنود هر روز جهت شستن شوشول دشمن شکن خود تحت شدیدترین تدابیر امنیتی به دست‌شویی می‌رود.»

«در پی اظهارت خاله نرگس، قیمت ماشین لباس‌شویی در بازار 200 درصد افزایش یافت.»

«آخرین خبر = فرنود در حصر خانگی»

«نگذاریم شوشول فرنود به دست بیگانگان بیفتد…»

این بخشی از نوشته‌های این روزها است که بر روی جامعه‌های مجازی دست به دست می‌شود. بازی که انگار حتا لبه‌اش به جریانات بعد انتخابات هم گیر می‌کند. مواردی که پیش‌تر به عنوان یک فصل خطاب مطرح می‌شد، امروز موضوع خنده می‌شود.

گروهی می‌گویند این ناشی از نگاه اجتماع به شرایط فعلی است. گروهی دیگر می‌گویند مردم خسته‌اند و این بهانه‌ای است برای ابراز این بهم ریخته‌گی روحی اما به واقع اگر مردم خسته شوند به همین راحتی می‌توانند از همه‌چیز بگذرند؟

 در بالاترین کسی می‌نویسد که درگیر فلان فرنودیم اما… و در واقع اعتراض‌اش را اظهار می‌کند. کامنتی زیر این نوشته کسی گذارده است که می‌گوید: «مردم ایران متاسفانه سیاست‌زده شدن و سرگرمی‌طلب.» به راستی مردم ایران سیاست‌زده و سرگرمی‌طلب شده‌اند؟

در همین روزها است که از گوشه و کنار خبر برگزاری برنامه‌های آب‌بازی و هندوانه خوری و «خز و خیل» بازی این ور و آن ور شنیده می‌شود.

«علی افشاری» فعال و تحلیل‌گر سیاسی می‌گوید: «فضای بسته سیاسی یکی از دلیل‌هایی است که به این موارد عادی بعدی دیگر می‌بخشد.»

آقای افشاری به این سوالم که چرا درست در شرایطی که مردم نگران بسیاری از کسانی هستند که در زندان‌ها به سر می‌برند و از فرصت جامعه‌های مجازی برای مطرح کردن مشکلات آن‌ها استفاده می‌کنند و در نهایت با اقبالی محدود روبه‌رو می‌شود چطور یک رخ‌داد ساده می‌تواند تا این حد مورد اقبال واقع شود، پاسخ داد.

علی افشاری

این‌جا است که طرف‌داران و سایت‌های حامی حاکمیت نیز این شرایط را ناشی از شکاف سیاسی معترض‌ها به انتخابات سال هشتاد و هشت می‌دانند. انگار هر‌کسی باید به نتیجه خودش برسد از کودکی به نام فرنود.

این فعال سیاسی هم‌چنین در بخشی دیگر از اظهاراتش در پاسخ به این سوال که اگر فرض کنیم بخش عمده‌ای از فیس بوکی‌ها را افرادی تشکیل می‌دهند که از سطح سواد بالاتری برخوردارند و هم‌چنین در همین محیط پیش‌تر اعتراض‌های‌شان را مطرح می‌کردند، امروز به نوعی روی‌کرد دیگر در این فضا برخورد می‌کنیم، به نظر شما چه چیزی رخ داده است؟ نظرش را گفت.

این نشانه یک اجتماع بیمار است

رفتارهای بی‌ترحم و به دور از گذشت و شفقت نشانه‌های یک اجتماع بیمار است. «آیدا منفرد» کارشناش روان‌شناسی به کوچه می گوید: «به نظر من ماجرای فرنود یک نوع دگر آزاری است که به ابعاد و اشکال مختلف هر روز در جامعه ما رخ می‌دهد.»

وقتی آزار دیگران جنبه فکاهی به خود بگیرد

در روی کرد‌های آسیب‌شناسانه در داستان فرنود کوچک و صادق گزارش ما، به این موضوع باید توجه شود که آیا رفتار دیگران با نوشتن به طریق‌های غیر‌اخلاقی، ورود به حریم خصوصی، بیان غیر‌منصفانه و بی‌رحمانه نسبت به یک کودک و یا حتا مجری که باید علت رفتارش را جست‌و‌جو کرد، می‌توان رگه‌هایی از کودک‌آزاری یافت؟ یا می‌توان آزار دیگر افراد را به دید شوخی و طنز نگریست؟

زهره خیام

«زهره خیام» متخصص مدد‌‌کاری اجتماعی است که برای «فایر فاکس کانتی» در ایالات متحده به صورت تخصصی کار می‌کند. این مدد‌کار اجتماعی اشاره می‌کند که موضوع را می‌توان از چند بعد ارزیابی کرد. او‌ روی‌کردش این است که باید پاسخ این سوال را یافت که چرا آزار دیگران می‌تواند جنبه شوخی و طنز به خود بگیرد.

خانم خیام مهم‌تر از همه را در این مورد بی‌اعتنایی جامعه به حوزه خصوصی افراد می‌داند.

آیا ما بی‌رحم شده‌ایم؟

گزارش تمام می‌شود اما سوال‌ها ادامه دارد. آیا‌ها و چرا‌ها. به راستی مردم ما بی‌رحم و سنگ‌دل شده‌اند؟

چه چیزی باعث شده است که ما حتا برای لب‌خند دیگر هیچ نگرانی نداشته باشیم که ممکن است یک خنده ما بهای سنگینی برای دیگری داشته باشد. در همین روزها «احمد زید‌آبادی» با نزدیک به دوسال زندان برای ساعت‌هایی توانست خانواده‌اش را ببیند و رخ‌داد‌های دیگری که در سایه «شوشول» فرنود به فراموشی سپرده شد. کسی می‌گفت نباید این‌ها را با هم مقایسه کرد.

آری درست است نباید مقایسه کرد. مردم حق‌شان خندیدن است، اما نه به هم خندیدن، بلکه با هم خندیدن.

کسی روی فیس بوک نوشته بود:

«فرنود خوشنودی خود را از این‌که شوشولش افتاده تو دهن همه اعلام کرد.» و یا دیگری که «فردا 20:30 اعترافات فرنود» را به تمسخر گرفته بود. این رخ‌داد شاید جای بیش از این صحبت دارد. از بعد‌های مختلف باید اشاره کرد و نقد کرد. جامعه‌ای که ساده‌ترین موضوع‌های جنسی درش تابو است. جامعه‌ای که خودش خودش را سانسور می‌کند. کشوری که حاکمیت‌اش بیش‌تر به بقا می‌اندیشد تا به رفاه. تورمی که دیگر خنده را سخت می‌کند و روزهایی که دیگر چیزی کسی را شاد نمی‌کند. در این شرایط خورد شدن یک کودک خردسال یا مجری که از ترس آینده‌اش خود را به نشانه هدف‌گیری تبدیل می‌کند، اهمیتی دارد؟

راه درازی پیش روی مردمی است که بسیاری از رفتارهای هنجار را شاید به فراموشی سپرده‌اند و همواره دیگری را متهم کرده‌اند. ما برای امنیت اجتماعی بیش از شعار باید تلاش کنیم. فرنود فرزند ماست. «خاله نرگس» مجری کسی از خانواده ماست و ما مردمی هستیم که بی‌رحمانه به خودمان می‌تازیم و گناه‌اش را هم پیشاپیش به گردن حاکمیت می‌اندازیم.

منتظر باشید باز به زودی چیزی تازه رخ خواهد داد تا باز به خودمان بخندیم و سر فرو بریم در هیچ.

در خبرها ننوشته بودند

ساعت از نيمه گذشته است
از نيمه عمر زندگي

مردان كلاه ايمني در دست
با صورت هاي تب كرده
به ران هاي سپيد دختركاني
نگاه مي كنند كه در ايستگاه منتظرند
مزد يك هفته آن ها حتا كفاف هم خوابگي
با دختركان تكيده و بيمار ماما سالي را هم نمي دهد

در خبر ها نوشته بودند
تجاوز چند كارگر ساختمان به يك دختر
در خيابان چهاردهم

“اردوان – پنجم اوت ٢٠١١”

فرياد زير آب

ده دقيقه به سه مانده سر يك چهارراه در ويسكانسين اونيو مريلند بر روي يك صندلي چوبي، فرياد زير آب داريوش.
يكي مي شه به من بگه من اين جا آخه چه غلطي مي كنم؟

منظق خواهر روحانی

راهبه ای در یک صومعه بسیار منطقی فکر میکرد و به همین سبب به خواهر منطقی معروف شده بود.
 شبی باتفاق راهبه دیگری به صومعه مراجعت میکردند که متوجه شدند مردی آنها را تعقیب میکند. دوستش پرسید چی فکر میکنی؟ گفت منطقی است که فکر کنیم او در صدد است به ما تجاوزکند. دوستش گفت حالا چیکار کنیم؟ گفت منطقی است که از هم جدا شیم، هر دوی ما را که نمیتواند تعقیب کند.
 جدا شدند و دوستش سراسیمه خود را به صومعه رساند در حالیکه مردک بدنبال خواهر منطقی رفت بعد از مدتی خواهر منطقی هم وارد شد، و ماجرا را تعریف کرد.
 گفت مردک به من نزدیک شد و من منطقی دیدم که دامن خودم را بزنم بالا دوستش پرسید او چی کار کرد؟ گفت او هم شلوار خود را کشید پایین. پرسید خب، بعدش چی شد؟ گفت خب، نتیجه منطقی این شد کهمن با دامن بالا زده خیلی سریع تر میتوانستم بدوم تا اون که شلوارش پایین بود و به این ترتیب تونستم از دستش در برم بیام اینجا

سفرنامه- زایمان طبیعی هفت و خود دچار شده گی ویندوزی

یکم ژوئیه دوهزار و یازده

شب را دیگر دفتر ماندم. یعنی دیگر حوصله برگشت به خانه نداشتم. قرار بود ساعت نه صبح نشریه ها به دفتر برسد.

شب روی زمین وقتی می خوابم یادم می آید می خواسته ام یک کیسه خواب برای خودم از روی «ایی بی» سفارش بدهم، بعد که تا صبح استخوان هایم کوبیده می شود و یخ می کنم می گویم حتمن می روم و بر پدر و مادر کسی لعنت که این جا آشغال بریزد، اما دم روشنی هوا همه چیز فراموش می شود و روزی از نو روزی از نو.

اما بی قرار شماره اول هستم. چاپخانه برای رنگ ها صحبت هایی کرده است. نمی دانم جریان چه می شود شماره اول است و نگرانی های من بسیار. چند بار رفته و برگشته است کار. طراح ها به حق تلاششان را کرده اند. دو دختر که کار طراحی را می کنند سعی کردند تا حسابی مایه بگذارند، یعنی همه بر و بچ مایه گذاشته اند، آن هایی که نوشتند، آن هایی که کار تدارکاتی کردند و بقیه. بلخره اما تا صبح آدم انگاری پشت در اتاق زایمان است. دم صبح کمی خوابم برد. بیدار شدم دیدم هشت است. راننده تلفن زد که نشریه پشت ساختمان دیگر دفتر است. بنابود زودتر خبر بدهد اما ظاهرن می خواسته مارو غافل گیر کنه. آبی به صورت می زنم و دست به آب می رم -به قول مشهدی ها- و د بدو که ببینم این بچه چه چیزی از کار در آمده.

راننده پسری بلند قد است که تمام تنش خال کوبی است -یکی نیست بگوید که من چطور تمام تنش را دیده ام- بماند بی خیال خال، من خودم فعلن به خال لبت گرفتارم. می گوید می خواهی ببینی یکی اش را می گویم: آره ه ه ه ه ه. دست می کند در جیب می بیند کلید نیست. انکشف! در ماشین جا گذاشته. ای مورفی مامانتو،گاهی گاهی دم در می دیدم.

لگد می زند، فشار می دهد. به خودش و نشریه و کلید و لابد من فحش می دهد. در باز نمی شود. من از پشت شیشه مثل این ها که تو رستوران ها چلوکباب نگاه می کنند سایه نشریه می بینم. این نهمین نشریه ای است که من به نوعی سر دبیرش بودم. باور نمی کنم که هنوز برایم شروع یک مجله آن قدر نگران کننده است. آن هم وسط گرفتاری های تلوزیون و رادیو کوچه عزیز دل و هزار یک درد بی درمان و با درمان که الان این جا خانواده نشسته و نمی توان خیلی بازش کرد.

به هر روی زنگ می زند کلید بیاورند. دلمان را خون می کند و پدر مان را در می آورد و چشم مان به شماره یک نشریه هفت منور می شود. بوی کاغذ و مستی که به همراه دارد خوب است. بساط را جمع می کنیم و با همراهی تیمی که با کمک کیان و آیدا همکاران هم راه تشکیل داده ایم، راهی آدرس ها می شویم و سرکی می کشیم. واشینگتن و ولایات تابعه شامل مریلند و ویرجینیا آن قدر از هم دور افتاده است که  آدرس هایش شوخی شوخی فرسنگ ها از هم فاصله دارد، تا عصر ما می توانیم به حدود ده دوازده جا سر بزنیم. بازخورد ها متفاوت است. هر کسی از منظری به موضوع نگاه می کند. یکی از قیمت، یکی از رنگ،  یکی از فلانش می گوید. اما به هر روی اولین شماره سری می زند به مرکز های تجمع ایرانی ها. یعنی هفت پایش را باز می کند بلخره. این هم یک کار دیگر.

هنوز من ایمان دارم کار کوچک انجام دادن بهتر از فقط فکر بزرگ داشتن است. هفت کوچولو آمد.

-=-

کمرم از صندلی ماشین درد می کند. آدم ها را دور میدان دوپونت جلوی یک رستوران دیدن در یک عصر تابستانی اول ماه ژوئیه خودش خسته گی در کن است. انگار دیدن این همه رنگ و تنوع و شنیدن صدای کسانی که دارند با خودشان حرف می زنند کمک می کند خودت را رها کنی از حصار های دور خودت.

من گاهی درونم را با ویندوز جناب بیل گیتس قابل مقایسه می بینم. دیدید بعد مدتی ویندوز انگاری خودش برای خودش بند و اسارت و گیر درست می کند که هی سرعتش پایین می آید؟ بعد کلافه ات می کند برای یک مرور گر باز کردن سه ساعت لفت می دهد، شات داون می کنی جان می کند تا جمع شود و ری استارت می کنی سه جای تو را تا جر ندهد بالا نمی آید. من همیشه اسمش را می گذارم خود دچار شده گی ویندوزی. سیستم عاملت پر از فایل های موقت و سنگین می شود. حالت را بهم می زند. در درونم هم گاهی حس ویندوزیت از نوع فحش خار مادری اش می کنم.

درمانش هم فقط یک ویندوز تمیز و نو است که دوباره نصب کنی. این جاست که من هم فک می کنم باید سعی کنم از نوع فرمت کنم و پاک و تمیز از سر نو ویندوز درونم را نصب کنم تا سرعت کارش برود بالا. اما جان به جانش هم کنی ویندوز است دیگر… باز فایل های نیمه باز و تمپرری، باز صدای خر و خر هارد دیسک و باز جان کندن برای یک شات داوون…

-=-

شب ها بر گاهواره من بیدار نشست و خفتن آموخت…

یاد خانه مان که حوض بزرگش یخ زده بود و پنجره بلند رو به حیاط اش اتاقی بود که بخاری نفتی تویش بود و هر هر صدا می کرد در شهر بجنورد افتادم. وقتی که تب داشتم و مادرم داشت پا شویه ام می کرد. جالبه که این خاطره به قاعده باید پیش از دو سالگی رخ داده باشه چون ما بعد از دو سالگی من، از بجنورد رفته بودیم…

صبح یادم نیست چی خوردم بعد خاطره دو سالگی ام یادم می یاد. پناه بر خدا…

 

سفرنامه- کلن مدیر کل آخرالزمان ما هستیم بیا پییش مااا

بیست و نهم ژوئن دوهزار و یازدده

فک کنید یک اشتراک «جی ال وایز» گرفته اید و خودتان را برای آشنایی با شبکه های هفت بیجار ایرانی عادت داده اید که روزی چهار ساعت این ها را ببینید. این محصول نیم ساعت است:

محبت تی وی: «دوستان عزیز! من کشیش نمی دونم کی کیک هستم. عزیزان من شما از بیخ گناه کارید. شما بدبختید. شما بیچاره هستید، شما فلک زده هستید. راست باید برید جهنم. اما فوتینا خدا مهربونه، اون قدر که شد شبیه مسیح آمد روی زمین. که بگه سلام. اما بدونید در آخر الزمون مهدی پهدی در کار نیست هااا. اون مسیح است که دوباره بر می گرده و همه رو نجات میده، ای بدبخت های گوسفند بی چوپان…-نقل به مضمون به روش اردوان نوشتی-»

سلام تی وی:  «عزیزان من! ما همه منتظر حضور آقامون هستیم. خدا دین اسلام را برای ختم نبوت داد. کامل ترین، تمیز ترین، حرفه ای ترین و مجرب ترین ائمه اطهار نصب در محل بی درد و خونریزی با هزار و چارصد سال گارانتی برای همین آمدند. عزیزان من یوقت فراموش نکنید. شاید این جمعه بیاید، شاید. حواس تون رو جمع کنید. متا ترنا و نراک. حواستون باشه بقیه ای در کار نیست. مهدی میاد تکلیف همه رو روشن می کنه. ترتیب همه کفار داده است. بی روسری پوست اش کنده است. بی دین شلوارش رو جر می ده حضرت براش. فقط منتظر مهدی ما باشید… -نقل به مضمون به روش اردوان نوشتی-»

بهایی تی وی: «الله و ابهی عزیزان. انسان همیشه در سفره. از روزی که به دنیا آمده حضرت آدم تا الان که داره روی زمین هی ورجه ورجه می کنه. بشر آمده که سفر کنه اما نکته مهمی که امروز می خوام بگم اینه که یک وقت منتظر ظهور امام ممام نیاشید ها… حضرت بها الله آخرین پیامبر خدا بودن که آمدند و حجت رو تمام کردند. شما کلن به فکر آخرتتون باشید جناب سیدعلی محمد باب که همان قایم ما باشند ظهور کرده اند و شما بیشتر «ایقان» بخوانید عزیزانم. در ضمن دین آخریته بهایی، چون یک جامعه باید برای ظهور پیامبر بعد مهیا بشه که فعلن از این خبرها نیست و بس الی الخ…-نقل به مضمون به روش اردوان نوشت-»

اما پیام اردوان تی وی: «خدایا مرا فقط فقط فقط از دروغ بر حذر دار، تو توی بقیه اش دخالت نکن. بزار خودم بلدم چه کار کنم. تو که هر بار آمدی کاری کنی شونپختا آدم ترکیدن و مردن و جزغاله شدن و زیر آوار موندن و سونامی خوردن و تو پمپی خاکستر شدن ، بقیه شون رو هم که سپردیم دست خودت دادی دم داخائو و آشویتس و دویست و نه که برات ساختن. داداش تو همین رو به ما بده بقیه اش به خودم مربوطه…»

پی نوشت: یعنی الان ما نه منتظر ظهور باشیم و نه به واسطه بخواهیم با خدا حرف بزنیم و نه گوسفند باشیم دنبال چوپون بگردیم و نه ایقان بخونیم و نه متا ترنا و نراک مون هم از کره گی دم نداشته باشه کی رو باید ببینیم.

بعد می گن ملت هر روز دارن بی دین تر می شن. بابا برید یک کاسه کنید اقلن یه چی بگین این قده ملت رو ای کیو درختی فرض نکنید. آخه بزنی بالا که افتضاح می شه که ننه…

-=-

حضرت دامون روی فیس اش زده:

روزی شیخ دامون به پیرایشگاه محل برفت تا گیسوان خویش را صاف کند. همی جای باسنش گرم نشده بود که بانویی مسلمان با مقنعه وارد شد. شیخ در این لحظه با سوال فلسفی‌ای رو‌به‌رو شد؟ «این جا مسلمون زن تو آرایشگاه مختلط؟ و زیر دست مرد؟ سرو می‌شه؟ نه‌نه حتمن اتاق خصوصی دارن»

ناگه بانو مقنعه از سر بکشید و اسلام به خطر بیافتاد و موهای خویش را مش کرد! شیخ پلاستیک روی گیسوان را به هم کشید و عربده زنان به سمت بیابان برفت…

لطفن یکی بشینه برای ما این تضاد های زیادی فلسفی ادیان رو روشن کنه که کم هم نیست به سلامتی.

-=-

امروز باز روز انتظار بود. چاپخانه قبلی کار را نزد، بعد سه روز مچلایز، فرمودند ما از اسکاژول مان خارج کردیم. مرده شوی ببرد شما و اسکاژ، عمه تون رو و جد آباتون رو ای اینگیلیسی های چشم دریده.

قرار شد کار را یک جای دیگر شروع به زدن کند. تا این شماهر نشریه هفت بیرون بیاید ما خواهیم زایید.

-=-

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 213 مشترک دیگر بپیوندید