سفرنامه- یازده سپتامبر از روی شماره

یازدهم سپتامبر دوهزار و یازده

از سه چهار روز پیش هی به ناف ملت می بندند که القاعده تهدید کرده است. فک کنم این روزها به ازای هر یک آدم تو نیویوک و واشینگتن چار تا پلیس وایستاده، جالبه ما این روزها چشم مان به جمال برادران لباس شخصی هم روشن است. انگاری سنتی است در بین جماعت اهل تفحص که یه عمری زور می زنند لباس بپشوند و کلاه بر سرگذارند و یراق بیاویزند بعد یه عمری زور می زنند که از مردم قایم کنند.

به قول این ور آبی ها انی وی. اخبار هی «برکینگ نیوز» می زند که تهدید القاعده جدی است و باز نون سی ان ان تو کاسه است و حالی به حولی. اما یازده سپتامبر، یازده سپتامبر دقیقن ده سال پیش بود. در خانه ای در خیابان هاشمیه مشهد نشسته بودم در حالی که بانک می خواست برای پروژه ای ناموفق آن را حراج کند. بعد از ظهر بود و مجری تلوزیون داشت توضیح می داد که چطور یک هواپیما زارپپ خورده است به یکی ازبرج ها که -دست بر قضا همین سی ان ان داشت حرف می زد – پشت سر مجری یکی دیگر راست رفت تو برج و من احساس کردم از این صحنه که می دیدم دو سه دقیقه ای نفس نکشیده ام.

احمد شاه مسعود دو روز قبلش ترور شده بود. طالبان به خرخره همه را رسانده بودند. جنگ آغاز شد. القاعده شد سوژه و اسامه مرحوم شد سلبریتی. مردم بیشتر از باسن خانم لوپز که آن روزها موضوع بیمه کردن اش صدر خبرها بود، حرف از بن لادن می زدند. شروع شد. یادم می آید از روزهای حمله نیروهای ائتلاف، ریختن پالت های غذا بر سر مردم و از آن طرف بمب های خوشه ای و لیزری به سر صغیر و کبیر، به هر روی طالبان پرونده شان بسته شده بود.

یادم از خاطره های آن روزها می افتد که نوشتم و دیدم و به خاطر سپردم که دنیا جای ساده و عجیبی است. آمریکایی که طالبان می آورد و حمایت می کند. اسامه را به جان خرس های «پولیت برو» می اندازد، بعد با وحدت کلمه همه را می شوراند که ورش بیندازند. هرچی فکر می کنم می بینم همه اش زیر سر همین «سی ان ان» است.

بماند.

خیابان ها امروز خلوت تر است. به قول این مومنین «لانگ ویک اند» است. پلیس گوشه و کنار زیاد پلاس است. هفتاد مدل پلیس می بینم. یکی می گفت این روزها باید ریش هایت را بزنی وگرنه مفتی دم تیغ همین برادران هستی. انگاری بلاهتی است هااا که مثلن آقایان قاعده و یائسه برای هدف شان ریششان را بزنند کافرند. خوب می زنه دیگه آمو…

از صبح در محل سولاخی که حالا دارد یک مجموعه تجاری گنده تر و خوشگل تر و شیک تر ساخته می شود مردم جمع شده اند. یه حوض گنده در ته یک چاله درست کرده اند که مردم دورش می روند و ادای احترام می کنند. راستش دلم به آدم هایی که گریه می کنند می سوزد. چه سیاست باشد و چه استراتژی یا القاعده و هر خر و سگ دیگر. نزدیک به چهار هزار آدم جانشان را گذاشته اند. آن ها قهرمان نبودند. مبارز نبودند. آن ها یک روز صبح بعد آن که ریششان را تراشیدند یک کوراسان هول هولکی با شیر خورده بودند رفتند تا ساعتی بعد از ترس مرگ خود را از طبقه نمی دانم چندم بزرگ ترین مرکز تجاری جهان به پایین بیندازند.

اوباما امروز در پنسیلوانیا است. سی ان ان -دقت کردید هر غلطی در دنیا می شود آدم اسم این شبکه را باید بیاورد- دارد مراسمی را نشان می دهد که آقای اوباما با فرست لیدی، احوال ملت را می پرسند و دست می دهند و چاق سلامتی می کنند. دقت کرده ام این روزها قیافه اوباما را که با حتا سه ماه پیشش مقایسه کنی می بینی موهای سفیدش اگر چار برابر نشده باشد دو برابر شده، صورتش لاغرتر و انگاری روزهای خوبی را نمی گذراند. لابد رفیق بد و زغال خوب.

سی ان ان! باز دارد مردم را نشان می دهد. در خیابان ها و کوچه ها یک برنامه ویژه برای نیویورک. امروز همه جا پر از این شعار است: «I’m a New Yorker» مردم از گوشه و کنار آمریکا با نیویورک هم دلی می کنند. می زنم می رم جیم برای تمدد اعصاب و روان و دوش و موش همه چی با هم. روی ترید میل غرق این برنامه ده فجری می شوم. مجری های مشهور و خانم هیلاری و آقای کلینتون با دماغ سفارشی اش بدون این که دیگر کسی به مونیکا فکر کند. می آیند روی سن از آتش نشان ها تقدیر می کنند. در بین جمعیت آتش نشان هایی هستند که در آن حادثه زیر برج ها بوده اند. برخی اشک می ریزند و آقای کلینتون می گوید که ما در آمریکا بدون این که به گرایش دینی بخواهیم فکر کنیم دوست و برادر هستیم.

خواننده ها می خوانند برای نیویورک و شهردار نیویورک ملت را دعوت می کند که بیایید نیویورک را ببینید همه چیز روبراه است و نگرانی در کار نیست. می دانید نکته جالبی که به نظرم می رسد این است که به عکس جماعت شیعه که نیمی از سال شان یا عزاداری است و یا در انتظار این که شاید این جمعه بیاید همه کار و زندگی شان را ول کرده اند، عزاداری در این جا که نه در اکثر جاها ندیده ام. حتا در بین اهل سنت. شاید هنوز برای آدمی که از ایران آمده است کمی سخت باشد که می بیند ملت به یاد مرده ها می رقصند و خواننده ای بر روی سن ورجه ورجه می کند.

معلوم نیست کی می خواهم این پیشینه ذهنی ام را درمان کنم.

جیم خلوت می شود. خیابان ها خلوت تر، یک آمریکایی می گوید که امروز مردم برای امنیت بیشتر کم تر از خانه بیرون آمده اند. من به نظرم این مردم خیلی دیگر جان عزیز می آیند، شاید چون از بچه گی عادت کردم که شب های عید را در خانه مادر بزرگم در خیابان هاشمی تهران با موشک و برق تیرهای پد آفند های هوایی و بعد ها زرت و زرت تصادف تو جاده ها و کشته شدن فله ای و بعد تر هایش دود و هزار کوفت دیگر که انگاری بدون آن ها زندگی ما شب نمی شد، بگذرانم.

با دوستم از یک رستوران ایرانی دو تا برنج می گیریم. می آییم می نشینیم در بالکن دفتر، کباب و ماست و ما هم به افتخار همه آدم های خوب روی زمین چه می کنیم؟

اینش دیگر به کسی مربوط نیست چه می کنیم اما به هر تقدیر:

«سالوته»

سفرنامه- زایمان طبیعی هفت و خود دچار شده گی ویندوزی

یکم ژوئیه دوهزار و یازده

شب را دیگر دفتر ماندم. یعنی دیگر حوصله برگشت به خانه نداشتم. قرار بود ساعت نه صبح نشریه ها به دفتر برسد.

شب روی زمین وقتی می خوابم یادم می آید می خواسته ام یک کیسه خواب برای خودم از روی «ایی بی» سفارش بدهم، بعد که تا صبح استخوان هایم کوبیده می شود و یخ می کنم می گویم حتمن می روم و بر پدر و مادر کسی لعنت که این جا آشغال بریزد، اما دم روشنی هوا همه چیز فراموش می شود و روزی از نو روزی از نو.

اما بی قرار شماره اول هستم. چاپخانه برای رنگ ها صحبت هایی کرده است. نمی دانم جریان چه می شود شماره اول است و نگرانی های من بسیار. چند بار رفته و برگشته است کار. طراح ها به حق تلاششان را کرده اند. دو دختر که کار طراحی را می کنند سعی کردند تا حسابی مایه بگذارند، یعنی همه بر و بچ مایه گذاشته اند، آن هایی که نوشتند، آن هایی که کار تدارکاتی کردند و بقیه. بلخره اما تا صبح آدم انگاری پشت در اتاق زایمان است. دم صبح کمی خوابم برد. بیدار شدم دیدم هشت است. راننده تلفن زد که نشریه پشت ساختمان دیگر دفتر است. بنابود زودتر خبر بدهد اما ظاهرن می خواسته مارو غافل گیر کنه. آبی به صورت می زنم و دست به آب می رم -به قول مشهدی ها- و د بدو که ببینم این بچه چه چیزی از کار در آمده.

راننده پسری بلند قد است که تمام تنش خال کوبی است -یکی نیست بگوید که من چطور تمام تنش را دیده ام- بماند بی خیال خال، من خودم فعلن به خال لبت گرفتارم. می گوید می خواهی ببینی یکی اش را می گویم: آره ه ه ه ه ه. دست می کند در جیب می بیند کلید نیست. انکشف! در ماشین جا گذاشته. ای مورفی مامانتو،گاهی گاهی دم در می دیدم.

لگد می زند، فشار می دهد. به خودش و نشریه و کلید و لابد من فحش می دهد. در باز نمی شود. من از پشت شیشه مثل این ها که تو رستوران ها چلوکباب نگاه می کنند سایه نشریه می بینم. این نهمین نشریه ای است که من به نوعی سر دبیرش بودم. باور نمی کنم که هنوز برایم شروع یک مجله آن قدر نگران کننده است. آن هم وسط گرفتاری های تلوزیون و رادیو کوچه عزیز دل و هزار یک درد بی درمان و با درمان که الان این جا خانواده نشسته و نمی توان خیلی بازش کرد.

به هر روی زنگ می زند کلید بیاورند. دلمان را خون می کند و پدر مان را در می آورد و چشم مان به شماره یک نشریه هفت منور می شود. بوی کاغذ و مستی که به همراه دارد خوب است. بساط را جمع می کنیم و با همراهی تیمی که با کمک کیان و آیدا همکاران هم راه تشکیل داده ایم، راهی آدرس ها می شویم و سرکی می کشیم. واشینگتن و ولایات تابعه شامل مریلند و ویرجینیا آن قدر از هم دور افتاده است که  آدرس هایش شوخی شوخی فرسنگ ها از هم فاصله دارد، تا عصر ما می توانیم به حدود ده دوازده جا سر بزنیم. بازخورد ها متفاوت است. هر کسی از منظری به موضوع نگاه می کند. یکی از قیمت، یکی از رنگ،  یکی از فلانش می گوید. اما به هر روی اولین شماره سری می زند به مرکز های تجمع ایرانی ها. یعنی هفت پایش را باز می کند بلخره. این هم یک کار دیگر.

هنوز من ایمان دارم کار کوچک انجام دادن بهتر از فقط فکر بزرگ داشتن است. هفت کوچولو آمد.

-=-

کمرم از صندلی ماشین درد می کند. آدم ها را دور میدان دوپونت جلوی یک رستوران دیدن در یک عصر تابستانی اول ماه ژوئیه خودش خسته گی در کن است. انگار دیدن این همه رنگ و تنوع و شنیدن صدای کسانی که دارند با خودشان حرف می زنند کمک می کند خودت را رها کنی از حصار های دور خودت.

من گاهی درونم را با ویندوز جناب بیل گیتس قابل مقایسه می بینم. دیدید بعد مدتی ویندوز انگاری خودش برای خودش بند و اسارت و گیر درست می کند که هی سرعتش پایین می آید؟ بعد کلافه ات می کند برای یک مرور گر باز کردن سه ساعت لفت می دهد، شات داون می کنی جان می کند تا جمع شود و ری استارت می کنی سه جای تو را تا جر ندهد بالا نمی آید. من همیشه اسمش را می گذارم خود دچار شده گی ویندوزی. سیستم عاملت پر از فایل های موقت و سنگین می شود. حالت را بهم می زند. در درونم هم گاهی حس ویندوزیت از نوع فحش خار مادری اش می کنم.

درمانش هم فقط یک ویندوز تمیز و نو است که دوباره نصب کنی. این جاست که من هم فک می کنم باید سعی کنم از نوع فرمت کنم و پاک و تمیز از سر نو ویندوز درونم را نصب کنم تا سرعت کارش برود بالا. اما جان به جانش هم کنی ویندوز است دیگر… باز فایل های نیمه باز و تمپرری، باز صدای خر و خر هارد دیسک و باز جان کندن برای یک شات داوون…

-=-

شب ها بر گاهواره من بیدار نشست و خفتن آموخت…

یاد خانه مان که حوض بزرگش یخ زده بود و پنجره بلند رو به حیاط اش اتاقی بود که بخاری نفتی تویش بود و هر هر صدا می کرد در شهر بجنورد افتادم. وقتی که تب داشتم و مادرم داشت پا شویه ام می کرد. جالبه که این خاطره به قاعده باید پیش از دو سالگی رخ داده باشه چون ما بعد از دو سالگی من، از بجنورد رفته بودیم…

صبح یادم نیست چی خوردم بعد خاطره دو سالگی ام یادم می یاد. پناه بر خدا…

 

سفرنامه- کلن مدیر کل آخرالزمان ما هستیم بیا پییش مااا

بیست و نهم ژوئن دوهزار و یازدده

فک کنید یک اشتراک «جی ال وایز» گرفته اید و خودتان را برای آشنایی با شبکه های هفت بیجار ایرانی عادت داده اید که روزی چهار ساعت این ها را ببینید. این محصول نیم ساعت است:

محبت تی وی: «دوستان عزیز! من کشیش نمی دونم کی کیک هستم. عزیزان من شما از بیخ گناه کارید. شما بدبختید. شما بیچاره هستید، شما فلک زده هستید. راست باید برید جهنم. اما فوتینا خدا مهربونه، اون قدر که شد شبیه مسیح آمد روی زمین. که بگه سلام. اما بدونید در آخر الزمون مهدی پهدی در کار نیست هااا. اون مسیح است که دوباره بر می گرده و همه رو نجات میده، ای بدبخت های گوسفند بی چوپان…-نقل به مضمون به روش اردوان نوشتی-»

سلام تی وی:  «عزیزان من! ما همه منتظر حضور آقامون هستیم. خدا دین اسلام را برای ختم نبوت داد. کامل ترین، تمیز ترین، حرفه ای ترین و مجرب ترین ائمه اطهار نصب در محل بی درد و خونریزی با هزار و چارصد سال گارانتی برای همین آمدند. عزیزان من یوقت فراموش نکنید. شاید این جمعه بیاید، شاید. حواس تون رو جمع کنید. متا ترنا و نراک. حواستون باشه بقیه ای در کار نیست. مهدی میاد تکلیف همه رو روشن می کنه. ترتیب همه کفار داده است. بی روسری پوست اش کنده است. بی دین شلوارش رو جر می ده حضرت براش. فقط منتظر مهدی ما باشید… -نقل به مضمون به روش اردوان نوشتی-»

بهایی تی وی: «الله و ابهی عزیزان. انسان همیشه در سفره. از روزی که به دنیا آمده حضرت آدم تا الان که داره روی زمین هی ورجه ورجه می کنه. بشر آمده که سفر کنه اما نکته مهمی که امروز می خوام بگم اینه که یک وقت منتظر ظهور امام ممام نیاشید ها… حضرت بها الله آخرین پیامبر خدا بودن که آمدند و حجت رو تمام کردند. شما کلن به فکر آخرتتون باشید جناب سیدعلی محمد باب که همان قایم ما باشند ظهور کرده اند و شما بیشتر «ایقان» بخوانید عزیزانم. در ضمن دین آخریته بهایی، چون یک جامعه باید برای ظهور پیامبر بعد مهیا بشه که فعلن از این خبرها نیست و بس الی الخ…-نقل به مضمون به روش اردوان نوشت-»

اما پیام اردوان تی وی: «خدایا مرا فقط فقط فقط از دروغ بر حذر دار، تو توی بقیه اش دخالت نکن. بزار خودم بلدم چه کار کنم. تو که هر بار آمدی کاری کنی شونپختا آدم ترکیدن و مردن و جزغاله شدن و زیر آوار موندن و سونامی خوردن و تو پمپی خاکستر شدن ، بقیه شون رو هم که سپردیم دست خودت دادی دم داخائو و آشویتس و دویست و نه که برات ساختن. داداش تو همین رو به ما بده بقیه اش به خودم مربوطه…»

پی نوشت: یعنی الان ما نه منتظر ظهور باشیم و نه به واسطه بخواهیم با خدا حرف بزنیم و نه گوسفند باشیم دنبال چوپون بگردیم و نه ایقان بخونیم و نه متا ترنا و نراک مون هم از کره گی دم نداشته باشه کی رو باید ببینیم.

بعد می گن ملت هر روز دارن بی دین تر می شن. بابا برید یک کاسه کنید اقلن یه چی بگین این قده ملت رو ای کیو درختی فرض نکنید. آخه بزنی بالا که افتضاح می شه که ننه…

-=-

حضرت دامون روی فیس اش زده:

روزی شیخ دامون به پیرایشگاه محل برفت تا گیسوان خویش را صاف کند. همی جای باسنش گرم نشده بود که بانویی مسلمان با مقنعه وارد شد. شیخ در این لحظه با سوال فلسفی‌ای رو‌به‌رو شد؟ «این جا مسلمون زن تو آرایشگاه مختلط؟ و زیر دست مرد؟ سرو می‌شه؟ نه‌نه حتمن اتاق خصوصی دارن»

ناگه بانو مقنعه از سر بکشید و اسلام به خطر بیافتاد و موهای خویش را مش کرد! شیخ پلاستیک روی گیسوان را به هم کشید و عربده زنان به سمت بیابان برفت…

لطفن یکی بشینه برای ما این تضاد های زیادی فلسفی ادیان رو روشن کنه که کم هم نیست به سلامتی.

-=-

امروز باز روز انتظار بود. چاپخانه قبلی کار را نزد، بعد سه روز مچلایز، فرمودند ما از اسکاژول مان خارج کردیم. مرده شوی ببرد شما و اسکاژ، عمه تون رو و جد آباتون رو ای اینگیلیسی های چشم دریده.

قرار شد کار را یک جای دیگر شروع به زدن کند. تا این شماهر نشریه هفت بیرون بیاید ما خواهیم زایید.

-=-

سفرنامه- من می خواهم ده میلون دلار پول بهت بدم

بیست و هشتم ژوئن دوهزار و یازده

این نامه های بامزه کلاه گذاری و برداری برای خودش داستانی است. هر روز باید بیست تایش را از میل باکس ات پاک کنی و خنده دار است که اصلن فکر نمی کنند که این ماجرا دیگر برای جناب خواجه حافظ هم خنده ناک است. «من دختر وزیر اقتصاد کومور هستم که بابام رو تو درگیری کشتن حالا بیست میلیون دلار پول دارم دنبال یک شریک خوب می گردم، لطفن تلفن و آدرس بده پولم رو به حسابت بریزم…» حالا این آخری ها با یک جمله «السلام و علیکم» هم نامه شروع  می شه که یعنی خلاصه طرف خیالش راحت باشه که بابا مسلمونه، اما خنده ناکش چند روز پیش بود که تو یکی از این نامه مضحک ها طرف زده بود از ایرانه.

فک کن زده بود که بعله من «عفت مقدم زاده کاشانی» هستم و ایرانی اما فعلن لندن هستم شوهر مرحومم یزدان کاشانی تاجر نفت بوده تو اوگاندا و حال مرده، ماهم که بچه نداریم برای شوهرم دعا کن و در عوض ده میلیون دلار رو بگیر…

داشتم فکر می کردم خیلی ها مشتری این مزخرفات هستند همان طوری که مشتری مزخرفات دیگری هستند که یه عده به اسم دین و بقیه کاسبی ها به خوردشان می دهند. این جریان ساده است، شما نامه نگاری می کنید که قربان کرمتان با این ده میلیون دلار، اون هم می گوید باشه پول مال شماست لطفن قربون دستت دستات تمیزه پول مالیات و هزینه انتقال رو بریز به حساب تا برات ده میلیون رو بریزم و بعد شما بدو حاجیه خانم مقدم زاده کاشانی بدو. البت که داستان مال ایرانی ها نیست و اصولن سر دراز دارد اما همیشه با خودم فکر می کنم تا دنیا دنیا هست یکی سوار دیگری می شود و یکی هم سواری می دهد.

متن نامه حاجیه خانم رو هم ته این پست می زارم که لذتی گروهی ببریم از کرم و بخشش خانم کاشانی!

-=-

اما از این بشنوید که به نظر من جماعت چاپخانه دار در هر جای جهان که باشند کلن مرخص تشریف دارند. از روزی که یادم می آید این ملت آدمی زاد را سر کار می گذاشتند. نشریه برای انتشار آماده شده است، اما درست هفتاد تا نامه رد و بدل  شده و هنوز طرف می گه ما می زاریم جمعه چون فایل رو دیر دادید. بابا، پدر آمرزیده، عمو، رفیق من سیصد بار فایل رو برایت فرستادم. بگو وقت اش رو تا جمعه ندارم، دیگه چرا مارو مچل می کنی.

به نقل از فیس مبارک خودم در حین خشم:

  • Ardavan Roozbeh یعنی از دیشب هفت بار برایش فایل مجله را فرستادم بعد دوباره می زنه : نمی خواین این فایل رو بفرستید؟ خوبه این ها واشینگتن تایمز و نیوزویک رو دارن چاپ می کنن. مشهد هم اون بابا که با ملخی می زد همین جوری بود. یادمه تهرون هم شرکت افست همین بود. مالزی هم یه جورایی. این جا هم همین طور. بعد می گن بشر خصلت های مشترک اش در اقوام فرق می کنه.

    3 hours ago · Like ·  1 person

البته ظاهرن درد من تنها نیست، دوستمان هم با پست بنده، همراهی کرد:

Amir Sagharichi-Raha اردوان جان اینجا توی اتریش هم دقیقاً همین طوره! صد رحمت به چاپخونه های وطنی، لااقل می رفتی ناظر چاپ کار خودت می شدی و کارو پیش می بردی…اینا که از بیخ و بن عرب تشریف دارند. زبان فارسی هم که از بس طرفدار داره با هیچ سیستمی سازگار نیست….اینجا همۀ چاپخونه ها عربی و ترکی هم کار می کنند ولی تا نوبت به فارسی می رسه حتی گوشی موبایل توی دستت هم بازی در می آره، چه برسه به بقیه! کلاً جای بسی تأسف داره

17 minutes ago · Like

خلاصه این چاپ خونه تو نیوجرسی داره هفت صد مدل نشریه مطرح دنیا رو هم منتشر می کنه. این اصلن تو رگ و خون جماعت چاپخونه داره. انگاری انتشار نشریه در هیچ جا حتا جایی که نشریه ات مجوز نخواد و ناظر نیاد و مامور امنیتی حرص ات ندهد، بی خون دل نمی شه.

-=-

امروز بعد چند مدت ملاقاتی دوباره با یک دوست آمریکایی داشتم که با لهجه افغانی فارسی صحبت می کند. ترکیب جالبی است از صداقت و راست گویی غربی -دست کم در زندگی روزمره شان هست که کمتر طرف دیگر دنیا است، کاری با سیاست شان ندارم- و بیان زیبای فارسی دری. مهربانی اش صادقانه است وقتی از آدم می پرسد: «دل تنگ خانواده نباشید، به تازگی با ان ها گپ کرده اید؟» تو می خواهی بپری بغلش کنی این آدم را.

-=-

مدتی سفرنامه ننوشته ام درست مثل این که مدتی دوچرخه سواری نکنی بعد روی زین دوچرخه می نشینی، باسن ات درد می کند، حالا مال من هم درد می کند اما نمی دانم کجایم.

-=-

انگاری من اگر در روستای اخلمد زندگی کنم، ونیز یا واشینگتن هیچ فرقی نمی کند چون از صبح تا بوق سگ فقط پشت دستگاه رایانه -من نمی دونم چه عیبی در اسم کامپیوتر هست که صاحب اولش روش گذاشته- جان می دهم و ته اش هم فک کنم همان پشت جان به جان افرین تسلیم.

الان نگاه می کنم می بینم نه دوستی به روش سابق، نه آدمی و نه هم کلامی. حتا برای کیان که با فاصله یک و نیم متر پشت میز دیگر نشسته با چت فیس بوک می نویسم: «بریم یه ناهار بزنیم؟»

این هم شد زندگی که آدم خودش برای خودش درست می کند؟

-=-

I am Hajia Effat Moghaddam Zadeh Kashani a citizen of Iran but currently residing in LONDON.I am married to Late Yazdan Kashani of blessed memory who was an oil explorer in Yemen and Angola for twelve years before he died in the year 2006. We were married for twelve years without a child;he died after a brief illness that lasted for only four days.Since his death I too have been battling with both Cancer of the lungs and fibroid problems. When my late Husband was alive he deposited a substantial amount of money worth $10.5 Million (TEN Million FIVE HUNDRED THOUSAND America Dollars) with a Financial Institution here in LONDON which I inherited after his death. Just recently, my doctor told me that I have only 2 month to live due to my unfortunate ailment.Having known my condition I decided to hand over this funds to a devoted Allah (God) fearing individual that will utilize this money for charity purpose an d to help the needy the way i am going to instruct therein. I want the individual to use this money in all sincerity to fund charity homes (motherless homes), orphanages, and widows.I took this decision because I don’t have any child that will inherit this money and my husband relatives are into radical organization and I don’t want a situation where this money will be used in an unholy manner, Hence the reasons for this bold decision.

Please, pray for me to recover as your prayers will go a long way in uplifting my spirit. I don’t need any telephone communication in this regard because of my health condition which has seriously affected my hearing and also because of the presence of my husband’s relatives around me always for i don’t want them to know about this development.

I want you to always pray for me as I have no life again says my doctor. It will be my please to receive your good response and I will contact or direct you to my late husband attorney that will help you to secure this $10.5 Million (TEN Million FIVE HUNDRED THOUSAND America Dollars) and I want you to assure me that you will use this $10.5 Million (TEN Million FIVE HUNDRED THOUSAND America Dollars) to help the less privilege.

I want you to always pray for me. Any delay in your reply will give room in sourcing for an organization or a devoted Individual for this same purpose. Until I hear from you. My dreams will rest squarely on your shoulders.
Remain blessed.

Hajia Effat Moghaddam Zadeh Kashani

سفرنامه- دختری با لباس عروس و هم دلی متروانه

بیست و ششم اپریل دو هزار و یازده

تذکار:

وقتی این متن را روی درفت گذاشتم گفتم بعد ادیت پابلیش می کنم. چند روزی است که هی می گم این مطلب رو بزنم که خیلی نگذره. باور نکردم وقتی دیدم شصت و چند روز از نوشتن این مطلب می گذرد. یعنی آدم باید یک «لامبرگینی گالاردو» داشته باشد که به گرد زندگی برسد. چرا عمر این طوری می گذره پدر سگ.

دست و دلم به نوشتن نمی رفت. گاه گاهی روی کاغذی چیزی یادداشت می کردم و می گفتم بعد می نشینم و می نویسم اما راستش از این که دچار «چس ناله» بشوم هراس داشتم. نمی خواستم وقتی نیروی منفی در درونم می جوشد. اجازه بدهم به بیرون بریزد. من که کاری برای دیگران نمی کنم دست کم با آه و چس و فس بر رنج و تنهایی ها و غربت شان نیفزایم. این شد که گفتم بعد. تا امروز کشید یعنی نزدیک به بیست و اندی روز ننوشتن. اما امروز دیدم نمی شود. تنهایی مرا، حرف های تنهایی ام فقط درمان می کند و بس. سعی می کنم ننالم. سعی می کنم فراموش نکنم که همه چیز دارد درست می رود جلو. سعی می کنم خودم را درست جمع کنم که لگد پرانی های حضرت اش به من نخورد یا خورد جای بد نخورد یا جای بد خورد تحمل کنم. فقط امیدوارم که در یکی از این لگد پرانی ها که درست دست بر قضا به عضو حساس می خوره، سالبه به انتفاع موضوع دیگر نشه.

-=-

صورت ها خسته است. عبوس شاید کمی. یکی آی پاد اش را دارد پایین و بالا می کند، یکی هم می خواند نمی دانم چه که روی جلدش را نمی بینم. پیرمردی نیمه خواب است. ساعت چند دقیقه به یازده شب است. دارم برای خودم از آسمان ریسمان می بافم که چه باید بشود چه نشود. انگاری خودم هم اخم کرده ام. دخترک در ایستگاه تن لی تاون سوار مترو می شود. باریک اندام است و با دامنی کوتاه و لباس ورزشی به تنش، می پرد توی مترو. با لبخند. دستش یک لباس عروس است. می نشیند. می خندد. صورتش پر از جوش است. اقرار می کنم زیبا نیست اما آن قدر شاد هست که با نمک باشد.

پیر مردی که مشغول خواب نیمه چرتی است کنار او افتاده است. به دخترک نگاه می کند. با دخترک حرف می زند. برایش دختر توضیح می دهد که فردا عروسی اش است و این لباس را سفارش داده است. در یک کلیسا قرار است با پسری که با هم دوست شده اند ازدواج کند. خنده دخترک صورتش را می گیرد. سر ها به سوی او بر می گردد. همه نگاه می کنند. می بینم همه دارند لبخند می زنند. دختر فردا می خواهد ازدواج کند و پیر مرد مشتاق است که از داماد بداند. زنی آن ورتر از دختر می پرسد مراسم شان چطور خواهد بود. او با اشتیاق تعریف می کند و بعد می بینم همه دارند با اشتیاق می شنوند. انگار خانواده عروس هستند. از داماد مردی که آی پاد دارد می پرسد.

«عروس که به این زیبایی، حتمن داماد هم هند سام باید باشد» مرد می گوید. همه تایید می کنند. دیگر گل انداخته حرف. همه کارشان را ول کرده اند و دخترک تیره پوست را دوره کرده اند. می خندند. تبریک می گویند. همه اش می شود خنده و تبریک. من ایستگاه دوپونت پیاده می شوم. به خودم می آیم می بینم نیشم تا بناگوش باز است. مهربانی آن ها را دور خودم احساس می کنم. کسی عیب نگرفت. کسی به نازیبایی صورت عروس رو ترش نکرد. کسی حتا سرش را بر نگرداند. همه همراه شدند. به لبخند دختر و به لباس عروسش.

حتمن هر جایی می شود این طور بود…

-=-

سفرنامه- به حال از یک چیزی عقب هستم

چهارم ژوئن دوهزار و یازده

وقتی یک روز از سفرنامه عقب می افتم، با خودم می گم اشکال نداره فردا وقته و وقتی فردا رو نگاه می کنم، می بینم از اون روز ده ها روز گذشته. نزدیک به یک ماه و اندی است ننوشتم. همه اش بهانه است اگر بگویم گرفتار بودم یا چه و چه. بگویم که کارهای نکرده همه روی هم تلنبار شده است و در تقویمم به روز بعد موکول می شود. بهانه است بگویم که دل تنگی و تنهایی امان نداده است و بهانه است بگویم چند چیز بلاتکلیف روی اعصابم با دم پایی گل گلی دارد رژه می رود.

آره همه این ها بهانه است، اما همین بهانه ها می بینی زمین گیرت کرده است.

امروز مادرم به من زنگ زد. یعنی درست وقتی که از برنامه امروز صبح گاهی دوچرخه سواری درحالی که صورتم و دست هایم آفتاب سوخته شده بود برمی گشتم و درست به یاد مادرم افتادم که وقتی از کوه برمی گشتم، با صورتی سوخته سیب زمینی را رنده می کرد و روی آن صورت می گذاشت و او امروز درست ساعت سه و سی و چهار دقیقه زنگ زد. از وقتی که از ایران رفته ام با هم چند باری بیشتر صحبت کرده ایم. می گفت دوست ندارد دلش بی قرار شود با زنگ زدن و حرف زدن و من هم که انگاری پذیرفته بودم. اما او زنگ زد این بار. گفت دلش تنگ شده و دوست داره بعد از این به من و به همراهانم زنگ بزند. می گفت دیگر با بی قراری مشکلی ندارد و حالا دلش برای شنیدن صدای من تنگ می شود. جنس زیبایی مهر مادر جنس خاص خودش است. یاد پدرم هم افتادم امروز شاید خاصیت روزهای تعطیلی باشد که با تنهایی دو قبضه می شود. حتمن در «بهشت رضا»ی مشهد کسانی هنوز هستند که شب های جمعه بر سر گورش بروند و سنگ روی آن را آبی بریزند و بشویند. هنوز دارم فکر می کنم که چرا نه سال قبل پدر به این سادگی از دنیا رفت. هنوز دلم می خواهد که می بود و روزی پدر و مادر را با هم میهمان یک سفر می کردم. من سال ها است که دیگر هم سفری پدر و مادرم را ندیدم یعنی از سن نوجوانی و همیشه این آرزو بود و بود و ناکام ماند. نمی دانم این ها همه شاید از تاثیرات زنگ امروز مادر است.

-=-

امروز به درخواست گروه های مخالف دولت،  بنا بود مراسم سوم مرگ هاله سحابی در حسینیه ارشاد برگزار شود. یکی از همکارانم در محل بود. آمد و شد عوامل انتظامی، مانند همیشه لباس شخصی ها، نیروهای بسیج و سپاه. کار تا این جا که من در جریان قرار دارم به تیراندازی هوایی کشیده است. صف ماشین هایی که در برابر حسینیه در هم گره خورده اند و دست گیری تعدادی افراد که هم کار ما نتوانست آمار دقیقی بدهد. خوش مزگی روزگار است که روزی «حسینیه ارشاد» بلای جان حکومت آخرین پادشاه ایران بود و امروز همان حسینیه شده است نگرانی بزرگوارانی که دیگر دین و ایمان و خیلی چیزهای دیگر را در مردم به یاس نشانده اند.

تا پایان شب باز هم با خبر می شوم از احوال حسینیه ارشاد.

-=-

امروز چهاردهم خرداد بود. روزی که آیت اله خمینی مرگش اعلام شد. درست بیست و دو سال قبل او که بانی انقلاب اسلامی در ایران شد، از دنیا رفت. نسبت به او در دوره های مختلف زندگی ام احساس های مختلفی داشتم. اما بزرکترین باور و احساسم این روزها بی اعتقادی است. اساسن انگار در دنیا چیزی نمی تواند آن قدر ثابت باشد که بتوانی به پایش قسم بخوری پس بهتر آن که دیگر دست کم نه به پای چیزی قسم بخوری و نه باورت را به دیگری تحمیل کنی.

خدا را چه دیدی شاید تو دشمن اندیشه امروزت، فردا بودی…

سفرنامه- گراس با طعم سوتین و بن لادن برای آرامش دنیا

دوم می دوهزار و یازده

روایت امروز من در واقع نقل از یکم  می است. امدم تفکیک اش کردم، یعنی بعد ساعت دوازده شب را کشیدم به دوم می. آقای اوباما روی صحنه می آید. دستور شلیک را خودش داده. شهری در پاکستان. نزدیکی یک مرکز آموزش نظامی. آقای بن لادن کشته شده است. به گمانم امشب آقای اوباما تو مایه های بندری خواهد رقصید. صدایش رسا است. از همین چیز رسایش خوشم می آید -صدا-. دقایقی صحبت می کند و بعد تمام. حالا نوبت مردم است. خبر از گوشه و کنار می رسد که مردم در برابر کاخ سفید تجمع کرده اند. دوچرخه را به قول رفقای افغانم «چالان» می کنم و راهی می شوم به سوی کاخ سفید. نمی دانم چند درصد ولی می دانم برای انتخابات بعدی آمریکا آقای اوباما سی چهل درصد رای هایش را گارانتی کرد.

در مسیر دسته دسته جوان هایی را می بینم که پرچم آمریکا بر سر شانه انداخته اند و شعار می دهند و فریاد می زنند. داد می زنند: یو اس ای!

کم کم به جمعیتی که می بینم افزوده می شود هر چه به ساختمان کاخ سفید نزدیک تر می شوم جمعیت بیشتر می شود. با دمپایی و کفش، با تابلو و پلاکارد با بند و طناب، نمی دانم انگار هر کی هر جور می تواند خودش را دارد می رساند. پلیس راه های منتهی به کاخ را بسته است. دوچرخه سواری خودش لذتی دارد. نزدیکی محل اسبم را می بندم. راهی می شوم وسط جمعیتی که هر لحظه بر تعداد آن افزوده می شود. می لولم در بین لولندگان آمریکانو، شعار می دهند، فریاد می زنند و زنده باد و مرده باد می کنند. بوی «گراس» تمام فضا را گرفته است. ظاهرن امشب همه کارهایی که به صورت معمول در ملا عام ممنوع است، آتش بس داده شده است و همه مشغول هستند. سیگار های برگ دست به دست می شود. عکس یادگاری جلوی کاخ می گیرند و برخی از نرده های کاخ بالا می روند. برخی دیگر از درخت ها. یکی هم شروع می کند از تیر چراغ برق بالا رفتن و مردم هورا می کشند. فتح مکه است. بلخره به سر تیر می رسد و پرچم آمریکا را به جولان در می آورد.

«اسامه بن لادن» مرده است: ««اسامه بن لادن» در دهم مارس سال ۱۹۵۷ در شهر ریاض در عربستان سعودی متولد شد. او هفدهمین فرزند از پنجاه و هفت فرزند «محمد بن لادن» بود. پدر او که یمنی بود، از بزرگ‌ترین مقاطعه کاران عربستان سعودی محسوب می‌شد و یکی از پروژه‌هایی که وی را صاحب میلیون‌ها پول کرده بود، پروژه گسترش مجموع مساجد مکه بود. اسامه در یکی از ثروت‌مندترین خانواده‌های عربستان بزرگ شد. اما مدارج ترقی خاصی را پیش نگرفت. تعداد زیادی از برادرانش برای ادامه تحصیلات دانش‌گاهی یا تجارت، راهی آمریکا شدند، اما اسامه تمایل برای تحصیلات دانش‌گاهی نداشته است. طبق عرف و سنت معمول اعراب، اسامه خیلی زود و در پانزده سالگی ازدواج کرد و بزرگ‌ترین فرزندش «محمد» نام دارد و به این سبب در حلقه دوستانش اسامه، «ابومحمد» نامیده  شد. اسامه بعدها همسر دیگری هم اختیار کرد.»

بر تعداد آدم ها باز هم اضافه می شود به قول ما ایرونی ها دیگر جای سوزن انداز نیست. پلیس کم و بیش دیده می شود. این وسط گاه با خودم فکر می کنم. یک دهه جهان ملتهب بود با نام کسی به نام «اسامه» اما این اسامه که بود؟ از کجا آمد. او که وظیفه انتقال پول های آمریکا را به مجاهدین در افغانستان بر عهده داشت و جنگ بر علیه شوروی سابق را از لاهور مدیریت می کرد، چه شد که برج زن در منهتن از آب در آمد. راستی آش عمو بن لادن دست پخت که بود؟

به هر روی اسامه ای دیگر در کار نیست. باراک اوباما گفت جهان بدون او امن تر خواهد بود. باز هم سوال: آیا واقعن امن تر خواهد بود؟

بگذریم. این جا هم جریان فوتبال های خودمان است. بهانه ای جور شود و ملت به سر و کول هم بزنند. در بین آدم هایی که شعار زنده باد و مرده باد می دهند همه جور آدم می بینم. روس، آفریقایی، عرب سوری، عرب سعودی، افغان، چینی و حتا مالایی، دو سه دوست ایرانی هم خودشان جلو می آیند وقتی می بینند با تلفن دارم فارسی حرف می زنم اما حاضر نمی شوند مصاحبه کنند، به عکس بقیه که سر و دست می شکنند. دوربین ها به سمت مردم حمله کرده اند. ملت درست مثل اون اوایل انقلاب که می ریختند جلوی دوربین و شعار می دادند رفتار می کنند. چقدر اشتراکات مردم در جهان زیاد است. حسم مانند بعد بازی ایران و استرالیا است. فقط فرقش این است که ملت این جا در خیابان مست کرده اند و ایران اول دبه چار لیتری عرق را در خانه زده اند و بعد بیرون آمده اند.

اسامه بن لادن مرد. بی اختیار این جمله را دایم با خودم تکرار می کنم. کار دیگر به جاهای باریک دارد می کشد. دود حشیش و گراس کم بود که ملت مست کم کم شروع می کنند این ور و آن ور لخت شدن. ظاهرن به افتخار آقای بن لادن است. شورت و سوتین موجب آرامش روح این بابا می شود.

دوربین ها از مردم فیلم می گیرند. شبکه ها گزارش می دهند. مردم شادی می کنند. اسامه بن لادن مرده است.

ساعت از چهار گذشته است، گزارش هایم را برای رادیو به بار برای اجرای زنده رفته ام و باید عکس و ها و بقیه را سر و سامان بدهم. سر بالایی را به سمت خیابان نوزده هم رکاب می زنم.

راستی «اسامه بن لادن» که بود؟