«نوستالوژی مزه پا عرق سگیه»

اردوان روزبه / وبلاگ

نوستالژی به نظر من مثل مزه پا عرق سگی می‌مونه، بدون چیپس و ماست موسیر عرق خوری از نوع سگیش هیچ معنایی نداره.
اما اگر قرار باشه مزه پا عرق رو هر روز جا صبحونه، نهار و شام بخوری رسمن «تر» زدی به زندگیت. وقتی توی نوستالژی زندگی کنی همیشه داری می‌ری به پس، در حالی‌که روزگار داره می‌ره جلو. اما وقتی گذاشتی تنگ دل استکان عرق خوری که سالی یه بار می‌زنی اونوقت می‌شه مزه زندگی و صفا و این دوکون دست‌گاه‌ها.
پ.ن: برای بعضی از ما نوستالژی درست مثل باتلاقه که با خر هم نمی‌شه از توش بکشن مارو بیرون…

«خاک تو سر تی وی و ملت خواب»

اردوان روزبه / وبلاگ

از صبح یکی از همین «دارقوز آباد تی‌وی»‌ ها خبری از خشتک اش در آورده که،‌ بعله، بلخره بعد ۳۵ سال دیشب! یه خانمی جلو وزیر ارشاد خونده و ویدویش هم موجوده (ویدیو در ۲۵ فروردین ۹۲ اساسن بر روی یوتیوب گذاشته شده یعنی قبل دولت فعلی) و خلاصه وزیر هم گفته که خوندن زن که این طوری باشه اشکال نداره…
حالا از این شتر تی‌وی‌ها که کم نیست و نونشون تو خزعبل گویی است. اما از صبح می‌بینم آدم‌هایی دارن این «چرت مسلم»‌ رو باز نشر می‌کنند که انگشت حیرت به دهان گرفتن آموخت!
عنوان‌های پر طمطراق روزنامه‌نگار و ژورنالیست و وات اِور…
مشکل این جاست که ما مردم کم‌کم شده عادت‌مان که آرزوهای‌مان را «بند تنبانی» تبدیل به شایعه و بعد «امیدواری» کنیم. می‌زنیم شاید روزی درست از آب در آمد. این جاست که دیگر اگر روزی والده مان هم بگوید: «ننه من تو رو نه ماه شیر دادم» باورمان نمی‌شود که نمی‌شود چون خودمان عمری کم خبر در «هویجوری» منتشر نکرده‌ایم و آستانه باورمان تا زیر سقف بالا رفته است.
کجایی علی آقای حاتمی، ملت خواب. مردم خواب زده…
این نمی‌دونم تی وی زده:

«برای اولین بار پس از ۳۵ سال از زمان به قدرت رسیدن حکومت آخوندی جمهوری اسلامی، با کنسرت دیشب گروه موسیقی ماه در تهران، زنان هنرمند ایران اجازه اجرا و خوانندگی در کنسرت‌ها و محافل عمومی و مختلط رو دریافت کردند!

پس از اعلام موضع اخیر وزیر فرهنگ و ارشاد حکومت در باره بدون مانع بودن تک خوانی زنان در صورت نداشتن فساد و علیرغم مخالفت بعضی از آخوندها، خبر حضور وزیر ارشاد دولت حسن روحانی در مراسم تک خوانی خواننده زن از ساعتی پیش بسرعت در اینترنت و رسانه‌ها منتشر شد و بعد از ۳۵ سال ممنوعیت تک‌خوانی بانوان در ایران، دیشب در مراسم خانه فرهنگ ایران و با حضور وزیر فرهنگ کشور، گروه ماه با تک‌خوانی خانم مهدیه محمدخانی (عکس این پست) تابوی ۳۵ ساله را شکست و به خوانندگی در حضور جمعیت بزرگی از میهمانان مرد و زن پرداخت!»

این هم عکس این خانم خوش سیمای بنده خدا:

577443_10151696970867344_132101862_n

این هم ویدیوی خوب و خوش نوایی که البته اساسن قدیمی است:

«یک سوال ساختاری در باب این که تو بگو چطور ریدی»

اردوان روزبه / وبلاگ

نتیجه ازمایش «ام آر آی»  مرا گرفته جلویش و دو صفحه را که پر و پیمان است می خواند. با ته لهجه روسی که دارد خانم دکتر سعی می‌کند قدم به قدم توضیح بدهد:

ببین عزیزم نگران نباش! سه مهره کمرت شکسته است. بین دو مهر فلان و فلان دیسک کمر زده بیرون، مهره شماره فلان کامل خورد شده است.

– کله ام را مانند بز تکان می‌دهم…

مهره فلان هم دهانه درون مهره جمع شده و نخاع را آسیب زده.

– کله ام را مانند بز تکان می‌دهم…

یک مهره هم به داخل سر خورده است. بخش‌هایی از اعصاب سیاتیک ات هم درگیر است.

– کله ام را مانند بز تکان می‌دهم…

در کل قسمت پایین مهره‌ها مرخص است. البته یک سوال مانده بود برای من که در نتیجه آزمایش ننوشته.

– چه نکته‌ای خانم دکتر؟

شما چطوری تونستی این طوری به مهره‌های کمرت یک‌جا «برینی»؟

– و من باز هم کله ام را مانند بز تکان می‌دهم…

 

سفرنامه- دختری با لباس عروس و هم دلی متروانه

بیست و ششم اپریل دو هزار و یازده

تذکار:

وقتی این متن را روی درفت گذاشتم گفتم بعد ادیت پابلیش می کنم. چند روزی است که هی می گم این مطلب رو بزنم که خیلی نگذره. باور نکردم وقتی دیدم شصت و چند روز از نوشتن این مطلب می گذرد. یعنی آدم باید یک «لامبرگینی گالاردو» داشته باشد که به گرد زندگی برسد. چرا عمر این طوری می گذره پدر سگ.

دست و دلم به نوشتن نمی رفت. گاه گاهی روی کاغذی چیزی یادداشت می کردم و می گفتم بعد می نشینم و می نویسم اما راستش از این که دچار «چس ناله» بشوم هراس داشتم. نمی خواستم وقتی نیروی منفی در درونم می جوشد. اجازه بدهم به بیرون بریزد. من که کاری برای دیگران نمی کنم دست کم با آه و چس و فس بر رنج و تنهایی ها و غربت شان نیفزایم. این شد که گفتم بعد. تا امروز کشید یعنی نزدیک به بیست و اندی روز ننوشتن. اما امروز دیدم نمی شود. تنهایی مرا، حرف های تنهایی ام فقط درمان می کند و بس. سعی می کنم ننالم. سعی می کنم فراموش نکنم که همه چیز دارد درست می رود جلو. سعی می کنم خودم را درست جمع کنم که لگد پرانی های حضرت اش به من نخورد یا خورد جای بد نخورد یا جای بد خورد تحمل کنم. فقط امیدوارم که در یکی از این لگد پرانی ها که درست دست بر قضا به عضو حساس می خوره، سالبه به انتفاع موضوع دیگر نشه.

-=-

صورت ها خسته است. عبوس شاید کمی. یکی آی پاد اش را دارد پایین و بالا می کند، یکی هم می خواند نمی دانم چه که روی جلدش را نمی بینم. پیرمردی نیمه خواب است. ساعت چند دقیقه به یازده شب است. دارم برای خودم از آسمان ریسمان می بافم که چه باید بشود چه نشود. انگاری خودم هم اخم کرده ام. دخترک در ایستگاه تن لی تاون سوار مترو می شود. باریک اندام است و با دامنی کوتاه و لباس ورزشی به تنش، می پرد توی مترو. با لبخند. دستش یک لباس عروس است. می نشیند. می خندد. صورتش پر از جوش است. اقرار می کنم زیبا نیست اما آن قدر شاد هست که با نمک باشد.

پیر مردی که مشغول خواب نیمه چرتی است کنار او افتاده است. به دخترک نگاه می کند. با دخترک حرف می زند. برایش دختر توضیح می دهد که فردا عروسی اش است و این لباس را سفارش داده است. در یک کلیسا قرار است با پسری که با هم دوست شده اند ازدواج کند. خنده دخترک صورتش را می گیرد. سر ها به سوی او بر می گردد. همه نگاه می کنند. می بینم همه دارند لبخند می زنند. دختر فردا می خواهد ازدواج کند و پیر مرد مشتاق است که از داماد بداند. زنی آن ورتر از دختر می پرسد مراسم شان چطور خواهد بود. او با اشتیاق تعریف می کند و بعد می بینم همه دارند با اشتیاق می شنوند. انگار خانواده عروس هستند. از داماد مردی که آی پاد دارد می پرسد.

«عروس که به این زیبایی، حتمن داماد هم هند سام باید باشد» مرد می گوید. همه تایید می کنند. دیگر گل انداخته حرف. همه کارشان را ول کرده اند و دخترک تیره پوست را دوره کرده اند. می خندند. تبریک می گویند. همه اش می شود خنده و تبریک. من ایستگاه دوپونت پیاده می شوم. به خودم می آیم می بینم نیشم تا بناگوش باز است. مهربانی آن ها را دور خودم احساس می کنم. کسی عیب نگرفت. کسی به نازیبایی صورت عروس رو ترش نکرد. کسی حتا سرش را بر نگرداند. همه همراه شدند. به لبخند دختر و به لباس عروسش.

حتمن هر جایی می شود این طور بود…

-=-

سفرنامه- نامه ای برای یک زن پاییزی: من غم گینم، تنها ترم

بیست و ششم ژوئن دوهزار و یازده

سلام

الان که این نامه را می خوانی من از تو دورم، شاید هزاران کیلومتر دورتر از آن چه که بشود تصور کرد. می دانی به لحاظ جغرافیایی تو درست نقطه مقابل من در روی زمین هستی ما با هم دوازده ساعت اختلاف زمانی داریم، این اصلن خوب نیست. برای منی که تنها هستم. برای منی که چشمم هنوز به زنگ تلفن است که بگویی چرا دیر به خانه می آیم. بگویی منتظرم تا با هم غذا بخوریم. می دانم که بیست سال است خسته نشده ای.

می دانی، یعنی اگر من الان زمین را بکنم و چاهی را باز کنم درست از جایی سر در می آوردم که تو هستی. فکر می کنم هیچ وقت تا این اندازه فاصله مکانی بین من و تو نبوده است. به قاعده چندین هزار کیلومتر من از تو دور افتاده ام. یادت می آید؟ درست بیست سال پیش بود. که قرار شد با هم در زیر یک سقف زندگی کنیم. درست بیست سال پیش بود که قرار شد من به دنبال تو بیایم.

در حالی که همان روزها هم سر به هوا بودم . نمایشگاه عکسی بود که باید برایش جواب به رفقای پرسش گر پس می دادم. یادت می آید با شلوار لی پاره و یقه کنده -مانند همیشه- آدم دنبالت. یادت هست آن قدر شلوغ بودی که حتا در لباس سفید نمی توانستی آرام باشی؟ یادت می آید در همان دوران وانفزای نفس نکشیدن بدون روسری راه افتادی با لباس سفید به سمت خانه. یادت می آید سه ماه بعد مرا از روزنامه اخراج کردند و نان نداشتیم بخوریم. یادت می آید هندای قرمز رنگ و سرمای زمستان.

یعنی  آن قدر دیوانه بودیم که کسی را نمی دیدیم. آن قدر شب های راه خانه تو را تا خانه من و خانه مرا تا خانه تو پیاده رفته بودیم که دیگر ثانیه ها و دست اندازهای پیاده رو ها را می شناختیم. یادت می آید؟ درست دوهزار و سیصد تومان حقوق می گرفتم. پدرت می گفت کفاف یک زندگی را می دهد؟ و ما می دانستیم خیلی هم سخت نیست زندگی با این حالی که ما داشتیم. یادت می آید پول نداشتیم و کم هم نبود، نداشتن اما یادت می آید به تنها چیزی که فکر نمی کردیم پول بود.

حالا از ان روزها بیست سال می گذرد و من احساس می کنم هنوز دلم می خواهد در شب های سرد پاییزی با دختری که تمام وجودش سادگی بود قدم بزنم. او دست هایم را گرم کند و من کمی حرف بزنم، کاری که کمتر انجام می دادم.

دختر پاییزی

بیست سال پیش گرمایی را به روزهایم آوردی که همان گرمای امید بود. من آدم نیمه کاره جنگ بودم. تو پاییز بودی با همه نسیم سردی که به صورت می زد. من ترسیده از تاریکی بودم. تو می توانستی بی تکلف بخندی. تو می توانستی گریه کنی به سادگی یک دختر هفتده ساله، من به هیچ چیز باور نداشتم.

دختر پاییزی

ششم تیرماه روزی است که خندیدیم و خسته شدیم و میهمان بازی کردیم. شوخی شوخی زندگی شروع شد. پر از فراز و نشیب پر از آمد و شد، پر از تنهایی ها و انتظار ها، خانه ای به خانه ای، هر روز انتظار مشترک برای دست گیر شدن، برای بی پول شدن و برای خوش بودن. با همه این ها خوش بودیم نه؟

امروز هزاران کیلومتر دورم. اره من غم گینم. زندونی هستم. باور می کنی زندونی هستم. باور می کنی اسیری هستم که فقط بندش را کسی نمی بیند.

دختر پاییزی

این جاده بی چشم های تو پیمودنی نیست…

«برای ادای احترام به یک زن: چرا مادرمان را دوست داریم»

در ابتدا اشاره می کنم نمی دانم مطلب از کیست. اما دست مریزاد. بغض گلویم را فسرد وقتی می خواندمش. مادر زیباست. مادر مهربان است. مادر خوب است. بارها این صحنه را از مادر هایی که دور و برم می شناسم دیدم. از مادر خودم و از مادر هایی که مادرند:

چرا مادرمان را دوست داریم:

چون ما را با درد به دنيا می‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرد

چون شیرشیشه را قبل از اينكه توی حلق ما  بريزند ، پشت دستشان می‌ریزند

چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند

چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می خوام، با صدای بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را عصبانی می‌کند

و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می‌زند، با پدر دعوا می‌کنند

چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد غذا را با قابلمه اش بخورد

چون وقتي تازه ساعت يازده شب يادمان مي افتد كه فلان كار را كه بايد فردا در مدرسه تحويل دهيم يادمان رفته،بعد از يك تشر خودش هم پابه پايمان زحمت ميكشد كه همان نصف شبي تمامش كنيم

چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کنند

چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند

چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکند

به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می‌کند و نذر می کند و پوتین‌هایمان را در هر مرخصی واکس می‌زند

چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند که واقعا باور می‌کنیم شاخ قول شکانده‌ایم

چون موقع مطالعه عینک می‌زند و پنج دقيقۀ بعد در حاليكه عينكش به چشمش است ميپرسد:اين عينك منو نديدين؟

چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا بدمان می‌آید و عاشق كدام غذاييم ،حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم

چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است كه واي بچم خسته شد بسكه مريض داري كرد

و چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش رو براي هزارمين بار ميشكنيم، چند روز بعد همه رو از دلش ميريزه بيرون و خودش رو گول ميزنه كه :‌بخشش از بزرگانه

که مادر تنها کسی است که میتوانی تمام فریادهایت را بر سرش بکشی و مطمئن باشی که هرگز انتقام نمی گیرد

سفرنامه- گراس با طعم سوتین و بن لادن برای آرامش دنیا

دوم می دوهزار و یازده

روایت امروز من در واقع نقل از یکم  می است. امدم تفکیک اش کردم، یعنی بعد ساعت دوازده شب را کشیدم به دوم می. آقای اوباما روی صحنه می آید. دستور شلیک را خودش داده. شهری در پاکستان. نزدیکی یک مرکز آموزش نظامی. آقای بن لادن کشته شده است. به گمانم امشب آقای اوباما تو مایه های بندری خواهد رقصید. صدایش رسا است. از همین چیز رسایش خوشم می آید -صدا-. دقایقی صحبت می کند و بعد تمام. حالا نوبت مردم است. خبر از گوشه و کنار می رسد که مردم در برابر کاخ سفید تجمع کرده اند. دوچرخه را به قول رفقای افغانم «چالان» می کنم و راهی می شوم به سوی کاخ سفید. نمی دانم چند درصد ولی می دانم برای انتخابات بعدی آمریکا آقای اوباما سی چهل درصد رای هایش را گارانتی کرد.

در مسیر دسته دسته جوان هایی را می بینم که پرچم آمریکا بر سر شانه انداخته اند و شعار می دهند و فریاد می زنند. داد می زنند: یو اس ای!

کم کم به جمعیتی که می بینم افزوده می شود هر چه به ساختمان کاخ سفید نزدیک تر می شوم جمعیت بیشتر می شود. با دمپایی و کفش، با تابلو و پلاکارد با بند و طناب، نمی دانم انگار هر کی هر جور می تواند خودش را دارد می رساند. پلیس راه های منتهی به کاخ را بسته است. دوچرخه سواری خودش لذتی دارد. نزدیکی محل اسبم را می بندم. راهی می شوم وسط جمعیتی که هر لحظه بر تعداد آن افزوده می شود. می لولم در بین لولندگان آمریکانو، شعار می دهند، فریاد می زنند و زنده باد و مرده باد می کنند. بوی «گراس» تمام فضا را گرفته است. ظاهرن امشب همه کارهایی که به صورت معمول در ملا عام ممنوع است، آتش بس داده شده است و همه مشغول هستند. سیگار های برگ دست به دست می شود. عکس یادگاری جلوی کاخ می گیرند و برخی از نرده های کاخ بالا می روند. برخی دیگر از درخت ها. یکی هم شروع می کند از تیر چراغ برق بالا رفتن و مردم هورا می کشند. فتح مکه است. بلخره به سر تیر می رسد و پرچم آمریکا را به جولان در می آورد.

«اسامه بن لادن» مرده است: ««اسامه بن لادن» در دهم مارس سال ۱۹۵۷ در شهر ریاض در عربستان سعودی متولد شد. او هفدهمین فرزند از پنجاه و هفت فرزند «محمد بن لادن» بود. پدر او که یمنی بود، از بزرگ‌ترین مقاطعه کاران عربستان سعودی محسوب می‌شد و یکی از پروژه‌هایی که وی را صاحب میلیون‌ها پول کرده بود، پروژه گسترش مجموع مساجد مکه بود. اسامه در یکی از ثروت‌مندترین خانواده‌های عربستان بزرگ شد. اما مدارج ترقی خاصی را پیش نگرفت. تعداد زیادی از برادرانش برای ادامه تحصیلات دانش‌گاهی یا تجارت، راهی آمریکا شدند، اما اسامه تمایل برای تحصیلات دانش‌گاهی نداشته است. طبق عرف و سنت معمول اعراب، اسامه خیلی زود و در پانزده سالگی ازدواج کرد و بزرگ‌ترین فرزندش «محمد» نام دارد و به این سبب در حلقه دوستانش اسامه، «ابومحمد» نامیده  شد. اسامه بعدها همسر دیگری هم اختیار کرد.»

بر تعداد آدم ها باز هم اضافه می شود به قول ما ایرونی ها دیگر جای سوزن انداز نیست. پلیس کم و بیش دیده می شود. این وسط گاه با خودم فکر می کنم. یک دهه جهان ملتهب بود با نام کسی به نام «اسامه» اما این اسامه که بود؟ از کجا آمد. او که وظیفه انتقال پول های آمریکا را به مجاهدین در افغانستان بر عهده داشت و جنگ بر علیه شوروی سابق را از لاهور مدیریت می کرد، چه شد که برج زن در منهتن از آب در آمد. راستی آش عمو بن لادن دست پخت که بود؟

به هر روی اسامه ای دیگر در کار نیست. باراک اوباما گفت جهان بدون او امن تر خواهد بود. باز هم سوال: آیا واقعن امن تر خواهد بود؟

بگذریم. این جا هم جریان فوتبال های خودمان است. بهانه ای جور شود و ملت به سر و کول هم بزنند. در بین آدم هایی که شعار زنده باد و مرده باد می دهند همه جور آدم می بینم. روس، آفریقایی، عرب سوری، عرب سعودی، افغان، چینی و حتا مالایی، دو سه دوست ایرانی هم خودشان جلو می آیند وقتی می بینند با تلفن دارم فارسی حرف می زنم اما حاضر نمی شوند مصاحبه کنند، به عکس بقیه که سر و دست می شکنند. دوربین ها به سمت مردم حمله کرده اند. ملت درست مثل اون اوایل انقلاب که می ریختند جلوی دوربین و شعار می دادند رفتار می کنند. چقدر اشتراکات مردم در جهان زیاد است. حسم مانند بعد بازی ایران و استرالیا است. فقط فرقش این است که ملت این جا در خیابان مست کرده اند و ایران اول دبه چار لیتری عرق را در خانه زده اند و بعد بیرون آمده اند.

اسامه بن لادن مرد. بی اختیار این جمله را دایم با خودم تکرار می کنم. کار دیگر به جاهای باریک دارد می کشد. دود حشیش و گراس کم بود که ملت مست کم کم شروع می کنند این ور و آن ور لخت شدن. ظاهرن به افتخار آقای بن لادن است. شورت و سوتین موجب آرامش روح این بابا می شود.

دوربین ها از مردم فیلم می گیرند. شبکه ها گزارش می دهند. مردم شادی می کنند. اسامه بن لادن مرده است.

ساعت از چهار گذشته است، گزارش هایم را برای رادیو به بار برای اجرای زنده رفته ام و باید عکس و ها و بقیه را سر و سامان بدهم. سر بالایی را به سمت خیابان نوزده هم رکاب می زنم.

راستی «اسامه بن لادن» که بود؟

سفرنامه- اپیزود آخر: وقتی بن لادن یک خورده می میرد

یکم می دوهزار و یازده

روز چطور می گذرد، داستانش خیلی شاید مهم نباشد. با دوچرخه این ور و آن ور به راه می افتم. پایم باز شده است به گوشه و کنار دی سی. این ماندن در ولایت غریب شده خودش به چشم به هم زدنی عمری. یک شنبه است و بنده هم قرار دارم. دیدن چند مکان برای کار و غیره و ملاقات چند دوست برای برنامه های پیش روی. خیلی دوست ندارم الان در موردش حرف بزنم. اما فرصت های خوبی پیش روی است. حرف پیشکی مایه شیشکی. می زارم به وقتش. خیابان های روز یک شنبه شلوخ پلوخ است به قول یک رفیق ما مردم از هوای نیمه گرم استفاده می کنند، تا کمی دو نفره باشند. گو این که هر که ما این جا دیدیم تنها بود.

سرمی زنیم با دو دوست به یک کافه کتابخانه، مرکز اجتماعی و تفریحی و فرهنگی رستوران «bus buys and poets». واقعن نمی دانم اسمش دقیقن چه می تواند باشد. در این رستوران هر روز یک برنامه اجرا می شود. از کتاب و کتاب خانه هست تا نهار و استیک و موسیقی و جمع شدن ها و سلسله بحث های ادیان.

یادم از روزهایی می افتد که بعد برگشتنم از فرنگ در مشهد یک کافه می خواستم باز کنم. در کپنهاک یک کافه کتابخانه را دیده و از شوق ذوق مرگ شده بودم. هوس کرده بودم در ولایت خودمان هم یک کافه کتاب خانه به راه بیندازم. یادم می آید آن قدر از پله های صنف آب میوه فروشی و ارشاد برای کتاب فروشی بالا و پایین رفتم که دیگر از کافه کتاب که هیچ از زندگی بیزار شدم. ته اش هم یک روز حراست ارشاد مرا خواست و با عصبانیت برادر ریشو خواست روشن کنم چرا می خواهم تو آب میوه گیری کتاب بزارم. تازه به قول خودش ما در ولایت خودمان سری داشتیم و طرف حرمت نگه داشته بود وگرنه مارا می داد دست امنیه و قص الهذا.

بماند. اما دیدن این کافه کتاب، کلوپ بحث ادیان و چلوکبابی فرنگی مرا یاد اون روزها انداخت و کمی حسرت. این جا شهرداری و برخی مراکز برای این گونه رستوران ها و مرکز ها حتا یارانه هم می پردازند بسیاری از مالیات معاف هستند و جزو موسسات غیر تجاری به حساب می آیند. در واقع هم اشتغال زایی است است و هم فرهنگی و هم نزدیکی ملت ها و غیره. ای بابا حال آدم بد می شود با این حسرت هایی که انگار تمامی ندارد.

-=-

ساعت به سه سوت می شود یازده شب. خبر سی ان ان را نگاه می کنم. کوتاه و مختصر برای یکی از پر جنجال ترین آدم های روی زمین: «اسامه بن لادن به دست آمریکا کشته شد»

تعجب می کنم. بعد باز فکر می کنم و بعد تعجب دوباره می کنم. یعنی جدی جدی بن لادن کشته شد؟

خبر را راسن کاخ سفید داده است و سی ان ان زود تی وی زنده اش را آماده کرده است که سخنرانی مستقیم آقای اوباما را پخش کند. تعجیل دارم. خبر را باید رادیو برود بخشی را ترجمه می کنم دوری می زنم در سایت ها همه همین خبر را دارند. دوستان و همکاران در راهند تا بقیه کار را به خوبی اداره کنند. تیم خبر کوچه را به جد دوست دارم. اما بن لادن کشته شده است. سرم پر از سوال است. منتظر پخش اظهارات باراک اوبا ما هستم. ساعت از دوازده شب گذشته است پس بقیه داستان اوباما و بن لادن و پرده آخر را در روز نویسی فردا ادامه می دهم. شب درازی خواهد بود.

سفرنامه- چهار شنبه اختیاری

سی ام مارچ دوهزار و یازده

پدر آقای موسوی فوت کرد. از فوت پدرش یاد این افتادم که آقای موسوی دیگر خبری ازش نیست . گفتید اگر دم خانه موسوی بروند، رفتند. گفتید اگر محاصره اش کنید، کردند. گفتید اگر دست گیرش کنید، کردند. گفتید اگر حصر کنید، کردند. گفتید اگر ممنوع الملاقات شوند، شدند. پس چرا گفتید؟ چرا به چیزی که نمی توانستید عمل کنید شعار دادید.

موسوی پدرش مرد. موسوی را برای من بت نیست. موسوی برای من رهبر نیست ولی موسوی برای خیلی ها رهبر بود و هست. همان قدر که بلد بودید و شعار دادید نگرانش باشید. این را فقط از دید یک آدم بیرون از طرف داری و مخالفت گفتم.

-=-

می خواهم استراحت کنم. اصلن تصمیم گرفته ام امروز چهارشنبه را فقط ولو باشم. نمی شود. خب چرا این طوری نگاه می کنی. دلم می خواد چار دیواری اختیاری.

-=-

سوز و فغانی دارد این خواندن:

هوایی بس ناجوان مردانه دل انگیز

هوا سرد است و نسیمی آرام از میان پنجره به تو می زند.

چای را در پیاله ریخته ام درست به یاد روزهایی که در خانه ترکمن ها چای نوشیده بودم.

رنگ های آسمان و زمین، حتا آهن ها و زمختی آسفالت زیبا شده است.

می نشینم امروز بنویسم. می شود فقط برای دل نوشت؟

می شود امروز یاد روزهای کرد که نوشتن شغلت نبود. نوشتن فرصت حرف زدنت بود…

بهار مستی است با شراب شیراز، بهار فرصت حرف است…

سفرنامه- خواب آلوده گان آغازین، روزگاران بی توجه

بیست و یکم مارچ دوهزار و یازده

دم صبح گاهی شیرینی را گذراندم. زندگی به وقت آن سوی دنیا و بودن در این سوی دنیا، خواسته های فرا جغرافیایی وحوادثی  ساده که پیچیده اند. انگار کسی نشسته و با تو دارد «مونوپولی» بازی می کند. آری تو مهره این بازی هستی و فقط می توانی در خانه ای بنشینی و خیابانی را بخری یا در یک دور بازی با کارت سرنوشت سه دور از بازی محروم شوی و بعد بدوی تا به بقیه برسی.

روز یکم فروردین ماه می شود. زندگی در سال نو است با خواب آلودگی. خبر و گزارش در کله ام دارد می کوبد.

سوار مترو می شوم در مترو خوابم. پرینت می خواهم بگیرم خوابم. آدم ها را می بینم، خوابم.

-=-

همیشه دلیلی برای امیدوار بودن هست. چقدر این کلیپ خوبه. کسی بی محلی به کسی نمی کنه. همه هم توش خوبن.

-=-

مشغول عقاید دن خوان ام. تا این جای کار که همش به نظرم ماشروم و گراس و علف سرخپوستی بود و تیر و تار دیدن هپروت در قالب عرفان. شرمنده آقای کاستاندا. حالا بریم بقیه ماجرا.

-=-

از اکتشافات عمیق من در غربت این است که هیچ وقت به احساست در چت و فیس بوک در مورد طرف مقابلت اعتماد نکن. اون رفته از پشت لب تاب مستراح، تو به حساب قهر می زاری. سو تفاهم مگه شاخ و دم داره. نکن آقا. نکن.

-=-

هی با خودم می گویم چرا دیگران مرا درک نمی کنند. گاهی می گم اصلن من دیگران را هم می بینم؟ خودخواه زاده ای هستم ناسوتی. حالا تازه دارم تو غرب خودم را کشف می کنم، عجب موجود ستمی هستم من.

-=-

شب باید کار کرد. امشب می خواهم زرنگی کنم و خبرها را زودتر بفرستم. به کوب به قول اون خانمه که داشتند شهر نو را خراب می کردند (1)، کار می کنم. چشم هایم مانند وزغ می شود. ساعت سه و سی دقیقه صبح است و 12 تا خبر بنز آلود. از زمین و زمان جر خوردی و در آوردی، سه تا ترجمه. می زنی به ایمیل، دکمه اینتر را که می خواهی بزنی. نت قطع می شود. تب لرز داری بدتر هم می شود. بالا آوردن حسش بیشتر است. می رود که می رود و تو می مانی و دماغ سوخته.

دیگر فقط کابوس می بینی. تا پخش چند ساعت مانده. پیام می رسد: خب اگر نمی خواستی خبر بفرستی چرا زودتر نگفتی!

-=-

اسمت چیه؟

املیانو

اسم کاملت چیه؟

املیانو زاپاتا…

یادمه سر این شوخی تو کلاس ریاضی یک بار مجبور شدم سه هفته به جای کلاس برم سینما.

الان یک هو یادم آمد.

 

(1): می گویند اون اوایل انقلاب می خواستند شهر نوی تهران را خراب کنند. خبر به خانم رییس ها می رسد. بنده گان خدا که از دار دنیا فقط همان عضو مبارک را داشته اند، یک پتو هم از خود نکرده بودند، به چه کنم، چه کنم می افتند. خلاصه چنین و چنان، نماینده  به نیابت جمع خانم رییس هایکی از این خانم های محترمه می شود و راهی می شود خدمت حاج آقا دادستان ظاهرن. خلاصه شرح ماوقع که این جا ملت نون در می آورند از کارشان و سر پناه ندارند و غیره و غیره که دستور تخریب ندهید، بزارید ما باشیم هم کار ملت راه می افتد و هم گرسنه سر زمین نمی زاریم.

می گویند حاج آقا گفته است: نچ!

این مومنه هم که دیده حاجی پاش تو یک کفشه، بر می گرده می گه:

– خب حاج آقا. قربونتون بشم پس دستور بدید سه ماه دیگه خراب کنن. اقلن ما تو این سه ماه به کوب کار کنیم یه چیزی پس انداز بشه، بریم پی کارمون.