«ارزیابی باز ارز در طول امروز»

اردوان روزبه / وبلاگ

سر میز از کنار هم ردشن دلار ۲۹۲۰
سرمیز کنار هم بشینن ۲۸۱۰
دست به دست هم بدهند ۲۶۷۰
کنار هم بشینن غذا بخورند ۲۵۶۰
قاشق غذا تو هم بکنن ۲۲۰۰
نوشابه باز کنن ۱۷۵۰
هر نوشابه اضافه ۵۰ تا پایین تر
شوخی دستی ۸۳۰
اگر اوباما بزنه در کون حسن بگه: چطوری «چاقال»، هر ایرانی بیاد صد دلار دستی بگیره بره…

سفرنامه- یازده سپتامبر از روی شماره

یازدهم سپتامبر دوهزار و یازده

از سه چهار روز پیش هی به ناف ملت می بندند که القاعده تهدید کرده است. فک کنم این روزها به ازای هر یک آدم تو نیویوک و واشینگتن چار تا پلیس وایستاده، جالبه ما این روزها چشم مان به جمال برادران لباس شخصی هم روشن است. انگاری سنتی است در بین جماعت اهل تفحص که یه عمری زور می زنند لباس بپشوند و کلاه بر سرگذارند و یراق بیاویزند بعد یه عمری زور می زنند که از مردم قایم کنند.

به قول این ور آبی ها انی وی. اخبار هی «برکینگ نیوز» می زند که تهدید القاعده جدی است و باز نون سی ان ان تو کاسه است و حالی به حولی. اما یازده سپتامبر، یازده سپتامبر دقیقن ده سال پیش بود. در خانه ای در خیابان هاشمیه مشهد نشسته بودم در حالی که بانک می خواست برای پروژه ای ناموفق آن را حراج کند. بعد از ظهر بود و مجری تلوزیون داشت توضیح می داد که چطور یک هواپیما زارپپ خورده است به یکی ازبرج ها که -دست بر قضا همین سی ان ان داشت حرف می زد – پشت سر مجری یکی دیگر راست رفت تو برج و من احساس کردم از این صحنه که می دیدم دو سه دقیقه ای نفس نکشیده ام.

احمد شاه مسعود دو روز قبلش ترور شده بود. طالبان به خرخره همه را رسانده بودند. جنگ آغاز شد. القاعده شد سوژه و اسامه مرحوم شد سلبریتی. مردم بیشتر از باسن خانم لوپز که آن روزها موضوع بیمه کردن اش صدر خبرها بود، حرف از بن لادن می زدند. شروع شد. یادم می آید از روزهای حمله نیروهای ائتلاف، ریختن پالت های غذا بر سر مردم و از آن طرف بمب های خوشه ای و لیزری به سر صغیر و کبیر، به هر روی طالبان پرونده شان بسته شده بود.

یادم از خاطره های آن روزها می افتد که نوشتم و دیدم و به خاطر سپردم که دنیا جای ساده و عجیبی است. آمریکایی که طالبان می آورد و حمایت می کند. اسامه را به جان خرس های «پولیت برو» می اندازد، بعد با وحدت کلمه همه را می شوراند که ورش بیندازند. هرچی فکر می کنم می بینم همه اش زیر سر همین «سی ان ان» است.

بماند.

خیابان ها امروز خلوت تر است. به قول این مومنین «لانگ ویک اند» است. پلیس گوشه و کنار زیاد پلاس است. هفتاد مدل پلیس می بینم. یکی می گفت این روزها باید ریش هایت را بزنی وگرنه مفتی دم تیغ همین برادران هستی. انگاری بلاهتی است هااا که مثلن آقایان قاعده و یائسه برای هدف شان ریششان را بزنند کافرند. خوب می زنه دیگه آمو…

از صبح در محل سولاخی که حالا دارد یک مجموعه تجاری گنده تر و خوشگل تر و شیک تر ساخته می شود مردم جمع شده اند. یه حوض گنده در ته یک چاله درست کرده اند که مردم دورش می روند و ادای احترام می کنند. راستش دلم به آدم هایی که گریه می کنند می سوزد. چه سیاست باشد و چه استراتژی یا القاعده و هر خر و سگ دیگر. نزدیک به چهار هزار آدم جانشان را گذاشته اند. آن ها قهرمان نبودند. مبارز نبودند. آن ها یک روز صبح بعد آن که ریششان را تراشیدند یک کوراسان هول هولکی با شیر خورده بودند رفتند تا ساعتی بعد از ترس مرگ خود را از طبقه نمی دانم چندم بزرگ ترین مرکز تجاری جهان به پایین بیندازند.

اوباما امروز در پنسیلوانیا است. سی ان ان -دقت کردید هر غلطی در دنیا می شود آدم اسم این شبکه را باید بیاورد- دارد مراسمی را نشان می دهد که آقای اوباما با فرست لیدی، احوال ملت را می پرسند و دست می دهند و چاق سلامتی می کنند. دقت کرده ام این روزها قیافه اوباما را که با حتا سه ماه پیشش مقایسه کنی می بینی موهای سفیدش اگر چار برابر نشده باشد دو برابر شده، صورتش لاغرتر و انگاری روزهای خوبی را نمی گذراند. لابد رفیق بد و زغال خوب.

سی ان ان! باز دارد مردم را نشان می دهد. در خیابان ها و کوچه ها یک برنامه ویژه برای نیویورک. امروز همه جا پر از این شعار است: «I’m a New Yorker» مردم از گوشه و کنار آمریکا با نیویورک هم دلی می کنند. می زنم می رم جیم برای تمدد اعصاب و روان و دوش و موش همه چی با هم. روی ترید میل غرق این برنامه ده فجری می شوم. مجری های مشهور و خانم هیلاری و آقای کلینتون با دماغ سفارشی اش بدون این که دیگر کسی به مونیکا فکر کند. می آیند روی سن از آتش نشان ها تقدیر می کنند. در بین جمعیت آتش نشان هایی هستند که در آن حادثه زیر برج ها بوده اند. برخی اشک می ریزند و آقای کلینتون می گوید که ما در آمریکا بدون این که به گرایش دینی بخواهیم فکر کنیم دوست و برادر هستیم.

خواننده ها می خوانند برای نیویورک و شهردار نیویورک ملت را دعوت می کند که بیایید نیویورک را ببینید همه چیز روبراه است و نگرانی در کار نیست. می دانید نکته جالبی که به نظرم می رسد این است که به عکس جماعت شیعه که نیمی از سال شان یا عزاداری است و یا در انتظار این که شاید این جمعه بیاید همه کار و زندگی شان را ول کرده اند، عزاداری در این جا که نه در اکثر جاها ندیده ام. حتا در بین اهل سنت. شاید هنوز برای آدمی که از ایران آمده است کمی سخت باشد که می بیند ملت به یاد مرده ها می رقصند و خواننده ای بر روی سن ورجه ورجه می کند.

معلوم نیست کی می خواهم این پیشینه ذهنی ام را درمان کنم.

جیم خلوت می شود. خیابان ها خلوت تر، یک آمریکایی می گوید که امروز مردم برای امنیت بیشتر کم تر از خانه بیرون آمده اند. من به نظرم این مردم خیلی دیگر جان عزیز می آیند، شاید چون از بچه گی عادت کردم که شب های عید را در خانه مادر بزرگم در خیابان هاشمی تهران با موشک و برق تیرهای پد آفند های هوایی و بعد ها زرت و زرت تصادف تو جاده ها و کشته شدن فله ای و بعد تر هایش دود و هزار کوفت دیگر که انگاری بدون آن ها زندگی ما شب نمی شد، بگذرانم.

با دوستم از یک رستوران ایرانی دو تا برنج می گیریم. می آییم می نشینیم در بالکن دفتر، کباب و ماست و ما هم به افتخار همه آدم های خوب روی زمین چه می کنیم؟

اینش دیگر به کسی مربوط نیست چه می کنیم اما به هر تقدیر:

«سالوته»

سفرنامه- به حال از یک چیزی عقب هستم

چهارم ژوئن دوهزار و یازده

وقتی یک روز از سفرنامه عقب می افتم، با خودم می گم اشکال نداره فردا وقته و وقتی فردا رو نگاه می کنم، می بینم از اون روز ده ها روز گذشته. نزدیک به یک ماه و اندی است ننوشتم. همه اش بهانه است اگر بگویم گرفتار بودم یا چه و چه. بگویم که کارهای نکرده همه روی هم تلنبار شده است و در تقویمم به روز بعد موکول می شود. بهانه است بگویم که دل تنگی و تنهایی امان نداده است و بهانه است بگویم چند چیز بلاتکلیف روی اعصابم با دم پایی گل گلی دارد رژه می رود.

آره همه این ها بهانه است، اما همین بهانه ها می بینی زمین گیرت کرده است.

امروز مادرم به من زنگ زد. یعنی درست وقتی که از برنامه امروز صبح گاهی دوچرخه سواری درحالی که صورتم و دست هایم آفتاب سوخته شده بود برمی گشتم و درست به یاد مادرم افتادم که وقتی از کوه برمی گشتم، با صورتی سوخته سیب زمینی را رنده می کرد و روی آن صورت می گذاشت و او امروز درست ساعت سه و سی و چهار دقیقه زنگ زد. از وقتی که از ایران رفته ام با هم چند باری بیشتر صحبت کرده ایم. می گفت دوست ندارد دلش بی قرار شود با زنگ زدن و حرف زدن و من هم که انگاری پذیرفته بودم. اما او زنگ زد این بار. گفت دلش تنگ شده و دوست داره بعد از این به من و به همراهانم زنگ بزند. می گفت دیگر با بی قراری مشکلی ندارد و حالا دلش برای شنیدن صدای من تنگ می شود. جنس زیبایی مهر مادر جنس خاص خودش است. یاد پدرم هم افتادم امروز شاید خاصیت روزهای تعطیلی باشد که با تنهایی دو قبضه می شود. حتمن در «بهشت رضا»ی مشهد کسانی هنوز هستند که شب های جمعه بر سر گورش بروند و سنگ روی آن را آبی بریزند و بشویند. هنوز دارم فکر می کنم که چرا نه سال قبل پدر به این سادگی از دنیا رفت. هنوز دلم می خواهد که می بود و روزی پدر و مادر را با هم میهمان یک سفر می کردم. من سال ها است که دیگر هم سفری پدر و مادرم را ندیدم یعنی از سن نوجوانی و همیشه این آرزو بود و بود و ناکام ماند. نمی دانم این ها همه شاید از تاثیرات زنگ امروز مادر است.

-=-

امروز به درخواست گروه های مخالف دولت،  بنا بود مراسم سوم مرگ هاله سحابی در حسینیه ارشاد برگزار شود. یکی از همکارانم در محل بود. آمد و شد عوامل انتظامی، مانند همیشه لباس شخصی ها، نیروهای بسیج و سپاه. کار تا این جا که من در جریان قرار دارم به تیراندازی هوایی کشیده است. صف ماشین هایی که در برابر حسینیه در هم گره خورده اند و دست گیری تعدادی افراد که هم کار ما نتوانست آمار دقیقی بدهد. خوش مزگی روزگار است که روزی «حسینیه ارشاد» بلای جان حکومت آخرین پادشاه ایران بود و امروز همان حسینیه شده است نگرانی بزرگوارانی که دیگر دین و ایمان و خیلی چیزهای دیگر را در مردم به یاس نشانده اند.

تا پایان شب باز هم با خبر می شوم از احوال حسینیه ارشاد.

-=-

امروز چهاردهم خرداد بود. روزی که آیت اله خمینی مرگش اعلام شد. درست بیست و دو سال قبل او که بانی انقلاب اسلامی در ایران شد، از دنیا رفت. نسبت به او در دوره های مختلف زندگی ام احساس های مختلفی داشتم. اما بزرکترین باور و احساسم این روزها بی اعتقادی است. اساسن انگار در دنیا چیزی نمی تواند آن قدر ثابت باشد که بتوانی به پایش قسم بخوری پس بهتر آن که دیگر دست کم نه به پای چیزی قسم بخوری و نه باورت را به دیگری تحمیل کنی.

خدا را چه دیدی شاید تو دشمن اندیشه امروزت، فردا بودی…

سفرنامه- در آمریکا تا آخر عمر بدهکاری

بیست و هشتم مارچ دوهزار و یازده

رفیق ما رفته دیده بانک داره بدهکارش می کنه. زنگ زده و بخش سرویس مشتری که داستان چیه. بعد طرف آن ور سیم گفته که اول باید تایید هویت بشوید. گفته من زبانم خوب نیست می دهم به دوستم تا کمک کند. بابای اون ور سیم گفته که این کار از راه واسطه شدنی نیست. باید خودتان تایید کنید. رفیق ما گفته که خوب بابا من ممکنه نفهمم شما چی می گید.

اون وری هم گفته که: «کاملن حق با شماست. شما با چه زبانی صحبت می کنید؟»

رفیق ما: «فارسی»

-چند دقیقه پشت خط باشید.

رفیق ما می گه گفتم لابد می خواهند با مدارکم چک کنند که حدود پنج دقیقه بعد یک خانم روی خط می آید و با فارسی سلیس شروع می کند به فارسی حرف زدن:

«آقای فلانی من فلانی هستم مترجم انگلیسی به فارسی که توسط بخش سرویس مشتری امریکن اکسپرس از من خواسته شده با دقت برای شما توضیح بدهم…»

رفیق ما می گه داشته به گوشی تلفن دو سه دقیقه فقط نگاه می کرده!

مشتری مداری که ما داریم داستانش رو تعریف می کنیم باید این جا ببینیم. البته من توی ادارات دولتی هم دیده ام که خیلی از جا ها روی دیوار زده است در صورتی که نیاز به مترجم دارید بگویید. این جمله را دقیقن به فارسی نوشته است.به هر حال خواستم با هم کف کنیم.

-=-

ولع جالبی در بین این مردم برای خواندن کتاب و نوشته و گوش کردن هست. همه انگار از این وقت مرده در مترو خودشان را موظف به استفاده از کتاب کرده اند.

-=-

این جا وقتی بخواهی زندگی کنی اول باید صاحب دو چیز باشی. یکی کردیت کارت و یکی به قول خودشان «هیستوری» یا سابقه. در واقع خوش حسابی ها و بد حسابی های آدم ها این جا همه ریکورد می شود.یعنی وضع شما همیشه روشن است . بدهکاری یا نیستی و یا هر چیز دیگر. لاپوشی هم در کار نیست با ده دلار هر بانک یا سازمان یا حتا جایی که می خواهی خانه اجاره کنی می تواند همین سابقه ات را در بیاورند. به همین علت است که بسیاری مواقع تو اگر سابقه نداشته باشی کسی با تو معامله نمی کند و یا بکند بسیار با در نظر گرفتن ضریب ریسک بالا انجام می دهد.

در عمل به نوعی در آمریکا هر چه بیشتر بدهکار باشی به این بانک و به آن بانک و قسط و این حرف ها بیشتر به مرور اعتبار کردیت ات می رود بالا.

قسط هایی که شاید تا آخر عمر بابا تمام نشود. درصد سود وام بانکی در آمریکا به نوعی برای کسانی که سابقه ندارند بسیار بالا است. چیزی نزدیک به نه درصد. این درصد در مالزی برای مسلمان ها نزدیک به دو و نیم و برای غیر مسلمان حدود سه و دو دهم درصد است. البته در ایران به دلیل بانک داری اسلامی هنوز با کاهش نرخ بهره شده است حدود بیست و یک درصد.

-=-

روزهای التهاب در سوریه و لیبی و یمن و بحرین و ایران و این داستان ها است. نمی خواهم زیاد بپردازم به آن ها برای این که در حال حاضر روزی هزار سوراخ هست که دارد به خورد همه مان می دهد. دلم می خواهد حیات خلوت باشد این وبلاگ اما گاهی مگر می شود.

سفرنامه- توقع ات را از خودت ببر بالا پسر خوب

بیست و ششم مارچ دوهزار و یازده

رفیق فاب ما روی والش تو اف بی نوشته:

«خدایا!

خسته ای، خوابت میاد؟ چایی بریزم؟ پرتغال پوست بکنم؟

تخمه می خور…ی؟ می خوای بری نیم ساعت بخوابی، من بشینم پشت فرمون؟

تعارف می کنی؟

لنگ بیارم شیشه جلو رو تمیز کنم؟ اینایی که من می بینیم، می بینی واقعن؟»

-=-

روز بیست و ششم مارچ را روز مبارزه با رفقا و آدم های بد قول گذاشته ام.

از روزی که به آمریکا آمده ام، به این نتیجه رسیده ام واقعن مردم ما دیگر نوبرش هستند. رسمن وقت ات را به یک قران ارزش نمی گذارند. نمی دانم قضیه چیست، این فرهنگ جامعه میزبان نیست. برای این که می بینم همه چیز بین مردم این ولایت با دقت است -البته جز متروهای روز تعطیل که درست کردنش به گمانم کار امام زمان شون هم نیست فک کنم- پس نمی فهمم چرا به این راحتی هر کسی قراری را که از چند روز قبل تنظیم کرده با یک تکست چسکی باطل می کند.

حالا جالبه من خودم اصولن سر قرار دیر می رسم اما دیگر راستش یک قرار را هفت بار عقب نمی اندازم. بلخره دیر رسیدن بخشی اش از دست آدم خارج است. اما سر در نمی آورم طرف که می داند قرارش را نمی تواند بیاید چرا زرت و زرت تجدید قرار می کند.

خب راستش را بخواهید هر کسی آستانه تحملی دارد. من شاید آستانه تحمل ام کم است. از امروز بستم پرونده این انتظار ها را. کتاب الکترونیکی ام را بر می دارم و ته اش می نشینم مطالعه می کنم. بی شک از مضحکه دیگران شدن بهتر است. زندگی هر چه مستقل تر به نظر من بهتر و پویا تر است. از طرف بسیارند آدم هایی که هم طراز سعی می کنند به حد توان به تعهدشان عمل کنند. به نوعی احساس این که آدم بخش فرعی نگاه کسی باشد اصلن خوش آیند نیست. آدم هایی که راستش من خیلی هم پر انرژی و بلند گام نمی بینم. راستی چرا پس؟ شاید این خصلت من است که برایم حتا شوخی ها هم جدی است.

-=-

امروز یک هم کار خوب کوچه بعد یک سال و نیم همراهی مداوم، برایم چند خط کوتاه نوشت که نمی تواند همراهی کند. دلم گرفت. هم خانه تو می خواهد بعد یک سال و نیم برود. زنگ زدم و گپ. از روزهای خوب با هم گفتیم و آغاز کوچه. انرژی زیادی داشت و امروز می گفت احساس می کنم هر چه بنویسم آب به آسیاب غریبه ریختن است. چندی پیش بر سر نوشتن یک مطلب که می شود اسمش را هم گذاشت جنجالی همه جور حمله به او شد. در حالی که احساس می کردم او به نکته ساده ای اشاره کرده است. کار به تهدید و رو کردن های ناموسی کشید و من یک بار دیگر به آستانه تحمل پایین این مردم فکر کردم و یک بار دیگر به این دوست همراه حق دادم.

راستی این روزها چه بنویسی که هم خریدار داشته باشد، هم اغراق نباشد و درست باشد.

می شود بدون گرایش زندگی حرفه ای کرد؟

به سرم زده برم یک کبابی باز کنم خیال خودم رو راحت کنم.

-=-

گاهی اوقات حرف ها از فرط تکرار بوی استفراغ می دهند.

سفرنامه- در این کلوپ شاید هم دلی از هم زبانی بهتره

بیست و چهارم مارچ دوهزار و یازده

بنا بر رسم شبانه ها باز هم شب بیدار خوابی چاشنی زندگی می شود با بادی که بر پنجره نیمه باز می وزد و کمی نوشیدنی. درست مانند روزهای نوجوانی پر از کشف از گفتن ها و نگفتن ها.

یاد روزهایی افتادم که با خودم ناشیانه ریاضت کشی می کردم. بیست روز حرف نزدن، بیست روز دروغ نگفتن، چهل روز به حرم امام رضا رفتن. الان هیچ کدام را انجام نمی دهم اما چقدر مرورش مزه دارد. می خواهم در تاریکی بیابم.

-=-

در کتابخانه «بتزدا» دو روز دور هم جمع می شوند. چند معلم که به دیگران نه آموزش رسمی انگلیسی بلکه حرف زدن را یاد می دهند. اسمش «کلوپ گفت و گو» است. باید بنشینی، اسمت را و کشورت را روی کاغذی بنویسی و به نوبت خودت را معرفی کنی. من «می» از تایوان. من «علی» از ایران.

هر هفته چهار شنبه ها و پنج شنبه ها درست در قسمت جلوی سالن این کتاب خانه دور هم جمع می شوند. کسی ثبت نام نمی کند. هزینه ندارد و معلمین هایش به صورت خیریه کار می کنند. چند میز و هر میز هفت هشت نفر از گوشه و کنار جهان. این جا نوع دیگری از کلاس است. بعضی به سختی حرف می زنند و بعضی بهتر. با لهجه، ترکی و یا چینی اما همه زبان هم را خوب می فهمند.

فرصت خوبی است برای این که همه با هم آشنا شوند. از ملیت های مختلف با آداب و سنت های متفاوت.

نکته این است که معلم و شاگرد در واقع با هم رفاقت می کنند. این جا کلوپ گفت و گو است.

دو ساعت کلاس تا ساعت سه است. اما بقیه برنامه در یک کافه نزدیک به کلاس یا همان کتابخانه ادامه دارد. همه با کمک هم تمام میزهایی را که باز کرده اند جمع می کنند. صندلی ها به کناری چیده می شود. سالن مانند اول پاک و پاکیزه می شود و راهی کافه.

دو خیابان بالاتر در یک کافه همه دور هم جمع می شوند. این بار خودمانی تر است. همه با اشتیاق از هم دیگر می پرسند. از سن و کار از این که چرا آمریکا هستند. یک زن ژاپنی همسرش دوره آموزشی دو ساله در آمریکا دارد. پسری فرانسوی میهمان یک دوست اش است و برای همین شش ماه که این جا است به سراغ این کلوپ برای یادگرفتن آمده.

اما شاید در این جمع برایم از همه خوش آیند تر دیدن زنی به نام «شارکه» از بلغارستان است. ارمنی تبار و نزدیک به هشتاد سال دارد. پر از انرژی. مهربان و خوشحال از این که می تواند انگلیسی صحبت کند. در همان دقیقه های اول  تکه شیرینی دست پخت خودش را با من و یکی دیگر تقسیم می کند. کیکی با طعم پنیر و شکر.

به نظرم نمی آید مسن باشد. آن قدر پر نشاط است که آدم وقتی از خاطرات کودکی اش صحبت می کند که متعلق به سال ها پیش می شود، یک دم خیال می کند دارد حرف پدر و مادرش را نقل می کند. پسرش در آمریکا است و اون نیز راهی شده است. مهربانانه از معلم و از بچه ها صحبت می کند.

صحبت ها گل می اندازد. از هر دری سخنی و دمی آدمی تنهایی ها را از خاطر می برد. معلم هم مانند همه ولع حرف زدن با بقیه را دارد. یک کانادایی تبار، خانمی که به نظر نمی رسد بیش از چهل داشته باشد اما با دیدن عکس دختر بیست و پنج ساله اش باید دانست بی شک بیش از این دارد.

از انگیزه اش می گوید. از زمان کلاس ها و دعوت کردنش به شرکت در این کلاس ها. به سه زبان آشنایی دارد، فرانسه، انگلیسی و اسپانیایی. او به صورت خیریه در این کلاس ها حاضر می شود.

ساعت حالا هفت شده است و من نزدیک به چهار ساعت غرق در این گپ و گفت هستم. تولد یکی از شاگردان است. چینی است و خوشحال می گوید سنش را نخواهد گفت اما برایش هر کسی به زبان خودش شعر تولد می خواند.

کسی از کسی توقعی ندارد. تشکر می کنند و خدا حافظی. کلاس تمام می شود اما انرژی سبز دوست داشتن و گفت و گو تا ساعت ها احساس می کنم دورم می گردد.

هم زبونی ها اگه شیرین تره

هم دلی از هم زبونی بهتره

سفرنامه- خدایا در دعایم دقت کن، سربه هوایی خوب نیست

بیستم مارچ دوهزار و یازده

فک کنید آدم از شنیدن یک خبر از «ایرنا» خوش حال بشه یعنی اون روز، روز معمولی نیست. حتا اگر این خبرگزاری با بودجه میلیاردی تیتر این طوری بزنه: «پیش از آزادی، ابراهيم يزدي از سمت دبيركلي گروهك غير قانوني نهضت آزادي استعفاء كرد» در چهار خط خبر بیست جا از کلمه «سرکرده» گروهک استفاده کرده است. اما اشکال نداره خبر خوب باشه کوفت باشه، حتا از دست ایرنا. اما فک کنید اگر غیر قانونی است که پس چطور استعفا داده. آقای خمینی در وصیت نامه اش نفهمیدیم آخر چه داستانی در باره نهضت آزادی نوشت که هنوز که هنوز است تکلیف نیمی از این جماعت حاکمیتی روشن نیست.

بماند مهم خبر آزادی است.

اما از این که بگذرد ما زین پس به دلیل مرخصی همکاران مدتی مدیر سایت هم هستیم، لذا هنر می کردیم شبی دو ساعت می خوابیدیم اون رو هم تعطیلش کردیم رفت پی کارش.

ولی خوبی اش این است که شب عیده و برنامه و خبرها همه عیدانه و انرژی در حد کالباس ژامبون با دو تا بندری دور میدون سوم اسفند است.

چون پشت بندش خبر آزادی عرب سرخی و چند فعال دیگر را زدم. چه خوبه نه؟ در این روزها که دلت می خواهد خبر بد نشنوی و نمی شنوی. این عید در تنهایی بلاد اتازونی کمی غمگین تر از عید های دیگر است. اگرچه همیشه نمی دانم چرا دم سال تحویل که هیچوقت هم پای سفره ای نبودیم -یا تو راه بهشت رضا سال تحویل می شد، یا تو حموم، یا در حال بدوبدو- چشمانم سخت بارانی می شد.

این عید دور از همه اما پر از امید برای فردای بهتر ایران خوب، گور پدر بنغازی فعلن تهران را بچسب. مردم بخندند. به همه چی شاد باشند. به پیام مقام عظما، به مامور باتوم به دست، به مرگ یا هر چیزی که می بارد بر سر این مردم. سال نود سال امید است.

-=-

به سال تحویل که نزدیک می شویم فکر می کنم باید چه کنم. بغض کمی دارم اما قصد گریه ندارم. یعنی عمرن بزارم اشک ببارد. ساعت هفت و بیست دقیقه و چهل و پنج ثانیه قرار است توپ اش را در کنند. منزل …..قرار است توپ در شود. ما هم نشسته ایم و داریم چای می خوریم و به توپ سال نو نگاه می کنیم که یک وقت اشتباهی به جایی که ما نشسته ایم نخورد.

آغاز سال نو….

 

شاتاراق… -صحبنه مال توپ های یک ناو است که در دریا شلیک می شود، نیرو دریایی و شبکه جام جم، اما به نظرم صدایش مثل توپ پ پ نیامد- خلاصه کلام سال تمام می شود.

دقیقه شماری کرده بودم که این دم با نزدیکانم صحبت کنم. زنگ می زنم و خوش و بشی و آرزوی سلامتی و دوری از گرفتاری و همه چیزهای تمیز دیگر. صحبت کوتاه می شود ظاهرن آن ور خط چند منتظر دیگر هم نشسته اند و ما سهم خودمان را گرفته ایم. با دامون شمارش سال نو می کنم. ده، نه، هشت، هفت…

دعای دم میز هفت سین و این حرفا:
تمامی آن چه برای سال 1390 از تو می خوام یک حساب بانکی چاق و چله
و یک هیکل باریک است. لطفن این دو را مثل سال قبل با هم اشتباه نگیر
آآمین

 

-=-

پدر و مادر، لباس نو که از چهار طبقه مشهد از پوشاک اطمینان می خریدند. شیر موز دم چهارراه خسروی و کفش ملی و کفش ورزشی گاهی، خجالت لباس خریدن که معمول با شلوار زانو انداخته و جوراب پاره البته سازگار نبود.

چلوکباب پارس دم سه راه دارایی و هوای نیمه سرد و گرم و شلوغی خیابان ها. منزل مادر بزرگ و دور هم جمع شدن ها. عرق خوری های بزرگ تر ها و نگاه کردن ما. سر خوشی دم حوض و درخت سیب قندک حیاط مادر بزرگ و اتاق های عموها و عمه ها که هر کدام یک جذابیتی برای دید زدن یواشکی داشت. وسوسه سه بار دید زدن اتاق عمو «کاظم» که وسط اش عکس یه دختر لخت به قاعده تمام دیوار بود و ما در جق و پوق هشت، نه سالگی و کشف و شهود.

عمو کاظم مرد، دیر هم مرد به نظرم. عموی دیگر داغون شد. مادر بزرگ دم مردن هوشش آن قدر مثل قدیم نبود که هر کسی را بیاد بیاورد. پدر بزرگ زودتر از همه مرد.

پدر دیگر لباس نمی خرد. پدر عصبانی نمی شود. پدر چلوکباب پارس نمی دهد.

«پدر مرده است»

پدر انگار سال ها است که دیگر نیست.

سفرنامه- وقتی یکیش می جنبه و قص الهذا

نوزدهم مارچ دوهزار و یازده

هوا شده بهار جان جانان. شکوفه هم به چشمت می خورد البته باید کمی چشمانت را ریز کنی، ولی چیزی از سر درختان به قول مشهدی ها دلنگون است. البتن که من یک دور هم زدم در خیابان، دیدم از چیز هم بزرگتر است و دارد گل می کند بر سر شاخه ها و ما دیدیم و گفتیم نوید بدهیم که کشور کفار هم شکوفه باران می شود. نسیمی می وزد و همه چیز می جنبد و به قول آن عارف بزرگ: «وقتی یکیش می جنبه، اون یکی شم می جنبه»

عکس های زلزله ژاپن متاسفم می کند. هی می بینم و هی دلم می سوزد و هی فک می کنم بوی کباب است و بعد می فهمم نخیر! من باز دارم عکس نگاه می کنم.

سفرنامه ها را این روزها باز دچار دل و دماغ کاهش زدگی شده ام سعی می کنم زود جمعش کنم. روده درازی هم برای خودش، اجداد و آبادش آن هم در آخرین روزهای سال هشتاد و نه حدی دارد.

-=-

وقتی منتظر هستی دست و دلت به کار نمی رود.

-=-

هزار کار باید بکنی و مانده ای اول می گویی این بشود بعد آن و بعد می گویی این نشود و آن بشود و چه و چه که می بینی هم از این در مانده ای هم از آن.

این آژیر ماشین ما مرا می پراند نمی دانم چرا.

کمی سرما خورده ام و انگاری گوش هایم حساس شده است. -دراز نه. حساس عرض کردم- عصر منزل یک دوست به مراسم شام دعوت هستم. یک خانواده خوب ایرانی که شرافت اخلاقشان بیشتر از این اداها است که حرف را با کلمه «این جا آمریکاست» شروع کنند.

گریزی بزنم به کربلا: من این جا چند مدل بی ادبی و بی احترامی دیدم و بعد ملت می گفتند سخت نگیر، این جا آمریکاست. طرف ادب ندارد می گویند این جا آمریکاست. در حرف زدن با صراحت توهین می کند بعد می گویند این جا آمریکاست. خب والا به نظر من شما اگر دارقوز آباد هم می بودید همین بی ادبی بودید که الان هستید.

اتفاقن من دیده ام این هایی که این جا بوده اند و کمی نیتیو! تر از جدیدی ها هستند در کمال صراحت که ناشی از صداقت است در بیان سعی می کنند توهین آمیز نباشند.

هنر ماست دیگر که زردی مان را به بلخره از تو کنیم…

اما داشتم از دوست می گفتم. خانه اش مرا یاد خانه ام می اندازد. همسری کدبانو و مهربان با غذاهای خوشمزه و باب طبع و پسر جوانی که فیلم می سازد و دوست دارد فارسی بیاموزد. خودش هم که به نظرم نازنینی است. تند مزاج اما بی دریغ. این ترکیب خیلی در این بلاد که از دهن اکثر می شنوی این جا آمریکاست، به دلت می چسبد.

صحبت گل می اندازد و خوب دلایلی دیگر هم اضافه می شود که تا نیمه شب ولو شویم. شب های تعطیل در دی سی مترو تا ساعت سه و نیم صبح هست. این را گفتم که اگر شب تعطیل خانه کسی رفتید بی خودی با خودتان زیر شلواری نبرید.

هوای شبانه پیش از نوروز. من تنها. صدای پرنده ها. مردمان تن خسته از بی پروایی های یک شب تعطیل در مترو. چشم هایی که نیمه باز هستند. مردانی که زنانی در خیابان سر بر شانه شان گذارده اند. باز هم صدای آژیر یک آمبولانس و باز هم زندگی در ساعت دو صبح بیستم مارچ دوهزار و یازده…

-=-

چورتم پاره می شود یادم می آید من امروز باید خبرها را بدهم. سرما خوردگی سر گیج ام می کند همش، خوب هم نمی شود. گاهی سرم نمی دانم چرا گیج می رود و این تمرکزم را کم می کند. به خبر سازی و خبر سوزی می افتم.

خواب تعطیل می شود.

داشتم تازه حس شاعرانه نیمه شب می گرفتم هااا

سفرنامه- همان وقت که قرار نیست بروی، می روی

ششم مارچ دوهزار و یازده

شب را در میان خواب و بیداری و توهم و یه دو سه تا چیز دیگر به سر می کنم. نمی دانم خواب است، رویاست یا کابوس! هر چه هست کار همین قرص های سرماخوردگی است. اما دم صبح از روی موبایل فیس بوک را می چکم. خبر کمی اول به نظرم شوخی می آید.

مدیر «سوپر محمود» یکی از فروشگاه های ایرانی در مالزی پس از بازگشت از بازی فوتبال احساس درد در ناحیه سینه اش می کند و با عیالش راهی بیمارستان می شود تا ببیند عیب از کجاست. در حین رانندگی سکته می کند و همان جا تصادف و مرگ. محمود مسن نبود. شاید هم سن من یا کمی بیشتر. گاه گاهی با هم سلام و احوال پرسی داشتیم و مهربان همیشه جویا این که چه خبر و چه می کنید. ساده، اون مرد، مرد.

برایم باز سوال شد. آدم با این همه آرزو و امید، با این همه دل بستگی، با این همه نگاه به راه، با این همه فراز و نشیب یک باره و بی خبر: تمام!

حکایت سنگ و شیشه است.

-=-

جامعه چند رنگ آمریکایی درست نقطه مقابل همان جریان های معمول اجتماعی در حاکمیت های سنتی است. وحدت قومیت حاکم و حاکمیت قوم قالب که در حتا بسیاری از حکومت های دموکرات هم به چشم می خورد، است. جامعه آمریکایی به شدت تاکید بر اختلاف رنگ و زبان و قوم و مذهب دارد. اتفاقن من بر خورده ام به این که در این جامعه تاکید حتا به وحدت نیست، تاکید به وجود همین کثرت است. جامعه ای که از هر سری صدایی در می آید. اما همه در خدمت یک حرکت یک سو و هم سو قرار می گیرند. آمریکا برای همه آمریکایی ها، از هر کشوری که آمده باشند. آمریکا که آن ها را پذیرفت، می شوند آمریکایی.

ترک و بلوچ و فارسش سر نمی شکنند.

-=-

صبحانه، ناهار، شام را در یک فروشگاه به اسم «هول فود» به راه می کنیم، با این غذا های ریزه ریزه و سلف سرویس که توش همه چیز یافت می شود بعد کمی این ور و آن ور در بارانی استوایی مانند از شدت و البته سرد. ساعت چهار قرار دارم.

شده است یادتان برود که کسی دیگر تقدیر می کند و فقط شما فکس را باید دریافت کنید و به آن عمل کنید؟

جلسه امروز من بوی همین را می داد. چیزی فراتر، مانند همیشه نجوا کرد. دوآدم هم را دیدند و پنج ساعتی گپ و گفت. انگار هیچ کدام خیلی به هم غریبه نبودند.

آدم باید گاهی به این تقدیر مشکوک شود.

امروز روز مهمی بود، اگر درست پیش برود روزگار، فرزندی در راه است.

بسه دیگه همین قدر گفتم که از فضولی بسوزید.

-=-

باران چتر را از روی سرم بر می دارد. قطره های آب بر روی عینکم شتک می زند. چتر بر نمی گردد.

می فهمم چتر می داند که زیر باران باید دو نفر در زیر آن باشند تا لحظه ها زیبا شود. قول داده بودم اول خبر را به او بدهم. تلفن می رود روی منشی، خبر می ماند. باران می زند و دوباره تماس، خنده و فراموشی.

بی خیال آینده اش، الانش که قشنگ است. حالا فردا نشد که نشد. گور پدر روزگار.