جستجوی درون

تقدیر چنین است که آدمی به هر فرصتی و به هر کلامی لحظه ای به خود بی اندیشد. بیرون چه حادثه ای در شرف رخداد است؟ راستی چه بر من می رود که خود نمی دانم و یک باره در حالی که تمامی بدنم از عرق پوشیده است از خواب با کابوسی بیدار می شوم. در درونم چه اتفاقی می افتد که خود نمی فهمم. عجیب است که من در غار درونم از تاریکی مطلقش، از دهلیز های تنگ و نمورش می ترسم. من نمی شناسم این صدایی که هر از چندی از منتهای جایی گنگ می آید.

 می خواهم به سراغش بروم: می ترسم .. می ترسم … می ترسم…این لحظه وحشت زده ام…

اسم رمزش را می گذارم «جستجوی درون»!امروز : دروغ نخواهم گفت

دوم اردیبهشت یکهزار و سیصد و هشتاد و شش 

دست دشمن از آستین تایلندی های چش دریده در آمد

روز هشتم 

اردوان روزبه ardavan.roozbeh@gmail.com 

یک ماه تعطیلی چونان باد بر پشت نهد که چشمه جوشان بیان آدمی بخشکد و الحمداله شهر در امن و امان باشد. کوروش آسوده بخواب که سد سیوند به زودی با حضور رییس جمهوری آب گیری شود و تو در آکواریوم بزی. 

اووووو… اگر بخواهم بند کلام شل کنم و انگشت خود بر دماغ صاحبان تپق فرو برم، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. که نه به تحمل شما خواننده شک داشته باشم بلکوم به ابعاد شیشه نوشابه فانتا و استقامت خود مشکوکم. لذا برخی موارد که بی خیلی. اما حیف است به عکس یادگاری ملوانان زبل با کت شلوار هاکوپیان اشاره نکنم. (خانم ملوانه که تا گرفتندش زود زد زیر گریه که من دلم برای بچه هام تنگ شده! و برخی از استراتژیست های ملوانی گفتند: خوب تو که دلت برا بچه هات تنگ میشه، چرا نمیری بشینی تو خونت ور دست حاج آقاتون کتلت درست کنی؟!) همین دل تنگی ها هم، آخر دل نازک ریس جمهوری ما را به قلیان آورد و گفت برو … امشی … گو گو … دیدید که در مراسم ختنه سوران ملوانان (ببخشید منظورم بدرقه بود) همه چه خوشحال و خندان بودند. بگذریم که این اینگیلیسی های چشم دریده تا رفتند افتادند به کنفرانس خبری و اون جور کارا، تازه خانم ملوانه هم به صورت لوجیکال از همان دور گفت: فووتینا …! من اصلن شوهر ندارم که دلم واسه بچه هام تنگ بشه…! 

خوب سانتیریفیوژ هم رفت در لیست خبر های خوش، بالاخره ما کم کم داریم به جاهای خوبی می رسیم. آقای محمود احمدی نژاد من رسمن از شما برای تلاش دانشمندان هسته ای ایران تشکر می کنم که توانستند از زمان دو سه رییس جمهوری قبلی برای خبر های خوش تلاش کنند. آقا ممنون. 

اعتصاب؟ تحصن؟ کجا؟ مرد حسابی این حرفا چیه از خودت در میاری؟ معلم ها؟ به گمانم دیشب غذای سنگین خوردی، اور دوز کردی. مرد حسابی مگه کسی بیکاره با این در آمد های خوب و حقوق های عالی الکی راه بیوفته بگه من سر کلاس نمی رم و لابد مدرسه نمی رمو حتمن اگه به خواسته هامم عمل نشه می رم جلوی مجلس جیغ و داد می کنم. اگر خبری بود تو روزنامه ها می نوشتن، دیدی خبری نبود. ما تنها خبری که داریم از قدر نشناسی این معلم های کم لطف است که هی بن کمک های غیر نقدی می گیرند و هی شلوغ می کنند. حالا گیریم که برنج تایلندیش تخمی بود. خوب دیگه آدم نباید اینقدر داد و بی داد راه بندازه. اول از این که با اسب، پیش کش، دندون جمله بساز آق معلم. دومندش اگر این بار دست دشمن از آستین برنج کاران تایلندی در آمده و توی برنجاشون از اون کارا کردن، دولت خدمت گذار چه گناهی داره طلفک. تازه شنیدیم به قول انگیلیسا بابام جان:»تو بی کانتینیو!» دوبله فارسی: این برنامه ادامه دارد…  

بحث شیرین دیگری هم هست که مزه دارد یک کار کارشناسی ستون هشتمی راجع بهش داشته باشیم اون هم پدیده شیرین «شل حجابی» است. هر ساله بنابر سنت مالوف، نیروی انتظامی (تشکر تشکر) بعد از زنگ سلامت، زنگ مبارزه با بد حجابی را می زند و اعلام می کند که اکیپ های ما آماده است تا چهار کلمه حرف ارشادی با شل حجابان، بد حجابان، شلوار کوتایان، مو سیخ سیخیان و اینبار با آقایان هم بزند. سردار روزبهانی مدير کل مبارزه با مفاسد اجتماعي ناجا گفت: برخورد با بدحجابي از وظايف ذاتي پليس مي باشد ولي اجراي اين طرح با شروع فصل گرما و تعطيلي مدارس شدت بيشتري به خود مي گيرد. (ما از این که ذات پلیسمون اردیبهشت ها بیدار میشه کمال امتنان را داریم چون فصل گرما نزدیکه و باید تشکر کرد). البته اون گفت که طرح های پلیس فصلی نیست و تعطیلی هم در کار نیست، فقط شدت اش کاهش و افزایش می یابد. من نمی دونم چرا همیشه وقتی فیلم از پای صندوق پخش می کنن یکی از این روسری پس رفته ها مثل»عزرق شامی» اونجا هست و فصل پیک هم نیست. 

البته بشنوید که سردار در ارتباط با مصداق هاي برخورد نيروي انتظامي با بدحجابي گفت: پوشيدن شلوارهاي کوتاه، استفاده از شال هاي کوچک که مو را نمي پوشاند و استفاده از مانتوهاي تنگ يا چسبان و يا بدن نما در خانمها (فکر کنم برای این تیکه صحبت های سردار باید ذکر می شد که: ورود افراد زیر 18 سال ممنوع) از موارد برخورد نيروي انتظامي با اين افراد است و شيوه برخورد با افراد بد حجاب در سه مرحله ارشادي، انتظامي و قضايي صورت مي گيرد. 

این برادر در صحبت هایش هم اشاره کرد که اکثر مزاحمت های خیابانی هم برای همین افراد است. یک نظر سنجی کاملن دقیق اعلام کرده که 92% از مردم با برخورد علیه بد حجابی موافقند. سوال: من گاهی عصر ها توی خیابون که میرم نمیدونم چرا این هشت درصد حجمشون اینقدر بالاست. به هر حال بازم تشکر تشکر فقط نمی دونم چرا جریان حجاب شده یخچال فریزر صا ایران: دینگ، دینگ ..! هر روز بهتر از دیروز. 

حالا تا وقت هست بذارید یه لگد هم به این فیلم سیصد بزنم که دلم خنک شه. نقل تاریخی است که در جریان این مقاومت مردانه سیصد نفره بر علیه سپاه بقول یونانی ها چند میلونی اسپارت ها اگر سپاه ایران فقط در زمان حمله می خواست آب ریز گاه برود، سیل اون جماعت سیصد نفره را رو می برد. حالا مقاومت پیش کش احتمالن باید با قایق می آمدن سر تنگه. حیف که یه عمر تاریخ تمدن خودمون رو بایگانی کردیم تا ابلهان سیصد بسازند، اگر چه تاکنون باید هفتصد و هشتصد و هزار هم می ساختند. شانس آوردیم که به همین ختم شد. 

راستی یه ملک خوب سراغ دارم جون میده برای آپارتمان سازی، قیمت اش هم بد نیست سر راه اگر فرصت کردی برو ببین، آدرس: تهران – خیابان طالقانی – سفارت آمریکا! 

این ماه سالگردش بود، خدایش بیامرزاد شهید آوینی را، این جمله اش فکر می کنم سر لوحه همه مدیران کشور است: جز برای خدا کار مکن… 

تا شلیک بعدی خدا نگهدار

1042007.jpg

پایان کار برای یک صیاد. فصل صید در دریای خزر به پایان رسید. این یعنی شش ماه انتظار برای اندکی روزی که از دریا برسد. این یعنی شش ماه بیکاری و بیکاری  …

صبح که از خواب بيدار می شوم با خودم می گويم امروز برای چه از در بيرون خواهم رفت … راستی می توانم فقط همين امروز هم که شده دروغ نگويم و فقط خودم باشم … همين! اين خواسته زیادی است؟

روز روز خوب خداست … من گرفتارم … من اسيرم … تو خدايی … تو همراهی … ميشه يه روزی صبح قشنگ بهاری رو اونطوری که تو به من چشم ديدنشو دادی ببينم … ميشه يه روزی پرده ها بره کنار و من ببينم همه اون چيزايی که نديدم و حسرتشو می خورم … 

…. پرده بالا رفتو ديدم هست و نيست  

…. راستی ناديدنی ها ديدنيست

 

اين جريان فيلترينگ هم شده اسباب صفای برخی بزرگ مردان عرصه اين ديار … آقايونا! شما که زحمت می کشين سايت های خبری رو برای اخبار مستهجنشون سانسور می کنين … فقط یه زحمت بکشيد و برای دنيا و آخرتتون هم ذخيره جمع کنين … حرکتی به پيام قشنگ فيلترينگ شما بر می خوره يک جمله آخرتی ::::ای بر پدر:::: و کلی پدر شما رو خوشحال می کنه …!

راز دل با که بگویم

چندی قبل یعنی درست روز اول عید نوروز یک پست نیمه تصویری گذاشتم از جایی که حتا نمی دانستم به آنجا چه می گفتند.  اما جایی بود که سال ها گوشه ای از فکر م را اشغال کرده بود. اسم پست را گذاشتم : این خانه بی نشان است . اما بعد از گذاشتن آن برخی از دوستان بر من خرده گرفتند. بعضی دوستانه و خردمندانه سعی کردند هشدار دهند و برخی با کمی بی خردی و شاید کم لطفی با متهم کردن و حتا ترساندن از عاقبت کار  برحذرم کردند. نمی دانم شاید من هنوز انقدر بلوغ نیافته ام که بفهمم.  اما احساس کردم که وقتی می گویند:  بردارش!  بردارش که عاقبت اش بردار است. اما راستش دست و دلم نرفت. احساس کردم که این حق منه که به حد توان لاغرم همیشه از ساختن و از اصلاح گفتم،  بتوانم سوالی را بپرسم. احساس کردم برخی از خط قرمز ها را ما خود سانسورانه ساخته و پرداخته ایم و بسیاری از مگو ها تابو های ترسخورده خود ماست که شکلی عمومی پیدا کرده است.

سوال این جاست:  آیا ما نمی توانیم منتقد رفتار دیگرانی باشیم که برای ما تصمیم می گیرند و از ما می خواهند برای حفظ « ارزش ها » به جبهه های مبارزه برای ارزش ها برویم. یعنی عملکرد آنها تا این حد مقدس است که هیچ گاه نمی توان در حوزه خرد و فقط خرد و نه عمل به نقد آنها پرداخت.

در واقع این پست فقط یک سوال بود همین. به من ربطی ندارد که به آن محل می گویند « کفر آباد » به من ربطی ندارد که آن روزها چرا؟  فقط یک سوال بود و من فکر می کنم به عنوان یکی از آدم هایی که برای این جا دلمشغولی دارد و نه دشمن است و همیشه امیدوار به رفع درد ها و بهبود عزت مند ایرانی یک حق است.. پرسیدن و تلنگر زدن..

نتوانستم برش دارم اما احساس کردم شرط این است که بگویم …

یک خواب

خواب می دیدم که بر روی کوه بلندی که به سختی وسایل پرواز با پاراگلایدرم رو برده بودم تونستم جلوی یک دهنه دهلیز مانند خودم رو برای پرواز آماده کنم. به سختی وسایل سنگین رو جابجا می کردم و این دهانه دهلیز مانند تنگ امکان پهن کردن کامل بال پرواز رو نمی داد. اما من مصمم بودم که پرواز کنم. یکباره دیدم گروهی که لباس های نظامی عملیات های کماندویی به تن داشتند از اطراف این کوه به سمت همون دهانه ای که من سعی داشتنم پرواز کنم سرازیز شدند. بی پروا و بی مهابا چتر هایی رو که مخصوص پریدن از هواپیما بود از توی کوله پشتی ها شون در آوردند و بر روی زمین پهن کردند.  بهشون می گفتم که این چتر ها برای پرواز از روی کوه ساخته نشده ا ند اما اونها جدی کارخودشون رومی کردند. با خودم می گفتم حتا اگر کماندو هم باشند با این وسائل نمی تونند یک متر از زمین بلند بشن. اما در کمال ناباوری من باز می کردند و پرواز می کردند. آخرین شون مسن تر از اونهای دیگه بود با کلاه پروازی سبز رنگ، چترش فقط چند تکه بند بود،قبل از پرواز جواب منو داد . من تو دلم پرسیده بودم که با این بند ها مگه میشه پرواز کرد. گفت : آدم باید پرنده باشه تا بتونه پرواز کنه!

گردنش خونی بود،چترش رو پهن کرد و رفت بالا. اون آدم امیر سپهبد صیاد شیرازی بود.

من این مرد رو دوست داشتم. صورتش همیشه خیلی آروم بود. این خواب رو درست شب شهادتش یعنی پری شب دیدم، در حالی که اصلن یادم نبود فرداش سالگرد شهادتشه. بعضی ها خیلی برای آدم عزیزن ….

در ميان من و تو فاصله هاست   

گاه مي انديشم   

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!  

تو توانايي بخشش داري.

دستها به ما داده شده اند تا برای یاری و بهبود به کار گیریم شان نه برای آزار رساندن.

 دستها را باید برای برکت بخشیدن بکار گرفت نه برای انتقام، برای نجات دادن نه انهدام.

با هر موجود با احترام برخورد کنید. با عشق با او رفتار کنید.

خب! ما يکديگر را می شناسيم … ما يکديگر را خوب می شناسيم … پس چون می شناسيم … حداقل آزار ندهيم … عمر کوتاه است و ما هنوز به اين باور نرسيده ايم … خوب است که تشويش را هم داشته باشيم … اما هر کسی آنگونه زندگی می کند که خود می خواهد … در تمام طول تاريخ کسی را در درگاه عدالت راستين به جای ديگری محاکمه نکرده اند:  

آرام باشيم و برای هم فقط دعا کنيم

 

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم ، همان يک لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبائی و زشتی به روی يکدگر ويرانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم ، که ميديدم يکی عريان و لرزان ، ديگری پوشيده از صد جامه رنگين ، زمين و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه ميكردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم ، که در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمايان ، تسبيح صد دانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه ميکردم
که می ديدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه اين علم عالم سوز دم کش، بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دريای پر افسانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم ، به عرش کبريائی ، با همه صبر خدائی ، تا که ميديدم عزيز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گرديده خواهی می فروشد
گردش اين چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همين بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چه بودم
يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید

….آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود

از یک دوست

حامد دوست منه. حامد در مورد اردوان نوشت همیشه صحبت می کنه و با راهنمایی هاش کمک می کنه و مسوولیت آدم رو سنگین تر. روز اول فروردین یک مجموعه عکس از نوروز گذاشتم که حامد برام چیزی نوشت. جاش تو کامنت ها نبود و توافق کردیم به عنوان یه پست بیاد. آنچه در زیر میاد حرف های حامده در مورد :هفت سین در کنار آنهایی که پیش ما نیستند
زندگي آميزه ايست از اشك ها و لبخند ها .آميزه ايست از غم ها و شادي ها .
غم هاي زندگي نيز به اندازه شادي هاي آن شيرين اند .
شادماني زندگي تورا بسط مي دهد .
غم زندگي تو را ژرفا مي دهد .
به فراسوي غم ها و شادي هاي خود برو .
و شهد هر دو باش .
در غم هاي خود غرق نشو .
اگر شاهد غم خود باشي .
به ژرفاي زيبايي هاي غم نفوذ مي كني .
اگر شاهد غم هاي خود باشي .
آنگاه شاهد موهبت هاي غم نيز مي شوي .
اما.
هنگاه غم ژرف مي شوي غم ژرف تر از شادمانيست .
شادماني امواج كف درياست .
غم ژرفاي بي انتهاي اقيانوس است .
به ژرفا برو و شاهد ژرفا باش .
غم سكوتي آسماني در دل دارد .
شادماني به روز مي ماند غم به شب .
دل غم چنان بزرگ است كه شادماني را در خود جاي مي دهد .
وقتي غمگين هستي به فراسوي خويشتن غمگين برو و شاهد خويشتن غمگين خود باش ..
ن وجدي عظيم وجودت را در بر ميگيرد
اگهان.زبان مي گشويي به حيرت مي گويي:
آه .
اي غم با شكوه من
اي گلي كه در تاريكي شكفته اي .
اي گل ژرفاها !
خوش آمدي
وقتي از حمام گرم غم بيرون آمدي .
تازه مي شوي .
وقتي غم به سراغت مي آيد .
شكوه و شكايت نكن .
خود را به در و ديوار نكوب .
فرار نكن .
خود را با چيزي مشغول نكن.
لازم نيست فراموش كني .
اي غم است كه آمده است تا زنگار را از آيينه وجودت پاك كند.
غم.بد نيست.
بد ديدن غم نتيجه نگاه اشتباه توست.
غم قطب ديگر زندگيست.
وجودش را مغتنم بدان و گرا ميش بدار .
تامل كن .
بدين سان استحاله اي در غم تو رخ مي دهد .
و شادماني زييده مي شود .
احساساس سعادت تو همچون مادري مهربان هر و فرزند خود را عزيز ميدار.
و در آغوش مي كشد.
غم را و شادي را .
زندگي در تماميت آن است دوست داشتني و زيستني .
اگر زندگي از غم خالي بود .
هر گز نميتوانستيم آن را جشن بگيريم .
اهمه ما در اين دنيا مانند امواج خروشان دريا هستيم .
كوچك بزرگ خرد و كلان .
بهنگام تولد اوج ميگيريم ودر موقع مرگ به اصل خود كه درياست باز ميگرديم.
اما هيچ كدام از ما نميگوييم كه موج نابود شد؟!!
چون در واقع ما با مرگ به اصل خود باز ميگرديم.
اين رازيست كه مي خواستم با تو در ميان بگذارم.
شاد باش غمگين من .
يا علي

این خانه بی نشان است

گور های بی نام unknown persion

راستی در انتهای این گورستان هم دسته ای قبر های بی نشان وجود دارد که فقط یک تکه سنگ بر روی آنها گذاشته شده بی نام و نشانه. آنها یادگار روزهای تلخی برای پدران و مادرانشان هستند. در این قسمت کسانی می آیند که فقط می دانند فرزندشان در بین این گورهای بی نشان است همین. گل هایی که بر روی این سنگ ها گذاشته می شود و پیر مردان و پیر زنان تنهایی که تک و توک می آیند و می ایستند و می روند. نمی دانم! شاید گناه کار بوده اند یا خطا کار و شاید خیلی چیز های دیگر، اما مرگ غربیانه و گور غریبانه. شنیده بودم آنها شبانه دفن می شدند. امروز فکر می کنم آنهایی که حکم امضاء کرده اند و دستور داده اند و گرفتند خود نیز شاید، شاید، شاید گاهی در خلوت خود در لحظه ای که می خوابند و یا از زندگی لذت می برند و چشمشان به فرزند نو بالغشان می افتد که چگونه در جلوی چشم پدر و مادر می خندند و گپ می زنند؛لحظه ای فکر می کنند ممکن بود یکی از آنها پسر و یا دختر خودشان باشد که با یک امضاء فرصت زندگی را از دست می دهد. شاید کمی دست ها می لرزید، شاید کمی …..
مادری وقتی بر سر قبر های این چنین، بلند بلند صحبت می کردم گفت: …. آرام تر دردانه ام در خواب است….

هفت سین در کنار آنهایی که پیش ما نیستند

  اردوان روزبه ardavan.roozbeh@gmail.com 

عید که می آید خاطره ها و یاد ها هم به ما هجوم می آورند. خاطراتی از روزهای دور و یا نزدیک. خاطراتی دست نیافتنی و گاهی کمرنگ و پر رنگ. در سرزمین من، خطه خراسان رسم است که روز اول سال را اکثرن با عزیزان از دست رفته شان بگذرانند. شکلات و شیرینی و نقل، گل و سبزه و هقت سینی که بر سر قبر هجرت کرده ها پهن می شود. آنها با بودن در کنار کسانی که روزگاری با هم بوده اند، یاد شان را گرامی می دارند. فضای « بهشت رضا » ی مشهد روز یکم فروردین ماه دیدنی است. آمد و شد ماشین ها و مردم، آنهایی که عزیزی را تازه از دست داده اند انگار این دیدار نمکی بر روی زخمشان است و با اشک و ماتم جای خالی رفته را یاد می کنند. برخی هم که چند سالی است مسافرشان از این دیار رخت بر بسته با آرامش روی سنگ را می شویند و گل می ریزند و فاتحه ای می خوانند.در این میان هم بعضی زوج های جوان فرصت را مغتنم می شمارند و کمی در کنار یکدیگر به بهانه ای خلوت می کنند. اما قبر هایی هم هستند که از خاک رویشان می فهمی در این دیار غربیه هستند و انگار دیری است کسی به سراغشان نیامده.

_mg_2598.jpg

_mg_2594.jpg

_mg_2593.jpg

_mg_2592.jpg

_mg_2590.jpg

_mg_2585.jpg

_mg_2588.jpg

اين دقايق پايانی سالی پر از حادثه است. روزهايی که با هم بوديم، روزهايی که دور از هم و يا به ياد هم بوديم. دوست داشتيم يکديگر را حتی وقتی که نمی دانستيم؛ متنفر بوديم وقتی که نمی خواستيم. اما به  هر حال زندگی برای ما يک سال ديگر از مرز گذشت. 

دوست دارم به همه بگویم که دوستتان دارم. دوست دارم به همه بگویم نمی خواستم رنجتان بدهم. دوست دارم بدانید از اینکه نمی توانم تمام احساسم را ابراز کنم صميمانه عذر خواهم.