«مگه شاه هم دست شویی میره؟»

اردوان روزبه / وبلاگ 

بچه که بودم. خیلی زیاد می رفتم تو کار این آدم های مهم. مثلن شاه که دیگه برام آخرش بود. همیشه فکر می کردم با این چیزی که من می بینم و کیفیت شاه بودن و این ها این بنده خدا اصولن به «توالت» نمی ره و لابد چیزی مثل یک بسته یا پکیج از بدنش میاد بیرون مرتب و اکبند، چون فکر می کردم توالت رفتن فقط کار ادم های عادی است. 
ذهنم که کم تصویری نبود قدرت خدا. فکر می‌کردم اصلن غیر ممکنه اعلیحضرت رو سر مستراب در حالی که چشماش درشت شده -درست مثل خود من که گاهی عرق بهم می نشست تو توالت- تصور کنم
یا مثلن فکر می کردم مگر ملکه مملکت ممکنه بگوزه؟ اصلن راستش تو مخیله ام نمی گنجید که ممکن است یکی مثل آقای هویدا که نخست وزیر بود شب ها پیژامه بپوشه و بعد وقتی داره سریال «مرد شیش میلیون دلاری» نگاه می کنه کونش رو هم بخارونه. تازه از «لی میجرز» -هنرپیشه چشم ابی فیلم- خوشش هم بیاد.
بعد ها احساس کردم یه جایی همه معمولی هستیم فقط احساس من بود که اون ها رو برایم غیر معمولی می‌کرد، وگرنه شاید اون بدبخت ها هم داشتن مثل آدم زندگی شون رو می‌کردند.

Advertisements

روزی کسی تو را نیز چنین یاد خواهد کرد

در کامنت های مطلب ( مهستی: در این ۲۷ سال هیچ خاطره خوبی نداشته‌ام ) چشمم به نوشته ای از کسی به نام آیینه افتاد. اگر چه این نوشته در خور شان یک انسان و یک ایرانی پرهیزگار نبود. اما  نمی خواستم بردارمش چون خارج از توافقی است که من با خودم دارم. اما امید وارم این نویسنده محترم بداند روزی دیگران هم از شما ممکن است چنین یاد کنند. ما از درون هم خبر نداریم. هشدار که به جای ایزد یکتا نتوان قضاوت کرد بنده خدا. کاشکی اسمش «آیینه» نبود.

گروهی هنوز می توانند گروه دیگری را به کمک عوالمات معنا و بالا بفرستند روی مین

من فکر می کنم برای گفتن حرف ها هست و من و تو کم گفتیم. این هم مطلبی از یک دوست برای جناب مسیح. ایشون اسمشون جیرجیرکه و صدای جیرجیرک گاهی تو شب تار وقتی بغل آتیش نشستی خیلی با خودت درگیرت می کنه؛نه؟

جناب آقای مسیح خان! من مطلب جناب عالی را خواندم و یاد 15 سالگی های خودم افتادم که از آن احتمالا کمی کمتر از 3 برابر سن شما دارد می گذرد… به عبارتی می توانم مادر شما باشم (استغفرالله!) از خواندن این چیزهایی که شما نوشته اید هم غصه ام می گیرد و هم چندشم! غصه ام می گیرد چون می بینم که باز هم یکی یا یک گروهی هنوز می توانند گروه دیگری را به کمک عوالمات معنا و بالا بفرستند روی مین و خودشان به زودی با آنها که مین ها را کار گذاشته اند–و نمی دانم می دانی یانه که در این کهن بوم و بر بیش از 10 میلیونش را خودی های امروز و غیر خودی های دیروز و پریروز کار گذاشتند–چای دیشلمه
بخورند! و چندشم می شود که به راحتی آب خوردن می توانند 20 تا 50 تا از شماها را ردیف کنند در فلان مکان و بهمان خیابان تا باز هم بتوانید خیابان بند بیاورید و ناسزا بگویید به مردم و انگ بزنید! و باز هم چندشم می شود که شماها بی هیچ خیالی به راحتی خام می شوید و بدون آن که از عقبه ی ماجرایی سر در بیاورید می پرید توی گود و می شوید مدعی العموم! بالاغیرتا من یکی را نمایندگی نکن جناب مسیح! هر چه زور داری بزن تا دنیا به من و امثال من که به اندازه هشت سال بیش از از تمام زندگی گهربار جضرتعالی در دانشگاه ها و مرکز آموزش عالی این مملکت درس داده ام بک جوری غیر از جانی و
تروریست نگاه کنند! اگر بیل زنی لاجرم در استغفرالله !باغچه ی خودت را بیل بزن تا تقی که به توقی خورد نیایند ادبیات بزرگتان را ماله کشی بفرمایند! ولی دست آخر مافاتش را بنده و امثال بنده پس بدهیم! تو از جنگ چه می دانی ک.و.چ.ل.و؟!؟!؟ به جان من نباشد به مرگ خودت از بازی های در خفای پلی استیشن بوده که ژ س را شناخته ای اخوی! لطف کن اول چراغ را به خانه ی خودت روشن کن بعد برو به حانب مرزهای غربی تر خاورمیانه! می دانی گرسنگی چیست؟ می دانی وقتی شاگردت پای تخته نمی آید تا درس جواب بدهد چون از بی کفشی اش خجل است یعنی چه؟!؟ آن هم در محله ای که نام شمیران –آن هم از نوع نو را به
دوش می کشد؟می دانی دزدیدن برنج نذری از کوچه ی پشتی مسجد در همین خیابان سرباز یعنی چه؟ می دانی فروختن کلیه، 2 گرم کبد و رگ پا برای تامین مخارج عروسی بی نان و عشق دو دختر یعنی چه؟!! نه اخوی نمی دانی! لطف کن قبل از صدور انقلاب به مادری نگاه کن که شبی در 1374 در همین خیابان انقلاب زیر پل چوبی خودمان در تهران بزرگ توی رختخواب سر راه گذاشتندش تا صبح شهرداری دفنش کند چون 60 تومان پول گور و کفنش را نداشتند بدهند!!! لطف کن بفهم! البته اگر این همه شعار در سر مبارکت جایی گذاشته باشند! و مرا و شان مرا به عنوان یک ایرانی که بهای همه چیز تا سه نسل بعد را در 28 سال گذشته
پرداخته است نمایندگی نکن!  حضرت مسیح! اگر زورت می رسد همین قدر لطفی کن که چشم های خودت و آن 40-50 نفری باز شوند که همیشه با آمدنتان داد و سنگ و تخم مرغ گندیده و فریاد و آستین های با ریا لای انگشتان گرفته شده دختران راه می افتد و با رفتنتان کاغذ تی تاپ و سنگ و شیشه ی شکسته و البته گردن های به زیر از خجالت جلوی پدیده ای که البته تو نمی فهمی شان و نامش افکار عمومی جهانی است! 15 سالگی های من، مثل 13 سالگی هایم و 30 سالگی هایم و چهل سالگی هایم به دفاع از این مردم و کهن بوم وبر گذشت! سرکار به من و امثال من نگو چه خوب است و چه بد! خودت را درست کن! و کاری که کن که از هم وطن
بودن با تو خجالت نکشم، جناب بمب ساعتی!!!!!

قصه حسن ادامه دارد

دوست خوبی از وبلاگ آدمیت لینکی رو داده بود که با پست قبلی من ارتباط تنگاتنگی داشت. به نقل از آدمیت:

نام‌ها و نشانه‌ها

فیلم «علی سنتوری» ساخته‌ی داریوش مهرجویی، پس از تغییر نام به «سنتوری» و حذف بعضی قسمت‌ها اجازه پخش گرفت. از آنجا که طی 18-17 سال اخیر، نام «علی» کلا نام خطرناکی شده است و در استفاده از آن باید احتیاط کرد و همچنین ازآنجا که شخصیت اول این فیلم – یعنی علی آقای سنتوری – معتاد می‌شود، والیان محترم فرهنگ نخواسته‌اند شباهت نامربوطی به ذهن مخاطبان متبادر شود. سعیشان مشکور باد.

متن زیر را حدود 8 – 7 ماه پیش آماده کرده بودم. بازخوانی اش زیانی ندارد :

در اکثر قریب به اتفاق سریال‌ها و یا فیلم‌هایی که توسط صدا و سیما ساخته می‌شود یک پدیده ی جالب!! رخ می دهد. بیشتر آدم‌های منفی داستان از قبیل آدم کش‌ها ، دزدها ، زورگیرها و بطور کلی» آدم بد»های فیلم، نام‌های ایرانی دارند که متاسفانه بیشترشان هم نام های اصیل ایرانی است (نام شخصیت‌های مشهور تاریخی ایران یا مثلا نامهایی که در شاهنامه آمده است). در مقابل شخصیت‌های خوب فیلم همه نام‌های عربی و مذهبی دارند.

در خلال مطالعه‌ی صفحه‌ی حوادث 60 شماره روزنامه (مربوط به چند ماه اخیر) آمار جالبی به دست آمد. این آمار بر روی نام کوچک خلافکاران متمرکز شده است. نامهایی که در این جامعه‌ی آماری در نظر گرفته شده اند به دو دسته کلی قابل تقسیم است.  دسته اول نامهای عربی و دسته دوم نام های فارسی و غیر فارسی (به غیر از عربی). این دسته بندی نتیجه زیر را به دست داد :

 

 

جرم / اتهام

تعداد افراد با نام عربی (نفر)

تعداد افراد با نام فارسی و غیره  (نفر)

قتل

87

17

سرقت

35

9

جعل

10

1

زورگیری

8

1

تجاوز به عنف

8

1

شرب خمر

3

1

کلاهبرداری

2

1

قاچاق مواد مخدر

2

1

اسید پاشی

1

0

 

لازم به ذکر است که دسته‌ی اول در اکثر موارد نام شخصیت‌های مذهبی و بقیه هم نامهای معمولی عربی بود. در دسته‌ی دوم، اغلب موارد ‌نام‌های معمولی ِ فارسی بود و  نام‌های فارسی اصیل – نام‌های تاریخی‌ای از قبیل داریوش، جمشید ، ایرج    … که معمولا هم در بیشتر سریال‌ها نام افراد منفی داستان است! – کمتر دیده شد.

 

سوال این است که عوامل محترم صدا و سیما با این کارها در پی چه چیزی هستند؟ آیا می خواهند واقعیت را تغییر دهند یا اینکه مقاصد دیگری دارند؟ دلیل چنین اعمالی از سوی فراگیرترین رسانه‌ی کشور معلوم نیست ولی علت آن تقریبا آشکار است. به هر صورت امیدوارم صدا وسیما پاسخی در خور برای این موضوع داشته باشد، هر چند بعید می‌دانم.

 

این کار ها خطرناکه حسن

می گویند حسن نصر اله تلفن زده به آقای نابغه ما ( پرزیدنت ) و گفته: محمود جان بیا باهم یکاری بکنیم… می گویند نابغه ما گفته:  خوب چه کار کنیم؟ حسن هم گفته بریم به آمریکا حمله کنیم… محمود خان هم در جواب با جیغ گفته: … حسن نه! حسن اینکارا  خطرناکه حسن! نه حسن .. نه

این اس ام اس در طول یه هفته از سی چهل دوست دور و نزدیک برایم رسید. بعد فهمیدم این جریان بر میگرده به داستان کارتونی در تلوزیون که مربوط به شرکت گاز میشه. تا اینجای کار که بایدهم از  تهیه کننده برنامه  و هم از سازنده جک که دمی لبخند بر لبان این امت همیشه در صحنه «سگرمه» در هم آورده،  تشکر و قدردانی کرد.  اما نکنه جالب تر این که بعد از یه مدتی دیدم پخش این کارتون آموزشی قطع شد و از گوشه و کنار در رسانه های خودی و نیمه خودی برخی کاسه پزان داغ بدست! فرمودند  که این توهین به مظلومیت امام حسن است.

 از اون زمانهای اول انقلاب یادمه هر چی قاتل و آدم کش و قاچاق چی تو فیلم ها نشون می دادن،  اسمش » هوشنگ » و » داریوش » و » جمشید»  بود. من خودم هم فکر می کردم  لابد این اسم شونه که انداختشون تو دام خلاف.  اما بزرگ تر که شدم تو روزنامه ها هر چی اعدامی و متجاوز و قاتل و قاچاق چی دیدم، اسمشون عربی بود. چه جالبه که آدم هایی که در این جامعه اسلامی تربیت شدن با اسامی که مورد احترام همه ما هم هست. آخر دست،  سر از پای چوبه دار در میارن و موجب توهین به ائمه نیستن اما یک کارتون آموزشی تلوزیونی موجب اهانت میشه. این حمایت از دین نیست این حماقت در دینه آقایون نابغه. شایدم بابام جان کار اینگیلیسای چشم چپ باشه… ما خودمان در کازرون دیدیم که از این حرفا می زدند….

آش نخوردند و سوخت آنجایشان … یعنی دهانشان

اردوان روزبه شام نخورده، ویولون زده ( راکی مانانوف یاتونه بچه ها، نه؟ )، رایس به اون بد قواره گی و چهل، پنج میلیارد از کیسه رفته. دو زار مونده بود ته کیسه که رفت به برادر عراق و همه گفتیم و خندیدیم و خوشحال شدیم که همسایه کشور به این نازنینی هستیم و یک عمر اون یارو » افلقی » با اون چشماش که مثل کاسه خون بود نمی ذاشت بدیم و بگیریم دل و قلوه و راسته و گردن، خالص بی استخوون. البته دیروز شنیدم که برادر متکا ( به نظر شما این الف مقصوره نیست؟ ) گفت ما هیچ » سیگنالی «در نوع مناسبش از طرف روبرو ندیدیم. من فکر کنم منظور از سیگنال همون بابا کرم خودمونه که هنوز به وقوع نپیوسته از طرف مقابل، ما که از این پشت چشم نازک کردن این سیاه برزنگی و بقیه چیزا سر در نیاوردیم، به قول دکتر الهام : اینم شانس آقای متکی است که، طرف رایس از کار در آمده.اما همان طور که در جریان فضولی درباره شام نخورده و دو زار مانده بودیم » موسویان » کمپوت خربزه خورد و بنا شد وزیر اطلاعات برود مجلس و توضیحی راجع به این که این نفر اول گروه مذاکره کننده تیم هسته ای دوران کار نکن ها چرا سر از بخش » آی سی یو » اوین در آورده، توضیح دهد. عجب تیم قبلی جالب بوده، یکی در معاملات اقتصادی دچار خیزش شد و این یکی سر میز دل و قلوه در آورد. به هر حال کم کم باورم دارد می شود که قبلن هیچکس هیچ کار نکرده به جز اون کارا ( PP ) و ما امیدواریم ببینیم گل همه رنگش خوبه، بچه زرنگش خوبه. در هفته ای که گذشت تب تند مبارزه با بد حجابی به عرق نشست و ما دیگر بر خلاف اینکه از همه اهل اقتداران می شنیدیم که نیرو تا ته اش برود، می بینیم کم کمک دارد دوباره وضیعت سفید و همه می توانند از پناه گاه ها خارج شوند و دوستان! همه سانفرانسیسکو! ( مومنت آقا مومنت ). من که می گویم، بهتر است که از خیر کازرون و ممسنی بگذریم و کمی احوال وزیر فرهنگ و با ارشاد را بپرسیم که وقتی شنید آب سد لتیان پشت نمایشگاه بین المللی کتابش جمع شده دقیقن چه احساسی داشت. همی گویند که هیچ ! چون مقصر اصلی نامبرده نبوده است که بنده خدا دل گیر شود و کار رگبار و بهار است که وزیر هم بودی چه می توانستی بکنی؟ . گویند از این نمایشگاه امسال استقبال شد، عنر عنر …   ما شنیده ایم که دکتر چمران گفت از قالیباف حمایت می کند این را داشته باشید که نکته ای است و وزیر مسکن همی گفته : طرحی برای افزایش امید مردم به داشتن مسکن در راه است. جان هر کی دوست دارید یک بار دیگر این جمله را بلند برای دور و بری ها بخوانید: …. طرحی برای افزایش امید مردم به داشتن مسکن. می بینید چه لبخندی بر لبان غنچه اطرافیان که می خواهند کلمه ای را ادا کنند اما نمی توانند از شادی لبهایشان را جمع کنند، جاری می شود. خوب است بدانید آقای خوش چهره نماینده مجلس در جمع دانشجویان دانشگاه فردوسی گفت: مشکل اقتصاد ایران دولتی بودن نیست بلکه حضور نابجای دولت است و چند مورد دیگر در مورد مسکن که دیدم این قسمتش جالب تر است. البته گاهی نکته های جالب دیگر هم هست ( مثل این موهنیات دانشگاه امیر کبیر )  که نیم مثقال عقل هم که باشد حکمن بهتر است به آن نپرداختمی. بیت شاهد: به دریادر منافع بی شمار است و لیکن راحت در کنار است…اما محسن رضایی که این روز ها شنیده ایم در مورد اصل چهل و چهار نگرانی هایی هم دارد در یک مصاحبه از تدوین تدابیری برای کارآمد کردن دموکراسی در ایران توسط مجمع تشخیص مصلحت نظام خبر داده و گفته: «در راستای کارآمد کردن دموکراسی در کشور، مجموعه سیاست‌هایی را در مجمع برای ساماندهی و کارآمدی دموکراسی اسلامی شروع خواهیم کرد». این شروع شدنش، در این جمله برای من روشن نبود، اگر بزرگواری بفرمایند دوستان و ایمیل این برادر گل را بدهند تا من را کمی شیر فهم کنند، کمال امتنان و تشکر جاری خواهد بود. به هر حال نمردیم و عروسی به کوچه ما هم رسید ( آخه من اینقدر عروسی دوست دارم ).اما از مکافات عمل غافل مشو که گندم از گندم بروید جو ز جو …در صفحه حوادث روزنامه تازه صد تومانی شده نوشته شده بود: سه جوان مامور نما با پلو پز خانه ای را به آتش کشید.. نه ببخشید من دوتا تیتر را قاطی کردم، جریان پلو پز یه چیز دیگه بود. سه جوان مامور نما، اونم دانشجو! که با جعل عنوان ماموران انتظامی، خودرو ها را متوقف می کردند دستگیر شدند. آنها اعتراف کردند: از نظم و انظباط خوشمان می آمد، می خواستیم از بروز تخلفات جلوگیری کنیم ( این روزا که می گن تا جمعیت 120 میلیونی جا داریم جلوگیری دیگه چرا؟ ) وگرنه قصد سوء ای نداشتیم. در همین راستا: معاون پارلمانی وزارت کشور در مورد خبر احتمال استیضاح وزیر کشور گفت که طرح استیضاحی مطرح نیست بلکه تنها از باب مزاح است! و استیضاح وزیر آموزش و پرورش احتمالن تا زمان انتشار این روز هشتم ار سوی هیئت رئیسه مجلس پذیرفته شده است.لابد این هم مزاح است…. … و حالا می بینیم که بانک های خارجی در راستای سود های منصفانه بانک های ایرانی و روش غیر ربوی آنها در پرداخت تسهیلات برای حضور در رقابت های تخلیه ای جیب تولید کننده، مصرف کننده و وارد کننده و هر کننده ی بدبخت دیگر که گذارش به آن وادی می افتد، برای حضور در این مملکت اعلام آمادگی کرده اند. توجهی به صحبت های وزیر اطلاعات و سخنگوی دولت در خصوص گرانی مسکن و نقش برخی بانک ها بکنید می فهمید… من بنده آن دمم که ساقی  گوید… یک جام دگر بگیر و من نتوانم ( این را حضرت شاعر میگه، اما من نمی دونم اصلن چه ربطی به این ستون داشت. باقی بقایتان ).

همان بهتر که به شرم و شیخ بپردازم

 روز هشتم

اردوان روزبه

فکر می کنید می خواهم از طرح مبارزه مفاسد اجتماعی صحبت کنم؟ فکر می کنید می خواهم به شهردار جدید تبریک بگویم و بادمجانش را دور قاب بچینم؟ لابد خیال کرده اید با این «چیز» بازی هایم به مبارزه با بد حجابی گیر بدهم و آخرش بگویم » تشکر، تشکر» ؟ نه، هیچ کدام از این داستان ها امروز حرفم نیست. بنا ندارم اینجا را چیز باران کنم، امروز بنا ندارم خوشمزگی کنم و شنوندگان گوش به نا کجا آباد » دایورت » کرده را شوخ بر روی بیاورم که از شوخ و روی گذر کرده است.می خواهم از یک صبح بهاری دل انگیز پر شکوفه صحبت کنم:روز یکشنبه، ساعت شش صبح، مکان پارک ملت مشهد. دو زن به همراه یک دخترک خردسال جلوی درب ورودی سجاد ایستاده اند. زن جوان تر گاهی دخترک کوچولو را که روسری آبی، صورتی کوچکی بر سر دارد بغل می کند و این ور و آنور می کشد. زن میانه سال پشت سرشان آرام تر می آید. زنک انگار هنوز بر و رویی دارد. اگرچه به نظرم می آید صورتش زردتر از یک آدم معمولی است. اکثر کسانی که در پارک هستند آن موقع صبح می دوند و ورزش می کنند. طناب بازی و بدمینگتون خوب بعضی هم می آیند بدحجاب نگاه کنند و مامور ببینند و همون کاری را بکنند خبرگزاری » فارس » زحمتش این روزها افتاده به گردنش. دختر کوچولو بغل زن جوان است، این زن سخت راه می رود و هر از چندی صمیمانه تر از حد معمول بغل دست یکی از این نشستگان می نشیند و گپی می زند. نمی دانم چه می گوید. دوباره بلند می شود و سراغ دیگری. نمی دانم چه می گوید، اما می دانم با بعضی ها با پرخاش صحبت می کند: « کثافت بی شعور مگه آدم نیستی …..» برایم جالب است بدانم که مگر به او چه می گویند که پرخاش جویش می کند. باز دختر دو سه ساله روی زمین است بازیگوشی می کند و می خندد. می رود از دست مردم چیزی می گیرد و همین می شود شروع صحبت زن جوان. زن مسن تر باز عقب تر می آید انگار مراقب است و باز این قصه تکرار می شود. به بهانه چای خوردن می نشینم. ته صف آدم هایی که با او خوش و بش می کنند و چاپلوسانه با دخترک کوچولو بازی می کنند. برایم موضوع مهم شده. راستی قضیه چیست؟ اصلن نمی خورد که ورزش کار باشد، نمی خورد برای هوا خوری این موقع صبح پارک آمده باشد. وقت » کار » هم که الان نیست. می رسد به بغل دستی من که پسر جوانیست. « آقا موبایلتو بده یه زنگ بزنم…» پسرک می دهد. الکی شماره می گیرد، متعادل نیست « دخترم نازه، نه ؟ » پسرک با بغل دستی اش پچ پچی می کند و می خندد… « خیلی نازه ما شااله..» باز هم حرف رد و بدل می شود. سیگار داری، خونت کجاست و از این حرفا .. دختر کوچولو تو آفتاب دم صبح بیقرار شده، خورشید می زند توی صورتش  وناراحتش می کند اما زن هی او را می کشد سمت خودش. یک باره باز صدا ها بلند می شود. باز هم زن با غیض فحش می دهد. راه را کج می کند وسط پارک. پسر می خندد، ظاهرن او هم می داند که کسی به بودن او توجهی نمی کند، کسی جیغ و دادش را جدی نمی گیرد، کسی وجودش را احساس نمی کند، حتا همان خانم های سبز پوشی که دو تا ستاره بر سر آستینشان زده اند. خوب آنها هم حق دارند مامور و معذور و مشغول به ماموریت های محوله.نپرسید چطور توانستم با او صحبت کنم. نپرسید کجاست. نپرسید… نپرسید، فقط گوش کنید:26 ساله و اسمش مهم نیست. تا سوم دبیرستان درس خوانده. اسم دخترش نیلوفر است، سه ساله. از شانزده سالگی مواد مخدر مصرف می کند. این روزها » کراک » را به همه چیز ترجیح می دهد. پدر بچه اش نیست. می گوید، بنویس که:« نیست!…همین » . توی همین پارک اولین بار مواد مخدر را خریده. جایی نزدیک ورودی آزاد شهر، به زور می بردم که جایی را که اولین بار خریده، آن نیم کتی که رویش نشسته، آدمی که بهش فروخته را به من نشان دهد. مو به مو یادش است. حال طبیعی ندارد. چند روز پیش » اور دوز » کرده است. به قول خودش رفته تا پای پله برای پرواز. اما برش گردانده اند . خمار است سه روز است مواد بهش نرسیده. امروز دیگر بی طاقت شده. حاضر است همان چیز هایی را که برایش باقی مانده بفروشد. ساعت کهنه اش، النگوی بدلی کج و کولش و خودش، حتا بچه اش. اما ظاهرن هیچ کس حاضر نیست پول جلو بدهد. همه می گویند:« بریم جنس رو ببینیم و بعد ». زار می زند:« من الان پول می خوام.. اما اونا یه چیز دیگه می گن. من نامرد نیستم هر کار که باید بکنم، می کنم…» می گوید جنس اش را هنوز همان جایی که اولین بار خریده می خرد کمی بالاتر بغل دکه گل فروشی وسط چمن ها. زن مسن تر خواهرش است حرف نمی زند. دختر کوچک وسط چمن ها می دود. دنبال یک پروانه می کند. زن پیشنهاد می دهد. حالم بهم می خورد دارم بالا می آورم. خودم را به کوچه علی چپ می زنم. حرف هایش انگار دارد توی سرم نم می کشد و ورم می کند. سرم را به روزنامه بند می کنم: « ایران در شرم و شیخ شرکت می کند ».