سفرنامه – این بار مدلش را عوض کردم

تصمیم دارم از امروز که مسافرم در وبلاگم بنویسم و این بار بایگانی دفترم نکنم. کوتاه تر بنویسم اما بنویسم.

همیشه سفر برای من یعنی چیز تازه و اتفاق برای کشف کردن…

پس از امروز می روم تا دور تازه ای را بازی کنم.

دوحا – اردوان

Advertisements

«سی‌ ئرا ماسرا تنها»

به بهانه سال‌روز کشته شدن ارنستو چه‌گوارا

«من  یک ماجراجو هستم. اما نه از آن‌هایی که برای اثبات شجاعت‌شان زندگی را به بازی می‌گیرند. من دنبال مرگ نمی گردم، اما احتمال رویارویی با آن وجود دارد»

نهم اکتبر مصادف است با سال‌روز کشته شدن ارنستو چه‌گوارا پزشک، چریک، سیاست‌مدار و انقلابی مارکسیست . او در سال ۱۹۲۸ به دنیا آمد و در سال ۱۹۶۷ توسط ماموران بولیوی به قتل رسید. پس از مرگ چه‌گوارا، او به عنوان یک تئوریسین، متخصص در فنون جنگی، و جنگ‌آور تبدیل به قهرمان جنبش‌های انقلابی سوسیالیستی در سراسر جهان شد.

بقیه اش را از این جا بخوانید

کابلانه / ای رشتی نامرد حالا خوب گیرت آوردم (4)

این وسوسه جنس های عجیب و غریب آمریکه ای(آمریکایی) رهایم نمی سازد. هوس دیدن خنزر پنزر های آن ها مرا می کشد. سمت محله مراد خان که پیش از این بازار بنجلیات آمریکایی در آن برقرار بود. یک تاکسی را دم صبح شکار می کنم و می زنم تنگ سینه اش:

مراد خان می بری؟

– دوصد افغانی (دویست افغانی)

نه زیاده

– ایرانی هستی؟

بله

– بی آ بالا بیادر(برادر) شما پول هم ندی صحیح است…

بین راه کلی چاق سلامتی می کند و از هوای ایران و از حال و روز خوب ایران می گوید. اسلام شهر زندگی می کرده است و سه چهار سالی است برگشته به کابل. راضی نیست می گوید این جا خاکی است و بچه هایش را که ایران به دنیا آمده اند در مدرسه مسخره می کنند. می گوید که در همه جای دنیا اگر کسی پنج سال آدم خوبی در یک مملکت باشد تابعیت می گیرد. می گوید الان بچه های من لهجه ایرانی دارند و سوژه تمسخر بقیه.

خیابان شلوغ است و با احترام می گوید: بخشش باشد دیگر. این ساعت کابل بیر و بار است. (ترافیک منظور این عزیز است). در غلغله جمعیت به مراد خان محله می رسیم اما جا تر است و بچه نیست. بازار را از این جا جمع کرده اند و برده اند پی کارش و ما می مانیم و بخش هایی سوخته که دومی اش دماغ مان است. بازار چند تکه شده است و یکی از بخش هایش رفته است آنور دریا (منظورش رودخانه ای است که پر از لجن های دوران قرون وسطا است و روزی در آن آب آبی جاری بوده است که نمی دانم آن روز اساسن کی بوده). می روم آن ور دریا و از وسط بادمجان های رومی (گوجه فرنگی) و کچالو های تازه (سیب زمینی) و بادمجان ها رد می شوم. می آیم عکس بگیرم از بار سبزیجات، یک پیر مرد می خواهد به عکس حالی بدهد وسط کار یک بادمجان کلفت به قاعده حدود چهل سانتی متر را می گیرد جلو دوربین، تازه از بیخ اش گرفته است و برای این که جلوه بیشتری کند برایم تکان تکانش هم می دهد. نمی توانم احساسات جریحه دار شده ام را دست کم بگیرم. می خواهم یک فقره شبه بادمجان را حواله این مومن بدهم که می بینم آنقدر لبخندش معصومانه است که اصلن هوس می کنم دو تا دیگر هم کنارش به سمت من و دوربین حواله کند.

نمی دانم چرا این همه سادگی این مردم را دوست دارم. اصولن پیچیده نیستند. دلخورند همان جا فحشت می دهند. دوستت دارند راست می آیند می گویند. برایت احترام قایل اند و دماغشان سر بالا نیست. القصه از روی این دریایی بو گندو که عبور می کنم هنوز پس لرزه های بوی تند باقالی پخته و کله پاچه آفتاب خورده که از روی این دریای نازنین ساطع می شود مرا دارد با خود جارو می کند. می زنم می رم بازار تازه که نامش «بوش بازار»است.

داستان این بوش بازار خودش مقوله ای است موهوم که آنرا برای تان بعد خواهم نوشت اما بدانید و آگاه باشید کارمان راه نمی افتد و می گویند باید برم نزدیکی «قوای مرکز» آن جا بازار روبه راه تر است و بوش اش بوش تر!

تاکسی می گیرم و می رم قوای مرکز. پیر مرد می گوید: بیادر (برادر) شما چرا یکه ای طور رخت می پوشی که مردم خیال کنند خارجی هستی؟

می نالم که پدر جان خوب به امام زمان من خارجی هستم. پدرانه نصیحتم می کند این جا گاهی طالب ها بدشان نمی آید یک خارجی را بگیرند و درازش کنند. اون جا باید ثابت کنی که «خارجی» نیستی. نخیر زیر بار نمی رود که ایرانی هم خارجی است. می گوید: ای رانی خارجی نمی شود.

به بازار می رسیم. از مراد خان تمیز تر است و قسمت پیشین قصابی هایی با گوشت های مختلف. یک ران می بینم که نمی دانم راستش کرگدن است یا چیزی در این مایه ها. قصاب صاحب می گوید که شتر است.

ماجرای مارکت بوش را در جایی دیگر ادامه می دهم و آن قصه ای دیگر از این شهرزاد قصه گو است (در مورد این که باور کرده ام زیبایی ویژه ای دارم اعتماد به نفسم شده دو هزار پا از سطح دریا). خب بمالد که در بوش بازار چه جنایاتی که نکردم اما داشته باشید که بعد از چهار ساعت آمدم کنار خیابان که کسی این ابن سبیل را به هوتل (هتل) برساند.

هوا گرم و خشک و ماشین ها در هر ویراژ دویست گرم خاک را به خوردم می دهند و مرا وادار می کنند دو تا فحش ناموس به خودم بدهم که سر چی به این راننده و بادی گارد گفتم مرا رها کنند (داستان بادی گارد هم ماجرایی است که شهرزاد برایتان بعد نقل می کند). یک استیشن می ایستد. آدرس هتل را می دهم. می گوید بیا بالا.

پایم به کف ماشین خورده نخورده می گوید: خوب گیرت آوردم رشتی نامرد، تنهایی!

مانده ام که از کجا در دمی به چند چیز من یک جا مطلع شده. رشتی، نامرد، تنها بودن.

– بی خی ما از شما دیق هستیم. اما سی کن ما چه می همان نوازیم. کاریت نداریم و گرنه الان باید لت و کوبت می کردیم. ای رشتی نامرد…

راستش در ترکیبی از گرما و خاک و این حواله های نا تراش جناب میهمان نواز لنگ در هوا مانده ام. می خواهم چیزی بپرسم اما امان نمی دهد: خاک و گور شما رشتی های نامرد. ای طور فک کردی عین آمریکه ای ها تیپ بزنی من نمی فهموم تو رشتینی. از او کله پخشت ما خو می فهمم که رشتی هستی. چهارده سال د ولایت شما حمالی کردم و شما انی از سر ما هر چه خواستین کردین. حالا ببین چه مهمون نوازیم ما. وگرنه باید تور همین جا وسط خیابون می ششتم (می نشاندم) یک تانکر تیل (سوخت) از روی تو رد می شد.

– من رشتی نیستم…

ببست او دهن خو را. مه همی چهارده سال با شما زندگی کرده ام از اول فهمیدم رشتی هستی.

– من رشتی نیستم…

انه همی اگر یک بار دیگه همی گپ بزنی لت و کوبت می کنم.

– چشم. شما مشهد رو دیدی؟

اوو ها بیادر خوب جایی استک. (انگار فیلش یاد هندوستان می کند و دمی به من فرصت می دهد و از لت کوب (کتک زدن) من انصراف می دهد) در ضمن من فقط تا سرک دافغانان می رم از اون جا یک موتر دیگر روان کن مه با تو نمی آم…

– خب شما که گفتی می ری (باز یاد خشمش افتادم پشتم لرزید و احساس خواپیون شدن برخی لوزه هایم مرا وادار کرد استقبال کنم از این کار). در دافغانان (محله ی در کابل) مرا پیاد می کند. پنجاه افغانی مرا پیاده می کند و بعد دم آخر می گوید: حالا رشتی از مه دلخور نشو مه زیاد از شما ها کتک خوردم دلم پره…

– من رشتی نیستم…

تاکسی بعدی زود سوار می کند. از این که بنا بوده وسط خیابان مرا شیشته کند و یک تانکر را از روی من بشقلد (این از قصاریات دامون رفیق فاب ماست. قل دادن منظور) سه فیوز و دو پفیوز پرانده ام هنوز دارم به تشخیص رشتیت راننده قبلی می مشغولم. راننده دوباره سلام می کند و من منتظرم ببینم چه می خواهد با من بکند. می گوید ایرانی هستی می گویم بله. هشت سال بندر عباس بوده، هول برم می دارد: من بندر عباسی نیستم کاکا جان…

می خندد و می گوید که قیافه تو آخر به بندری ها مگر می خورد؟. یاد می کند که صاحب کارش تمام زندگی اش را به او سپرده بوده و روزی که بر می گشت همه خانواده صاحب کار با اشک بدرقه اش کرده اند. به هتل می رسم مسوول گیت بازرسی هتل عوض شده است. ساکم را می گردد و دوربین و وسایل را می کشد چون روده بیرون از گیت هم رد می شوم بوق می زند. بازرسی بدنی می کند شدید. تو چشم هایم زل می زند. می پرسم: ایران که بودی رشت که زندگی نکردی؟

این بود انشای من خوش بود املای من

راستی شما رشتی نیستین؟

کابلانه / ذو یو وانت لیدی؟(3)

بنده باید اعلام کنم سخت به رطوبت سرزمین استوایی ام مانوس شده ام. انگاری از روزی که آمده ام دچار درد های بی درمان شده ام. معده ام رجکت کرده به حد اتوبوس. غذا ها چرب است و من چندی است دیگر تریپ چربی بر نمی دارم و اصولن امعاء و احشاء ام انگاری وقتی روغنی می شود گلاب برویتان انگار دو عدد سگ در شکمم رها کرده اند.

ساعت به نه صبح نرسیده ویر کابل گردی ام گل می کند. کسی که با او قرار دارم خوش انصاف انگار مارا بخ کل (به کلی در بیان افغان) فراموش کرده است پس ما هم براه می افتیم. سرک شهر نو را راست شکم می گیریم و می رویم. در دیوار پر از عکس های انتخاباتی است با فیگور های مختلف.

مرد عرصه پیکار و جهاد عریز مردم…

داکتر (دکتر) صاحب …

بانوی همراه مردم…

خلاصه این روزها بر در و دیوار این شهر پر از عکس است. عکس های آقای کرزای که یک پسرکی را بغل کرده و نوشته است: فردای ما … و من نمی دانم چرا یاد آقای جکسون مرحوم می افتم. خلاصه از خیر عکس ها می گذرم که آن خود داستانی جدا دارد و به موقع دستمان را بر آن موضع می اندازیم. خیابان را به انتها می رم هنوز این عادت مستر مستر ور نیفتاده است. بلخره یک مستری حواله ات می کنند نمی دانم به منزله فحش است یا تعارف. خیابان پر از خاک و ترافیک است. بازار رونق دارد. سیب زمینی سرخ کرده کنار خیابان و شیر یخ و ژاله (همان بستی خودمان). کفش هم براه است و پوتین و لباس.

پسرک می دود جلو: مستر مستر آدامس می خری؟

خنده ام می گیرد. اگر مستر است دیگر فارسی اش چیست.

می گویم: نو!

می گوید: پوتین امریکه ای چی؟

– نچ

ساعت رولکس چی؟

– نچ

لیدی نمی خوای؟

– — وات؟

لیدی، لیدی…   دو  یو وانت لیدی؟

این جا کم کم دیگر خنده ام مثل همان شیر یخ های مانده در آفتاب وا می رود. دو تا داستان پیش رویم بیشتر نیست یا حالیش نیست یا حالیش هست. اگر نیست که هیچ، اما اگر هست دیگه کار کمی مشکل می شود.

– کجاست لیدی ات؟

می برومت پیش صاحب خودش روان می کنه برات.

– به کجا؟

هر جا سرای توست. گپ نیست پروا نکن.

از بقیه بازار گردی پشیمان می شوم. می چسبم پی همین آدامس فروش رولکس شناس دلال محبت رو. می برد مرا جلو یک پاساژ. جوانی با موهای روغن زده می آید. انگلیسی را می جنباند حرف می زند. خانم دارد. می گوید تمیز هستند و نگرانی نیست. همه «امتحان شده» هستند -انگاری کفش ورزشی اند که امتحان شده است و لابد پا را نمی زند- واکسن می زنند و شفاخانه ماهی یک بار می روند آزمایش می دهند. شما خیالت راحت. ما مشتری خارجی داریم همیشه. افغان نمی دهیم.

می پرسم: اهل کجا هستند، این جا مشکل نیست؟

می گوید که اهل ولایات هستند و البته اگر بخواهم فیلیپینی و ایرانی هم سراغ دارد. خلاصه می گوید نمبر ام را (شماره ام را)  بی تان می دوم. یک تیلفون بزنید صحیح است. خانه هم دارند و به قول خودش بساط سور و سات برقرار. می گوید در محله «مکرویان» دو سه خانه دارد. دویست دالر آب می خورد. والا این فی که ایشون می دهد از محله «رد لایت» آمستردام هم گران تر است. اما خوب بلخره طبیعی است منطقه بحران و هزینه های کار سنگین آن هم در این هاگیر واگیر.

حالا شما بیا تخفیف هم می تیم به تان.

– از مجاهدین و این مذهبی ها نمی ترسی.

انه همی رقم است که اونا خو سر شان به چوکی (صندلی اما به معنی تخت حکومت) گرم است. اینه خارجی ها هم که مسلمون نیستند.

بنا می شود خبر بدهم. می روم که خبر بدهم. سر اسب را کج می کنم و راست می آیم به هتل. فکر کنم باید یکم آب سرد بر چاله خالی که روزی در آن مغز بوده خالی کنم.

اصلن اگر همان اول خسیس بازی در نمی آوردم و یک آدامس خریده بودم حالا نباید سر از لیدی این بابا در می آوردم…

کابلانه / این جا باید با ماشین دویست هزار دالری از روی چاله های خیابان پرش کنی (2)

قیافه اش عوض نشده. از دوسال پیش آب در شکمش انگار تکان نخورده است. کابل را می گویم. چاله ها بیشتر چاه شده است و وزیر اکبر خان «اند» ترافیک و دود و دم و البت ماشین های لندکروزر چند صد هزار دلاری.

جلو یک سوپر مارکت سبک غربی چهار محاظ ایستاده است و می توانی توی آن غذای سگ و گربه هم بیابی. اما بپایید در یکی از چاله های وسط خیابان پر خاک و بچه های تنبان پاره نیفتید که کمر و فنر ماشین توام می شکند.

پارادوکس

پ.ن: یاد شعر فرهاد دریا می افتم: از این جا تا به کابل ای سه گداره. ببین اون که از این جا تا به بیرجند بود که… گرما کار دستم داده است…

کابلانه / بوی جوی مولیان هنوز به مشام می رسد (1)

در چهار ساعت مانده به سفر باید شلوار بر پای کنم و بار سفر ببندم و صد تا کار مهم دیگر هم بکنم و تازه بتوانم خودم را به موقع به فرودگاه برسانم. مقصد کابل خودمان.

همه چیز به پیش می رود و فرودگاه بزرگ و مهربان کوالالامپور را با لبخند همیشگی مردمانی که روی لباس شان یک نشانه زده اند که بر رویش نوشته «کار با خنده» ترک می کنم. تازه می بینم من به این مردم چقدر دچار عشق ورزیدگی شده ام و خود نمی دانم.

هواپیما بنا هست هشت ساعت دهان بنده را اتوبوس کند و بعد سه ساعت در دبی هم نشین بادیه نشینان متجدد و بعد هم با یک فقره پرنده آهنین راهی کابل شوم.

از جزئیات که انگار تکرار مکررات است می گذرم و می خواهم به تکمله های این کوتاه سفر بپردازم.

از نکته های موهوم که در سفر بر آن اندیشه فرمودیم یکی سیویلیزشن بود. انگار خط شهروندی و حقوق آدم ها را می توان از روی آدم های تو فرودگاه ها حدس زد. هر چه از ینگه دنیا به این سوی می آید بوی این سرزمین های شرقی تند تر می شود.

فرودگاه اسخیفول در آمستردام: یک ماشین در ترمینال گذاشته اند تو می روی پاسپورتت را می زنی تو ماشین و کارت پرواز و جزئیات می آید بیرون تمام و راست بر اساس تابلو ها می روی سوار هواپیما می شوی: تعداد کلمات رد و بدل شده با خدمه و عمله و اکره= 5 عدد در حد سلام و احوال پرسی

فرودگاه کی الیا در مالزی: همه به تو سلام می کنند و می خندند اما به هر حال باید بروی سراغ میز اطلاعات و از آن ها بپرسی که پرواز تو اوضاعش چطور است او با خوش رویی جواب تو را می دهد اما باز هم درصدی می بینی تایم پرواز تغییر کرده و مسوول میز اطلاعات هم بی خبر بوده است. تعداد کلمات رد بدل شده با جماعت= حدود 20 تا 25 کلمه

ترمینال بین المللی دوبی: از راهرو متصل به هواپیما شروع می شود و یا تو می پرسی و یا آن هایی که سر راه ایستاده اند. ترانزیت لبنان هستی ؟ نه. ترانزیت بحرین هستی؟ نه. ترانزیت مسکو؟ نه. (این یکی را یک خانم خوش قد و بالا با چشمان آبی می پرسد و از این پرسش با رضایت می گذرم). آخری یک مرد مو وز وزی است: اصلن ترانزیت کجایی؟ من می خواهم بروم کابل!

اصلن خبر ندارد می گوید برو بالا و از میز های اطلاعات سر راه بپرس. همه روی صندلی ها خوابیده اند. ترمینال یک جای هوا خور ندارد. یکی از میز های سر راه جواب می دهد. خودت را به پایین برسان و برو گیت «ای». از بالا به پایین دو جا باید بار و بندیل را روی ایکس ری بگذارم.

راه یافته نمی شود. مامور بد اخلاق ته سالن هی نگاه می کند.

دنبال ترمینال ای می گردم…

جواب نمی دهد و باز می گردم. می گردم و می رقصم از این حال و بی خود شده از خویشم از گردش ایام.. چه ربطی داشت؟

خلاصه مرد دژم این بار با انگشت مثل این خانم خوب های کنار خیابان تو هامبورگ اشاره می کند که بیا: یعنی قضیه پیشنهاد بی شرمانه است؟

می گوید بارت را بزار ایکس ری برو اون ته صف وایسا. می گویم که کو پس گیت ای؟ با کرشمه می گوید این گیت ای اصلن در ترمینال دو است و باید با اتوبوس بروم. می پرسم پس چرا اول نگفت؟ می گوید چون هنوز گیشه این جا باز نشده بود.

صفی طولانی و سیاهان درشت هیکل که دارند به عراق می روند. این جا ظاهرن معبر کشور های رده دوم است. باید کارت پرواز بگیری و بروی سوار اتوبوس ترمینال دو و بعد از آن جا به سلامت. نوبت که می رسد اول خوب صادر کننده کارت مرا نگاه می کند. عکست مثل خودت نیست… شرمنده. کارت شناسایی می دهم. می گوید: این یکی که اصلن مثل خودت و عکس پاسپورتت نیست. بیا حالا درست کن. می گویم دیگر ندارم می خواهید هر کار کنید من چیزی دیگر ندارم. سوال های نابجا و در نهایت پاس را بر می گرداند. انگاری زیر سبیلی رد کرده است و حال دارد با چشم می فرماید: بدبخت بهت حال دادم و گرنه این جا در برزخ بین ترمینال یک و دو می پلاسیدی.

دست شویی در کار نیست. گارد محترم اماراتی با غضب می گوید که دنبالش نگرد نیست این جا. غر می زند گویی من در جیب مبارک او می خواستم کاری کنم.

می گویند بروید بنشینید صدایتان می کنیم. از خواب چشام باز نمی شود. صدایی می آید. مثل صف دم دکتر ها که قدیم ملت از چهار صبح وای می ستادن صدا می زند. دانیل، ابوالحسن، اوردووان (لابد من هم باید می فهمیدم) و چند ده اسم دیگر. می رویم سوار اتوبوس، یک ساعت می نشینیم و عرق می ریزدش آهسته از هر بند. ترمینال دو و سوار هواپیمای شرکت پامیر ایر می شویم. مهمانداران به نظر روسی، تاجیکی، ازبکی و افغانی می آیند. لو نمی دهند خلاصه. افغان های عزیز با هم دیده بوسی می کنند: تعداد کلمات رد و بدل شده با ابواب جمعی شیخ زائد (این ربطش با موهای زائد نمی دانم چیست)= حدود 4500 تا 5500 کلمه با اندکی گذشت البت.

فرودگاه تازه ساز کابل میدان هوایی: اتوبوس واحد که بر در و دیوارش بسم اله و یاسین و از این چیزها است سوار می شویم. در پرواز آب هم داده نمی شود. برخی به دیگران از میهماندار ها می گفتند و با هم می خندیدند. برخی را هم میهمان دار می گفت کمربند شان را ببندند با خنده می گفتند که تنبان افغانی که کمربند ندارد…

راستیش بیشتر نگاه ها هم حول محور قسمت های خاصی از بدن در حرکت بود که فک کنم این بندگان  خداوند میهمان دار، خود بار سنگین نگاه ها را احساس می کردند. اتوبوس می رود به نزدیکی سالن تازه ترمینال و صفی به درازای ابدیت. صف تکان نمی خورد. آقای قوماندان صاحب (فرمانده) هی از بغل می آید یک پاسپورت می دهد و می گوید زود مهر کن. او باید مهر کند و بدهد و در این لابلا به مردم هم برسد. یکی می گوید خسته شدیم زود باش. قوماندان صاحب گوش می کشد. انگار فحش ناموس داده است: چی گپ است؟ این ها بره چند سر سیاه (زن) بی مرد است که خواهر شما هستن. ناموس نمی فهمی…

اما تعداد سر سیاه های بی مرد انگار رو به تزاید گذاشته است. پاسپورت است که می آید و البته در این میان ملت هم بی کار نمی نشیند. یک سرباز می آید و داد می زند: فامیل این ابوبکر دکجا ایستاد شده؟ فامیل ابوبکر از صف می رود بیرون. دو دقیقه بعد باز سربازی دیگر: بچه خاله میر ویس! بچه خاله (پسر خاله) می ویس هم از صف می رود بیرون. در عمل دیگر تا همسایه نوه قوماندان صاحب و آمر صاحب (مدیر فک کنم) و پاسبون صاحب از صف خارج نمی شوند این صف تکان نمی خورد. حالا خارجی ها هم یاد گرفته اند. یک موبور قد بلند آمریکایی می آید و استیو را صدا می زند و یکی دیگر نمی دانم کی را. صف خلوت می شود و به ما می رسد.

گود مورنینگ سر…

گود مورنینگ…

ور آر یو فرام…

آی کام فروم مالیشیا…

دی! ای که پاسپورت ایرانیست..

پس بنا بوده سودانی باشه؟

نه سرچی پس خارجی گپ می کنی؟

من شرمنده ام.

به سلامتی پای را در شرق گذارده ایم: میزان گپ و چانه زنی= شمارش ندارد حوصله دارید ها بلخره می خواهید از مرز رد بشید یا نه؟

پ.ن: کابلانه ها ادامه دارد اما نه به این بلندی

پ.ن: سلام می کنم به همه دوست داشتنی هام

نامه جمعی از برندگان صلح نوبل به بان کی مون

دبیرکل سازمان ملل جناب آقای بان کی مون،

ما برندگان جایزه صلح نوبل  به این وسیله نگرانی عمیق خود را از وضعیت مغشوش و خشونت آمیز ایران پس از انتخابات روز دوازدهم جون (بیست و دوم خرداد) اعلام می داریم. ما خشونت و سرکوب اعتراضات مسالمت  آمیز، افزایش محدودیت های آزادی های مدنی و به زندان افتادن عده زیادی از رهبران مدنی را محکوم می کنیم. ما از شما تقاضا داریم تا هر چه در توان دارید بکار بندید تا دولت ایران را از نقض شدید حقوق بشر منع کنید و خواستار آزادی تمامی زندانیان سیاسی  باشید. به علاوه، ما ازشما تقاضا داریم تا فرستاده مخصوصی را برای تحقیق درباره وضعیت فعلی منصوب کنید و در کمترین فرصت به ایران بفرستید.

در روزهای پس از انتخابات، ملیون ها نفر در خیابان های تهران و دیگر شهرهای بزرگ ایران به پیاده روی و تظاهرات غیر خشونت آمیز پرداخته اند. ولی پاسخ دولت ایران به این تظاهرات خشونت مفرط و دستگیری، کشتار و زخمی کردن معترضان، مسدود کردن رسانه ها و نقض حقوق بشر بوده است. شبه نظامیان دولتی تا آنجا پیش رفتند که به فعالان دانشجو در خوابگاه ها حمله ور شدند و حداقل پنج دانشجو را در تهران کشتند و بیش از سیصد نفر را زخمی کرده اند.

ما بخصوص از شما تقاضا داریم تا با استفاده از مقام محترم خود آزادی تمامی زندانیان سیاسی، توقف سرکوب معترضان و احترام به حقوق بشر و آزادی های مدنی را خواستار شوید.

و در پایان، ما بشدت نگران امنیت همکارمان دکتر شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل هستیم. خبرگزاری فارس و دیگر رسانه های تحت کنترل دولت نامه ناشناسی را چاپ کرده اند که در آن ظاهرا وکلا، بازماندگان جنگ و دیگر شخصیت های بر جسته ایرانی خواستار محاکمه خانم عبادی به اتهام نقض قوانین اسلامی و قانون اساسی شده اند.

تمامی این اتهامات بی اساس می باشند و بهانه ای هستند از طرف حکومت برای دستگیری و زندانی کردن خانم عبادی بطور غیر قانونی. ما از شما تقاضا داریم به مقامات ایرانی هشدار دهید که بازداشت دکتر عبادی بدلیل فعالیت های انساندوستانه وی در حکم نقض آشکار منشور سازمان ملل درباره مدافعان حقوق بشر می باشد. ما از شما قویا تقاضا داریم تا از تمام توان خود استفاده کنید و از دولت ایران بخواهید که امنیت خانم عبادی و همکارانش را که برای پیشبرد حقوق بشر و عدالت بطرز خستگی ناپذیری تلاش می کنند تامین کند.

پیشاپیش از توجه و پاسخ بموقع شما تشکر می کنیم،

با احترام،

بتی ویلیامز

می رید مگوایر

وانگر ماتایی

ریگوبرتا منچو توم

جدی ویلیامز

رییس جمهور کیم دای جونگ

لرد دیوید تریمبل

آدولفو پرز اسکویول

آرک بیشاپ دزموند توتو

پروفسو الی ویزل