«استقامت در حماقت»

یک جمعی رو می شناختم که برای رفتن سر یک تپه سی سال نقشه می‌کشیدن، این وسط ده نفر دعواشون می‌شد، پونزده نفر قهر می‌کردن انشعاب می کردن و سر این که کی رییس باشه کتک و کتک کاری می شد، آخرش هم پروژه انجام نمی شد.
الان بعد ۱۵ سال دوباره این جمع روی تلگرام دور هم جمع شدن یه مشت پیر پاتال مثل من. هنوزم دارن نقشه می کشن و انشعاب ‌می‌کنن ، به این می گن استقامت!

Advertisements

«آن که باد شد و رفت توی موهایت»

اردوان روزبه 

ardavan@koochehmail.com

وقتی قرار شد رادیو کوچه کار برگزاری کنسرت «علی عظیمی» را در شهر واشینگتن را بر عهده بگیرد، صادقانه بگویم با توجه به شناخت قبلی که از دوستان «اهل خواندن» داشتم نگرانی مانند عرق به پیشانی من نشست. پیش‌تر تجربه‌هایی نه در کسوت برگزار کننده اما در در قالب یک ارتباط نزدیک با برگزار کننده‌های این گونه رخدادها داشتم که منتهی به روی‌داد‌های نه چندان خوب شده بود. از توقعات عجیب خوانندگان تا درگیری‌های سالن و «گیس و گیس‌کشی».

اما درست وقتی جلوی درب خروجی فرودگاه «رونالد ریگان» برای اولین بار بعد از مراودات مجازی با «علی عظیمی» فیزیکی دست دادم، برایم روشن بود که نباید خیلی نگران باشم. علی عظیمی که پیش‌تر کارهایش را در قالب گروه موسیقی به نام «رادیو تهران» شنیده بودم. اما آقای عظیمی بعدها رادیو تهران را ترک می‌کند و به طور مستقل در واقع گروه موسیقی «علی عظیمی» را به راه می‌اندازد.

ترانه عاشقانه یکی از حسن‌هایش این است که می‌تواند هر گروه مخاطبی را برای خود داشته باشد

«پیش‌ درآمد» یک اثر متفاوت از اوست. اثری که به خاطر ترکیب قوی موسیقیایی، مفهموم و انتخاب نوستالژیک تصویرهای نماهنگ‌اش خیلی سریع رفت سراغ مخاطب اصلی، از گروه‌های سنی نوجوان و جوان تا پیرمردهایی مانند من. او خودش می‌گوید که وقتی حسی متفاوت داشته این آهنگ در ذهنش شکل گرفته، همین می‌شود که آدم باز تکرار می‌کند که: «هر آن‌چه از دل بر آید…»

جالبی داستان این است که همه ما اول از «پیش در‌آمد» که باد می‌شود و می‌رود در موها می‌پرسیم و آقای عظیمی قبل هر حرفی از پیش درآمد به عنوان «گربه سیاهه» کارهایش یاد می‌کندکاری که دو آلبوم کاری او را تحت شعاع قرار می‌دهد. بگذریم، وقتی علی عظیمی با «ریچ پرک»، «تام سالیوان»، «جاش تراتر» و «تام آترتون» وارد فرودگاه «ریگان» شدند تا اجرای کنسرت کمتر از بیست و چهار‌ ساعت باقی مانده‌بود. او تور فشرده‌ای داشت، هجدهم جولای در واشینگتن فردای آن در شهر نیویورک و هفته بعد در چند شهر کانادا -تورنتو، ونکوور و کلگری- که پشت آن نیز سر و سامان دادن به آلبوم جدیدش هم در نوبت بود. فرصت کم بود، قرار بود رفقای مجازی و غیر مجازی را هم ببیند. برای کنسرت و امتحان کردن صدای سالن هم برود و به قول خودش کمی هم در واشینگتن «معاشرت» بکند و البته یک گفت و گو هم با کوچه داشته باشد. این شد که با علی عظیمی یک ساعتی مانده به اجرای کنسرت واشینگتن در اتاقش در هتل نشستیم و گپی زدیم، سلفی هم گرفتیم و رفتیم برای اجرای برنامه که در واشینگتن «رادیو کوچه» آن را بر عهده داشت.

حرف‌های گفت‌و‌گوی ما در ادامه این نوشته دور و بر علی عظیمی و کارهای آینده و چشم‌انداز کارهایش است. او در مورد دیگران قضاوت نکرد و ترجیح داد حرف‌های خودش را بزند. توضیح این که کنسرت آقای عظیمی در مرکز هنری «ارتیست فیر» واقع در آرلینگتون ویرجینا برگزار و شروع این برنامه با اجرای خوب هنرمند ساکن واشینگتن «پرناز پرتوی» به همراه گروه‌ شاهین آغاز شد. اما گفت‌و‌گوی اردوان روزبه با علی عظیمی:

photo 1خب! با همان سوال تکراری آغاز کنیم، علی عظیمی از کجا شروع شد؟

جواب دادن به این سوال سخته که آدم بگه از کجا شروع شد. من پیش‌تر تو مصاحبه‌ها هم گفته‌ام من اصلن رشته‌ام این نبود. اما می‌تونم بگم که در این مسیر بیش‌تر از همه دارم چیز یاد می‌گیرم. آدم وقتی چیزی رو آرزوشو داشته خیلی بیش‌تر براش جذاب‌تره که بتونه اون رو بهتر انجام بده و من در همون دوره هستم که دارم از کارم لذت می‌برم. جواب رو دادم؟ یه راهنمایی بکنید!

راهنمایی: جان داره 🙂 شاید همین قدر کافی باشه، سوال بعدی، به هر روی از وقتی شروع کردی برای آثارت یک گروه مخاطب در نظر گرفتی. این گروه‌ کیا بودن یا هستن؟

خیلی سخته گفتنش، من یک سری آدم‌ها رو به چشم می‌بینم و می‌فهمم که طرف‌دار هستند اما تو کنسرت‌ها نمی‌دونی دقیقن کدوم آدم‌ها میان، مخصوصن که الان دیگه ظاهر جوونا خیلی شبیه هم شده و شما درون آدم‌ها رو نمی‌تونید از ظاهر شون تشخیص بدی. اما تو کنسرت‌های من دعوا نمی‌شه، کسی شلوغ نمی‌کنه و به طور کلی آدم‌هایی که میان تو کنسرت‌های من خیلی خوب رفتار می‌کنن و به نظر آدم‌های جذابی می‌رسن، ولی این که از کدوم قسمت‌های اجتماع هستن و یا چه باورهایی دارند رو نمی‌دونم. از طرف دیگه، بزرگ‌ترین گروه مخاطبین من که تو ایران هستند، دست رسی ندارم. یک سری لایکن، عکسن تو فیس‌بوک و شما واقعن نمی‌دونی، این‌ها می‌تونن از همه جور آدم و از همه جای ایران باشن. خیلی دوست دارم بفهمشون و درکش‌شون کنم، اما چون فعلن امکان کنسرت در ایران نیست کار سختیه.

در مورد رادیو تهران صحبت کنیم…

رادیو تهران گروهی بود که با چند تا از دوستان در سال ۱۳۸۷‌ درست کردیم. البته مدت‌ها قبل از اون با هم ساز می‌زدیم و یه چیزایی می‌ساختیم اما بعد احساس کردم اگر این کارو نکنم بعد ممکنه دیگه خیلی دیر بشه، برای عملی کردن این رویا، این شد که رفتم ایران و بچه‌ها رو هلشون دادم تا بیاین یه گروه تشکیل بدیم. اون‌ زمان هم گروه راکی که روپا و روبراه باشه نبود واقعن -البته الانش هم زیاد نیستن- این‌شد که این تصمیم رو گرفتیم و عملی‌اش کردیم و البته بعد دیدیم که بلخره چند نفر دیگر هم دور هم جمع شدن و این کار رو -حالا در سبک‌ و سیاق دیگه- دارن می‌کنن.

به هر روی این شد که رفتیم پی‌اش و به قولی کردیم و شد! این دوره البته یکی از دورهای زیبای زندگی من بود و اتفاقن راه اندازی «رادیو تهران» افتاد تو جریان انتخابات ۸۸ که خیلی عجیبش کرد ماجرارو. من توی اون ماجرا ناخواسته افتادم و خیلی روی روحیه ما تاثیر گذاشت، تحت تاثیر آن فضا موزیک ما یک مقدار سیاه و تیره شد.

اما بعد، گروه رادیو تهران شد گروه علی عظیمی، چه علتی باعث این تغییر شد؟

ببینید رادیو تهران را هم که ما درست کردیم تقریبن همه آهنگ‌ها رو من آورده بودم. همه شعرها رو من نوشته بودم. دوستانی که ما با هم سالیان زیادی موسیقی زده بودیم -که خوشبختانه حسش در ان آلبوم هم ثبت شد- رو دور هم جمع کردم. اما شروع مشکلات ما از آن جایی بود که من باید برای زندگی برمی گشتم لندن و دو تا از بچه‌ها نمی‌تونستند بیان یعنی ما نمی‌توانستیم با هم باشیم. نبودن همه در یک اتاق و در کنار هم کار نکردن یک «بند موسیقی» به قولی انگلیسی‌ها «دستور تهیه یک فاجعه است» به نوعی این دوری نسخه یک «بند» رو می‌پیچه. شما باید تو اتاق به هم نگاه کنید، ساز بزنید و با هم صحبت کنید تا اثری به وجود بیاید. بعضی‌ها نتونسته بودند بیاین و من کم کم مجبور بودم برای ادامه حیات رادیو تهران سراغ آدم‌های تازه بروم. این برای خود من هم ناراحت کننده بود. برای بچه‌ها هم ناراحت کننده بود. این جبری که به ما تحمیل شده بوده حتا باعث این شد که منو برای مدتی از سیستم کار موسیقی برد کنار. یکی دوسالی تو جریان نبودم. بعد تصمیم گرفتم راه رو ادامه بدهم اما این دفعه تنها، اون پروژه هم باز باقی موند. با این دید که هر وقت موقعیت‌اش فراهم شد و بچه‌ها تونستن دور هم جمع بشن دوباره با هم ادامه می‌دیم و می‌شه یک آلبوم دیگه و اگر هم نشد که با ارزش‌های خودش باقی می‌مونه.

تو به ایران سفر کردی و بی‌شک با نسل تازه‌ای از موسیقی که ریشه در همان موسیقی زیر زمینی داره آشنا هستی، کیفیت اون سبک و سیاق نسل تازه رو چطور ارزیابی می‌کنی؟

این سوال خوبیه، جدای از این که من در ایران با این ها از نزدیک تماس داشتم و سابقه‌ها و کارشون رو می‌شناسم، مدتی هم روی همین سبک و سیاق موسیقی به روایتی «آلترناتیو» تحقیق می‌کردم که نتیجه‌اش تولید برنامه‌هایی هم در این زمینه شد. موسیقی آلترناتیو داخل و خارج به نظر من هر کدام دارند مسیر متفاوتی را می‌روند. این جا اشاره‌ام فقط به آلترناتیو است و صحبتی در مورد موسیقی «پاپ» نمی‌کنم چون خیلی دل خوشی از این موسیقی چه در خارج و یا داخل ایران ندارم و به نظرم در ورطه تکرار افتاده است.

اما در موسیقی آلترناتیو صداهای خوبی به گوش می‌رسد. این در واقع نشان دهنده هویت نسل ماست، حتا اگر کیفیت‌اش خوب نباشد اما در راهش پیش می‌رود و امیدوارم کارهای بعدی پخته تر و پخته تر باشد

سال ۲۰۱۴‌ میلادی یک اثر از تو که شد زمزمه‌ای با این ریتم که «باد می‌شم می‌رم تو موهات» همه گیر شد. نسل‌های مختلفی رو مخاطب خودش کرد، از سنین پایین تا بالا و برای همه جالب بود و این نوستالژی رو برای همه به نوعی روایت کرده. در حالی‌که به طور معمول خواننده‌های این دوره بیشتر مخاطب‌های مشخصی را هدف قرار می‌دهند. چی شد که باد شد و رفت تو موهای همه؟

شما در مورد آهنگ «پیش‌ درآمد» صحبت می‌کنید. آهنگی که ادای احترامی است به قطعه پیش درآمد اصفهان، این قطعه یک کار کلاسیک است در دستگاه «بیات اصفهان» با یک سابقه قبلی برای من. وقتی که کوچک بودم بسیار دوست داشتم که پیانو بزنم و ما در خانه پیانو نداشتیم. من خاله‌ای داشتم، -در واقع خاله مجازی-،‌ که می رفتم پیش او. دختر خاله من معلم پیانو داشت و من همیشه می‌رفتم و می‌نشستم به کلاس‌های او نگاه می‌کردم. یکی از درس‌هایی که می گرفت تکه‌ای بود که بر اساس اثر آقای «جواد معروفی» در دستگاه بیات اصفهان بود و او برای تمرین اون کار رو می‌زد.

من با گوش می‌آموختم و بعد از این که معلم می‌رفت با پیانو همان شنیده‌ها که آموخته بودم را تمرین می‌کردم و این قطعه‌ای بود که من از ده ساله‌گی آن را می‌نواختم. این موضوعی شد که به هر روی یک جایی باید این حس را نشان می‌دادم و این ادای احترام را به این قطعه می‌کردم. بعدها که پیانو خریدم اولین بار «آقای پست» رو روی پیانو نوشتم و بعد یک سری آهنگ‌های دیگه، چون من عموم کارهامو روی گیتار می‌نوشتم. تا این که یک شب که توی استودیو تنها نشسته بودم این قطعه رو زدم. در واقع کمی امروزی‌تر کردم و از حالت کلاسیک خارجش کردم و بعد شعرش رو نوشتم. جالبه که این قطعه خودش جاری شد. بدون این‌که من مقدمه خاصی یا پیش ذهنی داشته باشم. همون جا یک تکه کاغذ پیدا کردم و شروع کردم به نوشتن. اولین چیزی هم که به ذهنم آمد همین قسمت بود که «من باد می‌شم می‌رم تو موهات…» شعری که در واقع عاشقانه طنز‌آلود است. می‌گوید که دست من به تو نمی‌رسد اما در خیالم می‌توانم حتا در موهایت مثل باد بوزم، بروم زیر پاهایت و هر جا که می‌خواهم، می‌توانم هر کار بکنم.

ترانه عاشقانه یکی از حسن‌هایش این است که می‌تواند هر گروه مخاطبی را برای خود داشته باشد. ولی ترانه عاشقانه خوب نوشتن کار سختی است. البته راحت‌ترین کار هم نوشتن ترانه عاشقانه بد است. خب من فکر می‌کنم یکی از دلیل‌های موفقیت پیش درآمد، طنزی بود که کار داشت و حس هم‌ذات پنداری که با مخاطب نسل ما ایجاد می‌کرد. اما دلیل غیرقابل انکار دیگر ویدیو کلیپ خوبی بود که «آرش آشتیانی» ساخت. با او در لندن به این توافق رسیدیم که ویدیو کلیپ را بسازد. او آرشیو غنی از فیلم‌های فارسی داشت، در واقع آرش دایره المعارف مجسمی از سینمای فارسی است. برای یک یک بخش‌های آهنگ ما انتخاب داشتیم و به قولی مهندسی شده هر بخش آهنگ را با یک قطع تصویری همراه کردیم و بعد پروسه ساختن ویدیو کلیپ که بارها هردوی ما از انتشار کار منصرف شدیم و تا این‌که در مورد کار نهایی هردو به توافق رسیدیم و آن‌را منتشر کردیم.

این آهنگ بعد برایت نظرهای مردم را دنبال داشت، کدام نظرها در ذهنت مانده‌گار شد؟

این آهنگ همان‌طوری که می‌گید نظرهای زیادی را به همراه داشت و به نوعی شد «گربه سیاه» کارهای من. یعنی هر جا می‌رفتم اول مردم پیش ‌در‌امد را می‌خواستند. خب من دو تا آلبوم دارم و آهنگ‌های دیگرم را دوست دارم اما مردم این آهنگ را می‌خواهند و این باعث می‌شود کارهای دیگر برود به حاشیه، به هر حال این آهنگ خیلی مورد توجه قرار گرفت. به طور مثال خیلی‌ها به من می‌زنند که این آهنگ را می‌گذارند روی تکرار و بارها آن را گوش می‌کنند و این خب مایه خوشحالی است. البته فکر می‌کنم چون این آهنگ دو تکه -سگمنت- متفاوت دارد می‌تواند به دفعات تکرار شود و خسته‌کننده نباشد. خیلی‌ها هم می‌زدند که ما با این آهنگ خاطره ساختیم. یکی از نظرهایی که منو متاثر کرد خانمی بود که برایم نوشته بود که فرزند کوچکی داشته که این آهنگ را دوست داشته و بعد که این کودک فوت کرده برای یاد بود بخشی از این آهنگ رو روی سنگ قبرش نوشته بود که عکسش را برایم فرستاد و بسیار منو تحت تاثیر قرار داد.

بعد از سال ۸۸ در موسیقی ایرانی به خصوص در سبک و سیاق آلترناتیو چیزی با تعریف به طور مثال موسیقی اعتراض یا موسیقی سیاسی مطرح شد. آیا این موسیقی را تو هم می‌پذیری که بعد از رخدادهای اعتراضی در ایران شکل گرفته یا نه؟

من فکر می‌کنم این دسته‌بندی‌هایی است که ما خودمان می‌کنیم. موسیقی مقاومت، موسیقی جنبش، این‌ها چیزهایی است که ما تقسیم بندی می‌کنیم. در دوره‌های مختلفی هر نسلی انتخابی داشته که با حال و هوا و زمان خودش هم‌خوانی داشته. این نسل نسلی است که سرکوب شده و خیلی در خودش گم شده و به دنبال راهی می‌گرده که انرژی که محدود شده درش رها بشه.

افراد و گروه‌هایی هم امده‌اند که با همین روی‌کرد کار ارایه کرده‌اند که من نمی‌خواهم در موردشان صحبت کنم اما به لحاظ هنری به طور کلی هر کار تولیدی نمی‌تواند به الزام کار خوبی باشه چون اون هنرمند شاید بیشتر بخواهد حرفش رو بزنه تا این که به فرم و ملودی توجه داشته باشه و متاسفانه به همین دلیل هم خیلی مانده‌گار نشدند.

ترانه سیاسی، اعتراضی و یا اجتماعی نوشتن دست مثل ترانه عاشقانه است، اگر بخواهی مانده‌گار باشه باید خوب بنویسی. به نوعی شباهتی به موسیقی عاشقانه داره اگر خوب بنویسی می‌مونه و تکرار می‌شه، مثل «هتل کالیفرنیا» یا «اگه یه روز بری سفر» آقای اصلانی، حتا ممکنه از فرط تکرار آدم‌ها از شنیدنش متنفر بشن اما مانده‌گارند.

در حال حاضر که یک تور در چند شهر در آمریکای شمالی داری، -واشینگتن و تورنتو و چند شهر دیگر- بعد از اون، برنامه‌ات برای آینده چیه؟

بله همین‌طور که می‌گی ما یک برنامه پشت هم و فشرده برای اولین بار در آمریکا و کانادا داریم و این برایم خیلی جالبه و امیدوارم تجربه‌های خوبی داشته باشیم. از طرفی گروهی که با من هستند همه نوازنده‌ها انگلیسی‌اند و خیلی تجربه خوبی است که من هم مایلم کارها را بفهمند حتا برایشان ترجمه می‌کنم. البته خیلی چیزا هم یاد گرفتند و با من می‌خوانند و همراهی می‌کنند. این تور باعث می‌شه که تجربه‌های زیادی را با این بچه‌ها کسب کنیم و به کمک این تجربه‌ها بریم بنشینیم و آلبوم‌های بعدی را بهتر بسازیم.

اینم سوال تکراریه مصاحبه‌ها، حرف آخر به اون‌هایی که در رادیو کوچه این مصاحبه رو خوندن و شنیدن، چیه؟

خب حرف آخر من به مخاطب‌های شما که از گروه‌ها و طیف‌های مختلفی هستند اینه که، اون‌هایی که کارهای من رو گوش می‌کنن دمشون گرم که حمایت می‌کنند و اون‌هایی که همراه نبودند بیایند روی فیس‌بوکم نظر بدهند، دیدگاه‌هاشون رو بگن و برایم پیام بدهند و انتقاد کنند، من همه رو می‌بینم و می خونم و جواب می‌دم و اون‌ها با این کار کمک می‌کنن تا کارها بهتر بشه.

«این‌جا آخر دنیا است»

اردوان روزبه / رادیو کوچه

ardavan@koochehmail.com

این عکس یک اردوگاه پناه‌جویان فلسطینی در سوریه است. جایی که مردم برای زنده ماندن تن به خوردن غذای دام و طیور داده‌اند. جایی که بیش از ۱۶۰ هزار آواره در نزدیکی دمشق ساعت‌ها در انتظار گرفتن لقمه‌ای غذا به سر می‌برند.

 فایل را از این جا دانلود کنید

توجه کرده‌اید؟ گویی آدم‌های این تصویر تا بی‌کران حضور دارند. کسانی که به نظر می‌رسد هفت هزار بسته غذایی که در بین آن‌ها توزیع شده است، در برابر جمعیت فقط«یک شوخی» بوده است.

عکس در روز سی‌و‌یکم ژانویه گرفته و کمی بعد از آن این اردوگاه به دلیل نگرانی‌های امنیتی تعطیل شد. خبرها اشاره‌ای نکرده‌اند که بعد از تعطیلی این اردوگاه سرنوشت یکصد‌و‌شصت هزار آواره چه شده است. اردوگاه پناه‌جویان فلسطینی موسوم به «یارموک» به نظر می‌رسد با این عکس‌ همان جایی شده است که نامش را بتوان گذاشت «پایان انسانیت» برای همه ما که می‌بینیم، برای دولت‌ها، برای کسانی که خون بی‌گناهان را می‌ریزند، برای همه آن‌هایی که فقط شعار می‌دهند.

به نقل از تارنمای سازمان ملل، وقتی «فلیپو گراندی» یک از اعضای ارشد سازمان ملل متحد وارد اردوگاه «یارموک»‌ شد با صحنه‌ای روبرو می‌شود که او را شوکه می‌کند. صف ده‌ها هزار نفری پناه‌جویان فلسطینی که در انتظار دریافت غذا ساعت‌ها به انتظار مانده بودند. او می‌گوید: «من به خودم لرزیدم از آن چه که می‌دیدم. هزاران پناه‌جوی فلسطینی در انتظار بودند.

Refugee-camp-in-Damascus--013

کسانی که به سرعت هرچه تمام تر نیاز به مواد غذایی، دارو، کمک‌های اولیه و حمایت دارند.» او هم‌چنین اشاره می‌کند: «تمامی این افراد نیاز به حداقل امکانات برای ادامه حیات دارند. ما امیدواریم همه احزاب و گروه‌های درگیر در سوریه با هم‌کاری شرایط را برای حمایت‌های بشردوستانه از غیر نظامیان فراهم کنند، کسانی که از خشونت‌ها به اندازه کافی رنج برده‌اند.»

گاردین در توضیح این تصویر اضافه می‌کند که سخن‌گوی سازمان UNRWA اظهار امیدواری کرده است که بتوانند کمک به این پناه‌جویان را از سر بگیرند. او اشاره کرده است: «آن‌ها به اندازه کافی رنج کشیده‌اند.»

گاهی آدمی فکر می‌کند کار انسان به کجای رسیده است. بزرگان همواره جنگیده‌اند، خون ریخته‌اند اما در تمام این جنگ‌ها درست کسانی از بین رفته‌اند، کسانی بی‌خانمان شدند که هیچ نقشی در آن نداشتند. زنانی که با آروزهای فردای بهتر فرزندانی را به دنیا آوردند که با بمب‌های جنگ‌آوران در خواب متلاشی شدند. مردانی که بر سر زمین‌هایشان وقتی برای کاشتن گندم بیل به زمین می‌زدند بمب‌های جنگ‌جویان به لحظه‌ای آنان را تبدیل به تکه‌ای گوشت سوخته کرده است.

این عکس دردناک است چون همه چیز  آن «یاس» است. یاس برای انسانیت. کسانی که زخم‌های بزرگ‌شان را برای یک لقمه نان فراموش کرده‌اند. آن‌ها وقتی در این صف چند ده هزار نفری ایستاده اند که به خوردن علوفه و غذای دام رضایت داده‌اند. عجیب است دنیا،‌ نه؟ جایی کسانی هستند که طعم سس خردل یک غذا به مزاج‌شان سازگار نیست و جایی دیگر هزاران آدم بعد از خوردن علوفه امیدوارند که یکی از آدم‌های خوش شانس این صف باشند که یکی از آن معدود بسته‌های غذایی نصیب‌شان شده است.

بچه‌های جنگ، زنان جنگ و مردان جنگ. زندگی در جنگ، به راستی این خرابه‌ها و این انسان‌ها چقدر زمان می‌خواهند تا زخم‌شان التیام بیابد؟

توضیح:

این عکس توسط نیروهای یکی از آژانس‌های وابسته به سازمان ملل گرفته شده و توسط «ای پی» در اختیار رسانه‌ها قرار گرفته است. UNRWA آژانس وابسته به سازمان ملل است  که کار حمایت از پناه‌جویان فلسطینی را انجام می‌دهد. این سازمان از سال ۱۹۴۹ کار امداد رسانی به نزدیک به ۵ میلیون آواره فلسطینی در کشورهای اردن، لبنان، سوریه و نوار غزه بر عهده دارد.

«حضور در هفته مد نیویورک بر روی ویلچیر»

اردوان روزبه / رادیو کوچه

ardavan@koochehmail.com

 

اگر سر و کارتان به دنیای «مد» و «لباس» افتاده باشد همیشه دیده‌اید که در برنامه‌های شو لباس و هفته‌های مد در شهرهای بزرگ از نیویورک تا پاریس خانم‌هایی با هیکل‌های ظریف، خوش اندام و شاید کمی هم با زندگی عادی مردم در خیابان و بازار، متفاوت‌تر روی صحنه می‌روند.

 فایل را از این جا دانلود کنید

 البته می‌دانید که خیلی از آدم‌ها فکر می‌کنند این خانم‌های باریک اندام و یا خوش هیکل نه تنها برایشان جالب نیست بلکه تاثیر منفی بر روی اعتماد به نفس آن‌ها می‌گذارد، چرا که در زندگی واقعی کمتر می‌شود این تیپ و هیکل را یافت.

اما برگذار کننده‌گان هفته مد نیویورک در فبریه سال ۲۰۱۲ تصمیم گرفتند که این نگاه را عوض کنند. لابد می‌پرسید چطوری؟ آن‌ها تصمیم گرفتند این بار فقط به سمت آن روش‌های قدیم و خانم‌های باریک و کمی «سکسی» مدل نروند و تنها آن‌ها نباشند که روی صحنه «کت واکینگ» می‌کنند. آن‌ها سعی کردند که این‌بار دیدگاه مردم را نسبت به این برنامه‌ها عوض کنند.

بله، داستان فرق کرد، این بار روی صحنه خانم «دانیله شیپوک Danielle Sheypuk» رفت. کسی که یک روانشاس بالینی است و در واقع او برای اولین‌بار در هفته مد نیویورک روی صحنه رفت تا ثابت کند حتا نشستن روی صندلی چرخ‌دار هم نمی‌تواند کسی را از تلاش برای به دست آوردن یک آرزو باز دارد، حتا این آرزو «کت واکینگ» با صندلی چرخ‌دار در یکی از معتبرترین شو‌های لباس جهان در نیویورک باشد. «دانیله» خود یک فعال مدنی در زمینه حقوق افراد معلول است.

o-CARRIE-HAMMER-FASHION-WEEK-570

او در سال ۲۰۱۲ وقتی اولین بار بر روی صحنه در یک شوی لباس رفت با تشویق حاضران مواجه شد و در آن شو موسوم به «New York Fashion Week» لقب «بانوی ویلچیر» گرفت. انتخاب نام برای این گونه نمایش‌ها معمول یک رسم است برای معرفی برترین فرد برنامه و در اصل دانیله برترین زن این برنامه در حالی شد که بر روی ویلچیر نشسته بود.  او می‌گوید: «من زیبایی لباسم و موفقیتم را مدیون «کری همر» طراح لباسم می‌دانم.» اما من فکر می‌کنم  در این ماجرا او متواضعانه خودش را دست کم گرفته است.

خانم شیپوک بعد از این حرکت توانسته یک جنبش تازه به راه بیاندازد، چنان‌چه خودش می‌گوید: «معلولان حتا برای دنیا مد هم پیشنهادهای خوبی دارند و این لازمه‌اش این است که فقط طراحان بپذیرند معلولان هم می‌توانند در این عرصه حضور بیابند…»

او بعد از آن برنامه در شوهای مختلف لباس ظاهر می‌شود، از جمله شوی لباس هفته مد نیویورک که امسال یعنی سال ۲۰۱۴ در ماه فبریه بازهم در این شهر برگزار شد. از سویی این‌روزها دست‌اندر کاران دنیای مد هم بیشتر تلاش خودشان را بر ارایه لباس‌هایی با الگوی «مردم واقعی» می‌گذارند و نه فقط خانم های باریک اندام و سکسی و آقایان با هیکل‌های ماهیچه‌ای. به نوعی «سوپر مدل» ها هم دیگر انگار برای راضی کردن مردم کفایت نمی‌کنند. دانیله فکر می‌کند «بلخره طراحان لباس به همه مدل تیپ و هیکل برای ارایه مد برای مردم کوچه و خیابان نیاز دارند، ما معلولان در مجله‌ها، بازار و فروشگاه‌ها لباس‌ها و مدل‌های مختلفی می‌بینیم که به نوعی داشتن‌اش برای یک معلول کار سختی است و این یعنی یک بازار بکر و عالی برای اهل مد و تولید‌ کننده‌گان لباس.»

Screen-Shot-2014-02-27-at-5.13a

به نظر من چیزی که در وجود دانیله موج می‌زند، امید و این باور است که «معلولیت» شاید یک مشکل جسمی و حرکتی باشد اما هیچ وقت نمی‌تواند سدی در برابر روح آدمی باشد. واقعیت این است که آدم‌هایی مثل دانیله برای کسانی مثل من که «سر و مر گنده» برای رسیدن به هدف‌هایشان حتا کمی هم به خودشان زحمت نمی‌دهند، شاید یک سیم برق باشد که دست خیس‌ات را بهش زده باشی. شاید کمی فکر کنم و دستم هم به این سیم برق باشد از جایم بپروم. گاهی کمال هر چیز و یا نهایت هر چیز راه گشا نیست. انگار آن‌هایی که از همین دم دستی‌ها شروع کردند توانسته‌اند به ایده‌آل‌هایشان نزدیک تر شوند. وقتی به دانیله نگاه می‌کنم تمام وجودش زیبایی است. کمی دقت می‌کنم می‌بینم او روی ویلچیر نیست، این من هستم که روی ویلچیرم.

راستی اگر دوست دارید می‌توانید عکس‌های بیشتری از دانیله در «اینستاگرام»‌اش ببینید و از شادی و امید او لذت ببرید.

«مرگ اسامه دوساله شد»

اردوان روزبه

امروز بعد ماه ها فیلمی  که در مورد سرنوشت «اسامه بن لادن» بود را داشتم -با عنوان «Thr Hunt for Bil Ladan»- نگاه کردم. جاهایی متاسف بودم و جاهایی نفس کشیدن سخت می شد. از شروع زندگی سیاسی آقای بن لادن در ۱۹۸۴ تا مرگ او در یکم می ۲۰۱۱. فیلم روایتی از زندگی او بود. از این که نیروهای سازمان امنیتی آمریکا با او در مبارزه با شوروی سابق در افغانستان همراهی می کردند تا روزهایی که همان نیروها برای سرش جایزه گذاشته بودند. در مورد سر برداشتن و یاغی شدن این سرباز آمریکا و حمله به منافع این کشور.

فیلم پیچیده گی خاصی نداشت. چیزی که بیشتر در این قبیل کارهای مستند که به طور رسمی هم منتشر می شود می بینم این است که کسی از روایت حقایق دست کم تا حدی که قرار است ملت مطلع شوند ابایی ندارد. لاپوشی در کار نیست. این که آقای لادن اول دست پرورده خود آمریکایی ها بوده و بعد بلای جان شان شد. جایی در انتهای فیلم می گوید هزینه های حمله به افغانستان پانصد بیلیون دلار و پیش گیری های امنیتی و کار اطلاعاتی یک تریلیون دلار خرج روی دست ایالات متحده گذارده است. با خودم فکر می کردم آقای لادن چقدر برای ایالات متحده گران تمام شده است.

اما برایم جالب بود که درست شبی نشستم این فیلم را -بعد ماه ها- نگاه کردم که مقارن شد با دومین سال کشته شدن این رهبر القاعده در یکم می ۲۰۱۳. خیلی چیزها برایم از آن شبی که در خیابان بودم و سی ان ان اعلام می کرد خبری را به زودی منتشر خواهد کرد در زندگی من عوض شده است اما در مورد دنیا در این دو سال راستش خیلی مطمئن نیستم.

حوالی ساعت ده شب بود که جلوی کاخ سفید بودم و مردمی که در خیابان جشن گرفته بودند. «اسامه مرد!» برایم باورش آسان نبود. او در یک شهر در پاکستان چندی بود درست در زیر سایه یک پادگان عالی آموزشی زندگی کرده بود و بعد همه چیز تمام نیروهای «دلتا» هلی برن و عملیات شبانه، هلی کوپتر های «بلک هاوک» راهی می شوند در حالی که یکی در حین فرود سقوط داشته است و به قول راوی نگرانی تجربه تلخ «طبس در دوره آقای کارتر» را تداعی می کند. عملیات ساعت یک و ده دقیقه صبح آغاز می شود. اول نزدیکان «الکویتی» برادرش یک همسر و یک فرزندش و بعد هم خود «جرانیمو» در ساعت ۱:۲۵ دقیقه توسط نیروهای دلتا کشته می شود. «جرانیمو» اسم رمزی بود که برای رهبر القاعده در این عملیات انتخاب کرده بودند.

خیابان های واشینگتن هلهله بود،‌ مردم منتظر پیام باراک اوباما بودند. تا کاخ سفید را دویدم. خیابان پر از دود سیگاری و الکل بود. دختر و پسری بود که از سر و کول و در و دیوار بالا می رفت. راستی آن ها چقدر از اسامه می دانستند؟

پیام پرزیدنت این بود: «Today justice has been done»

مروری بر پرونده محمد‌رضا مدحی: «آیا سردار، سرِ دار می‌رود؟»

اردوان روزبه / رادیو کوچه

ardavan@koochehmail.com

سایت بایکوت جایی بود که وی هر از گاهی می‌نوشت. آخرین پست‌اش هنوز بر روی بایکوت است. «گدایی نامه احمدی نژاد»  که اگر تاریخ و ساعت آن درست باشد در روز بیست وششم ژانویه دوهزار و یازده نوشته شده است. مدحی قلم توانمندی نداشت. مدحی خیلی هم راست نمی‌گفت. مدحی اطلاعاتش سوخته بود. مدحی از ابتدا معلوم بود که وارد خط قرمز نظام یعنی رهبری نمی‌شود. او سعی داشت به بهانه یک سازمان خود ساخته با چند عضو که اطرافیانش بودند «جنبش جمع یاران» به راه بیاندازد…

 همه این‌ها درست، اما چه شد که همه ما بعد آن که خبرگزاری فارس روز چهارشنبه هجدهم خرداد ماه اعلام کرد قرار است یک مستند «جنجالی» از کانال یک ایران پخش شود،  یادمان آمد که از اول هم می‌دانستیم «سردار» قابل اعتماد نیست؟

چطور تمام «ما می‌دانستیم‌ها» بعد از پخش «الماس فریب» به خاطر آمد. جالب است که تعدادی از ما در عرصه رسانه‌ای گفت‌و‌گویی با وی داشتیم که بی‌شک در ابتدا با پیشنهاد و ارتباط خود وی شروع می‌شده است، اما سوال این است که آیا ما باید تصور کنیم امروز باید منکر این بشویم که بنابر ضرورت کار حرفه‌ای‌مان با او مصاحبه کرده‌ایم؟

بله من «اردوان روزبه» با «محمد رضا مدحی نوکند» چندین مصاحبه در طول یک سال کرده‌ام. به نظر من او کارشناس نظامی بوده است. به نظر من او با ارایه مدارک و شواهدی مطلب‌هایی را عنوان می‌کرد که بی‌شک در صحت عمده آن جای شک نبود. از طرفی می‌گویند مدارک و اظهارت او پوشش بوده‌است، اگر پروژه پوشش بوده است حاکمیت هزینه بسیار سنگینی را برای ارایه یک طرح بسیار ساده به کار گرفته که به نظر در عقلانیت جریان باید شک کرد.

پس با توجه به موضوعات طرح شده از سوی وی، حکم‌ها و سمت‌هایی که از سوی نظام هم هیچ‌گاه قابل انکار نبود و صراحتی که در انتقاد و رو کردن سند‌ها به کار می‌برد، هیچ روزنامه‌نگاری به نظر می‌رسد کار غلطی در این ماجرا انجام نداده است. شاید ادبیات‌ تفاوت‌هایی داشته است. نوع ادبیات آقای نوری‌زاده با دیگری و یا بنده تفاوت می‌کرده است اما در نهایت این‌ها هیچ کدام از جاده اطلاع‌رسانی به نظرم خارج نبوده است.

اگر برگردیم به فیلم، شاید تنها بخش جدی فیلم الماس فریب همان باشد که در جلوی دوربین «امیر حسین جهان‌شاهی» و «مهرداد خوانساری» کنار آقای مدحی قرار می‌گیرند. تنها برگ برنده‌ای که در فیلم الماس فریب می‌توان یافت، چرا که الباقی فیلم تمام پیشتر توسط رسانه‌های تولید کننده به صورت عمومی منتشر شده بود.

حال نامه‌ها و نوشته‌ها و اظهار نظرهای مختلف در خصوص این فرد منتشر می‌شود. اکثر دوستان هم در صدد روشن کردن این هستند که از پیشتر می‌دانستند آقای مدحی جاسوس است. اما آیا به راستی محمد‌رضا مدحی یا سید‌رضا حسینی برای نفوذ در اپوزیسون جاسوسی بود؟ و اگر بود آیا عامل نفوذ موفقی بود؟

به نظر می‌رسد گروه‌های خارج از کشور بدون در نظر گرفتن ابعاد این فیلم –تاکید می‌کنم فیلم و نه ابعاد حضور آقای مدحی- کمی بحرانی با موضوع برخورد کرده‌اند.

در رسانه‌ها هم گفته شده است، گوشه و کنار هم اشاره می‌شود و خود آقای مدحی نیز در صحبت هایش بار‌ها به مسئله فشار بر خانواده‌اش در ایران اشاره داشت. او روابطی داشت که می‌خواست از آن‌ها استفاده کند. آقای مدحی به دفعات به طور روشن اسناد و مدارکی را ارایه می‌کرد که بی‌شک برای نظام هزینه بسیار سنگین تر از نفوذ به یک جریان ساده داشت. آیا این می‌تواند بخشی از یک پروژه اطلاعاتی خارج از الف بای چنین عملیاتی باشد؟

آقای مدحی این اواخر ابایی از اظهار نظر در خصوص رهبر ایران نداشت. شاید او پیشتر امیدوار به بازگشت بود و یا شاید می‌پنداشت که با عدم عبور از خط قرمز می‌تواند ارتباط مناسبی با بدنه نظامی سپاه داشته باشد. کسانی که معترض بودند اما «آقا» را مبرا از اتهام می‌دانستند، که با تغییرات در عمل او موضع اش را عوض کرد.

به هر حال فارس اعلام کرد عامل نفوذی وزارت اطلاعات، کیهان به «یک عضو دستگیر شده ضد انقلاب»  اشاره کرد و  ایرنا از «نجات» یک فرد در پروژه دولت در تبعید خبر داد. این نکته حاکی از یک عدم توافق بین گروه‌های داخل نظام است و به نظر می‌رسد شاید فاکتور‌هایی برای واکاوی دقیق تر پروژه الماس فریب لازم است تا در کنار این شیوه برخورد در داخل نظام قرار بگیرد.

آیا آقای مدحی ممکن است به دلیل آلودگی‌های شیمیایی جان بسپارد؟ آیا محمد‌رضا مدحی به سمت‌های کلیدی خود که پیشتر اعلام کرده بود باز خواهد گشت؟ چگونه می‌شود که پس از عدم موفقیت جریان «جنبش جمع یاران» یک باره پروژه کنفرانس گوادالوب در فرانسه کلید می‌خورد و اظهارات غیر‌قابل باوری نظیر ملاقات هیلاری کلینتون با وی و یا آقای فیصل در عربستان و پروژه اسرائیل مطرح می‌شود؟ موضوعی که امروز جمعه دهم ماه ‌ژوئن از سوی وزارت امور خارجه آمریکا تکذیب شد.

محمد‌رضا مدحی مهم‌ترین موضوعیتی که کارش در این فیلم می‌یابد روالی است که در وصل جریان اعتراضی مردم بعد انتخابات سال هشتاد‌و‌هشت به همیشه استکبار جهانی طی می‌شود، چرا که تاریخ مصرف این فیلم فقط می‌تواند در آستانه دومین سال‌گرد آغاز اعتراض مردم باشد. در آخر هم شاید باید نگران سلامت مدحی هم بود. زود است برای قضاوت.

«مهم این است که هر کس به وظیفه‌اش عمل کند»

این مطلب به عنوان سرمقاله روز جمعه بیست و پنج فبریه در رادیو کوچه منتشر شده است.

-=-

اردوان روزبه

پس از یک دوره نزدیک به یک‌سال با بیست‌و‌پنجم بهمن‌ماه حرکتی تازه در بین ایرانیان رخ داد. این حرکت نشان از آن بود که دستگیری‌ها، ارعاب و جلوگیری از اطلاع رسانی و پروژه‌های اعتراف‌گیری و حکم‌های سنگین زندان برای فعالان مدنی و کوشندگانی که فقط اعتراض به شرایط موجود داشتند، نه تنها موجب عقب‌نشینی مردم از خواسته‌های‌شان نشده، بلکه به نوعی این آتش زیر خاکستر از جوشش و وسعت بیش‌تری برخوردار شده است.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

دانلود فایل صوتی

چرا که اگر‌چه مردم در پس‌از انتخابات حضوری فراگیر در عرصه‌ها داشتند اما در دوره اول اعتراضات موضوع «رای من کو؟» بود. اما امروز بی‌پروا این مردم با شعار بر ضد عالی‌ترین مقام حاکمیت در واقع به دنبال تغییر نظام هستند. حضور دور دوم مردم پس از بیست‌و‌پنجم‌بهمن ماه نشان داد که مردم الگوهای اعتراض‌شان تغییر کرده است. وقتی آقای «موسوی» و «کروبی» به حصر خانگی با هدف سرگردانی مردم در تصمیم‌گیری دچار می‌شوند، حرکت خود جوش مردمی شکلی تازه به خود می‌گیرد.

آن‌ها به خیابان می‌آیند، شعار می‌دهند، برنامه‌ریزی می‌کنند و مردم‌محور سعی در تنظیم حرکت‌های بعدی خود دارند. این‌بار به نظر می‌رسد جامعه کاریزما طلب ایرانی، به‌دنبال یک رهبر و گرداننده برای حرکت نیست. رهبر بدنه جریان اعتراضی مردم شده است.اما نکته همین است. اگر چه حاکمیت به نوعی از مردم رو دست‌خورده، اما تلاش‌های لازم برای یافتن راه‌کارهای مناسب که جنبه‌های تبلیغاتی را هم لحاظ کند را از خاطر نبرده است.

آن‌ها به خیابان می‌آیند، شعار می‌دهند، برنامه‌ریزی می‌کنند و مردم‌محور سعی در تنظیم حرکت‌های بعدی خود دارند. این‌بار به نظر می‌رسد جامعه کاریزما طلب ایرانی، به‌دنبال یک رهبر و گرداننده برای حرکت نیست.

ایجاد رعب و وحشت به جای تیر‌اندازی مستقیم به مردم. عدم دستگیری فله‌ای به روش بعد خرداد سال 88 و بررسی سریع پرونده‌های دستگیر‌شد‌گان که بازداشت‌های بلاتکلیف خود می‌توانست یک هیجان عمومی راه به هم‌راه بیاورد از سویی و از سوی دیگر پروژه تصاحب کشته‌شد‌گان اعتراض روز بیست‌و‌پنجم با برنامه‌های تلوزیونی و گذر از همه مرز‌های اخلاق که تا حد جاسوس‌نمایی و جعل کارت‌شناسایی نیز پیش رفت، حکایت از برنامه‌ریزی بلند مدتی داشت که حاکمیت در حرکتی تیمی به آن رسیده بود.

مردم نیز به روش همان ایده‌های خود‌جوش راه‌کار‌های مقابله این حرکت را یافته و پاسخ گفتند. اما به هر روی ایجاد اعتراض به‌طور حساب شده در حوزه های علمیه قم، شعار مرگ بر موسوی و کروبی، تظاهرات اکثریت مجلس با شعار اعدام و هم چنین موضع‌گیری کاملن رسمی بر علیه هاشمی، جریانی تازه بود.  این بار کسی که کشته شده بود، منافق نبود، عامل اسراییل نبود، فروشنده مواد مخدر نبود، بلکه جاسوس کیهان بود.

اما موضوع این است که با فرایند جدید بنا هست چه شود. اعلام روزهای آتی اعتراض در رسانه‌های غیر رسمی یا وبلاگ‌ها و هم‌راهی ایرانیان خارج از کشور با برگزاری تجمع‌های اعتراضی همه خود به امتیاز‌های این رقابت سخت کمک می‌کند، اما راه کار نهایی چیست؟ با توجه به حرکت‌های حاکمیت در ایجاد جو بر علیه کاندیدا‌های معترض و خطر به روشی حساب شده با کشته‌شدن افرادی در تصادف مانند شیراز آن هم به‌طور کاملن اتفاقی و یا دستگیری دانش‌جویان، اما اینک مرحله تازه‌ای از پی‌گیری مردم برای دست‌یابی به خواسته‌های‌شان آغاز گرفته است.

در این مرحله هم زمانی با حوادث دنیای عرب خود جان تازه‌ای بود به این منتظران و آتش‌های زیر خاکستر اما نباید فراموش کرد شرایط اعتراضی در ایران به لحاظ ساختار حاکمیت و اقتصاد نفتی با تمامی اتفاقات پر سرعت چند هفته گذشته در تونس، مصر، لیبی، اردن و عربستان و چند زمزمه دیگر متفاوت است. در ایران باید صبر داشت. آرام و بردبار جلو رفت و روزنه‌های نفوذ در بدنه حاکمیت را یافت. اعتراض‌ها باید شکلی نهادینه بگیرد و به ارکان نظام سرایت کند. آن‌ها باید خود بتوانند در بخش‌ مدیریت‌های میانی و فرماندهان نظامی در ارتش و سپاه و حتا بسیج کلاه را قاضی کنند تا این حرکت فراگیر شود.

مردم ایران نباید برای دست‌یابی به خواسته‌های‌شان انتظار هجده روزه داشته باشند. اما پر واضع است که از سویی وقتی کسی در خیابان بی‌پوشاندن صورت شعار «مرگ بر» را بر علیه عالی‌ترین سطح نظام می‌دهد، این یعنی تغییری که پیامی نا‌مبارک برای حاکمان یک کشور دارد. راهی که بازگشت ندارد. مردم و رسانه‌های آزاد و کارمندان و ارکان جامعه باید بدانند هر کدام به فراخور موقعیت به وظیفه خود عمل کنند و این بار سعی کنند هر کدام آن چه را که می‌توانند به کار گیرند و نه آن که هر کار ممکن است دم دست‌شان بیاید، همانی که به حرکت «هیتی» مشهور است. این بار ساختار و سیستم‌سازی برای حرکت فعال در بدنه اعتراض می‌تواند رمز موفقیت باشد. حتا اگر دراز مدت حاصل شود.