فرصتی شد متوسل شوید

این سایت برای توسل کردن است البته این طوری هم متوسل شدن خودش نوبر است اما دیدن ادیه هم خودش خالی از لطف نیست.

توسل کنید…

ایکاش باد صدایم را می برد

نامه بهنود شجاعی زندانی که مهلت یک ماه او پایان یافته و بازهم در انتظار مرگ بسر می برد.

بنام خداوند بخشنده مهربان
ایکاش باد صدایم را می برد
ایکاش گنجشکانی که از بالای دیوار بلند زندان رد می شوند حرفهایم را می شنیدند و بر ایوان خانه شما می نشستند و برایتان بازگو می کردند.
بچه ای بودم تا چشم باز کردم مادرم رفت و فرشته نجاتم مرا تنها گذاشت.
هیچگاه فکر نمی کردم بی مادری اینقدر سخت باشد.
بیش از سه سال است که در کنج زندان نشسته ام و تمام خاطرات زندگی ام در یک روز خلاصه شده .
سه سال است در یک روز زندگی می کنم. سه سال دائم مسیری را که آن روز رفتم می روم و هر چه تلاش می کنم که برگردم نمی شود.
در خودم فرو می روم،در خودم فریاد می زنم ،بخدا نمی خواستم چنین شود،ای خدا چرا چرا اینطور شد.
چرا تا آخرین لحظه عمرم شرمسار کسانی هستم که هنوز نتوانستم با آنها سخن بگویم و بیان کنم که این بهنود آن موقع نفهمید چه شد. ولی امروز با تمام وجود از آنچه شده پشیمان است و هر روز سر بر خاک می ساید و هر روز از خدا تقاضای بخشش می کند.
من در طی این سالها بارها و بارها در یک روز زندگی کردم و آنهم بدترین روز زندگی ام.
بارها و بارها مرده ام ولی باز نفس کشیدم و باز در انتظار مردن دوباره.
بخدا هیچکس نمی داند سنگینی این بار چیست؟
همانگونه که هیچکس نمی داند داغ فرزند چیست؟
من شرمنده ای ابدی هستم که انسانی را، جوانی را، عزیزی را ،و ….. آه چه بگویم.
ایکاش نمی رفتم،ایکاش …
دو بار مرا برای اجرای قصاص به سلول انفرادی بردند ، شبهای تلخ و سرد و سنگینی بود
نمی دانم چه بگویم هزاران بار مردم. می خواستم گریه کنم، اشکی نبود. می خواستم ناله کنم، صدایی دروجودم باقی نبود.
می خواستم در تنهایی مادرم را در آغوش بکشم و اشک بریزم ولی جز دیوار سفید و آهن سرد هیچ چیز نبود.
به آخر عمری رسیدم که هیچ چیز جز تلخی از آن ندیده بودم و در پایانش جز بار شرمندگی و پشیمانی چیز دیگری برایم باقی نمانده بود.
زندانبان کلید را گرداند و گفت بر خیز وقت رفتن است.
صدای کلید قلبم را لرزاند بیاد درد جانکاه شما افتادم،زمانی که فرزندتان را دیدید.
مرا به محوطه زندان بردند تمام زندگیم در همین دقایق جلو چشمم گذشت و یاد فرزند شما افتادم که او هم چون من آرزوهای فراوانی داشت.
زمانی که در پای چوبه دار به من گفتند،یک ماه فرصت داری تا رضایت بگیری با دیدن برادر آن مرحوم احسان عرق سرد خجالت بر پیشانیم نشست. مرا به زندان برگرداندند.
در سلولم بغضم ترکید. خدایا خدایا چگونه به آنها بگویم شرمنده ام، شرمسارم
شب با مادرم نجوا می کردم، مادر کجا رفتی؟چرا زود مرا تنها گذاشتی؟
اگر تو بودی چه ها نمیشد،ایکاش بودی،ایکاش به در خانه آنها می رفتی، ایکاش از آنان می خواستی در حق من بزرگی کنند، ایکاش از آنان می خواستی که این افتاده بر زمین ندامت و پشیمانی را در دست بگیرند و ایکاش …. ایکاش مادر،مادرم،اگر تو در کنارم بودی ،هرگز این اتفاق برایم رخ نمی داد.
مادر در آن دیاری که هستی به دیدار احسان برو،تو در آنجا برایش مادری کن،من شرمنده اویم و می دانم درد بی مادری چیست.
خداوند مهر و محبت خود را در پدران و مادران ودیعه گذاشت و محبت والدین محبت خدایست .می دانم شما با مهر ترین و با مهربان ترین ها هستید و مهری که به فرزند عزیز از دست رفته خود دارید در دیگری بار بر من گشوده است.
شاید این آخرین نامه من باشد و نمی دانم که به دست مهربان شما خواهد رسید یانه؟
اما تقاضا می کنم بدانید بهنود که سه سال است در تمام لحظات زندگی خود آرزو می کند تا شما را ببیند و به پایتان بیفتد و بگوید، بخدا آنچه گذاشت در فهمم نبود، بخدا نفهمیدم چه شد؟ بخدا شرمنده ام.
شما هرچه بگوئید هر چه بخواهید حق دارید.
ایکاش گرمی مهر و نور محبت شما ذره ای بر من یخ کرده بتابد، ایکاش مرا ببخشید.
شرمنده روی شما
بهنود شجاعی

نوشته ای از ستار محمودی

«دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» عنوان اخرین کتاب است که شنیده ام! بلی , با زحمتی که خانم گیتی مهدوی در کتابخانه گویا و دوستانی دیگر در  رادیو کالج پارک می کشند چند وقتی هست که بجای خواندن کتاب , کتاب های خوانده شده توسط این عزیزان را گوش می دهم .

داستان نوشته «شهرام رحیمیان» است که گوشه ای از زندگی «دکتر محسن نون» از اقوام و مشاوران دکتر «محمد مصدق» را در روزهای کودتای 28 مرداد و بیست و سه سالی پس از آن روایت می کند . راوی در اکثر لحظه های داستان خود دکتر نون می باشد که حکم معاونت و مشاورت دکتر مصدق را دارد, دکتر نون که حقوق خوانده , عاشق و شیفته زنش «ملک تاج» می باشد به گونه ای که رسوایی این دوست داشتن دو طرفه با شوخی های دکتر مصدق به کابینه هم می رسد. دکتر نون که به همراه دکتر « فاطمی» از نزدیکترین یاران مصدق هستند (طبق روایت کتاب) پس از کودتا دستگیر می شوند , فاطمی را می کشند ولی دکتر نون را نگه می دارند تا از او مصاحبه ای رادیویی علیه مصدق ضبط و پخش کنند , دکتر نون انفرادی را با تمام مشقاتش تحمل می کند , هرچند چندان خبری از شکنجه جسمی نیست  ولی انفرادی به حد کافی روان آدمی را می آزارد , تنهایی و بی خبری از برون همه و همه مثل خوره به جان آدم می افتد اما دکتر نون در مقابل همه اینها می ایستد تا اینکه بعد از سه ماه کودتاگران دست به اقدامی غیر اخلاقی می زنند و او را تهدید به شکنجه زنش می کنند , دکتر نون صدای زنش را می شنود که در اتاق بغلی شکنجه می شود و قرار است مورد تجاور واقع شود . اینجاست که دکتر نون می شکند و حاضر به انجام هر کاری برای خلاصی ملک تاجش می شود.

آزاد می شود ,  میبیند که دکتر فاطمی داغ مصاحبه را به دل کودتاگران گذاشته و جانش را در راه قولش با مصدق داده است و جامعه دکتر نون را به عنوان خائن می شناسد و خودش هم خود را خائن می داند . دچار توهم می شود به الکل رو می آورد و هرچه لذت و خوشی در زندگی هست را به روی خود حرام می کند شاید که وجدانش آرام گیرد , در توهم خویش, دکتر مصدق را همواره همراه خود می بیند و هرانچه که برای خود و ملک تاج عذاب آور است انجام می دهد ولی ملک تاج می ماند و چون کوهی استوار تحمل می کند  تا اینکه دست مرگ او را از این زندگی می رهاند .

برای درک آن عذاب و این تحمل باید متن کتاب را خواند یا شنید, چراکه قلم من از نوشتن ان عاجز است.

از قضا  فضای جامعه ما این روزها بی شباهت به روزگار کودتای 28 مرداد نیست , کودتایی صورت پذیرفته تعداد زیادی از زنان و مردان در زندان هستند , شهدای زیادی هم داده ایم و پروسه اعتراف گیری , ندامت نامه نوشتن و داغ به دل گذاشتن هم به کار است. اما تفاوت شاید در اینجاست که این روزها مصدق و ملک تاج ها فزونی یافته اند , چه آنکه در این داستان مصدق به دکتر نون نامه می نویسد و او را را به آرامش فرا می خواند و امروز هم می بینیم موسوی و کروبی از اعترافات و اعتراف کننده ها گله ای ندارند و امیدوارکننده تر آنکه جامعه هم این معترفین در زندان را خائن نمی داند , و می دانند که شاید همین « بهزاد نبوی» که گفته به موسوی خیانت نمی کنم   نیز ممکن است پاشنه اشیلی داشته باشد که بالاخره کودتاگران بداندیش به آن دست یابند . آری , مقاومت , پایداری و دکتر فاطمی شدن خوشنامی دارد که نصیب هر کسی نمی شود , اما جامعه ایران با درسهایی که از تاریخ گرفته دیگر ارزشی برای اینگونه اعترافات و توبه نامه های نوشته شده در زندان قایل نمی شود و با آغوش باز منتظر بازگشت همه به ناحق در بندان است .

قصابخانه بشریت…

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،

زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،

زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،

زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،

زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،

زمان کره‌اش می‌کشتند که خراب‌کار است ،

امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود : تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است،

حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،

عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است

، صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،

فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،

کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،

روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،

چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند…

و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت.»

احمد شاملو

نامه همسر جلائی پور به رئیس جدید قوه قضائیه: مرتضوی محمدرضا جلایی پور را به گروگان گرفته است.

پیش نبشت:

روزی که دیدم فاطمه شمس بر روی جی میلش زده بود که: آب زنید راه را… احساس خوبی داشتم. تو روزهای بگیر و بگیر یک آزادی هم دل گرمی داره. شاد بود و از این که آزادی همسری در زمانی کوتاه میسر است بی قرار و این که همه به سمت زندان اوین راهی برای آوردن این اسیر از بند تقریبن رسته…

اما نرست. دلم برای لحظه های انتظار او سوخت…

—-

به نام خداوندگار مظلومان

رئیس محترم قوه قضائیه، جناب حجت‌الاسلام والمسلمین صادق لاریجانی

با تقدیم سلام و احترام

اینجانب، فاطمه شمس، همسر محمدرضا جلایی‌پور، مراتب عمیق نگرانی خود را نسبت به وضعیت ایجاد شده اخیر در مورد آزادی همسرم که بیش از ۶۵ روز است، بدون تفهیم اتهام و صادر شدن قرار، در بازداشت غیرقانونی به سر می‌برد، به حضور جنابعالی اعلام می‌کنم.

همسر من، در روز بیست و هفتم خردادماه سال جاری و هنگامی که به همراه یکدیگر، برای ادامه تحصیل قصد بازگشت به انگلستان را داشتیم، در مقابل چشمان بهت‌زده من و مسافران دیگر، توسط نیروهای امنیتی و بدون ارائه حکم در فرودگاه امام‌ خمینی بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد و از ادامه سفر خود بازماند. او بعد از دو هفته بی‌خبری در تماسی دو دقیقه‌ای با برادرش از سلامتی خود خبر داد، ولی هنوز هم معلوم نبود که در چه محلی نگهداری می‌شود. بعد از گذشت نزدیک به ۲۰ روز و با پیگیری‌های صورت گرفته از سوی خانواده اینجانب و همسرم، معلوم شد که او در بند ۲۰۹ زندان اوین و در سلول انفرادی نگهداری می‌شود.

بعد از چهل و اندی روز حبس در انفرادی، با پیگری‌های صورت گرفته، برخی از اعضای خانواده موفق شدند با همسرم ملاقات کنند و در این ملاقات، به گفته ملاقات‌کنندگان متاسفانه علی‌رغم وضعیت مطلوب روحی همسرم که ناشی از ایمان و اعتقاد وی بود و نه برخوردهای مناسب بازجویان اوین، رنگ و روی او بسیار پریده و زردرنگ بود، اما به دلیل حضور مامور در اتاق، همسرم از گفتن آنچه بر او گذشته بود، بازماند.

بعد از دو جلسه ملاقات با او بود که مطلع شدیم همسر بیگناه مرا ۳ شبانه روز در سلولی داغ معروف به سلول موتورخانه ( که جنب موتورخانه است و پر از بخار و دود و دم است ) حبس کرده بودند تا به زور او را وادار به اعتراف تلویزیونی کنند. شرایط این سلول به قدری نامساعد و مسموم بوده که او حتی توان نفس کشیدن هم نداشته است. به دلیل وضعیت افتضاحی که در این سلول وجود داشته، حتی دل نگهبان سلول به حال همسر مظلومم می‌سوزد و به بازجو و مسوول بند اعتراض می‌کند و می‌گوید که در این وضعیت، او تلف خواهد شد و از بین خواهد رفت و بعد از آن خواستار تغییر سلول و جابجایی همسرم به محل دیگری می‌شود. بازجوی همسرم که ظاهرا بویی از انسانیت نبرده بود در مقابل این اعتراض زندانبان مقاومت می‌کند اما ماموری که برای سرکشی به وضعیت وی بعد از سه روز درب این سلول را باز می‌کند، هوا را به قدری نامساعد و گرم و مسموم می‌یابد که نمی‌تواند حتی پایش را داخل سلول بگذارد و دستور می‌دهد همسرم را از آن جا خارج کنند. بعد از خارج کردن او از این اتاق مخوف که هیچ یک از اصول اولیه نگهداری از زندانی را دارا نبوده و به اصطلاح غیراستاندارد(!) بوده است، او را با همان حال نزار ناشی از گرمای شدید به اتاق بازجویی می‌برند و ۹ ساعت تمام بدون آب و غذا و در حالیکه رکیک‌ترین فحش‌های ناموسی را به همسر، خواهر و مادرش می‌دهند و در تمام طول مدت بازجویی هم با ته خودکار بر سر او می‌کوبیده‌اند، وادار به اعتراف دروغش می‌کنند و وقتی موفق نمی‌شوند او را بی‌جان در سلول انفرادی دیگری رها می‌کنند. قبل از آن ۳ روز مخوف هم به مدت ۲۵ روز او را در حبس انفرادی مطلق و خلا زمانی و مکانی می‌اندازند و حتی یک بازجویی هم از او به عمل نمی‌آورند تا به قول خودشان او را بشکنند تا به باوری نداشته اعتراف کند.

این شکنجه‌های روحی و جسمی در حالی صورت گرفته است که همسر من تمام آنچه به آن باور داشته بود را قبل از این بازجویی مخوف نوشته بود، اما این افراد بی‌وجدان و ظالم با این فشارهای غیر انسانی، به دنبال گرفتن اعتراف دروغ از او بودند و همچنان هم هستند. اما خوشبختانه تا بدین لحظه موفق به انجام این عمل قبیح غیرقانونی، غیراخلاقی و غیر شرعی خود نشده‌اند. من از همین جا اعلام می‌کنم که پس از ۶۵ روز مقاومت همسرم در مقابل سخت‌ترین شرایط روحی و جسمی و شکنجه‌هایی که صورت گرفت او هنوز محکم ایستاده است و به یک کلمه دروغ اعتراف نکرده است و نخواهد کرد و اگر هر چیزی از او به نام جعلی اعتراف شنیدید و دیدید بدانید که از برکات آن سلول داغ و فحش‌های ناموسی و ضرب و شتم‌های فیزیکی و تحقیرهای روحی است.

جناب آقای لاریجانی

روز چهارشنبه هفته گذشته با پیگیری‌هایی که صورت گرفت، قاضی حداد، حکم آزادی همسر مرا که بعد از تامین وثیقه ۲۰۰ میلیون تومانی صادر شده بود، به زندان اوین فرستاد و به پدر همسرم گفت که یک ساعت دیگر به زندان اوین بروید و فرزندتان را تحویل بگیرید. اعضای خانواده ما ۱۱ ساعت را در مقابل درهای بسته اوین و در حالیکه هیچ کس جوابگوی دلیل این همه چشم انتظاری آنان نبود، سپری کردند و سپس در کمال ناامیدی به خانه بازگشتند. این روند چشم‌انتظاری تا ۴۸ ساعت ادامه داشت. آقایان گفتند که همه چیز به دلیل تعطیلی آخر هفته به امروز، یعنی شنبه موکول شده است و مجددا سه روز تمام ما را چشم‌به راه و منتظر گذاشتند. امروز هم پدر و برادر همسرم با مراجعه به دادسرا خواستار روشن شدن تکلیف همسرم شدند. اما در کمال ناباوری به آنها گفته شد که وزارت اطلاعات و دادستان تهران شخصا جلوی اجرای حکم قضایی را گرفته‌اند و نخواهند گذاشت که او آزاد شود. هیچ کس در دادسرا، هیچ جواب روشنی به عنوان دلیل ناتوانی قوه قضائیه از اجرای حکم قضائی صادره توسط قاضی پرونده ندارد. علی‌رغم اینکه سند ۲۰۰ میلیون تومانی را به گرو گرفته‌اند و حکم آزادی داده‌اند، آشکارا سعید مرتضوی، دادستان تهران، همسر مرا به گروگان گرفته‌ است و در کمال ناباوری و تاسف قوه قضائیه که عملا باید نافذترین نهاد در امر پیگیری وضعیت بازداشت‌شدگان باشد هم نمی‌تواند جلوی این اعمال خودسرانه را بگیرد. ایشان با کدام حق قانونی، اخلاقی و شرعی مجاز است که جلوی حکم قاضی دادسرا را بگیرد و مانع آزادی همسر من شود؟ چه کسی به ایشان چنین اختیارات نامحدودی اعطا کرده است؟

جناب آقای لاریجانی

همسر من، یک نخبه علمی و فرهنگی و مذهبی این مملکت و برخواسته از خانواده‌ای اصیل و مذهبیست که برای اسلام و انقلاب سه شهید داده است و پدرش ۱۰ سال تمام از عمرش را وقف دفاع از کیان میهنش در خطرناک‌ترین مناطق جنگی غرب کشور کرده است. همسر جوان من در کمال از خود گذشتگی و وطن‌دوستی و از سر مهری که به سرزمین مادری اش داشت، زندگی‌اش را وقف کار انتخاباتی کرد تا مگر برای اندکی هم که شده جوانان کشورش را به آینده امیدوارتر کند. او در تمام مدت فعالیت انتخاباتی، حتی یک بار هم پای خود را از حدود قانونی فراتر نگذاشت و در فعالیتی کاملا صلح آمیز و مقبول از جناب آقای موسوی، کاندیدای مورد تایید شورای نگهبان که همواره به انقلابی‌گری، دین‌ورزی، اخلاق وصداقت شهرت داشتند حمایت کرد. اعتراف می‌کنم که همسر من مدافع انقلابی است که امام خمینی رهبر آن بود و آقای مهندس موسوی که همسر من از حامیان ایشان است یکی از شخصیت‌های صادق و مومن به راه امام است. من و همسرم به حمایت و پشتیبانی از چنین فردی مفتخریم. من اعتراف می‌کنم که همسر من از مدافعان جمهوری اسلامی تمیز است که امام خمینی وعده آن را داده بود و در شعارهای مهندس موسوی تبلور داشت نه این حکمرانی کثیف که بهترین فرهیختگان این کشور را به بند کشیده است. این شکنجه‌ها و تبعیدها و حبس‌ها یک کلمه از این اعتقاد ما کم و زیاد نخواهد کرد. آنچه در دو ماه اخیر در زندان‌های کشور رخ داد فاجعه‌ای دینی، اخلاقی، قانونی و بشری است که دل هر انسانی را به درد می آورد و چون خوره‌ای به جان و روح آدمی افتاده‌ است.

ریاست محترم قوه قضائیه

سوال من از شما به عنوان مسوول قوه قضاییه این است که آیا نحوه برخورد با یک جوان نخبه که حائز برترین امتیازات علمی از قبیل رتبه یک کنکور سراسری و طلای المپیاد ادبی است و هم‌اکنون نیز دانشجوی ممتاز دانشگاه آکسفورد است و در عین حال همگان به دین‌داری، اخلاقی بودن و اعتقاد وی به نظام جمهوری اسلامی چه در داخل و چه در خارج از کشور گواهی می‌دهد باید تا به این حد پست و حقیرانه باشد؟ آیا اصولا جای کسی با این مختصات در زندان اوین است؟ شاید در زندان اوین دانشگاه زده‌اند و ما بی‌خبریم! چه شد که بعد از سی سال، زندان باید جایگاه شریف‌ترین، مومن‌ترین، انقلابی‌ترین و پاک‌دل‌ترین هم‌نسلان من باشد؟ من از حضور محترم شما سوال می‌کنم آیا نگهداری جوانی ۲۷ ساله به مدت ۷۲ ساعت در فضایی که حتی تحمل یک ثانیه آن برای بازجویش ناممکن بوده است، حبس ۲۵ روزه او در خلا زمانی و مکانی برای شکنجه روحی زندانی، بازجویی‌های طولانی مدت بدون آب و غذا، نثار رکیک‌ترین فحش‌های ناموسی و شکنجه‌های فیزیکی در حین بازجویی مطابق قانون و شرع و اخلاق است؟ از جنابعالی که به تازگی ریاست این قوه را عهده‌دار شده‌اید، می‌خواهم به این سوال من پاسخ دهید که آیا در صورت صدور حکم قضایی برای آزادی زندانی، نهاد موازی دیگر یا شخصی مثل مرتضوی به عنوان دادستان تهران به لحاظ قانونی اجازه دارند جلوی اجرای حکم را بگیرند؟ از شما که در جلسه معارفه خودتان وعده دادید از حق مظلومان دفاع کنید و گفتید که «هیچ کس نباید جرات کند و به خود حق دهد که بر خلاف قانون، حکم و حقوق شهروندان را ضایع کند و من در این ماموریت مهم به احدی رحم نخواهم کرد» می‌خواهم به سوال من که ۶۵ روز است بی‌پاسخ مانده، جواب بدهید که آیا برخورد با یک جوان مومن متعهد نخبه که تنها جرمش فعالیت شفاف و قانونی برای انتخابات بوده است باید مثل یا حتی بدتر و شنیع‌تر از برخورد با یک دزد یا قاچاقچی فراری باشد؟ شما را به معتقداتتان قسم می‌دهم به من که جوانی ۲۵ ساله‌ام و دوست دارم که کشورم را دوست بدارم بگویید که آیا این است معنای عدالت و مهرورزی؟ جرم ما و امثال ما چیست که باید در این سن و سال به این حال و روز بیفتیم، یکی در حبس و دیگری در تبعید؟

جناب آقای لاریجانی

امروز اولین روز ماه مبارک رمضان، ماه رحمت و مغفرت خداوند است. در حالی برایتان این نامه را می‌نویسم که در غربتی عمیق، به حال تبعید دچارم کرده‌اند. حتی برای بازگشت به سرزمین خودم و برای ملاقات با همسرم هم احساس امنیت نمی‌کنم. راه بازگشتم به کشور به خاطر تهدیدهای نیروهای خودسر فشار سد شده است و تمام نگرانی‌ام برای بازگشتن از این است که به اهرم فشاری برای اعتراف‌گیری از همسرم دچار شوم. اکنون ۶۵ روز است که در تنهایی مطلق در این سرزمین غریب برای من هم زندان انفرادی دیگری به دست همین افراد ساخته شده و امکان ملاقات و صحبت با همسرم از من سلب شده است. از شما می‌خواهم در این ماه عزیز و مبارک که ماه غفران الهی و عدالت واقعی علوی است به وضعیت همسر بیگناه من رسیدگی کنید و از مجریان و متصدیان امر بخواهید روشن کنند که چرا علی رغم صدور حکم قاضی دادسرا، قوه قضائیه‌ از اجرای حکم ناتوان است. چرا در حالی که قوه قضائیه موظف است بعد از ۲۴ ساعت برای متهم تعیین تکلیف کند و به او تفهیم اتهام شود، بعد از ۶۵ روز از این کار سر باز زده است؟ چرا در حالی که بعد از سی روز، قرار بازداشت موقت خودبه خود اعتبارش را از دست می‌دهد، هنوز بعد از شصت و پنج روز، همسر مرا با همان حکم منقضی بازداشت موقت حبس کرده‌اند؟ چرا علی‌رغم صدور حکم آزادی او، قاضی پرونده توانایی اجرای حکم را ندارد؟ چه کسانی پشت پرده این بازی کثیفند که نمی‌گذارند قاضی پرونده مستقل عمل کند؟

ریاست جدید قوه قضائیه، جناب آقای لاریجانی

از شما که وعده رسیدگی به وضعیت مظلومان دربند را داده‌اید می‌خواهم که به وضعیت همسر من که یکی از نمونه‌های عینی این مظلومیت‌ها و مورد ظلم واقع‌شدن‌هاست، رسیدگی کنید و آن بازجویان بی‌وجدانی که با همسر من و امثال او چنین رفتارهای وحشیانه‌ای کرده‌اند را قاطعانه مجازات کنید. لطفا نگذارید با ادامه این روند، یاس و نفرت در دل جوانان این مرز و بوم لانه کند و با نخبگانی که مهم‌ترین دغدغه‌شان اصلاح این روند خطرناک و سربلندی کشورشان است و نیز با خانواده‌های آنان مثل یک برده رفتار شود. از شما به عنوان کسی که ریاست قوه قضائیه را که موظف به عدالت‌گستری و بازستاندن داد مظلومان است، به عهده گرفته‌اید خواهانم که همسر مرا که بیگناهی‌اش به وضوح ثابت شده است، در این ماه مبارک به من و خانواده‌اش بازگردانید و به این روند خطرناک غیرقانونی در قوه قضائیه پایان دهید.

از خداوند می‌خواهم که شما را در اجرای عدالت علوی و ستاندن داد مظلوم موفق و توانا بدارد.

با سپاس:

فاطمه شمس، همسر محمدرضا جلایی پور

امسال روز خبرنگار نداریم

بیانیه 140 خبرنگار ایرانی

17 مرداد، فقط یک بهانه بود و یک دلخوشی کوچک؛ اگرنه رنج روزنامه نگاری و روزنامه نگار ماندن در این سرزمین، نقل مکرری است که تکرار آن تنها نمکی بر زخم کهنه ماست. اما این بار در شرایطی بس عجیب و ناگوار، روز خبرنگار از راه میرسد. روزنامه ها از کمترین آزادی بیان برای نقل – و نه حتی تحلیل- این روزهای پرآشوب و پراتفاق برخوردارند و عدهاي به صورت غيرقانوني تا لحظه چاپ، بر تمامی جزئیات مطالب نظارت و مداخله می كنند. مسولان قضايي و دولتي مردم را از توجه به رسانه هاي برون مرزي بازمي دارند، اما با بستن دريچه هاي اطلاع رساني براي رسانه هاي داخلي عملا فرصت را در اختيار رسانه هاي برون مرز قرار دادهاند. بي اعتمادي دولت و دستگاه قضايي به اصحاب رسانه تا بدان جا پيش رفته كه اكنون ده ها تن از همكاران ما قريب پنجاه روز است كه در بازداشت غیرقانونی و نگران کننده به سر می برند و خطر بازداشت و تعقیب بسياري ديگر را تهدید می کند. انجمن صنفی روزنامهنگاران نیز در آستانه برگزاری مجمع عمومی، شب هنگام با دستور عجیب و خارج از عرف و روال دادستان تهران تعطیل میشود تا روزخبرنگار بیش از پیش ناگوارتر و غمبارتر شود. با این شرح مختصر که تنها گوشه ای از وضعیت نابهسامان و غیرقانونی حاکم بر روزنامه ها و روزنامه نگاران است، روز خبرنگار امسال را به سوگ آزادی قلم و بیان می نشینیم و براي ابراز همدردري و همصدايي با همكاران دربندمان از هرگونه شرکت در مراسم تقدیر و تشکر از اصحاب رسانه و دریافت تبریکها و هدایای نهادها، ارگان ها و سازمان هاي دولتي خودداری می کنیم. تا زماني كه حقوق اساسي ركن چهارم دموكراسي و روزنامهنگاران به آساني پايمال ميشود، چگونه ميتوان تبريك گفت و تبريك شنيد . هديه امسال ما حسرت است و دريغ و با اندوه در آرزوي آزادي دوستان دربندمان هستيم. باشد که در روزگاری نزدیک، تاوان آیینهگی، سنگ نباشد و حرمت و حريم روزنامهنگاران و اصحاب رسانه پاس داشته شود.

اسامی امضا کنندگان:

ابراهیم زاده حمید رضا، آذر شبنم، آذر،شكوفه، آذرپیک صبا، آصفي،سهيل، ارغنده پورکریم، اسلامی منوچهری حمیدرضا، اسدی هوشنگ؛ اعزازی مجید، افتخاری راد امیرهوشنگ، افروز منش مهدي، امرايي،اميليآقایی ساسان، سامناک آقایی انصاری فراز، اکبری مريم، اکبریان هاشم، امامي،پروين میری نوشابه ایرانمهر امید، باباخانی سحر، بابایی آرش، علیرضا، بابایی بارسقيان،سرگه باروتی هاشم، بهکام نگين، بیژن مومیوند، بورغني،احمد بیگدلی زهرا، پاک نهاد ایمان، پدرام،مسعود پژوه فریبا، تاجیک عبدالرضا، تاجیک مهدی، تهرانی فرنوش، توحیدی مرجان، تخيري،نسرين جعفری محمد، جعفری نوشین، جهانبين،شيدا جمشیدی ایرج، حسن نيا آرش، حسنعلی زاده فرناز، حسین زاده محبوبه، حسيني،مليحه الحسینی محمد صادق، حکمت مهسا، خرسند ليلي، خيرابي،ناهيد خوارزمی مهراوه، درخشان ليلا، دليري جواد، دهقان علي، دوراندیش هومان، رحیمی علیرضا، رستگاری ثمینا، رستمي،اردشير رسول پور،سامان رفیعی طالقانی مسعود، رفيعي،بهرام رفيع زاده،شهرام رنجی پور علی، رهبر محمد، روستایی فرزانه، زارع کهن نفیسه، سالک سجاد، سخنور حسین، سعادت آیدا، سيدآبادي،علي سلطاني،كامبيز سلطان آبادی محمود، سهرابی نژاد ثریا، شادی آذری، شجاعیان رضا، شرفی مینا، شریف شهرام، شعردوست صبا، شهرابي محمد، شیرزادی علی، صادقي،محمد صفاری سارا، صمدبیگی بهروز، طجوزی علی، طلوعی سحر، عاشوري امین، عبدالهي،عشرت عدلی محمد، عليپور،محمد حسن عليجاني،رضا عسگری محمدعلی، عقلمند زهرا، غلامی احمد، غنی مهدی، فاتحی مهدی، فتحي،مجتبي فرقانی مهدیس، فراهاني،عذرا فرهادیان سروش، فغفوري،گيسو فرهنگی شهرام ، فضلی زهرا، قاضی هلیا، قاضي،فرشته قافله باشي،مهديه قربانپور فرشاد، قلی پور علی، کاکایی پریسا، اظميان،مرتضي كلهري زهرا، گودرزی کوهیار، گوران فرهاد، لطفي ليلا، لقایی مرجان، علم الهدی امین، عليخاني،ارشاد لهردی ندا، مازندراني احسان  مافی حمید، مجمع علیرضا، محمدحسين آزاده، محمدی حسن، محسنی مهدی محمودی سام، مسعود میر، مظاهری ریحانه، ملیحی علی، منتظري آرمين، مهرابي احسان، مهرانی بهزاد، مهرجو بهراد، مهرگان کیوان، موسوی علی، موسوی سمانه میرزایی مریم، میرزایی مژگان، میری مسعود، نسبعبداللهي محمدرضا، نمکچیان یاسین، نخعي،اميرعباس همتی زینب، واعظ زهرا، يوسفي هيوا،

هر کدام از ایرانی ها می توانند یک سخن گو باشند

دوستی در نامه ای از من خواست نوشته اش را در وب لاگ بگذارم. حداقل کاری بود که می توانستم بکنم: گذاردن این نوشته در وبلاگ.

خیلی وقتا وقتی از کشورت دوری و داری  تو یه گوشه دیگری از زمین خداوند زندگی می کنی با دیدن اوضاعی که تو کشورت بوجود آمده مرتب با خودت فکر می کنی که چه می توان کرد؟ طبیعی است که نمی توان بی تفاوت هم ماند اما باید یک کار درست و متناسب انجام داد اما چه کاری ؟ به خصوص اگه تو کشوری باشی که تا اسم ایران رو می آری همه نیششون تا بناگوش باز می شه و رئیس جمهور کشورت را تحسین می کنند. اونوقته که می خوای کله تک تکشون رو بکنی یا حداقل دندونای اون یکی رو که مردم کشورت رو متهم به بی دینی می کنه به دلیل اینکه به رئیس جمهورشون اعتراض می کنند ، خرد کنی.

حالا باید طی یک مباحثه نابرابر با زبان دست و پا شکسته به این دوستان حالی کرد که با با اونجا چه خبره و اگه واقعا اینقدر این قهرمان رو دوست دارید خوب کاری نداره مدتی  قرضش بگیرید و به سازندگی مملکتتون با بهره گیری از رهنمودهای سازنده اش بپردازید و اینجاست که وقتی به این قسمت می رسند حاضر نیستن یک روز هم چنین رئیس جمهوری رو تحمل کنند و با عصبانیت می گن «We Kill Him»  و اونوقت لبخندی بر لبانت می نشیند که  یعنی :«آخیش این یکی بالاخره عمق فاجعه رو فهمید!»

اما چند روز پیش وقتی سرکلاس استادم برای حدود 100 دانشجو از کشورم مثال آورد و شروع کرد به تشریح ماجراهایی که برای اساتید و دانشجویان ایران  پیش آمده تازه متوجه شدم که این گفت و گوی تمدن ها عجب مقوله ای است. دیدم گفت و گوهای طولانی که با استاد داشتم او را حساس کرده که بیشتر بداند و حالا با دریافت درست و عمیقی از ماجرا قصد دارد که دانشجوهایش را نیز تفهیم کند.

با خودم فکر می کنم اگرهرکدام از ما بتوانیم به سادگی و با شیوه ای مناسب به حتی یک نفر آگاهی دهیم چه جمعیت عظیمی در جهان درک صحیحی از کشورمان خواهند داشت. البته این موضوع نه تنها در شرایط پیش آمده بلکه در تمامی زمان ها صدق می کند. وقتی داد سخن از تمدن چندهزارساله می دهیم بهتر است رفتارمان گویای این تمدن کهن باشد. زبان این تمدن زبان فرهنگ است ، زبان شعر و ادبیات، زبان هنر و زبان صلح و دوستی و آرامش .

و در این دوران خاص وظیفه ایرانیان خارج از کشور به مراتب سنگین تر است چراکه به گونه ای پیام آوران تمدن دیرپای خویشند و از سویی در این شرایط سخت با امنیت خاطر بیشتری می توانند فعالیت کنند.

امید آن که به زودی پرندگان سپیدبال صلح و آرامش برآسمان وطن بال گسترند.

غریبه ای آشنا