«درست مثل یک بادکنک هوای گرمم، تونستی بیارم پایین»

این ترانه را دوست دارم. یعنی هر بار گوش می‌کنم یا ویدیو موزیک‌اش رو می‌بینم لذت می‌برم. درست وقتی که دلخورم یا حال هیچی‌رو ندارم می‌گم: چرا باید تن به خبرهای بد بدم؟

این برداشت آزادی از ترانه «شادی» است. ویدیو کلیپش هم پایین صفحه است. بازم می‌گم «برداشت آزاد»:

 

«شادی»

برگردان آزاد: اردوان روزبه

از ترانه خنده از پارل ویلیامز

Pharrell Williams happy

 

این به نظر دیوانه‌گی می‌آید، کدام؟ درست همان چیزی که می‌خواهم بگویم:

خورشید خانم همین پشت مشتاست، وقتشه یه استراحتی بزنی

اگه از حال من بپرسی، من الان درست مثل یه بادکنکم که توش پر هوای گرم کردن، شوت! دارم می‌رم بالا

بی خیال همه چی بچه

می‌دونی چرا؟

چون من خوشحالم

دست بزن، درست مثل من، اگر فکر می کنی زیر سقف آسمونی

چون من سرخوشم

کف بزن وقتی سقفی جز آسمون بالا سرت نیست، عین من

*

این‌ جا همش از خبرهای بد این‌‌ور و اون‌ور حرف می‌زنن

خب! هرچی تو این خبرها گیرت اومده بده به من. تو خودت نگه ندار، آره رفیق

آها! می‌دونی چیه؟ هیچی از خبرهای بد گیرت نیامده

باشه! فک کنم باید بهت هشدار بدم که من فقط باید خوب و رو به راه باشم، آره رفیق

ببین! برات هیچ دردسری نداره، وقتت رو حروم این خبرای بد این ور و اون ور نکن

اصلن برای همین این‌جایی که به این چیزا فکر نکنی

یالا پسر، یالا

*

خوش باش، خوش باش

*

من توپ توپم، حالا تو می‌خوای منو از اون بالا بکشی پایین؟

نمی‌تونی عزیزم! نمی‌تونی!

چون توپ‌تر از این حرفام که بتونی منو جابه جام بکنی

نمی‌تونی عزیزم، نمی‌تونی

بهت گفتم که: اگه می‌تونی بگو ببینم، منو می تونی بکشی پایین؟

جوابت اما اینه: هیچی منو نمی‌تونه بکشه پایین

برای این که من برقرارتر از این حرفام که چیزی منو خراب کنه

گفتم بهت که! زور نزن

*

یالا بیا جلو ببینم

ببین: به جای این کارا خوش باش!

می‌خوای بیاری پایین؟‌ نمی‌تونی هیچ غلطی کنی

می‌خوای من تو حال نباشم؟ حال من بالاتر از این حرفاست

نمی‌تونی پایین بیاری، نمی‌تونی

می‌خوای امتحان کنی؟

بیا جلو بچه

بیا ببین که زور بی‌خود می‌زنی

«حکایت کودکی منو فحش ناموسی عفلقی»

اردوان روزبه / وبلاگ

دقیقن به خاطر ندارم چند سالم بود اما باید فکر می کنم دوازده یا سیزده سالم می‌بود، روزی که سر محله‌مان در کوچه بیست‌و‌یکم خیابان عدل خمینی مشهد با پسرکی دعوایم شد. یعنی نمی‌دانم چرا اصلن حرفم شد چون من اصولن اهل سر و کله زدن نبودم. در وسط فحش و فضاحت‌ها که طرف به ما می‌داد که اون زمان همیشه یک پایه اش «پسره خیکی وامونده» بود، (چون بنده بر خلاف دوران طفولیت رسمن در طبقه تپل تنان در آن سن دسته بندی می‌شدم) منم آمدم یه چیزی بارش کنم گفتم: «خفه شو عفلقی بدبخت…»

این جمله توام شد با سکوت اطرافیان و بعد هم نمی‌دونم چی شد یارو کند و رفت. دم دمای غروب بود که دیدم زنگ درخونه رو می‌زنن. رفتم دم در دیدم همون پسره است با مامانش که چادرش رو با دندون جلو صورتش گرفته بود و داد می‌زد که برو بگو اون «ننه‌ات» بیاد و در ادامه «خیر سرت ننه بابات هم فرهنگین!». نمی‌دونم راستش، فکر کنم مامان نبود، گفتم مامان بابام خونه نیستن. بعد خانمه چادر رو دور کمر زد و زیر و بالای منو باد داد که «پدر سگ! حالا به بچه ما فحش ناموس می‌دی؟» من مونده بودم، خداییش من اصلن فحش ناموس دست کم بلد نبودم نمی‌دونستم کدوم فحش‌ها ناموسیه. بعد طرف ادامه داد که: «یک بار دیگه فحش خوار مادر بدی می گم باباش بیاد در خونتون، عفلقی خود بی ناموستونین. ما ها مثل شما ها نیستیم، ما آبرو و حیثیت داریم…»

القصه روایت این بود که اون روزها مد بود مطبوعات و رسانه‌ها پسوند اسم «صدام حسین» یک «عفلقی» هم می‌بستند که ظاهرن اشاره‌ای به «میشل عفلق» بنیان‌گذار حزب بعث داشت. اما انگاری فحش بود که به صدام می‌دادند. من ابله هم که می خواستم قمپز در کنم و فحش دست اول بدم فکر می‌کردم «عفلقی» یه چیزی تو مایه‌های «پفیوز» و این حرفاست که بعد از آمدن اون خانومه در خونه مون فهمیدم اصلن «فحش ناموسیه».

خلاصه طول کشید که ما فهمیدیم این «میشل خان عفلقی» چه فحش ناموسیه برای خودش. امروز صبح نمی‌دونم چرا به یکی که داشتم مطلبش رو می‌خوندم تو دلم گفتم «فلانی عفلقی» و اتوماتیک یاد فحش ناموسی دوره جنگ افتادم….

«هوس پرواز و خورشید، نه دور، نه نزدیک»

اردوان روزبه / وبلاگ

این روزها باز هوس پرواز دارم. پرواز به جایی شاید دور یا چه‌می دانم، شاید نزدیک اما جایی که فرصت باشد. فرصت مرور چیزهایی که همیشه به بعد موکول کردم. آن‌قدر نوشته‌های نیمه کاره دارم. آن قدر خاطرات سفر که بدون ویرایش مانده است. عکس‌هایی که می خواستم روی‌شان کار کنم. نوشته‌هایی که باید تمام می‌شد. تحقیق‌هایی که فکر می‌کردم لابد سرنوشت بشر را عوض نکند دست کم سرنوشت خودم را عوض می‌کند و همه و همه لای چرخ دنده های غول پیکر زندگی دارند جان می‌دهند.

دو سه روز پیش رفته بودم موزه هوا فضای واشینگتن. سالنی که به «برادران رایت» اختصاص داشت پر از حس خواستن بود. از خانه‌شان تا «ماندالین» اورول رایت که لابد وقت دل‌تنگی می‌نواخته است. چرخ دنده هایی که قرار بود موتور بشوند. بال‌هایی از جنس کاغذ و چوب‌های نازک، راستی چه چیزی این چهار تکه کاغذ و طناب را آخر به هوا فرستاد؟

به نظرم باور به این که «باید»  این چهار تکه نخ و کاغذ پرواز کند…

انگاری باید پرواز کرد این روزها.

IMG_5393

«اندر باب تنقیه محبت از سه طرف»

اردوان روزبه / وبلاگ

دقت کردید یه روزهایی هست که ملت به زور به خوردتون می‌خواهند محبت بدهند؟ سرچهارراه بفرما می‌زنند که «نه جان شما اگر من اول برم» و خلاصه تا دم غروب همه همین‌طوری شیاف محبت می‌کنن به ماتحت آدم. هی سوال‌های الکی می‌پرسند. هی با سوراخ سنبه‌آت کار دارن. می خواهند یک کاری برایت بکنند. اگر کمی تو لب باشی سیصد نفر ازت می‌پرسند «چیه مشکلی پیش آمده؟» بعد تو باید برای عین این سیصد تا توضیح بدهی که «نه والا همه چیز خوبه جان شما».

حالا همین جماعت یک روز صبح که پاشی و با خودت فکر می‌کنی نیاز به یک جرعه از همان بیکرانی داری که فارت و فارت تو ماتحتت کردن، انگاری می‌گی زیر و رو می شن. سرچهارراه می‌آیی بپیچی طرف شیش تا بوق گاوی می‌زنه که ترجمه‌اش یه چیزی تو مایه فحش ناموس است. داری می‌ری تو خیابان، طرف چراغ بوق چراغ بوق، می کشی کنار رد بشه تمیز و آرام دستشو می‌اره بیرون و انگشت مبارک حواله‌اش رو تقدیم می‌کنه. سلام می‌کنی به همون آدم هایی که سر «چسیدن» شون هم باهات مشورت می‌کنن و نظرت براشون حکم کتاب یکی از همین پیامبرا رو داره جوابتو نمی‌دن.

image6341523160962500002

خلاصه می‌مانی با خودت که نه به محبوبیت «جورج کلونی» ات نه به نادیده شدن در حد «محسن رضایی» ات. انگاری یا باید از سه طرف به تو محبت تنقیه کنند یا اصلن اگر شیلنگ گاز هم نشت داشته باشه حوصله ندارن بگن الان کبریت نکش که می ترکی. 

چیزی در روزگار بشر انگار گم شده که پیشتر بهش می گفتن «اعتدال». اما کلن این روزها نقض غرض شده و به چیزهای نتراشیده نخراشیده دیگری می گویند اعتدال. انگاری چیزی این وسط گم شده. چیزی که می شود گفت آدم‌ها نه برای خودت که برای خودشان به تو محبت می‌کنند. از تو کمک می‌گیرند، از تو یاد می‌کنند و بعد باز تورا فراموش می‌کنند. 

یاد جمله حمید هامون افتادم: «تو می خوای من همونی باشم که تو می‌خوای؟ خب من اگر اونی بشم که تو می‌خوای دیگه من نیستم. یعنی من من نیستم…»

«یک میز برای دو نفر، یک قصه در لوانته»

سوز می آید . سرما با شتاب بر صورتم می خورد. کم پوشیده ام. مثل همیشه که یکی باید دم در بگوید: «یه چیزی بپوش» تا یادم باشد بپوشم.

این خاطره البته مال روزهایی بود که در سرزمین خودم بودم، جایی که فکر می کردم هیچ گاه از آن جا بیرون نخواهم رفت. آخر من مردگانی بر آن خاک داشتم و نورسته هایی که پای بر همان خاک گذارده بودند و خیابان هایی که بوی پاییزش را صاحب بودم. آن روزها سرما می آمد و بهانه ای بود برای خوش بودن و نفس در هوای سرد کشیدن و شاید شنیدن این جمله که دوستانه رخوت داشت «یه چیزی بپوش و برو بیرون، سرما می خوری». برای رسیدن به این رستوران میدان «دوپونت» را به سمت خیابان نوزده ام باید بیایی. راسته خیابان، می یابمش. رستوران ترکی، اسمش «لوانته » است.

در را باز می کنم صدا دار و آرام.

– یک میز برای دونفر لطفن.

میز کوچکی است درست پشت پنجره، جایی که پیچیدن باد را دور آدم ها احساس می کنم و بهانه هایی که دست هم را محکم تر بگیرند. شانه را بیشتر به شانه بچسبانند و اگر رویشان بشود در همان خیابان یک دیگر را بغل کنند. باد دامن دخترکان را بالا می زند و یقه پالتو های مشکی پسر ها بالا زده است. امشب هم برای هم شیک و تازه شده اند.

دو گلاس و دو منو:

– نوشیدنی چه می خورید؟

-منتظر هستم. فقط یک گلاس آب، لطفن.

امشب شبی است که به سادگی می توانم برایش صحبت کنم. خوب اصلن امشب وقت حرف زدن است. می خواهم برایش بگویم که چقدر از رنگ موهایش خوشم می آید. بگویم که هنوز بعد سال ها به عطر تنش عادت نکرد ام و برایم بوی جنگل وحشی می دهد.

می شود کمی خندید و یا کمی حرف زد. به جز روزمره گی ها. همیشه این طور است که نشاط اش مرا یاد کودکان می اندازد. ساده و بی حساب. خنده و شوخی که صدای کودکانه دارد. خواسته های ساده و چیزی که پر از همراهی است. امشب فرصت خواهد بود که بنوشیم. وقتی می نوشد بی پروا تر می شود. صورتی که گل می اندازد و زبانی که بی پروا تر می شود. نگاهی که معنا دار تر می شود و آدمی که انگار پوست می اندازد. می دانی آن طوری دیگر هیچ حرفی سو تفاهم نیست.

– آقا میهمانتان هنوز نیامده است. می خواهید سفارش بدهید؟

-کمی دیگر صبر می کنم…

به ساعتم نگاه می کنم. سی و هفت دقیقه از نشستن پشت این میز گذشته است. شمع شعله اش بازی می کند. تلفنم پیامی نو دارد.

«خواستم بهت بگم شبت خوش و روز ولنیتن شاد. الان روز ماست و یعنی من و تو دو طرف یک کره خاکی هستیم. دوستت دارم»

به نظرم می رسد راهش آن قدر دور هست که از او نخواهم خط قرمز را بگیرد و از «شیدی گرو» راست بیاید دوپونت. دست کم بیست هزار کیلومتر.

کاپشنم را از روی پشتی صندلی بر می دارم.

-آقا، قرار بهم خورده است؟

-نه. فقط راهش دورتر از این است که بتوانیم امشب با هم باشیم.

-بهش تبریک که می گید.

-حتمن..

-نگران نباشید. دلش که نزدیک باشد راه دور مهم نیست.

-بهش خواهم گفت این نظر شما را.

-باز هم بیایید پیش ما. البته زودتر قرار بزارید…

-=-

کاپشنم را دور خودم می پیچم. حالا بیشتر احساس سرما می کنم. شاید تا اتاقکم پیاده بروم. سرما توی ریه ها جان می گیرد و فکر می کنم، شاید ولنتینی دیگر…

دست نوشته های یک نابینا

آرام می نویسم،

اما نمی دانم شروع کاغذ از کجاست و نمی دانم نوشته ام تا کجا می پاید که به انتهای کاغذ نمی رسد

من دستم را حایل می کنم تا قلم از روی کاغذ نیفتد

من فقط می توانم بنویسم اما نمی توانم بخوانمش چون نمی بینمش

من دوست دارم بنویسم

از تو

از رنگی که بر تنت اندام زیبایت را زیباتر می کند

دوست دارم وقتی تو در برابرم با لباسی گل بهی می رقصی بنویسم

می گویی نمی بینم؟

اما من تمام رنگش را از بوی تنت احساس می کنم

می خواهم اما برایت بنویسم:

به من ترحم نکن

من دوست داشتن را دوست دارم نه ترحم کردنت را

لعنتی…

اردوان / مرداد 88