«پدر بی خبر رفت…»

سرعت گذر عمر چیزی نزدیک به سرعت نور است. همین هشتم آبان‌ماه بود درست پانزده سال قبل وقتی زنگ خانه را عمو صبح زود فشار داد: پدرت حالش خوب نیست…
دل‌شوره خودش زودتر از هر کسی به من خبر داد که پدر حالش دیگر خیلی خوب است.
هشتم آبان‌ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و یک بود، آدمی که کمتر کسی بود از شوخ‌طبعی و محبت‌اش یاد نکند به همین راحتی که می‌خواست آرزویش محقق شد.
یادم می‌یاد یک بار درست در روزهایی که نزدیک به ازدواجم بود نمایش‌گاه عکسی از پیرمردان و پیرزنانی گذاشته بودم از پیرمردان و پیرزنانی که کنار خیابان رها و بعد به محلی موسوم به «گرم‌خانه» منتقل شده بودند. از در نگار‌خانه تو آمد، عصر سردی بود و کلاه روسی پاپاخ را کشیده بود تا روی پیشانی. از در آمد تو، ریش تراشیده، کیفی که قهوه‌ای‌اش دیگر به سیاهی می‌زد و همیشه زیر بغلش بود، به قول خودش «کیف زیر بغلی»، کفش‌های کیکرز و شلوار فلانل، چرخی بین عکس‌ها زد. دوباره و بعد ماند جلوی عکس آخری که پیرمردی در کنار آفتاب دیگر نفس نمی‌کشید.
از نمایش‌گاه بیرون رفت بی خدا حافظی. روزها بعد، یک‌بار نشسته بودیم و با هم کمی بر سر همه چیز چانه می‌زدیم. یک باره گفت: مصیبت بود پیری و نیستی!
گفت می‌خواسته این حرف را همان جا در نمایش‌گاه بگوید اما دوست نداشته مرا دلخور کند. بلند آرزو می‌کرد. می گفت دوست ندارد پایش به بیمارستان برسد. می‌گفت اگر قرار است بمیرد به پیری و درمانده‌گی نرسد. همان جا نرسیده به اورژانس برود.
هفتم آبان‌ماه بود که شب به دیدارش رفتیم. سرما خورده بود اما سیگار می‌کشید، سر خوش شوخی می‌کرد: امشب دیگه خیالم راحت شد. هم داداشت آمد و هم شماها همه باهم …
آرام برایم داشت می‌گفت شاید بلخره به طور جدی بخواهد بعد مادرم که ازش جدا شده بود با کسی که دوست دارد ازدواج کند. حرف عجیبی بود. پدر بعد جدایی از مادر همان روز آخر انگاری عکس شده بود. اما برایم از این می گفت که پیش از ازدواج با مادر خانمی خاطرش را می‌خواسته اما او با مادر من ازدواج کرده.
آن خانم ظاهرن سال ها بعد، یعنی بعد از مرگ شوهرش به دنبال دلش رفته تا بابا را یافته.
می‌گفت: شاید بخواهم جور دیگری زندگی کنم…
بهش گفتم با این سینه خراب و سیگار کشی، جور دیگر نمی شود. قولی رد و بدل کردیم. همیشه از کارهای من می ترسید. از روزنامه نگاری و شلوغ بودن. قول دادم کمی آرام باشم و او قول داد کمتر سیگار بکشد.
داشت می گفت: باور می‌کنی فلانی ۱۲ سال است دارد دنبال من می‌گردد؟
سرخوش بود بعد روزها که ناخوش بود. خندید و خندیدیم. خدا حافظی و این که برود بخوابد که به کسی قول داده صبح جمعه بروند کوه. انگاری این دل سپرده دوازده ساله چیزی در رگهایش جاری کرده بود.
جمعه هشتم آبان‌ماه ساعت به شش صبح نرسیده بود که صدای زنگ آمد: بابات حالش خوب نیست…
و من فهمیدم که بابا دیگر حالش همیشه خوب است.
همان شد.
۵۹ ساله، بدون هیچ پیری و نیستی، بدون بستر و بیماری درست پای آمبولانس.
کسانی که بر بالینش بودند گفتند از زمانی که گفت دردی در سینه اش احساس می کند تا سفر یک ساعت نشد. هنوز هم فکر می‌کنم چقدر مردی که زیر یک پارچه سفید خفته بود و درست وسط اتاق بود بابا بود. کمی ریش اش در آمده بود. سخت بود دیدن صورتش که خواب بود. خواب، شک ندارم که خواب بود.
امروز یادت کردم اقا کریم که بگویم دوستت دارم.
Advertisements

«پدر جان داد از بس که نفس نکشید»

اردوان روزبه / وبلاگ

نوشتن بعضی از قصه‌ها اگر برای دیگران، شنیدنش، تکراری باشد اما برای تو که می‌نویسی تکراری نیست. حس کردن یک لحظه ولو دور، ولو بعید که جایی تورا تکان داده همیشه سخت است. همیشه بی‌رحمانه به سینه‌ات چنگ می‌اندازد. می‌نشیند درست روی سینه‌ات و خفت‌ات می‌کند. از این خفه‌گی می‌فهمی چیزی تو را با خود بی‌رحمانه هم‌راه کرده بود.

به سفری رفتی که همه‌اش ناخن کشیدن به روحت بوده است اما انگار لابد است. آبان‌ماه سال ۱۳۸۱. مردی با سبیل‌های سفید، پیشانی بلند و موهای مجعد که گاه تارهای مشکی هنوز درش دیده می‌شد. او یک معلم بازنشسته بود. یعنی معلم شد، وقتی که انقلاب شد و همان‌کسانی که او مراقب بود تا «ساواک» دست‌گیرشان نکند، او را «پاک سازی» کردند. یادم نمی‌آید هیچ‌وقت به فکر «آتیه» اش بود. انگاری بیش از آن‌چه که من فکر می‌کردم «امروز» بود. یکی را دوست داشت. این شد که اگر کس دیگری هم در زندگی‌اش آمده بود، نتوانست با آن کنار بیاید. آن‌قدر که تنها شد. حوزه استحفاظی‌اش از روزهایی که «شهردار»  شهری بود، روزهای آخر عمرش رسید به اندازه‌های دو بالش، یک جاسیگاری بلوری چک، سیگارش که یادم می‌اید این اواخر «بهمن کوچک» می‌کشید و یک فندک بنزینی قدیمی. نمی‌خواست چیزی را عوض کند. یعنی من آن موقع فکر می‌کردم که کوتاهی می‌کند، اما بعدها وقتی می‌دیدم روی آن رخت‌خواب وسط اتاق دیگر تکان نمی‌خورد فهمیدم میلی نداشت.

میلی به تغییر نداشت. شاید انگیزه‌اش را نداشت. آدم  بدی نبود. مهربان بود. این را فکر می‌کنم خیلی‌ها تایید کردند. کسانی‌که حتا موظف به تایید نبودند. مانند من که باید می‌گفتم مرحوم چقدر نازنین بود، وظیفه‌شان تعریف از مرحوم مغفور نبود. چون اگر نمی‌گفتم حتمن یک جای کار ایراد داشت. اما او به بیش از آنی که فکر می‌کردم «تمیز» رفت. نه بیمارستان،‌ نه لگن، نه برانکارد و این‌ور و اون‌ور کشی.  شسته و رفته.

ساعت هشت دم خونه‌شون بودیم. یعنی سر دوراهی این که بعد چند هفته سفر سراغ مادر برویم یا پدر و شانس بود یا قرار نمی‌دانم، سر ماشین گرفت سمت پدر. سرما خورده بود. شوخی می‌کرد. مثل همیشه. سبیل‌هایش کمی از دود سیگار زرد بود. سرفه‌ می‌کرد. تشر زدم که چرا سیگار را کنار نمی‌گذارد. قرار شد کنار بگذارد. قرار شد هفته‌ای یک بار با هم استخر برویم و قرار شد کمی سیبیل‌هایش را کوتاه کند.

آرام کنار گوشم وقتی حواس بقیه نبود زمزمه کرد: «قبل این که با مادرت ازدواج کنم خانمی را می‌شناختم. قسمت نشد. من مادرت را می‌خواستم. اما او مرا. -خندید. برق نوجوانی.- حالا بعد سی و خورده‌ای سال وقتی شوهرش مرده مرا یافته.»

پرسیدم چه می‌کنید؟ گفت: «وقت زیاد است، شاید بهتر است هم را بشناسیم.»

خدا حافظی که خواستیم بکنیم. راست نگاه کرد به همه ما من همسرم دخترک و پسر که همیشه نیشش برای لبخند باز بود:

«امشب خیالم راحت شد. برادرت آمد. با خانم و پسرش. تو آمدی با عهد و عیال. فردا هم می‌روم کوه. هفته بعد هم برویم ببینیم از ۳۵ سال پیش چه خبر…»

دست تکان داد. پشت ماشین. تا جایی که چشمم دید دست تکان داد.

آن چه زیر پارچه سفید بود. جنازه نبود. پدر بود. لب‌هایش کبود بود. پیشانی‌اش سرد بود وقتی بوسیدم. نیم ساعت نکشیده بود. درد و تنگی نفس قفسه سینه و پای ماشین اورژانس زانو زده بود.

کسی که داشت در مسجد برایش مرثیه می‌خواند هی بر کلمه «خادم اهل بیت» تاکید می‌کرد. من کت روشن پوشیده بودم. خرج مراسم را خودش کنار گذاشته بود. منت کسی سرش نبود. ریش‌هایم را کوتاه کرده بودم. آخرین نگاهم به صورتش وقتی بود که رویش را ته چاله قبر باز کرده بودند. جیغ‌ها نذاشته بود درست نگاهش کنم. عکسش توی قاب بود. با روبان سیاه کنارقاب روی یک تاج گل، یاد فیلم «هامون» افتادم. به کسی که مرثیه و نوحه می‌خواند آرام گفتم که نگوید «خادم اهل بیت» از این چیزها خوشش نمی‌آمد. یعنی ندیده بودم اساسن جایی با اهل بیت حشر و نشری داشته باشد. مرثیه خان به حساب افتاده‌گی مرحوم گذاشت و ذکر کرد که مرحوم نمی‌خواسته ریا بشود که خادم اهل بیت است. اما جدن یادم نیامد که کجا شنیده بودم از او که فقط به خدا باور داشت.

آدم‌هایی که آمدند همه جوره بودند. از شیک و پیک تا پیرمرد‌های ژرنده پرنده. یکی مثل ابر بهار گریه می‌کرد که بابات هر وقت از جلو من رد می‌شد یه پاکت سیگار برام می‌گرفت. باز داشت مرثیه خان می گفت «این خادم اهل بیت» می‌خواستم یه داد بزنم دیدم مجلس ترحیم به گند کشیده می‌شود. روز دوم یا سوم هم بود که یه بنده خدایی آمد گفت که اگر می‌شه یه ظرف غذا بدید برای بچه‌هایم ببرم.

«آقا از ما راضی باش. این حاج کریم ماهی دو سه تا شیر خشک بچه مارو می‌خرید… قرار بود شوهرم پولشو بده اما خودش به من می گفت نمی خواد. فقط می خواهم مرده خیال کنه بدهکار بره دنبال کار…» قول دادم که به نیابت از مرحوم حلالش کرده‌آم. از حاجی‌اش خنده‌ام گرفت. اهل حج نبود. یعنی همیشه می‌گفت بدش نمی‌اید برود دبی و ایتالیا اما نشنیده بودم قصد میقات و این حرفا کرده باشد.

رویش را که بستند انگاری من تازه گر گرفتم. قبلش با خودم انگاری لج می‌کردم. نمی‌دانم کی بود آن وسط «بهشت رضا» و بکش و بیار این مرد، برگشت به من گفت «گریه کن» من فکر می‌کردم خیلی جدی‌ترم که بخواهم گریه کنم. خاک تو صورتش که پاشیدند با خودم نمی‌دانم چه می‌گفتم اما داشتم حرف می‌زدم.

پشت در رسیدیم شاید ساعت سه یا سه نیم بود. همه را هول دادم برن تو. حوصله عربده و جیغ نداشتم. زانوم تا شد رفتم پشت خانه. نشد بیاستم. ترسیدم، فکر کردم چرا زانوم راست نمی شه.

دو سه ماه پیش کسی از فامیل های دور تلفن مرا از کسی خواسته بود. گفتم بدهند. زنگ زد. گفت ما برای تعمیر سقف خانه مان سالی که «کریم خان» رفت ۱۰۶ هزار تومان ازش قرض گرفتیم. خواست کسی نداند. البته به شما گفتم، همان جا که تابوت روی زمین بود، گفتید به کسی نگویم. نگفتیم. حالا چند سال است دنبال شما می‌گردیم. چند سال؟ ۱۱ سال؟ من خیلی دورم. هم زمین و هم زمان دور است.

هشتم آبان‌ماه یک‌هزار و سی‌صد و هشتاد و یک. پدر جان داد از بس که نفس نکشید.عکس مرحمتی از افشین غلامی

«یکی به کویتی‌پور بگه لعنت به تو»

اردوان روزبه / وبلاگ

یک جاهایی هست که قرار نیست حرف از جنس زمان و یا مکان باشه. نمی خواهد حرف از شکست یک باور بزنی. باید خفه شی و گوش کنی. به همان ها که دیگر نباید به روی خودت بیاوری.

امیدوارم یکی در بین رفقایم با «کویتی‌پور» آشنا باشد. بهش بگوید که یک بابایی که رسوا و وطن فروش است و الان ان سوی دنیا نشسته و هر وقت «یاران چه غریبانه» را گوش می‌کند، هنوز یاد یک آدم هایی می افتد. یکی به کویتی پور بگوید لعنت به تو که این سر دنیا رهایم نمی کنی…

«ترس‌ها هجوم بی امان به آدمی‌زاد دارند»

اردوان روزبه / وبلاگ

می‌ترسم! نمی‌دانم گاه از چه. اما می‌دانم که می‌ترسم، درست وقتی که یک خیابان خواب را می‌بینم که کفش‌های کهنه‌اش روزی برای خودش «نایک ۱۰۰ دلاری» بوده است.

درست همان وقتی که می‌بینم نشسته و به دیوار زل زده. وقتی که چشمش دنبال «هات داگ دو دلاری سون الون» که دست دخترک شلوارک پوش است راه می‌کشد.

می‌ترسم! وقتی می‌‌روم جلو و پیشنهاد می‌کنم یک «هات داگ» میهمان من باشد و با نگاهی خیره می‌گوید:

-نه. من گدا نیستم…

نمی‌دانم چطور می‌شود که ترس همیشه همراه من است. ترس از فرو رفتن، بیرون افتادن، تمام شدن، تهی شدن، بی‌چیز شدن، بی خانه شدن و هزار کرور ترس دیگر که به اندک روزنه‌ای به تمام کله‌ام سرایت می‌کند.

ترس من از کجا شروع شد؟

مرهمی بود زمان به سال صفر

این شعر بخشی از زندگی من بود. وقتی که بارها و بارها می نشستم و لبه تاریکی رو می دیدم. حرف های داریوس جدبرگ که می گفت: «دانستن مردن است» و کریون وقتی مجنون وار فریاد می کشید در پارکی خالی که «اما» دخترش رو صدا می زد. زمزمه می کردم این شعر ویلی نلسون رو.

مرهمی بود زمان به سال صفر

آنک قصه آغاز شد

انتخاب یک همسر

محبت مردی تنها

پیوندی ناگسستنی

اما چه به سادگی توفید،

طوفان مرگ

آنگاه که آن دو آن‌گونه به هم می‌آمدند

آنک تنهایی و درد

مرد همچون کودکی گریست

همچو پلنگی در نیمه‌شب نعره برکشید

اسبش را زین کرد و دل کند و گریخت

مرهمی بود زمان به سال صفر

نگاه کن زمان در گذر است

مگر می شد فراموش کند

هر‌چند کوشید و کوشید و کوشید

در انبوه خاطراتش هنوز

برق نگاه معصومانه او می‌درخشید

و بارها همچون کودکی گریست

همچو پلنگی در نیمه‌شب نعره برکشید

اسبش را زین کرد و دل کند و گریخت

 مرهمی‌ بود زمان به سال صفر

Time of the Preacher

 

It was the time of the preacher when the story began
Of the choice of a lady and the love of a man
How he loved her so dearly, he went out of his mind
When she left him for someone, she’d left behind

An› he cried like a baby
He screamed like a panther in the middle of the night
An› he saddled his pony
An he went for a ride

It was the time of the preacher in the year of 01
Now the preachin› is over and the lesson’s begun

[BREAK]

But he could not forgive her
Though he tried and tried and tried
And the halls of his memories
Still echo her lies

He cried like a baby
He screamed like a panther in the middle of the night
An› he saddled his pony
An he went for a ride

It was the time of the preacher in the year of 01
Now the lesson is over and the killin’s begun
[BREAK]

It was the time of the preacher in the year of 01
An› just when you think it’s all over, it’s only begun

 این شعر رو کاملش رو از روی وبلاگ توتستان یافتم.

حضرت خيام و خط متروي قرمز

تمام مسير مترو صداي خوب خاطرات كودكي ام، فريدون فرهندوز و شعر هاي پيامبر بزرگ حضرت خيام.
انگار خيام وقتي حرف مي زند پرده دريده مي شود.
بزرگ مي شوم وقتي مي بينم چنين يك آدم در برابر هرچه كه مي شود نامش را گذاشت-خالق، معبود، پدر يا هرچي- با غرور و لجاجت حرف مي زند.
در كلامش هيچ تقاضا و استغاثه و درخواست نيست.
«اجزاي پياله اي كه در هم پيوست»
«بشكستن آن روا نمي دارد مست»
سركشي خيام هميشه مرا آرزومند يك جرعه هم پياله گي مي كند.
خيام پيامبر براي صبح دوشنبه اي كه در متروي خط قرمز دي سي ساختي سپاس.