«عین ترمیناتور دو»

ترمیناتور دو یه صحنه‌ای داشت که پارک‌ها همه خالی بود، زمین سوخته و تاب‌ها متروک، این روزها از صحنه‌هایی که می‌بینم یاد ترمیناتور می‌افتم، آخر الزمان. کی فکر می‌کرد یه روزی تاب‌ها رو پلمپ می‌کنن، بچه با حسرت از پشت پنجره به سرسره‌ها نگاه می‌کنند و مردم عادت می‌کنند که هیچ وقت هم ‌دیگر را نبوسند و بغل نکنند.
آدم‌ها همین طوری هم از هم بیگانه بودند چه برسد به حالا که از یکدیگر وحشت هم دارند.
سال‌ها فکر می‌کنم طول بکشد تا ترس بغل کردن و بوسیدن بریزد و مردم شجاعت این را بیابند که روی یک نیمکت کنار هم بنشینند و سر صحبت را با غریبه‌ای باز کنند.

«کاش می شد کسی را بغل کرد که نشناخت…»

 
می‌دانید؟ راستش را بگویم احساس می‌کنم این روزها وادار شدم تا خودم را در جایگاه متهم قضاوت کنم. متهم ردیف اول زندگی‌ام. کسی که متهم است از زندگی چنان که شایسته‌اش بوده استفاده نکرده. کسی که زمان را که بهترین هدیه کائنات بوده چنان که باید قدر دان نبوده.
این روزها که خانه نشینی شده بخشی از زندگی ما، اقرار می کنم تنها هستم اما خانه نشین نیستم. انگاری باید در خیابان ها تنها بگردم تا خودم را پیدا کنم. انگاری باید یک بار دیگر با خودم خلوت کنم که من از دنیا چه خواسته ام.
باید مرور کنم چقدر در پوستین دیگران افتاده ام. چقدر دنبال ریش بر روی دیگران آوردن، بوده‌ام. چقدر خالی خودم را با ایراد و ایما از دیگران ستانده‌ ام. فکر می‌کنم چقدر در بی‌نهایت کم بودنم، کوچک بودنم، ناچیز بودنم سرگشته ام. همین حالا هم شاید دنبال شعار هستم. دنبال نشان دادن این که من چقدر به زندگی متواضعم ! که خود را چنین می‌بینم. اما حقیقت آن است که واقعن می فهمم اگر فقط به خودم می پرداختم وقت کم می‌آمد. اما من نپرداختم، از ترس این که خالی بی انتهایم مرا بترساند به دیگران پرداختم، ایراد گرفتم. عیب بر دیگران گذاشتم چون اگر پیش خودم لو می‌رفتم که این‌قدر کوچکم نمی‌توانستم سر بلند کنم…
 
دیروز وقت گرفتن این عکس حس کردم همه چیز از آن طبیعت است و من ذره ناچیز و پر مدعایش. همه جهان این روزها با خانه نشینی بشر زیباتر شده روباه ها در جاده‌ها می‌دوند، آهوها جست و خیز می‌کنند. جغد پشت بام خانه من بی مهابا هو می‌کشد، پرنده های رنگوارنگ روی درختان شاد ترند و آب‌ها آبی تر و آسمان‌ها پر رنگ تر.
با خودم فکر کردم کاش می شد کسی را بغل کرد که نشناخت…
 
باز آمدم از چشمه خواب ، کوزه تر در دستم.
مرغانی می خواندند. نیلوفر وا می شد. کوزه تر بشکستم،
در بستم
و در ایوان تماشای تو بنشستم.

FullSizeRender

«رها شدن در باد و بهار، کرونا برو بذار حال کنیم»

خب من به این نتیجه رسیدم درسته کرونا حیوان خری است، اما با رعایت فاصله های اجتماعی، نبوسیدن رفقا، دست نزدن به چیزای خطرناک‌ می‌شه حال بهتری داشت.

امروز کنار رودخانه پتومک زندگی قشنگ تر از این حرفا بود. از صبح دلم رهایی می خواست، کلافه بودم. باد که در موی آدم ها می‌وزید، هوایی که رنگ بهار داشت و رودخانه ای آرام که چراغ ها از دور دست اش سو‌سو می‌زد و می‌گفت در ان نقطه های سفید کسانی در لب پنجره خاطراتی را مرور می کنند، حالم را خوب کرد.

حس خوب رها شدن حس خوبی بود…

«تو بخند مثل بچگی‌هات تا دنیا همون طور قشنگ بمونه»

 

آدم‌ها نقشی در خلقت‌شان ندارند. آن‌ها بر ضرورت تنازع بقا به دنیا می‌آیند. آن‌ها انتخاب نمی‌کنند بیایند. اما به نظر من آن‌ها انتخاب می‌کنند چطور بیاندیشند، چطور با دیگران رفتار کنند، چطور انتخاب کنند و چطور خودشان باشند.
امروز روز تولد کسی است که به نظر من آموخت فراز و فرود زندگی باید آدم را آدم‌تر کند. آموخت که انگیزه برای زندگی در خوب بودن است. آموخت دیگران را دوست داشته باشد تا دیگران دوستش داشته باشند. آموخت به دیگران حق انتخاب بدهد. آموخت خودش باشد و زندگی را گذر ساده عمر نداند.
از همه مهم تر آموخت چطور دوست باشد و دوست بماند، حتا این روزها که هم‌جواری‌هایمان باهم کمتر از گذشته به نظر برسد.
امروز تولد یک پسر است که فارغ از پسر بودن یک دوست خوب است. کسی که با هیجان هنوز وقتی کاری می‌کند برایت تعریف می‌کند. کسی که خوب بودن را انتخاب کرد، مهربان بودن را دوست داشت و به روزهای بهتر فکر کرد و می‌کند.
اما تولد امسال دامون خان رفیق مصادف شد با راه انداختن یه پروژه جان دار با دختر جنگل. «ته دیگرز» یک کار خوب بود که به نظر من دامون هدیه تولد داد این بار.

دامون!
پسر کوچولوی من حتا با ابعاد بزرگ، تولدت مبارک. مرسی که فقط چهار فصل را نمی گذرانی مرسی که به زندگی‌ام و ات رنگ امید می‌دهی و مرسی که می‌دانی تو همان دامون کوچولوی پر خنده هستی، حتا اگر یک موتور نره غول رویت افتاده باشد. حتا اگر لبت را یک قوطی حلبی پاره کرده باشد و حتا زمین خورده باشی باز هم می‌خندیدی…
بخند تا دنیا همین طور قشنگ باقی بماند. پویا بمان مثل قبل تا باور کنم دنیا هنوز هم جای قشنگی است، حتا این دنیای کرونایی…
تولدت مبارک دامونیکا!

#Tahdigers

Screen Shot 2020-04-26 at 16.05.29

 

 

«یاس فلسفی یک شتر، داره می خوره!»


من خیلی از این چیزا که یهو‌ ویرال می‌شه و همه برای هم می فرستن حال نمی‌کنم، راستش اصلن هم ناراحت حال این یارو که شاش شتر می‌خوره نیستم، نوش جانش گوشت بشه بره به جونش، نگران اون آدمایی که روغن بنفشه به فینقول‌شون می‌کنن هم نیستم، ایشلا کونشون بشه کون جنیفر لوپز، کور بشه هر کی چش نداره ببینه.
حقیقتش از حوزه شاش خر و شتر و روغن بیایم بیرون هم هیچ حسادتی به کسانی که قالپاق ماشین رو به کون سپاه می کنن ۸۰۰ میلیون پول می ستونن هم ندارم، می ستونن‌اش اصفهونی بود چون یقین دارم اون که چپونده به خشتک سپاه حتمن یه رگه اصفهونی داشتس!، نوش جانش که تو اون تیمارستان تونسته کاسبی کنه به تخمش هم مردم بدبخت نباشه.
اما الان از صبح چند باری این ویدیو رو دیدم بیشتر از همه نگران یاس فلسفی شتره شدم. یعنی ما تمام بنیان های ذهنی زبون بسته رو بهم ریختیم. حیونکی تا شب هی خیره می شه به گوشه دیوار بعد آهی می‌کشه می‌گه:
تِف! ااا دیدی شاشه رو سر کشید؟

«بوسه‌ای که تکرار نمی‌شود»

و عاشق زیر باران و در شبی خیال انگیز در کنار جاده‌ای خلوت در حالی که ته استکانی خورده‌ بود تا جسورتر باشد، گفت: دوستت دارم…

فکر‌ می‌کردم کاش می‌توانستم بیابمشان، شاید در خانه سالمندان، شاید در یک بالکن رو به غروب بر روی یک ویلچیر، شاید الزایمر، شاید تمام.

«معجون افلاطون و ساحت بیضه اسلام»

می‌گفتن معجون مدتی فروشش ممنوع شده بود، یاد فیلم نهنگ عنبر می‌افتم، ملت می‌خوردن کله شون ورم می‌کرد. اما اوج معجون خوری تو مشهد شبای جمعه بود، شلوارهای ساسن دار و پاشنه تخم مرغی با پشت موهای بلند و دخترهای با مانتوهای اپل دار که از بلندی مثل بادبان کشتی باد می‌خورد که:
دِداش دو تا معجون واسه بدِنْ!
میدون تقی آباد غلغله می‌شد از معجون خورهایی که شب تعطیل زده بودن پی صفا.
راستش نمی‌دونم واقعن معجون اصلن مفید بود یا نه اما برای نامزدا مثل حکم هوا بود برای بشر!
عشاق معجون خور همه بساط می کردند دور و بر معجون فروشای مشهور، میدون تقی‌آباد، شیرنارگیل فروش میدون شهدا و میدون سوم اسفند سابق که شهرداری خودشو پاره کرد و اسم ده دی رو نتونست تو پاچه ملت کنه.
من اما معجون خور نبودم! ته تخلفات کله گنده کن من، شیر نارگیل میدون شهدا بود با کیک‌های تخم مرغی که عمله خفه کن بود و مثل منو کارشون راه می‌انداخت.
من معجون خور نبودم اما هیچ وقت نفهمیدم چرا ممنوع شد، شاید بیضه اسلام به خطر می‌افتد.
نصفه شبی یاد اون معجونای ولایت افتادم، ویرم گرفت معجون بسازم.
شاید کمی دیر بود، هیچ وقت نشد شلوار ساسن دار بپوشم و پشت مو بلند کنم، چون اصلن هیچ وقت پشت مویی نداشتم…