از باب تفاعل به نت زدیم این از آب در آمد

Charles

Never break four things in your life: Trust, Promise, Relation & Heart

. Because when they break they don’t make noise but pains a lot.

چارلز

در زندگی خود هیچ وقت چهار چیز را نشکنید.

اعتماد، قول، ارتباط و قلب.

شکسته شدن آنها صدائی ندارد ولی دردناک است.

 

مدبریت بحران یعنی این

این روزها فکر می کنم همه مدیریت در بحران را خوب یاد گرفته اند:

روزي دو نفر در جنگل قدم مي زدند. ناگهان شيري در مقابل آنها ظاهر شد. يكي از آن ها سريع كفش ورزشي اش را از كوله پشتي بيرون آورد و پوشيد. ديگري گفت بي جهت آماده نشو هيچ انساني نمي تواند از شير سريع تر بدود. مرد اول به دومي گفت: قرار نيست از شير سريع تر بدوم. كافيست از تو سريع تر بدوم…
و این گونه شد که شاخه ای از مدیریت بنام مدیریت بحران شکل گرفت!

من مردی مالیخولیایی هستم / مودی بلوز

این ترانه را دوست دارم. از «مودی بلوز» با عنوان مرد مالیخولیایی. آن چه می خوانید دقیقن برداشت آزاد من از متن شعر این ترانه است. عجیب است مرا یاد یکی از سوره های قرآن می اندازد. گروه «مودی بلوز» در اوج شهرت یک بار در گاراژ خانه یکی از اعضا ماشین را روشن کردند و با دود آن خودکشی کردند. و این یک بار اولین و آخرین بارشان بود.

این من هستم مردی مالیخولیایی

در حالی که جهانی پر از واقعه این مرد مالیخولیایی را احاطه کرده

و او پاهایش هنوز بر روی زمین میخ‌کوبش کرده است

من مردی تنها هستم، راستی از این مرد تنها چه کاری بر می‌آید

همه دنیا مرا به بازی گرفته‌اند

من این را حس می‌کنم که

ما دیگر به واقعه نزدیک شده ایم

باور نمی کنید؟

صبر کنید و ببینید

من دارم می‌بینم آن‌چه شما نمی‌بینید

چرا که من یک مرد مالیخولیایی هستم

شما هم خواهید دید وقتی

ستارگان در دریا سقوط کنند و بر روی زمین بیافتند

آن‌گاه که باد‌ها غرش‌شان گوش هایتان را کر کند

آن‌گاه است که باریکه‌ی نور دانستن بر سر شما جاری خواهد شد

تا شما بفهمید که بر سرتان چه گذشته است

و آن زمان است که شما ایمان خواهید آورد پیامش چه بود

پیامی که مردمان نیک باور آن را به راحتی درک خواهند کرد

گروهی نیز فقط بهت زده نگاه خواهند کرد

آدم‌هایی مانند من یا تو  شاید

که این همه نشانه را می‌بینند اما باور نمی کنند

علی‌رغم ظاهرش او مانند منو تو نیست

او باور نمی کند و این بی‌باوری او را به این فلاکت انداخته است

ساده است

چشم دلی برای دیدن آن چه که شما و من مالیخولیایی داریم، ندارد

Melancholy Man

Songwriters: Pinder, Mike

I’m a melancholy man, that’s what I am,
All the world surrounds me, and my feet are on the ground.
I’m a very lonely man, doing what I can,
All the world astounds me and I think I understand
That we’re going to keep growing, wait and see.

When all the stars are falling down
Into the sea and on the ground,
And angry voices carry on the wind,

A beam of light will fill your head
And you’ll remember what’s been said
By all the good men this world’s ever known.
Another man is what you’ll see,
Who looks like you and looks like me,
And yet somehow he will not feel the same,
His life caught up in misery, he doesn’t think like you and me,
‹Cause he can’t see what you and I can see.

خاک بر سرت استاندار که جمع و ضرب هم بلد نیستی

اصولن توجه اگر کنید عادت دروغ گویی در بین ابواب جمعی دولت فخیمه نهادینه شده است.

یعنی یک مدیر هیچ اذیت نمی شود که دهان را گشوده و هر دری بخواهد از آن بیرون بریزد. آقای استاندار آذربایجان پس از آن که هواپیما قراضه شان در روستا های اطراف ارومیه افتاد، در نطق خود در بادی امر فرمودند که یک صد و پنج مسافر و خدمه در هواپیما بوده که تا الان پنجاه نفرشان خودشان با پای خودشان از هواپیما در آمده اند بقیه هم دارن در میان…

اخبار می گوید تاکنون 72 نفر کشته شده اند قول هم نمی دهیم کسی دیگر کشته نشه. با این احتساب آقای راننده احتمالن بوفه و صندلی بغل و تو جعبه بغل هم زده چون این که می شود 132 نفر. جالب است که طرف کک اش هم نمی گزد. فاجعه این جاست که در این شبه دولت واویلا دیگر کسی نگران چیزی جز «حفظ نظام نیست».

در ضمن من گفته ام که سخنان رهبر معظم را دست کم نگیرید.

وقتی آقا می فرمایند من بین قطار و هواپیما یکی را انتخاب اگر بگویند بکن، قطار را انتخاب می کنم چون «ثوابش» بیشتر است، بی ربط نگفته اند.

راز رسیدن، در به هدف اندیشدن است

این روزها بهانه هایی پیدا می شود که به هدفم فکر نکنم. بدبینی هایی که می تواند یا درست باشد یا غلط اما حاصلش در مانده گی من می شود. مرارت هایی که می خواهند توروا وادار کنند پای در گل مانده را قبول کنی.

اما به خودم می گویم که فراموش نکن تو برای یک هدف آمده ای. گاهی فکر می کنم انگار آدم ها آمده اند تا به هر بهانه ای بندی بزنند تا نتوانی.

روز مبارزه با خشونت علیه زنان

ماده یک از بیانیه منشور جهانی حقوق بشر:

تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند . همه دارای عقل و وجدان می باشند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند.

پ.ن: جالب است که باید با روح برادر رفتار کنند نه انسانی، زنان این جا هم فک کنم از قلم افتاده اند…


رقص چاقو در میدان کاج

دیدن این کارتون به طرز بدی مرا در خود در گیر کرد. داستان انسان، شرافت، معرفت و انسانیت و چند چیز دیگر که فک کنم مد نیست. احمدی مقدم می گوید مردم چهارصد نفری چرا کاری نکردند اگر راست می گویید. مردم می گویند پلیس مانند دسته هاون اون جا وایستاده بود و تکان نمی خورد. رسانه ها می گویند مردم دیگر معرفت قدیم را ندارند. یکی هم می گوید چطور همه پلیس ها در جریانات بگیر و ببند دست بزن و بکششان خوب بود و دیگری هم می گوید چطور رو دست آدم می بردند بیمارستان.

اما: آی آدم ها یک نفر این جا می سپارد جان…

آی آدم ها…

پ.ن: آدم؟ آن چه یافت می نشود. آنم آرزوست. دویوم این که جا چاقوی دسته سفید کار زنجون خالی که می دونست کجا باید بخوره.


پستی در نزدیکترین فاصله ای که به خدا داشتم… سی و چهار هزار پا روی زمین

خوب یادم هست که در شرایط گوناگونی پست هایی برای وبلاگم نوشتم. کنار خیابون، تو ماشین با وایرلس مسروقه تو کوچه های لندن، توی دادگستری وقتی منتظر بودم برم دادگاه، با موبایل ام وسط مهمونی و چند جای دیگر که شرم حضور دارم از گفتنش. اما هیچ وقت یادم نمی یاد توی ارتفاع سی و چهار هزار پایی بر از سطح دریا و بر روی صحرای آریزونا پست وبلاگی گذاشته باشم.

هواپیما سرویس انترنت دارد و من می نویسم. زیاد عرضی نیست فقط حالا فرق بین جهان سوم و اول رو درک می کنم.

چرخه مهر دوری از خوب بودن و به خود رسیدن

کافیست باورش کنی. ساده و مهربان. کافیست بخواهی اردوان. کافی است دستت را دراز کنی و بگیری. کافی است به دلت رجوع کنی. بر می گردد. به سادگی یه موسیقی به ساده گی یک حس بی انکار. خوب بود که عقل نمی گفت و دل می گفت. گلایه ای نبود جز دوری شما…

از خون جوانان وطن لاله دميده

از خون جوانان وطن لاله دميده
از ماتم سرو قدشان سرو خميده
در سايه گل، بلبل ازين غصه خزيده
گل نيز چو من در غمشان جامه دريده
***
از اشك همه روى زمين زير و زبر كن
مشتى گرت از خاك وطن هست به سر كن
غيرت كن و انديشه ايام بتر كن
اندر جلو تير عدو سينه سپر كن
***
از دست عدو ناله من از سردرد است
انديشه هر آن كس كند از مرگ نه مرد است
جانبازى عشاق نه چون بازى نرد است
مردى اگرت هست كنون وقت نبرد است
***
چه كج رفتارى اى چرخ! چه بدكردارى اى چرخ!
سر كين دارى اى چرخ!
نه دين دارى نه آيين دارى (نه آيين دارى) اى چرخ!

داستان حوای من

باکی از طوفان ندارم، ساحل از من دور نیست

تا نگویی گور توست این سهمگین دریای من

زیر دستم گو مبین ای مرد! کاندر وقت خویش

از فلک برتر شود این بینوا بالای مـــن

کهنه شد افسانهات ای آدم! آخر گوش کن

داستانی تازه می‌خواند تو را حوای من

گر بخوانم قصه، گویی دعوی پیغمبری ست

زانچه در آیینه بیند دیده بینای من

«ژاله قائم مقامی»

اجلاس جهانی حقوق بشر و پاسخ های منطقی مان

این خانم فاطمه آلیا خداییش شیر زنیه.

من داشتم دفاعیه مظلومانه این شجاع زن رو در ژنو زنده گوش می کردم دلم ریش ریش شد. این عزیز اشاره می کرد که کلن در ایران مجازات زیر هجده سال نیست. اعدام هم نداریم. قربانی خشونت هم دولت هست. زندانی سیاسی هم نداریم.

یک لحظه به ایران بالیدم خداییش چه ایران گلی داریم ما…

پ.ن اول: این سرکار خانم همان گرامی عزیز انساندوستی هستند که پروژه اعدام محاربین در پنج روز را تنظیم و در مجلس امضا کردند.

پ.ن دوم: ببخشید یه سوال داشتم ما در جهان چند تا ایران داریم؟ این هایی که می گفت مال ایران ما بود یا اون ایران دیگه؟

داستان ارگ جهرم

سید عطاء الله مهاجرانی

آیه الله خامنه ای به عنوان رییس جمهور به استان فارس سفر کرده بودند. به جهرم رفتند. قرار بود در سالن اجتماعات شهر سخنرانی کنند. ایشان و همراهان از جمله چند نماینده مجلس و استاندار زودتر از معمول به سالن رسیدند. چنان که می دانیم جلسات  هم سر وقت تشکیل نمی شود. از همین رو مقامات را ساعتی بعد از ساعت اعلام حضور مردم دعوت می کنند تا مجلس آماده و به اصطلاح گرم شود. جوان ها داشتند سن را مرتب می کردند. گروه موسیقی بودند. ارگ نه چندان بزرگی را دو نفر وسط سن گذاشتند. صندلی ها را مرتب می کردند…ناگاه همان دونفری که ارگ را آورده بودند، به همراه دو نفر دیگر با شتاب آمدند و ارگ را از صحنه خارج کردند. آیه الله خامنه ای پرسید چرا بردند؟! استاندار که اهل جهرم و نکته دان بود گفت : خوب است از یکی از همین جوان ها بپرسیم. جوانی را صدا کرد. آستین های پیراهن آبی-نفتی اش را بالا زده بود.درخشش دانه های عرق بر پیشانی اش به چشم می خورد. آیه الله خامنه ای لبخندی زد و احوالش را پرسید.» خسته نباشد. چرا ارگ را بردید؟ ارگ بود یا پیانو؟»

جوان گفت: ارگ بود. به ما خبر دادند امام جمعه تشریف می آرن، برنامه موسیقی کنسل شد.»

آیه الله خامنه ای بازهم لبخند زدند و گفتند: عجب! حالا من که هستم!» جوان بی درنگ گفت: درسته، ولی شما بعد از ظهر تشریف می برید. اما امام جمعه همیشه هستند!»

منبع

افتتاح مرده شور خانه به مناسبت دهه مبارکه فجر

هر کاری به عرضه و تقاضایش نگاه می کند. وقتی خرید پراید طرفدار دارد کارخانه تولید را زیاد می کند و آشغالی را با این نام زیر بغل ملت می دهد.

اما حرف این داستان عرضه و تقاضا به کنار. از مهم ترین وقایع در ایام مبارکه دهه فجر افتتاح پروژه های ریز و درشت است. این بار بنده که منتظر بودم پروژه های ریز و درشت و نیمه کاره و تمام کاره افتتاح شوند، چشم ام به جمال یک پروژه کاربردی روشن شد: در دهه مبارکه فجر مرده شور خانه تمام اتومات و دیجیتالی  در قزوین افتتاح شد.

خب به هر حال اختراع زاییده احتیاج است. البته این مرده شور خونه رو دوستان ما اختراع نکرده اند اما فکر می کنم ضرورت سرعت در شست و شوی و خلاص شدن از دست جنازه ها را با سرعت هر چه تمام تر احساس کرده اند.

در خبر تابناک آمده است:

در نهمين روز از دهه مبارک فجر مجهزترين غسالخانه کشور با حضور استاندار قزوين در آرامستان قزوين به بهره برداري رسيد.

به گزارش مهر، در مراسمي با حضور احمد عجم استاندار، معاون عمراني استانداري، شهردار و اعضا شوراي اسلامي شهر قزوين و مسئولان استاني بهره برداري از غسالخانه مجهز و مکانيزه شهر قزوين آغاز شد.

اين غسالخانه در ساختمان جديد با نام معراج در زميني به مساحت 950 متر مربع و يک هزارو 750 متر مربع زير بنا در دو طبقه ساخته شده وبيش از يک ميليارد و500 ميليون تومان هزينه داشته است.

غسالخانه معراج قزوين مجهز به دستگاه شستشوي اموات به صورت مکانيزه است که براي اولين بار در ايران مورد استفاده قرار مي گيرد و داراي تصفيه خانه فاضلاب، دستگاه بي خطر ساز شيميايي براي از بين بردن کليه زباله و لوازم و البسه اموات، سه دستگاه هواساز و اگزاست فن براي پاکسازي هواي داخل مجموعه است.

همچنين دو سردخانه به صورت انفرادي به ظرفيت 76 کشو شامل دو بخش بالاي صفر جهت اجساد روزانه و زير صفر و يک سردخانه عمومي با گنجايش پنج هزار نفر براي موارد خاص و ضروري در اين مجموعه پيش بيني شده است.

سرويس بهداشتي، نمازخانه با 350 متر مربع زيربنا مجهز به سيستم برودتي و گرمايي، سيستم صوتي و تصويري ودوربين مدار بسته و ساختمان اداري از ديگر قمتهاي غالخانه مکانيزه قزوين است.

غسالخانه مدرن و مکانيزه قزوين در سه کيلومتري جاده فارسيان ودر محوطه آرامستان اين شهر قرار دارد و47 نفر در آن مشغول به کار شده اند.

خواب می بینم جوخه های مرگ را

خواب می بینم در سرزمینی خشک هستم. جایی شبیه کویرهای جنوبی و مرکزی کشور خودمان. خانه های بادگیر و کوچه های خاکی که گردباد های کوچک در کوچه های خاک آلودش استوانه ای از آشغال و خاک می سازند و مردم همه چون گرسنه گان کنار خیابان ها هستند و گروهی تا می شنوند که غذایی برای خوردن است به آن جا حمله می کنند.

جوخه های مرگ الجزایر به راه افتاده اند و مردم گرسنه هم هراسان از گرسنگی هستند و هم هراسان از سر رسیدن این جوخه ها که یک باره هم را قتل عام می کنند. به بالای پشت بامی می روم. کومه ای را پیر مردی با ریش های بلند ساخته است. که پر از اشغال های پلاستیک و فلزی است که از خیابان جمع شده. می بینم پدرم است که در این کومه نشسته انگار هم ساکن آنجا است و هم نیست. با خودم می گویم پس از مرگش همیشه اورا در باغی می دیدم چطور این بار او در این رنج دیده ام. اما او حرف نمی زد. فقط نگاه می کرد.

انگار مرا به چیزی رهنمون می کرد. جایی بین همین اشغال های جمع شده باید دنبال چیزی می گشتم. چیزی که برای روز مبادا بود. در بین آشغال های یک کیسه کهنه دست کردم. گشتم و یافتم. سلاحی قدیمی در جلدی چرمین که انگار سال ها است برای روز مبادا مانده بود.

از پدر می خواهم سوال کنم اما او حرف نمی زند و فقط به من حسی را القا می کند.

امروز روز مبادا است…

باید اول به سراغ جوخه های مرگ رفت.