«آن‌جا که کودکی بنیان‌های یک باور را می‌لرزاند»

اردوان روزبه / وبلاگ

چشم های «ملاله» خیلی بزرگ است. آن‌قدر که یک ساعتی مرا به خودش بخیه زده است. این دختر نباید ۱۴ ساله باشد انگار ۱۴۰ ساله است. با این همه چشم. از دریچه نگاه این دختر همه چیزهای خوب دنیا معلوم است. من تا این حد شجاعت در نگاه ندیده بودم. «ملاله یوسف زی» دخترکی بود که با درس خواندن و درس دادن و جنبش آموختن شد بختک جان بنیاد گرایان. او را ذبح کردند.

ملاله نمرد. بلند شد و دوباره ایستاد. انگار خدا او را معجزه وار زنده نگاه داشت تا چشمان دریده خدا باوران سنگین قلب و کوچک مغز به دست او عذاب شوند…

خبر این بود:

«شهیدالله شهید» سخنگوی گروه «تحریک طالبان پاکستان» روز دوشنبه به خبرگزاری فرانسه گفت که اگر موقعیتی یافت شود، مردان گروه او دوباره «ملاله یوسف زی» را هدف قرار خواهند داد. وی افزود که این بار، قصد کشتن وی به دلیل سخنان ضدطالبان و ضداسلام خواهد بود. ملاله، نوجوانی پاکستانی است که در اکتبر ۲۰۱۲ به دلیل فعالیت اش در دفاع از حق آموزش، توسط طالبان هدف گلوله قرار گرفت.

1380384_10151657263431828_2127449372_n

«چرخش دیپلوماتیک در کنار شزم در جیک ثانیه»

اردوان روزبه / وبلاگ

دو سه نکته به حق همین شب عزیز عرض کنم و برم:
عارضم به این که یک روز یه شیخی شیره انگور انداخته بود. آمد سرش دید تو یک خم بزرگ شیره یک موش افتاده. نگاهی به دور و بر کرد دید حیفه این همه شیره نجس بشه سر یک موش چس مثقالی. دست کرد تو شیره و موش رو در آورد و کرد تو حلقش گفت: «ایشالا بادمجان است…»
حالا تغییر مواضع دو آتیشه برخی رفقا که تا دیروز عصر هم حتا فحش زیر و بالای آدم‌های دست سوم نظام رو هم می‌دادن و نرمک نرمک مدل کامنت‌هاشون عوض شده ناخواسته جریان «ایشالا بادمجان است» در ذهنم تبلور می‌یابه. البته من که به حساب تغییر روی‌کرد در ضریب جیک ثانیه می‌ذارم.
دویوم این که یک سری هم هستن که محکم وایستادن تا ته ماجرا که آقا این‌ها همش فیلم و سیانسه. من نظرم اینه که یک قدم از مواضع حساسشون عقب نشینی نکنن چون حیفه بلخره یک عده هم لازمه از این طرف لنگه کفش پرت کنن.
سیوم این‌که هنوز فکر می‌کنم یک‌سری از رفقا «روحانی» را با «شزم Shazam» اشتباه گرفته‌اند و دندان‌شان را سر هر چیزشان می‌توانند بگذارند جز سر جگرشان.
وسلام و علیکوم و رحمت اله

Shazam-Thumbnail

«دو کلوم حرف دم مستراح، آنهم به طور اتفاقی»

اردوان روزبه / وبلاگ

نما داخلی – جلوی دست شویی هایی سالن اجتماعات سازمان ملل – روز

در از این قیژ قیژی ها است. دارد تاب هم می‌خورد. دو نفر از دو طرف به سمت در می‌روند. بین در و چهار چوب ناگهان به هم گره می‌خورند.

– آه «حسن» تویی؟

– بگی «حسین» مگه تو سالن نبودی؟

– پسر رفتی دست‌شویی رنگ و روت وا شده‌هااا…

– حسین برو سبک کن سرتو بیا بیرون،‌ بعد حرف می‌زنیم… مستحبه تو مستراح آدم حرف نزنه.

– حسن جان کجا بهتر از مستراح، خودت خوبی، کارا خوبه؟ بیا دو کلوم سر دست‌شویی با هم «اتفاقی» حرف بزنیم.

– آقا جمع کن این جریان تحریم ها رو دیگه، سیریشی هستی‌ها

– بابا خوب دستم بسته است به جان تو. حالا بذار کم کم ردیفش می کنیم.

– دمت گرم. خوب شد «اتفاقی» همون تو توالت دیدیم هاااا.

– چاکررررم (باراک دارد زیپ شلوارش را می‌کشد بالا) – حسسسن! پیش ما بیا…

پ.ن: «کریستین ساینس مانتیور» در مقاله‌ای اشاره کرده است که آیا در سازمان ملل به طور «تصادفی» اوباما و روحانی هم‌دیگر را ملاقات می‌کنند؟

«ترس نهفته‌ای که بیدار می‌شود…»

– سلام
– عیلک سلام
– دپارتمان پلیس مریلند تماس می گیرم…
– (من دارم با یک دست دنبال قلبم در شورتم می گردم، با دست دیگر گوشی رو گرفتم) ارادت دارم بفرمایید؟
– شما اردوان روزبه هستی دیگه ساکن شهر فلان خیابون فلان پلاک فلان؟
– (قلبو تو شورت ول کردم دو دستی گوشی را چسبیدم) بله منم، کجا برسم خدمت تون؟
– شما تشریف نیارید، ما می رسیم خدمت شما…
– آقا من شرمنده ام می تونم بپرسم به چه اتهامی؟
– اتهام؟ ها ها چقدر شما کول هستی! ما داریم برای خانواده پلیس هایی که در درگیری با مجرمان کشته شده اند پول جمع می کنیم. شما نیایید بگید ما کی یکی رو بفرستیم اگر دوست دارید کمک کنید…
– افیسر شما به روح اعتقاد دارید؟
پ.ن: هر وقت به ما زنگ می زدند باید اول مرور می کردیم باز چه گندی زدیم. وربپره این بابا که مجبور کرد منو بیست دقیقه دنبال قلبم تو شورتم بگردم.

«جایی که ازش نمی‌تونی دل بکنی»

اردوان روزبه / وبلاگ

من به طور کلی خیلی پایه‌ام که آدم خیلی دم از «وطن وطن» نزند. یعنی نه این که اسم وطن نیاورد. بیشتر نظرم این است که این ترکیب «وطن+چس‌ناله» ترکیب گرم و گیرایی نیست.

انگاری اگر یاد وطن کنی و ننالی که: «هااااای من!» هیچ کس اعتباری برای تو و دل‌تنگی ات قایل نیست که هیچ احتمالن ته دل‌شان هم می‌گویند: «تخم خرِ وطن فروش»

اما من فکر می‌کنم آدم ناخواسته همیشه گرایش دارد به جایی که بزرگ شده. خاطره داره. زندگی کرده، غم دیده و یا کس و کارش را در زمین‌اش چال کرده. یه چیزایی هست که بی نک نال به خاطر من می‌آورد که من تکه‌ای از زمین را بیشتر دوست داشتم. شاید الان برگردم از خلق و خوی مردمش یا آشغال‌های سر خیابانش و یا فحش خارمادر های راننده تاکسی‌هایش «اوقم» بگیرد اما یک جایی گوشه کله و دل آدم هست که تصویر گرم و گیرایی از یک خانه قدیمی برایت ساخته است و تو دلت برای آن تنگ می‌شود نه برای آن چیزی که اگر ببینی می خورد توی ذوقت.

IMG_5579

«رد زخم تو رو تن من…»

اردوان روزبه / وبلاگ

جاهایی هست که دیگر رد زخمی که بر تن تو می گذارد هیچ وقت از روحت پاک نمی‌شود.

شاید ساده از کنارش می گذرد و می گذرند. اما تو هستی که خودت می‌دانی که این زخم چقدر یادگار است.

چرخه تکرار و زندگی روزمره «سم» احساس است. همه چیز معمولی می‌شود و معمولی شدن اول تکرار و تکرار هیچ شدن است به ساعت صفر.

IMG_5114

«حکایت خیاط و تحلیف رییس جمهوری»

اردوان روزبه / وبلاگ

روزی طرف رفته بود خیاطی پارچه کت و شلواری را داد دست خیاط و خیاط اندازه گرفت و گفت هفته دیگر بیایید برای پرو اول. بنده خدا هم برگشت گفت:

«اقا نیام هفته دیگه برگردی بگی، این هفته آماده نشد برو هفته دیگه بیا. باز برم هفته دیگه بگی برو هفته دیگه بیا. اصلن شما خیاط ها یک روده راست تو شیکمتون نیست. بده اون پارچه کت شلواری رو مرتیکه دروغ گو. کت شلوار نخواستیم…»

حالا این روزها که مراسم تحلیف حسن روحانی است بی اختیار یاد پارچه کت شلوار می افتم. هنوز این بنده خدا تحلیف نشده بود، ملت کلی سر صندلی ننشسته مطالبات داشتند. حالا هم هنوز تف مقام عظما پا نامه خشک نشده دارن می گن که سطح مطالبات در کجاست و آقای روحانی از اقتصاد تا هنر و فرهنگ را نیامده باید گل و بلبل کند «پس چرا دلار ارزون نشد!»، «اه این زندانی‌ها چرا آزاد نشدن».

خواستم بگم جریان «اون پارچه کت شلواری مارو بده اصلن نخواستیم» خودش جریانی است برای خودش.