«حکایت خیاط و تحلیف رییس جمهوری»

اردوان روزبه / وبلاگ

روزی طرف رفته بود خیاطی پارچه کت و شلواری را داد دست خیاط و خیاط اندازه گرفت و گفت هفته دیگر بیایید برای پرو اول. بنده خدا هم برگشت گفت:

«اقا نیام هفته دیگه برگردی بگی، این هفته آماده نشد برو هفته دیگه بیا. باز برم هفته دیگه بگی برو هفته دیگه بیا. اصلن شما خیاط ها یک روده راست تو شیکمتون نیست. بده اون پارچه کت شلواری رو مرتیکه دروغ گو. کت شلوار نخواستیم…»

حالا این روزها که مراسم تحلیف حسن روحانی است بی اختیار یاد پارچه کت شلوار می افتم. هنوز این بنده خدا تحلیف نشده بود، ملت کلی سر صندلی ننشسته مطالبات داشتند. حالا هم هنوز تف مقام عظما پا نامه خشک نشده دارن می گن که سطح مطالبات در کجاست و آقای روحانی از اقتصاد تا هنر و فرهنگ را نیامده باید گل و بلبل کند «پس چرا دلار ارزون نشد!»، «اه این زندانی‌ها چرا آزاد نشدن».

خواستم بگم جریان «اون پارچه کت شلواری مارو بده اصلن نخواستیم» خودش جریانی است برای خودش.

 

«سلام مرا به مادر برسانید…»

هی!

اگر کسی دستش می رسد به مادر سلام بگوید.

دستش را ببوسد.

به او بگوید که هنوز دوستش دارم.

بگوید که روزهایی بوده است که ساز خودم را زدم. بی خبر ساک را هم برنداشتم و بی خدا حافظی رفتم جنگ. جدل کردم. اما یکی برود دستش را ببوسد. بگوید که دوستش دارم.

به همین ساده گی مادر خوب است.

من دورم اما یکی که نزدیک است سلام مرا به مادر برساند…

 

«تقدیر از خواص با بصیرت به ضرب دگنک»

اردوان روزبه / وبلاگ

تذکار

سال ۱۳۸۹ مطلبی نوشتم و در پیش نویس وبلاگم ماند. دوسال از نوشتن آن می گذرد و احساس می کنم دلم می خواهد بعد دوسال در دی ماه ۱۳۹۱ آن را رها کنم. انگار عمر بلندی است از ۱۳۸۸ تا ۱۳۹۱ از روزهایی که هنوز از خاطرم نمی رود و معبری که باز شد و به نظرم دیگر بسته نخواهد شد. 

***

خبر این بود: «انجمن دانش آموختگان علوم اجتماعی دانشگاه تهران، با انتشار لیستی از ۷۲ خواص با بصیرت تجلیل کرد.» شما با دیدن لید خبر توقع دارید چشم شما به گروهی از افراد بیفتد که با ارایه یک مقاله علمی، ایجاد یک انگیزش بین المللی برای جلوگیری از مرگ و میر کودکان و یا حرکتی ملی که مردم با افتخار از آن ها یاد کرده اند، بیافتد.

بی شک این توقع زیادی نیست که مردمی قهرمان هایشان را شایسته تقدیر بدانند و به صورت مرسوم و معمول در دنیا یک نهاد خیریه و یا دانشگاهی پیش قدم می شود و دست به این انتخاب می زند. به نظر می رسد در این انتخاب به طور اصولی اولین نکته که رعایت می شود مساله ارج و نگرش مثبت جامعه به فرد یا افراد انتخاب شونده است. اساسن به همین دلیل است که کسی در جهان «آدولف هیلتر» را شایسته تقدیر ندانسته و یا کسی به «رادوان کاراجیج» مدال نداده است و یا کسی سعی در معرفی «صدام حسین» به عنوان یک قهرمان یا فرهیخته نداشته است.

شاید در پاسخ بگویید که در زمان هایی این افراد از سوی آکادمی ها و یا مراکزی مورد تشویق و یا تقدیر قرار گرفته اند. بله قرار گرفته اند اما گذر زمان سفارشی بودن و یا نتیجه ایده توتالیتری اش را به اثبات رسانده است. این مقدمه برای اشاره به دو حرکت در این ایام بود. درست در روزهایی که گذشت یعنی اخرین جمعه ای که گذشت به مناسبت نهم دی ماه روزی که حاکمیت در ایران معتقد است چشم فتنه را کور کرده است در مقابل سردر دانشگاه تهران تندیسی به همین مناسبت توسط گروه هایی که معتقد بوده اند چشم را کور کرده اند نصب شد و از سوی دیگر انجمن دانش آموختگان علوم اجتماعی دانشگاه تهران اقدام به انتشار لیستی هفتاد و دو نفره از کسانی کرد که با «بصیرت» بوده اند و شایسته تقدیر.

نکته حائز اهمیت در همین جا است که اگر نقبی به گذشته تاریخ انقلاب اسلامی هم بزنیم و برگردیم به دهه شصت و جنگ ایران و عراق -فارغ از باید ها و نباید هایش- خواهیم دید قهرمانان این کشور هیچ کدام از سوی دستگاهی معرفی نشده بودند. کسانی که در جنگ کشته می شدند بدون برنامه ریزی قبلی پیکرشان تشییع می شد و از دید مردم «شهید» به حساب می آمدند. اما به نظر می رسد با توجه به تغییر تمام روی کرد های  نظام حتا در داخل آن، دیگر حتا مردمی بودن هم اولویتی به حساب نمی آید، دستگاه ها و گروه هایی موظف به ساخت قهرمان و یادمان و تقدیر شده اند. این نشانه ای است در کنار بسیار نشانه های دیگر که شاید روزی آینده گان مرور کنند.

***

 انجمن دانش آموختگان علوم اجتماعی دانشگاه تهران، با انتشار لیستی از ۷۲ خواص با بصیرت تجلیل کرد.

این لیست شامل شخصیت‌های مختلف سیاسی، فرهنگی، علمی و هنری می‌باشد. در این لیست اسامی آیات عظام و فضلای حوزه علمیه، اساتید دانشگاهی، خانواده معظم شهدا، شخصیت‌های فرهنگی هنری، نویسندگان و پژوهشگران، وبلاگ‌نویسان و… به چشم می‌خورد.

مسئولان انجمن دانش‌آموختگان علوم اجتماعی دانشگاه تهران همچنین یادآور شده‌اند: در این لیست نام اشخاص حقیقی ذکر شده است و قدردانی از کلیه نهادها، سازمان‌ها، خبرگزاری‌ها و سایت‌ها و تشکل‌های دانشجویی و… که هر یک به سهم خود در بصیرت افزایی در سطح جامعه سهم ایفا کردند در جای خود باقی است.

اسامی این ۷۲ نفر عبارتست از:

۱- آیت ا… نوری همدانی
۲- آیت ا… محمد یزدی
۳- آیت ا… مصباح‌یزدی
۴- آیت ا… مهدوی کنی
۵- آیت ا… علم الهدی
۶- آیت ا… خزعلی
۷- آیت ا… جنتی
۸- حجت الاسلام پناهیان، سخنران
۹- حجت الاسلام حمید رسایی، نماینده
۱۰- حجت الاسلام روح الله حسینیان، نماینده
۱۱- حجت الاسلام سید احمد خاتمی، امام جمعه
۱۲- حجت الاسلام رحیمیان، نماینده رهبری دربنیاد شهید
۱۳- حجت الاسلام حسین سوزنچی، نویسنده
۱۴- حجت الاسلام مهدی طائب، سخنران
۱۵- حجت الاسلام محمدیان نماینده، رهبری در دانشگاه‌ها
۱۶- حیدر رحیم پور ازغدی، روزنامه نگار
۱۷- حسن رحیم پور ازغدی، نویسنده
۱۸- سردار عزیز جعفری، فرمانده سپاه
۱۹- سردار باقرزاده، ترویج آثار دفاع مقدس
۲۰- حسن عباسی، سخنران
۲۱- کوچک زاده، نماینده
۲۲- علیرضا زاکانی، نماینده
۲۳- امیرحسین ترکش دوز، نویسنده
۲۴- حسین کچویان، عضوشورای انقلاب فرهنگی
۲۵- حداد عادل، نماینده
۲۶- زهره الهیان، نماینده
۲۷- حجت الاسلام مرتضی آقاتهرانی، نماینده
۲۸- حسین فدایی، نماینده
۲۹- غلامحسین الهام، مشاور رییس‌جمهوری
۳۰- سعید قاسمی، سخنران
۳۱- عبدالحسین روح الامینی، فعال سیاسی
۳۲- عباس سلیمی‌نمین، نویسنده
۳۳- خانم فروز رجایی‌فر، فعال سیاسی
۳۴- محمدصادق کوشکی، نویسنده
۳۵- حمیدرضا مقدم‌فر، مدیرعامل خبرگزاری فارس
۳۶- محمدجواد لاریجانی، معاون قوه قضایی
۳۷- حشمت الله قنبری، سخنران
۳۸- حسین شریعتمداری، مدیرمسئول روزنامه کیهان
۳۹- محمدحسین صفار هرندی، مشاور سپاه
۴۰- سید علیرضا مرندی، نماینده
۴۱- ولی الله همت (برادر شهید همت)
۴۲- سعید حدادیان، مداح
۴۳- شجاعی زند، نویسنده
۴۴- وحید جلیلی، روزنامه نگار
۴۵- مسعود رضایی، نویسنده
۴۶- وحید یامین‌پور، مجری
۴۷- سید نظام الدین موسوی، مدیرمسئول روزنامه جوان
۴۸- حسین قدیانی (وبلاگ قطعه ۲۶)
۴۹- پرویز امینی (نویسنده کتاب جامعه شناسی ۲۲ خرداد)
۵۰- حمیدرضا اسماعیلی (نویسنده کتاب شورش اشرافیت بر جمهوریت)
۵۱- محمدحسن روزی‌طلب، روزنامه‌نگار
۵۲- خانم فاطمه رجبی، نویسنده
۵۳- خانم اصلانی (سازمان بسیج دانشجویی)
۵۴- خانم لاله افتخاری، نماینده
۵۵- ابوالقاسم طالبی، فیلمساز
۵۶- علی محمد مودب
۵۷- علیرضا قزوه، شاعر
۵۸- فرج ا… سلحشور، فیلمساز
۵۹- علی معلم دامغانی، شاعر
۶۰- مرتضی امیری اسفندقه، شاعر
۶۱- سید محمد مرندی، مناظره کننده
۶۲- علیرضا افتخاری، خواننده
۶۳- سرباز روح الله رضوی (دانشگاه علم و صنعت)
۶۴- امید حسینی (وبلاگ آهستان)
۶۵- یاسر جلالی (مستند یزدان تفنگ ندارد)
۶۶- محسن اردستانی (مبارزکلیپ )
۶۷- محمدرضا دهشیری (مستند ایران سبز )
۶۸- میثم محمد حسنی (وبلاگ دوئل)
۶۹- جمشید جم (خواننده سرود یار دبستانی)
۷۰- فرزاد جمشیدی، مجری
۷۱- محمد مهدی، سیار شاعر
۷۲- عاطفه سمایی، فعال زن

«طعم گس ۴۲ ساله گی در پاییز»

اردوان روزبه / اردوان نوشت

تذکار:

شب تولدم واقعی ام -من از جمله آدم های دو تاریخ تولدی هستم- نشستم و این پست را نوشتم ولی به دلیل هایی نیمه کاره ماند. شاید رغبت نکردم یا شاید… امروز بعد چند ماه می گذارمش.

می دانید امروز ۴۲ ساله شدم. یعنی تا پارسال می خواستم فکر کنم ۴۰ ساله شدم و سرش لج می کردم و امسال انگاری بی هیچ چانه زدنی پذیرفته بودم که لابد ۴۳ ساله شدم. اگر پیگیری یک آشنا نبود خودم را ۴۳ ساله می پنداشتم اما او برایم نشسته بود از هزاران کیلومتر آن ورتر محاسبه کرده بود که من ۴۲ سال بیشتر سن ندارم.

خوب چهل دو ساله گی یعنی این که چندین ماه و چندین هزار روز و هزاران دقیقه را بعد آن که اولین بار پای به هستی گذاردی پشت سر گذاشته ای. حالا از روز اول که به یاری خاله کوچک «سیمین» با یک لگد به شکم مادرم، چند ماه زودتر پا به عرصه زندگی بر روی کره خاکی یا این «شهر هرت» گذاشته ام، چندین هزار روز می گذرد.

می پرسید چه احساسی دارم؟ درست احساس آیت اله خمینی وقت ورود به ایران: «هیچ»

روزی شش یا هفت ساله بودم فکر می کردم روزی می شود من هم مانند عموی کوچکم که به نظرم با شانزده هفده سال خیلی بزرگ بود بتوانم حرف بزنم و یا بی پروا فحش بدهم. انگاری برایم سمبل بزرگ شدن همین یله بودن و فحش بدون ترس از چشم غره دیگران بود. بعد ها بزرگ تر شدم. رسیدم به یازده و دوازده، روزهای آتش و انقلاب و من داشتم حسرت می خوردم اگر کمی، فقط کمی بزرگ تر می بودم می توانستم بروم قاطی چپ ها و شعار بدهم. شعرهای پر شور انقلابی بخوانم. بعد ها آروزی شاعر شدن. شاملو، نصرت رحمانی و شفیعی شدن و بعد ها آروزی فالاچی شدن و اندرسن کوپر شدن و بعد ترها جنون تراست رسانه ای شدن به سرم افتاد: روبرت مردوخ.

حالا ۴۲ سال عمر گذشته است. نگاه که می کنم هیچ کدام از آدم های دوره ای زندگی ام نشدم. عمر زود می گذرد و من هنوز با آرزوی آدم قهرمان های زندگی ام گاهی نیمه شب از این دنده به آن دنده می شوم. حالا انگاری دنبال ساعت با ثانیه شمار چپه هستم.

چیزی به من می گوید شاید قرار نیست من راه اندرسن کوپر یا مردوک را بروم یا شاملو بشوم یا رحمانی. شاید قرار است من خودم بشوم. از چهل و دو سالگی می ترسم چون بوی سرا شیب می دهد اما شادم چون در هیچ دوره ای از زندگی ام احساس خوب ۴۲ سالگی را تجربه نکرده بودم.

 

«تنقیه فیس بوک صبح و ظهر و شب»

اردوان روزبه / وبلاگ اردوان نوشت

فیس بوک. اسم این اسباب بازی را دقیقن به یاد دارم اولین بار کجا شنیدم. سفری به برایتون داشتم. شهری در نزدیکی لندن ودیدن یک دوست خوب که با همسرش آن جا زندگی می کرد. خانه کوچک و پر رونق شان و زندگی کنار ساحل. خواستیم برویم بیرون که همسر دوست خوب ما گفت شما بروید من کمی «فیس بوک» بازی کنم.

این شد که من فهمیدم چیزی به نام فیس بوک وجود دارد. صحبت سال ۲۰۰۶ است و خنده ما تا ساعتی به اسم بی ربط «کتاب صورت» ادامه داشت. درست بیستم ماه می ۲۰۰۸ من هم یک اکانت در فیس بوک داشتم. شروع  با چند عکس از بیمارستان یه بنده خدا که امروز نمی دانم کجاست شروع شد. درست بعد این که یک آدم بی ربط با خودخواهی اش کم مانده بود خانه ام را به آتش بکشد و این پسرک سوخت،  من باید بروم سراغ کتاب صورت می رفتم، شاید در اثر تنهایی هایی بود که اون روزها درگیرش بودم.

حالا از آن روزها چهار سال می گذرد. می دانید چند روزی است فکرم به چیزی مشغول است. من هر چیزی را خصوصی و عمومی یا شوخی و یا جدی و یا جنون و بلاهت را با ۲۲۲۸ نفر تقسیم می کنم. تازه این ها آدم هایی است که دوستان هستند بقیه ای که بی خبر سر می زنند را اساسن نمی شناسم. اما موضوع این است که من دچار یک مرض شدم به گمانم. این روزها می بینم فیس بوک مرا خودبزرگ بین کرده است. اگر فمینیست های گرامی دل خور نمی شوند «خاله زنک» ام کرده است. بد اخلاق شدم. قدیم سعه صدری داشتم. حرفی را در دل نگه می داشتم. اما انگار امروز این نیستم. عکس می گیرم تا در فیس بوک بکارم. گزارشی که باید در فیس بوک تقسیم شود. قراری که با کسی در فیس بوک باید بگذارم. درد و دلی که باید با ۲۲۲۸ نفر در فیس بوک بکنم. انگار شدم درمانده تایید یک عده آدم که بگویند: «لایک».

نباید خیلی بد بین باشم به نظرم می رسد این کتاب صورت جای خوبی برای تقسیم دانسته ها است. برای حرف هایی که باید زده شود، اما جای بی ربطی هم هست. آدم ها دیگر در حریم ها بی پروا شده اند. راحت کسی می آید و برایت پیام می دهد. شخصی و نا خوشایند و تو باید بپذیری باید بدانی در فیس بوک این رفتار طبیعی است. یکی می گفت عکاسی را می شناسد در تهران که کار و بارش بعد همه گیر شدن وبای فیس سکه شده است. می گفت با یکی شان که حرف می زده برایش می گفته است که نوبت برای عکس یک ماهه می دهد و ملت هم دیگر ابایی ندارند از پوشیدن و نپوشیدن. از شورت و سوتین تا فیگور هایی که بیشتر در پای میله در استریپ کلاب ها مرسوم است.

راوی می گفت دخترک یک صد هزار تومان می دهد و دو تا شات عکس «فیس بوکی» می گیرد. بعد هم باز مانتو به تن می کند و روسری بر سر و وسط دنیای حقیقی گم می شود و می رود تا  شخصیت دنیای مجازی اش را بسازد. خودم هم همین طور شده ام. گاه و بی گاه عکس می گیرم. منتظرم ببینم مردم چه می گویند. دیگران چه حسی دارند. آیا خوش تیپ شدم. عکسم روشن فکری است؟ خودم را خوب توانسته ام جای آدم های خیلی «منور الفکر» جا بزنم:

اردوان روزبه / روزنامه نگار

روشن فکر / منور / کول، با حال

حالا در آستانه چهار ساله گی این دیوار شکسته احساس می کنم عوض شده ام. آدم قدیم نیستم. حرف می زنم و نیاز به حرف دیگران دارم. انگار برای هر رفتار ساده زندگی ام نیاز به تایید دیگران دارم. باید یکی لایک بدهد. اصلن توجه کرده اید ما دیگر محتاج لایک شده ایم؟

دیروز از پنجره دفتر که رو به دو برج بلند است عکس می گرفتم بعد داشتم توی دوربین نگاهش می کردم، باور می کنید می گشتم ببینم چند تا لایک دارد؟ انگار شده ام محتاج لایک مردم. قدیم عکس می گرفتم قایم می کردم. یواشکی در حال و هوایش از لای کتاب و جعبه بیرون می کشیدم دیدی بهش می زدم و باز با راز و رمزهایش می گذاشتم کنار، اما الان عکس می گیرم که زودتر لایک بگیرم. شده ام شرطی به روش قانون پاولوف. انگاری بزاغ دهان سگه ترشح می کند وقتی چشمش به کتاب صورت می افتد.

برایتان بگویم، هفته قبل مایوس شدم. درست دو روز دیپرسیون زده بود در حد تیم ملی. هر پستی روی فیس می گذاردم دو یا سه تا لایک می گرفت. دلم هزار راه رفت. نکند کاری کردم که لیست فرند هایم مرا تحریم کرده اند. نکند دیگر دیده نمی شوم. دیگر آدم ها تاییدم نمی کنند. شاید پیر شده ام، شاید و شاید…

اگر یک دوست جوان به دادم نرسیده بود لابد کار به انتحار هم می کشید. من اشتباه کرده بودم پالیسی یا قوانین صفحه ام را تغییر داده بودم به طوری که شش نفر فقط می دیدند. وقتی او گفت مشکل در کجا بود، چقدر خوشحال شدم. انگار خبر فتح مریخ را داده بودند. یعنی در پوست خود  نمی گنجیدم. من فراموش نشده بودم. من هنوز بودم. من هنوز لایک می توانم بگیرم.

الان این طوری شده ام که اگر در فیس بوک دیده شوی هستی، اگر دیده نشوی نیستی به همین راحتی فاتحه!

عکس های را نگاه می کنم و کامنت ها را:

«هانی چقدر پسر کش شدی…» بعد تو پروفایل «هانی» نگاه می کنی می بینی ازدواج کرده و یه بچه دارد. عکس گذاشته است تا قاچ زین بیرون. زیرش هفتاد و نه تا کامنت است، بعد تو کامنت گذارها که انگار وقتی دکمه های کی برد را می زده اند آب دهان شان رو کی برد ولو بوده است، قیافه ها و احوالاتی را می بینی که اگر مدیر کل اداره ای نباشند، بی شک برای خودشان لابد کاره ای هستند.

«دلربا، زیبا، پاره جگر و بگیر برو بالا» بعد می بینی از دو سر دنیا هستند. ده روز است دوست شده اند. نقطه اشتراک: منهای صفر!

دنیا این روزها برایم با فیس بوک رنگش عوض شده است. حالم بد می شود اما می روم درست مانند تزریق هرویین. مثل مواد مخدر:

«من آلوده ام، آلوده دیگر شدن. آلوده موجی که مرا چون یک تکه کاه با خودش دارد می برد. من آلوده ام. بیمار قرن ۲۱ که محتاج یک لایک است»

Ain’t No Sunshine

Ain’t no sunshine when she’s gone.
It’s not warm when she’s away.
Ain’t no sunshine when she’s gone
And she’s always gone too long anytime she goes away.

Wonder this time where she’s gone,
Wonder if she’s gone to stay
Ain’t no sunshine when she’s gone
And this house just ain’t no home anytime she goes away.

And I know, I know, I know, I know, I know,
I know, I know, I know, I know, I know, I know, I know,
I know, I know, I know, I know, I know, I know,
I know, I know, I know, I know, I know, I know, I know, I know

Hey, I ought to leave the young thing alone,
But ain’t no sunshine when she’s gone, only darkness everyday.
Ain’t no sunshine when she’s gone,
And this house just ain’t no home anytime she goes away.

Anytime she goes away.
Anytime she goes away.
Anytime she goes away.
Anytime she goes away.

«برای ادای احترام به یک زن: چرا مادرمان را دوست داریم»

در ابتدا اشاره می کنم نمی دانم مطلب از کیست. اما دست مریزاد. بغض گلویم را فسرد وقتی می خواندمش. مادر زیباست. مادر مهربان است. مادر خوب است. بارها این صحنه را از مادر هایی که دور و برم می شناسم دیدم. از مادر خودم و از مادر هایی که مادرند:

چرا مادرمان را دوست داریم:

چون ما را با درد به دنيا می‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرد

چون شیرشیشه را قبل از اينكه توی حلق ما  بريزند ، پشت دستشان می‌ریزند

چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند

چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می خوام، با صدای بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را عصبانی می‌کند

و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می‌زند، با پدر دعوا می‌کنند

چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد غذا را با قابلمه اش بخورد

چون وقتي تازه ساعت يازده شب يادمان مي افتد كه فلان كار را كه بايد فردا در مدرسه تحويل دهيم يادمان رفته،بعد از يك تشر خودش هم پابه پايمان زحمت ميكشد كه همان نصف شبي تمامش كنيم

چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کنند

چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند

چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکند

به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می‌کند و نذر می کند و پوتین‌هایمان را در هر مرخصی واکس می‌زند

چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند که واقعا باور می‌کنیم شاخ قول شکانده‌ایم

چون موقع مطالعه عینک می‌زند و پنج دقيقۀ بعد در حاليكه عينكش به چشمش است ميپرسد:اين عينك منو نديدين؟

چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا بدمان می‌آید و عاشق كدام غذاييم ،حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم

چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است كه واي بچم خسته شد بسكه مريض داري كرد

و چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش رو براي هزارمين بار ميشكنيم، چند روز بعد همه رو از دلش ميريزه بيرون و خودش رو گول ميزنه كه :‌بخشش از بزرگانه

که مادر تنها کسی است که میتوانی تمام فریادهایت را بر سرش بکشی و مطمئن باشی که هرگز انتقام نمی گیرد

یادم افتاد از فروغ

چون  سنگ ها صدای مرا گوش می کنی
سنگی    و   ناشنیده   فراموش   می کنی

رگبار  نوبهاری   و  خواب   دریچه   را
از ضربه های  وسوسه  مغشوش می کنی

دست  مرا  که ساقه ی سبز نوازش  است
با  برگ های  مرده  هم  آغوش  می کنی

گمراه تر  از  روح   شرابی  و  دیده   را
در شعله  می نشانی  و  مدهوش  می کنی

ای  ماهی   طلایی   مرداب    خون    من
خوش باد  مستی ات  که مرا نوش می کنی

تو  دره ی  بنفش  غروبی   که   روز   را
بر سینه  می فشاری  و  خاموش   می کنی

درسایه های فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را  به  سایه  از  چه سیه پوش  می کنی؟

فروغ فرخزاد- مجموعه ی تولدی دیگر

شیفتگان هاگ [1] (داستان هارلي- ديويدسون)

جان ماکسول

‏شور و اشتیاق آنان، درست مثل آنچه شیفته‌ی آنند، افسانه‌ای است. بسیاری از آنها عضو سازمانی به نام هاگ هستند. در ماه ژوئن سال 1998 بیش از 140000‏ نفر آنها در خیابان‌های میلواکی[2] ایالت ویسکانسین[3] موتورسواری کردند تا شور و علاقه‌ی خود را جشن بگیرند. این‌ها صاحبان موتورسیکلت‌های هارلی – ‏دیویدسون هستند. ‏
ماه ژوئن 1998، نود و پنجمین سالگرد تولید موتورسیکلت هارلی – دیویدسون بود. این شرکت زمانی پاگرفت که ویلیام هارلی 21 ‏ساله و دوست 20 ‏ساله‌اش آرتور دیویدسون[4] تصمیم گرفتند که دوچرخه‌ها را تبدیل به موتورسیکلت کنند. سال 1903 بود. در آن سال آنها توانستند سه موتورسیکلت دست‌ساز تولید کنند. دیری نگذشت که درهای موفقیت به روی آنها گشوده شد و توانستند که دامنه‌ی فعالیت خود را گسترش دهند. هر سالی که گذشت بر شمار موتورهای تولیدی آنها اضافه شد.
‏وقتی مسابقات موتورسیکلت‌رانی شروع شد و میانِ مردم از اشتهار و محبوبیت برخوردار گردید، هارلی – دیویدسون موقعیت ویژه‌ای پیدا کرد. وقتی جنگ جهانی اول شروع شد، متفقین خیلی زود متوجه موقعیت ممتاز موتورسیکلت در جنگ شدند. طبق برآورد شرکت هارلی – دیویدسون، آنها بخش اعظم 20000 ‏موتورسیکلتی را که ارتش امریکا در جنگ مورد استفاده قرار داده بود، تولید کرده بودند. وقتی خاتمه‌ی جنگ فرا رسید، اولین کسی که وارد خاک آلمان شد، سوار بر موتورسیکلت هارلی دیویدسون بود.
‏مدتی بیش از نیم قرن، شرکت از رونق فراوانی برخوردار بود. یکی از دلایل موفقیت این شرکت این بود که کارکنان و مشتریان آن خود را عضو یک خانواده می‌دانستند. شرکت به رشد خود ادامه داد و توانست برکیفیت موتورهای تولیدی و جلب مشتریان خود بیفزاید. در دهه‌ی 1970 ‏هارلی – دیویدسون 80 ‏درصد بازار موتورسیکلت‌های 850 ‏سی‌سی به بالای امریکا را به خود اختصاص داده بود.
‏اما پیش از آنکه هارلی دیویدسون در دهه‌ی هفتاد به اوج فعالیت‌های خود برسد، با مسایل عدیده‌ای روبه‌رو شد. در اوایل دهه‌ی 1960 ‏این شرکت تبدیل به یک شرکت سهامی عام شد تا هزینه‌های مربوط به مدرنیزه‌سازی و تنوع‌بخشی را تامین کرده، بتواند با تولیدکنندگان ژاپنی بهتر رقابت کند. در اواخر دهه‌ی 1960 «‏ای – ام – اف»[5] شرکت هارلی – دیویدسون را در اختیار گرفت. بعد ‏از شصت و پنج سال فعالیت پرافتخار در میلواکی، ستاد مرکزی شرکت ناگهان به نیویورک منتقل شد و بخش مونتاژ نهایی هم به پنسیلوانیا انتقال یافت. کارکنان هارلی – دیویدسون به شدت ناامید شدند.
‏در طی ده سال بعدی، اشتهار و محبوبیت هارلی – دیویدسون تنزل یافت. موتورسیکلت‌های ساخت شرکت به طرز وحشتناکی اعتبار خود را از دست دادند. افسران پلیس در نقاط مختلف کشور، که زمانی از سوار شدن بر موتورسیکلت ساخت امریکا مباهات می‌کردند، به خرید موتورسیکلت‌های ژاپنی که هم ارزان‌تر و هم مطمئن‌تر بودند، روی آوردند. تا سال 1980 ‏هارلی – دیویدسون تنها 30 ‏درصد بازار گذشته را در اختیار داشت. و شرکت برای اولین بار در تاریخ فعالیت خود متضرّر گردید. آینده‌ی هارلی – دیویدسون بسیار مبهم به نظر می‌رسید.
‏اما آنچه هارلی – دیویدسون را نجات داد، اشتیاق کارکنان و مشتریانی بود که می‌خواستند آن را سر پا نگه دارند. در سال 1981، سیزده مقام برجسته‌ی اجرایی این شرکت سهام شرکت را خریداری کردند. در این میان می‌توان به واگن بیلز[6]، یکی از علاقمندان هارلی از جنگ جهانی دوم به این سو، اشاره کرد که از سوی ای – ام – اف مدیریت تولید موتورسیکلت را بر عهده داشت. مالکان جدید به سرعت هارلی – دیویدسون را متحول ساختند، ‏روش‌های تولید را بهبود بخشیدند و کالاهای جدیدی به بازار عرضه نمودند. در ضمن، آنها به تأسیس گروه مالکان هاگ مبادرت کردند، که امروزه بیش از 600000 عضو دارد. در سال 1985 هارلی – دیویدسون بعد از پنج سال به مرحله‌ی سوددهی رسید.
‏در طی این سال‌ها شمار زیادی از کارکنان، شرکت را ترک کردند، اما کارکنانی که باقی ماندند، از اهمیت و تعهد فراوانی برخوردار بودند. بعد از آن مدیران هارلی – دیویدسون اقدامات عدیده‌ای برای بالا بردن تعهد سازمان و ایجاد اشتیاق نزد کارکنان و مشتریان و جلب توجه مردم صورت دادند. امروز، هارلی دیویدسون در بازارهای مختلف جهان سالانه بیش از 200000 ‏موتورسیکلت را به فروش می‌رساند، که معادل 9/2 میلیارد دلار سود عاید این شرکت می‌سازد.
———————————————–
1. Hog: Harley – Davidson Organization
2. Milwaukee
3. Wisconsin
4. Arthur Davidson
5. AMF
6. Vaughn Beales

برگرفته از كتاب:
ماكسول، جان؛ 17 اصل كار تيمي (چه كار كنيم كه هر تيمي ما را بخواهد؟)؛ برگردان مهدي قراچه داغي؛ چاپ سوم؛ تهران: انتشارات تهران 1386.

از تارنمای رهپو

هوایی بس ناجوان مردانه دل انگیز

هوا سرد است و نسیمی آرام از میان پنجره به تو می زند.

چای را در پیاله ریخته ام درست به یاد روزهایی که در خانه ترکمن ها چای نوشیده بودم.

رنگ های آسمان و زمین، حتا آهن ها و زمختی آسفالت زیبا شده است.

می نشینم امروز بنویسم. می شود فقط برای دل نوشت؟

می شود امروز یاد روزهای کرد که نوشتن شغلت نبود. نوشتن فرصت حرف زدنت بود…

بهار مستی است با شراب شیراز، بهار فرصت حرف است…

سلام بر فرهاد دریا و رضا دقتی

«اتن» رقص جمعی است که مردمان افغان به آن می پردازند. من چند باری اتن را دیده ام. مردانی با موهای بلند و لباس هایی دامن دار که جلیقه های منجوق دوزی شده می پوشند. مانند رقص سماعی می گردند، با تمی خاص و هیجانی ویژه اتن. این ویدئو سه نکته خوب دارد. اول این که باز مانند همیشه فرهاد دریا همه را دعوت به هم دلی کرد که از همان روزهای اول همیشه دیده ام این انرژی مثبت اش را. دوم این که عکس های کلیپ کارهای خوب رضا دقتی است. سوم این که ترانه اش دلی است.
ای‌ با یک تن «اتن» کی‌ میشود
این وطن بی ‌ما وطن کی‌ میشود
گر نباشد از تو هم‌ این سرزمین
خانه ی آباد من کی‌ میشود

بیش از این دگر مرا مزن، میزنی بزن سخن بزن
یک کلید خانه پیش تو، یک کلید خانه پیش‌ من

صدای عشق میرسد برای‌ تو برای‌ من
خدا یکیست جان‌ من، خدا‌ی‌ تو خدا‌ی من
سرود‌ سبز هم‌دلی صلای عشق میزند
که تا گلو‌ی‌ تو شوم، که تا شوی صدا‌ی من

مرا با باغ می کشد ترانه ها یکی یکی
یکی برای‌ دوستی‌  یکی برای‌ زندگی
شکفته باد یاسمن، خجسته باد این وطن
ترانه های‌ نسترن یکی به تو یکی به من

This is the road to hell

This is my lovely song:

 

Stood still on a highway
I saw a woman
By the side of the road
With a face that I knew like my own
Reflected in my window
Well she walked up to my quarterlight
And she bent down real slow
A fearful pressure paralysed me
In my shadow

She said «Son, what are you doing here?
My fear for you has turned me in my grave»
I said «Mama, I come to the valley of the rich
Myself to sell»
She said «Son, this is the road to Hell»

On your journey ‹cross the wilderness
From the desert to the well
You have strayed upon the motorway to Hell

Well I’m standing by a river
But the water doesn’t flow
It boils with every poison you can think of
And I’m underneath the streetlights
But the light of joy I know
Scared beyond belief way down in the shadows
And the perverted fear of violence
Chokes a smile on every face
And common sense is ringing out the bells
This ain’t no technological breakdown
Oh no, this is the road to Hell

And all the roads jam up with credit
And there’s nothing you can do
It’s all just bits of paper
Flying away from you
Look out world take a good look
What comes down here
You must learn this lesson fast
And learn it well
This ain’t no upwardly mobile freeway
Oh no, this is the road to Hell

مبارک، خلاص!

امروز هم شد یک بیست و دوم بهمن به یاد ماندنی. یک دیکتاتور دیگر سقوط کرد. از فردایش نمی دانم، شاید روزگار دیگر انقلاب ها هم بر سر مصر بیاید. اما این یکی هم رفت.

وقتی ساعت ها چشم بر تلوزیون و لب تاب می دوزی تا یک خبر را ببینی و بشنوی. شور دارد این لحظه.

مبارک هم رفت…

گول اخوان المسلمین را نخورید که رهبر انقلاب هم شتاب کردند

آقای اخوان المسلمین فرمودند رهبر معظم بی جا فرمودن که این انقلاب ما اسلامی است، انقلاب ما مردمی است.
بنده یادم می آید همین خزعبلات را یکی دیگه می گفت و بعد از چریک و مجاهد و توده ای و بهایی و مسیحی و هر که غیر ما بود، کشته ها و پشته ها درست کرد.
اصولن آدم عاقل باشد خیلی به این صدای زنگوله ها  نباید اعتماد کند.
روی سخنم به نو شکفته های مصری است و گرنه در جای ما که کار ازکار گذشته است…

خفه مون کردی بس که گفتی مبارک تروریسته

بی بی سی درست هر سه دقیقه یک بار مثل این که دارو بعد غذا و قبل غذا باشه یک تکه ویدئو رو پخش می کنه که طرف داد می زنه: «مبارک تروریسته!»

این که می گن دوره دوره جنگ روانیه راست می گن.

-=-

در اخبار سی ان ان نگاه می کردم زده بود: «آقای اوباما راسن خودشان مدیریت بحران مصر را به عهده گرفته اند» و بنده در شش و هشت این که این خبر یعنی چی اونوقت؟

یعنی آقای اوباما بحران را در مصر دارد مدیریت می کند؟

نظارت می کند؟

بحران را کنترل می  کند؟

اصلن این وسط آقای اوباما دقیقن کجای ماجراست؟

گزینه هیچ کدام به تو مربوط نیست تو برو پی خبر نوشتن ات؟

 

راست و دروغ پای راویش

در دادگاه «قدیانی» عضو سازمان مجاهدین وقتی وی می گه خامنه ای دیکتاتور است، قاضی کلی از محسنات مقام رهبری می گه واین که چه مقام روحانی ایشان داره وازاین حرف ها.

بعد قدیانی می پرسه «این سید شما مستجاب الدعا هم هستند؟»

قاضی می گه بله یک سری اختیارات امام زمان به ایشان داده.

بعد قدیانی می گه می شه به سیدتون بگین دعا کنه شاه برگرده‬‬؟