«پارادوکسی به وقت اذان در مسجد ‌الاقصی»

راه بلدم در اورشلیم یک استاد بازنشسته دانشگاه فرانسوی بود که سال‌های بازنشستگی را در این شهر می‌گذراند. ویکتور که هر قسمت شهر را با هیجان معرفی می‌کرد، مرا برد به سمت درب ورودی مسلمانان در مسجد القصی. 
او توضیح داد که چون مشخص است که مسلمان نیست، مجبور است مرا تنها بگذارد و من خودم بروم داخل. 
راستش را بخواهید من هم از نظرهایی مشمول نمی‌شدم، اما وسوسه دیدن و عبور از درب مسلمانان مرا به سمت ورودی که سه سرباز اسراییلی ایستاده بودند هل داد!
یکی از آن‌ها دختر کم سنی بود. این طور مواقع ممکن است خانم‌ها کار آدم را زودتر راه بیاندازند. گفتم می‌خواهم وارد شوم تا شروع به صحبت کرد، سربازی که مسلسل‌اش را از پشت آویزان کرده بود با پرخاش جلو آمد و گفت اجازه ورود ندارم!
کلک گفت‌و‌گو با یک خانم در نطفه خفه شد و مجبور شدم به سرباز پسر بگویم می‌خوام برم مسجد. سرباز گفت، مسلمان نیستی و اجازه نداری.
گفتم من مسلمان زاده هستم و ایرانی! 
گفت از قیافه ات معلومه ایرانی هستی! اگر تو ایرانی هستی من هم اهل زنگیارم! برو آقا کار درست نکن! 
گفتم من واقعن ایرانی هستم و مسلمان زاده ام. 
طرف گفت خیلی خب، پس زود «فتیخا» را از بر بخون! 
راستش هر چی فکر کردم نفهمیدم فتیخا اصلن چی هست، می خورن یا می‌مالن. گفتم نمی شه بریم گزینه بعدی؟
با خشم گفت بازی نکن با من برو کنار وایستا الان وقت نماز است، ده دقیقه دیگر وایستی دست‌گیرت می‌کنم. 

آمدم پیش ویکتور، البته دماغ سوخته! گفتم سوالی کرد که نفهمیدم! گفت ازت پرسید فتیخا را بخوانی؟
گفتم آره اما اصلن نمی‌دونم چیه هست این فتیخا!
گفت سوره حمد است. 
من که نمی‌توانستم جلوی خودم رو بگیرم و سر یک سوره حمد ناقابل پشت در پر حاشیه ترین مسجد دنیا بمانم دوباره برگشتم. 
با غرور به پسرک گفتم تو با لهجه گفتی، من نفهمیدم حالا می‌دونم چی می‌خوای. 
گفت بخون:
یاد محمد دم غار حرا افتادم که بهش گفتن اقرا!
راستیتش من نمی دونم چرا جو غار حرا دم در مسجدالاقصی گرفت منو، شروع کردم همچی غلییظ:
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ . خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ

هر چی فکر کردم بقیه‌اش یادم نیامد!

سرباز اسراییلی که یه عجب اسکولی هستی خاصی تو چهره‌اش بود، گفت پاسپورتتو بده به من!
گرفت و منو ورداشت برد پیش فرمانده‌اش که یک سرباز مدرج (درجه‌دار منظورم) بود و به عبری چیزی گفت. فرمانده‌اش که داخل‌تر در خود دهلیز یک اتاقک داشت، گفت تو آمریکایی هستی چرا می‌گی ایرانی؟ تازه ایرانی باشی اسمت که معلومه مسلمون نیستی، سر چی داری چونه می‌زنی؟
گفتم به الزام که ایرونی ها اسمشون حسن و محمد که نیست، دوم این که من مسلمون زاده‌ام!
جناب فرمانده گفت باشه به یه شرط می‌ذارم بری!
نماز ظهر رو این جا یه دور کامل جلو من بخون!
این جا دیگه راستش جلو خنده‌ام رو نتونستم بگیرم. گفت، نمازتو بخون چرا می‌خندی؟

گفتم عجب پارادوکس خنده‌ داریه که من بی‌دین! جلوی مهم ترین مسجد مسلمونا باید جلوی یک یهودی نماز بخونم تا برم تو!
خندید گفت دیدی گفتم مسلمون نیستی!
برو پی کارت کار دست ما نده…

– 
بیرون که آمدم سرباز دختر جلو آمد، دوستانه صحبت می‌کرد. دیگر تو نگاهشون خشم نبود یا بود من حالیم نبود. برایم توضیح داد که تو قیافه ات به مسلمان نمی‌خوره، آمریکایی هم هستی، بری تو یا فردا یک تظاهرات به راه می‌افتد که ته اش خون و خون‌ریزی است یا خودت رو تو مسجد می‌زنن لت و پار می‌کنن فردا ما باید جواب سفارت آمریکا رو بدیم.

من نمی‌دانم اما ظاهرن این قصه پیشتر بارها اتفاق افتاده بوده. 
خلاصه حال جالبی بود این پارادوکس وسط چهار‌راه ادیان در اورشلیم….

Photo:#ardavanart
All rights reserved ©

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s