«خانمانسوز بُوَد، آتش آهی، گاهی»

امروز که قرار شد یه لیست از کارهای مشروع و نامشروع بذارم جلوم تا شب انجام بدم، دیدم تا آبگوشت دم غروب و سر چراغ آماده بشه خوبه یه ساندویچ مرغی با سینه افشون مرغ بزنم که تا دم غروب هم به سینه‌ای لب تر کرده باشم و هم خیلی سراغ در یخچال نرم.
مرغو زدیم کشتم و سینه رو گرفتم تو دست و افشون کردم، پنیر موزارلا و کمی روغن زیتون، گوجه و سس مایونز و سبزی و نون تنوری شده و گردو رو هم زدم تنگش گفتم یه گاز بزنم که حس کردم بازم هوس کردم یه چُسی ریز بیام!
زدم رو تخته و در حالی که آب از همه جام کج کرده بود، دومی دهنم بود، رفتم زود یه عکس بگیرم و حمله رو آغاز کنم. هی گفتم یه گاز بزنم دیدم دیگه عکس دهنی می‌شه. شل کن سفت کن کردم و تا عکس رو گرفتم، سگ پدر مثل چیز لیز خورد، زااارپ! مثل جنازه پاشده از هم افتاد جلو پام.
اون جا بود یاد شعری از استاد معینی کرمانشاهی افتادم که می‌گه:

خانمانسوز بُوَد، آتش آهی، گاهی
ناله ای می شکند پشت سپاهی، گاهی
گر مقدر بشود، سلک سلاطین پوید
سالک بی خبر خفته به راهی، گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
بعزیزی رسد افتاده به چاهی، گاهی
هستیم سوختی ازیک نظرای اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهی، گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
روسپیدی بود از بخت سیاهی، گاهی
عجبی نیست، اگر مونس یاراست رقیب
بنشیند بر گل هرزه گیاهی، گاهی
چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی
دل برقصد به بر از شوق گناهی، گاهی
اشک در چشم، فریبنده‌ترت می‌بینم
در دل موج ببین صورت ماهی، گاهی
زرد رویی نبود عیب، مرانم ازکوی
جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی، گاهی
دارم امید که با گریه دلت نرم کنم
بهر طوفانزده سنگی است پناهی، گاهی

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s