«اونا می‌خوان تو بی حس باشی، سرت تو کاسه کثافت باشه»

وجودم پر شد از تنفر، بی اختیار لقمه اول تن ماهی رو گذاشتم تو دهنم اطلاعیه ستاد مشترک رو دیدم بالا آوردم.

من یقین دارم این حاکمیت به دنبال شکستن روح مردمه، اونقدر که همه نا امید بشن، اونقدر که خسته بشن، آدم خسته زیر شکنجه مداوم یه جا می‌شکنه، اونایی که بازجویی شدن می‌دونن، یه جا دیگه بی حس می‌شی، بی تفاوت می‌شی، به بوی کثافت و لجن عادت می‌کنی، غذاتو تو ظرفی که می‌شاشی می‌خوری، برات هیچی مهم نیست.

کی دزدید، کی به خواهرت تجاوز کرد، کی بچه ات رو تکه تکه کرد، کی داره تا آخرین جرعه روحتو سر می‌کشه، هیچی برات مهم نخواهد بود.

چون باور داری این طور مقدر شده.

چون باور می کنی هیچ وقت از این سیاه چاله نمی‌تونی بیای بیرون.

یادت بمونه، یه درنده‌هایی تورو با کشتن نزدیکانت، با زدن فرزندانت، با کوبیدن سرت به سنگ مستراح به عمد دارند بی حس می‌کنن، پس جوانه رو زنده نگه دار، حتا شده در خفا، بذار امید، شده در پستوی خونه دلت، به قدر یک گیاه نو رسته باقی باشه. چون تو باید روزی از نو یک ویرانه‌رو بسازی: ایران!