«چیزی هیجان انگیز تر از آینده دیدید؟»

روی خط ماژلان (۹)
 
اسمت وقتی مسافر می‌شه یعنی باید یاد بگیری که با چیزهایی که پیش رو داری سورپریز نشی. بفهمی که سر پیچ بعدی ممکنه با یک ماشین روبرو بشی، ممکنه کوه ریزش کرده باشه یا ممکنه برسی به یک غروب زیبا یا یک طلوع بی مانند.
این ها همه چیزهایی است مسافر ازش باید لذت ببره و البته یاد بگیره چطور توی «لحظه» زندگی کنه یا ببینه با روبرو شدن یک مشکل پیش بینی نشده باید چطور خدمتش برسه. دیر وقتیه دنبال تداوم در حس های خوب نیستم. دنبال سر کشیدن همون لحظات کوتاه هستم. اسمش «کارپه دیم» استِ، سال‌ها بود دلتنگ همین حسم بودم.
سه روز میزبان دختر جنگل بودم. امشب قرار شد دیبا سر آشپز باشه و من بعد از سه روز پر از کار «چیل» کنم غذا پختن نگاه کنم و فکر کنم که فردا روز دیگر خوب خالق جهان هستی است که به من هدیه کرده.
فردا
فردا
من هم فردا بعد از حدود یک ماه و نیم میهمان سرزمین گرم فلوریدا شدن مسافر جاده می شم. این بار ایالتی تازه، شهری تازه مردمانی تازه و تجربه‌های تازه.
این یک ماه و نیم توفان دیدم، ترس از گردباد مردم رو و خیابان‌ها خالی از رفت و آمد، خون‌ گرمی مردمان آمریکای لاتین و گرمایی که اون ها رو خودمونی تر و مهربون تر کرده و البته زیباتر کرده.
این بار راهی سرزمینی می شم که چند سال پیشتر از همین دست گرباد ها با خاک یک سانش کرده بود:
آلاباما
 
شب خوب رو سر می‌کشیم با حضور دختر جنگل، حسب دستور سر آشپز بساط شام خریداری شده و می‌ریم شام مخصوص رو بزنیم.
زندگی برای من کوتاه تر از اینه که بخواهم به طولش فکر کنم. اینو جاده بهم یاد داده…
IMG_8586