«مهم اینه چطوری با چیزت کنار بیای!»

 

روی خط ماژلان (۸)
 
این روزها که من هم دارم یه سری تجربه کسب می‌کنم و هم بهانه‌هایی دارم چیزهایی را بیاموزم یا باز آموزی می‌کنم، سوال از خودم زیاد می‌کنم. توجه کردید وقتی تنها می‌شید زیاد از خودتون سوال می‌کنید؟
شاید چون وقت بیشتری دارید. شاید چون مشغول احوال بقیه نیستید. شاید دیگر به قول سعدی، در پوستین خلق آدمی نمی‌افتد و بیشتر به خود می‌پردازد. این سفرها که خود به انتخاب تنهایی است، با یک دوره ریاضت در مزرعه‌ای در اوهایو و تنهایی آن آغاز شد. روزهای اول با قضاوت و سوال و فکر کردن به دیگران گذشت، اما کم کم این تنهایی آموخت که مسایل حل نشده‌ای هنوز در درون خود من هست که فرصت به خودم ندادم به آن‌ها فکر کنم.
همین‌ها باعث شد دریابم که باید اول با خودم به صلح برسم.
این شد که سر جریان سوال‌ها و قضاوت‌ها از سمت دیگران به طرف خودم برگشت و با شعار: داداش پاش بده به همه برسه!
شروع کردم به کارهایی که باید می‌کردم، فکر کردن، بستم کشوهای بازی که وسط مغز درب و داغانم هی پام بهش گیر می‌کرد و با مغز زمینم می‌زد، به افزایش سطح هشیاری و شنیدن صدای درون.
بعد آن فرصتی شد که برای اولین بار به آشپزی که همیشه دوست داشتم بیاموزم، بپردازم. به زدن یک ساز فکر کنم، که هردو به یمن شعار با ارزش همسایه ها یاری کنید می‌خوایم شوهر داری کنیم، به یک سر و سامانی دارد می‌رسد.
این روزها زمانم را در شبانه روز تقسیم کرده‌ام. روزانه کار نزدیک به یازده ساعت، بعد آشپزی و کشف یک آشغال خوردنی تازه، نوشتن برای وبلاگ، درس و مشق های مدرسه، ظاهرن تا تو تابوت هم من باید اسمایمنت سابمیت کنم، و شروع کردن به تمرین ساز!
ساز؟ بله ساز!
بنده به عنوان یک ساز سخت «سازدهنی» را انتخاب کردم. حقیقتش از اول دلم می‌خواست یه چیز بزرگ بزنم! از این طبل‌ها هست که تو هیات‌ها می‌زنند. بعد دیدم هم کلفته هم گوش خراش به کوچکتر رضایت دادم. سنج و بعد تمبک و بعد هم گیتار حتا این اواخر بعد از عدم توفیق در خریدن یه «هنگ درام» به این بچه گیتارها «اوکه لیلی» هم رضایت دادم اما دیدم هم پول اضافه ندارم به این جلافتا بدم، هم تو این خونه قد یه قربیل جا نمی شه، هم وقت اضافه اون قدر دیگه نیست. لذا با مدد یه دوست ساز دهنی را شروع کردم که خودش الان سر فوت کردن تو یک سولاخ و نه سه سولاخ در ان واحد و روش‌های «غنچه» کردن یه مبحث پیچیده‌ای مثل توافق هسته‌ای است برایم.
دیشب هم دیدم همه کارها را باید بکنم و خیلی هم گرسنه‌ام. پس رفتم سراغ یک مشق تازه در آشپزی. ماکارونی تمر هندی از آن ماست!
با ته دیگ سیب زمینی و ساز و مشق مدرسه که کلن رو چیزم بود، اعصابم، و بعد خوابم برد.
خواب دیدم در مشهد هیات هراتی‌های مقیم مشهد شله می‌دهند و من کاسه به دست دارم دنبال یکی می‌گردم که پارتیم بشه یه کاسه شله بدهند.
هی به همه می‌گم می شه شما برید جلو بگید یه کاسه به من هم بدهند؟ بگید به خدا این بابا از فلوریدا کوبیده آمده تا اینجا!
فکر می کنم ماکارونی که ساختم ماده مخدرش زیاد تر از حد معمول بوده.