«بعد از رفتنش خواب‌هایم همه شاعر بودند»

 
آرش بینش‌پژوه این روزها غم‌گین است. بهت زده از مرگ خواهرش. نگین خواهر آرش هنوز شروع راه تجربه‌های زندگی بود. مرگ نگین ساعت ها مرا در غم فرو برد اما زیاد نگفتم چون نخواستم حتا با هم دلی زیادی به زخم آرش نیشتری بزنم.
می‌دانم رابطه خواهر و برادر شکل متفاوتی است. من هیچ وقت خواهری نداشتم. اما حتا وقتی از تنها برادرم دل‌گیرم باز هم وجودم پر است از حرفایی که فقط به هم می‌گفتیم. حرف‌هایی که حتا وقتی پدر و مادرمان در جدایی‌شان مارا تقسیم کرده بودند به هم می‌گفتیم. پر است از خاطرات مشترک، خندیدن ها و غم‌ها و حتا کینه‌های کودکانه که حالا هر کدام حکم یک قصه زیبا را دارد.
خواهر آرش کوچولو بود و درست از زمان تشخیص تا رفتن چند هفته هم نکشید. امروز آرش نوشته بود که بلخره خواب خواهرش را دیده و این خواب حس واقعی داشته، حال خوبی براش به ارمغان آورده و بعد از دفعاتی که خواب از خاطرش رفته این بار جزییاتش را به خاطر می‌آورده.
 
از این نوشته آرش یاد مرگ یک‌باره و پدرم افتادم مردی که در لحظه مرگ فقط ۵۹ سال داشت. جوان بود و بی خبر از دنیا قهر کرد. من ساعاتی قبل مرگش دیده بودمش، هیچ نمی‌توانستم با خودم مرور کنم که آن چند ساعت که او را دیدم چقدر خوب بود، نمی توانستم باور کنم وقتی در آیینه ماشین پشت سرم نگاه‌اش کردم دیدم هنوز دستش بالاست و چه خدا حافظی بلندی بود…
*
بعد از رفتن بابا، حسم نیمه‌کاره بود. انگاری حرفا و بغل کردن‌ها تمام نشده بود و در بین بهت همه وجودم تمنا بود تا بتوانم یک بار دیگر حسش کنم. بودنش را لمس کنم و بغلش کنم. راهی نبود جز این که شاید در خواب می‌دیدمش. اما هرچه بیشتر من می‌خواستم او نمی‌آمد. در اوج تمنای من انگاری بی میلی می‌کرد. زیاد می‌دیدمش اما با اضطراب و نیمه نیمه، این روایت را از خیلی دوستان می‌شنیدم که باید صبر کنی به موقع به خوابت می‌آید و نزدیک به سه ماه بعد خودم تجربه کردم.
رفقای اهل دل و تجربه این امر را غیر عادی نمی دانستند آن ها باور داشتند وقتش که بشود خوابی خواهم دید، با جزییات و با یک حس واقعی و یک حال خوب که انگار دیدارها را تازه می کند و رفتن را آسان تر. آن خواب برای من سه ماه طول کشید. جزییات خواب عالی بود. پدرم برایم از دل نگرانی هایش می گفت. از ترس هایی که از احوال من داشت، مثل همیشه، در خواب می گفت پسرم مراقب باش!
ساعت ها راه رفتیم و حرف زدیم و بعد به من گفت که صبح شده و وقت بیدار شدن است. اون حتا می دانست که من در خواب با او هستم. راست می گفت صبح شده بود. در خواب از شور و شادی انقدر گریه کرده بودم که بالشت ام خیس شده بود. بعد از آن گاه گاهی می آمد، انگاری دیگر امر پیچیده ای نبود. گاهی که می‌خواست می آمد و می رفت. اما دیگر چند سالی است که رفته، رفته که رفته…!
*
می‌دانم خواب امری پیچیده است. موضوع را از منظر اعتقادی نگاه نمی‌کنم اما یقین دارم خواب یک معبر است، از لایه‌ دیگر درون آدم. به هر روی خواب را باور دارم و فراتر از یک فرایند فیزیولوژیکی می‌دانم. خواب‌ها پیام‌های خودشان را دارند.
من خواب دیدن رو دوست دارم چون اتفاق‌هایش را دوست دارم.
WhatsApp Image 2019-04-17 at 09.11.10
 
 
Advertisements